فهرست کتاب


زیباییهای اخلاق

استاد حسین انصاریان

كفن دزد بنی اسرائیلی

حضرت زین العابدین (علیه السلام) حكایت می كند : مردی در بنی اسرائیل قبور را می شكافت و كفن مردگان را می دزدید!
همسایه ای داشت بیمار شد و بر مرگ خویش و از این كه نبش قبر شود و كفنش را بدزدند ترسید . كفن دزد را خواست و گفت : من چگونه همسایه ای برای تو بودم ؟ گفت : بهترین همسایه . گفت : به تو حاجتی دارم . كفن دزد گفت : حاجتت را برآورده می كنم . همسایه دو كفن نزد او گذاشت و گفت : دوست دارم بهترینش را برداری و هنگامی كه من دفن شدم گورم را برای بردن كفنم نشكافی . كفن دزد از برداشتن كفن خودداری می كرد ولی همسایه بر اصرارش می افزود تا پذیرفت . همسایه از دنیا رفت . هنگامی كه دفن شد نبّاش گفت : این میت دفن شد ، چه علم و بصیرتی برای اوست كه بفهمد من كفن او را می دزدم یا نمی دزدم ، هر آینه می روم و قبرش را می شكافم و كفنش را می برم !!
چون قبرش را شكافت شنید ندا دهنده ای ندا می دهد : این كار زشت را انجام مده .
نبّاش خاك روی قبر ریخت و به خانه بازگشت و از گذشته اش توبه ی حقیقی
﴿صفحه 146﴾
كرد ، سپس به فرزندانش گفت : من چگونه پدری برای شما بودم ؟ گفتند : پدر خوبی بودی . گفت : مرا به شما حاجتی است . گفتند : هر حاجتی داری بگو ان شاء الله به انجامش اقدام می كنیم . گفت : هنگامی كه من از دنیا رفتم مرا به آتش بسوزانید ، چون خاكستر شدم در برابر تندبادی نصف خاكسترم را به سوی دریا و نصف دیگر را به جانب خشكی بر باد دهید.
فرزندان به پدر تعهد دادند كه این كار را انجام دهند . پس از مرگش و انجام وصیتش خدای توانا خاكسترش را جمع كرد و به او حیات بخشید و گفت : چه چیز تو را واداشت كه چنان وصیتی به فرزندانت بنمایی ؟ گفت : به عزتت سوگند بیم از تو . خدای بزرگ فرمود : من طلبكارانت را راضی می كنم ، و تو را از خوفم ایمنی می بخشم ، و گناهانت را می آمرزم(179) .

جوان خائف

یكی از یاران پیامبر می گوید : روز بسیار گرمی پیامبر خدا در میان ما در سایه ی درختی خود را از حرارت آفتاب دور نگاه داشت . ناگهان مردی آمد و پیراهنش را از بدنش در آورد و شروع كرد به غلط زدن روی ریگ های داغ ، گاهی پشتش را و گاهی رویش را به حرارت آن ریگ ها داغ می كرد و می گفت : بچش ! آنچه از عذاب نزد خداست ، سخت تر از كاری است كه تو انجام می دهی !
پیامبر كار او را می نگریست تا آن مرد از عملش فارغ شد و لباسش را پوشید و روی به رفتن كرد . پیامبر با دستش به او اشاره فرمود و او را نزد خود خواست و گفت : ای بنده ی خدا ! كاری را از تو دیدم كه از دیگر مردم ندیده بودم ، چه عاملی تو را به این كار واداشت ؟ گفت : خوف از خدا . پیامبر فرمود : بی تردید
﴿صفحه 147﴾
حق خوف از خدا را ادا كردی ، پروردگارت به اهل آسمانها به خاطر تو مباهات می كند ; سپس رو به اصحابش كرد و فرمود : ای حاضرین ! نزد او بروید تا برای شما دعا كند . پس نزد او رفتند و او هم برای آنان دعا كرد و در دعایش گفت : پروردگارا كار ما را بر هدایت قرار ده ، و تقوا را توشه ی ما مقرّر فرما ، و بهشت را جایگاه ما كن(180) .

بیم از بدی حساب

امام صادق (علیه السلام) به مردی فرمود : فلانی ، تو را با برادرت چه می شد ؟ گفت : فدایت شوم حقی بر او داشتم خواستم حقم را از او وصول كنم ، كار به نزاع كشید . حضرت فرمود : به من بگو معنای آیه ی ( ویخافون سوء الحساب ) چیست ؟ آیا معنایش این است كه می ترسند خدا بر آنان ستم و ظلم روا دارد ؟ نه به خدا سوگند ، بلكه می ترسند حسابشان را به دقت برسد و مو را از ماست بكشد(181) .
امام صادق (علیه السلام) فرمود : سوء حساب همان دقت سخت و خرده گیری است . و نیز فرمود : معنایش این است كه گناهان را به حساب آورد و حسنات را حساب نكند(182) .