فهرست کتاب


زیباییهای اخلاق

استاد حسین انصاریان

خوف از خدا

بر انسان واجب است تا زمانی كه در دار تكلیف و سرای مسؤولیت به سر می برد از عظمت حضرت حق و حكم و داوری اش در قیامت و عذاب سوزان جاویدی كه برای منكرین و مخالفین آماده كرده است بترسد .
محصول و میوه ی پرمنفعت این گونه ترس بدون تردید خودداری از معاصی و گناهان است .
﴿صفحه 144﴾
انسان وقتی بترسد كه وجودی عظیم چون حضرت حق مراقب و مواظب اوست ، و در هیچ لحظه ای و در هیچ مكانی و در خلوت و آشكاری از او غایب نیست ، و بداند كه محصول تلخ گناه ، گرفتاری شدید در حسابرسی و سپس دچار شدن به دوزخ است ، یقیناً از گناه خودداری می كند . بنابراین حالت خوف در این جهت از عالی ترین حالات انسان و از برترین مكارم و محاسن اخلاقی است .
امام صادق (علیه السلام) به یكی از یارانش به نام اسحاق بن عمار فرمود :
ای اسحاق ! از خدا بترس چنان كه گویی او را با دو چشم سر در برابر خود می بینی ، و اگر تو او را نمی بینی بی تردید او تو را می بیند ; و اگر اعتقادت بر این باشد كه او تو را نمی بیند یقیناً كافر شده ای ; و اگر معتقدی كه تو را می بیند آن گاه در برابر دید او دست به گناه بزنی مسلماً او را از پست ترین بینندگان قرار داده ای !!(175)
و نیز آن حضرت فرمود :
مَن عَرَفَ اللهَ خَافَ اللهَ ، وَمَن خَافَ اللهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنیَا(176) .
كسی كه خدا را بشناسد خداترس می شود و كسی كه خداترس شود لذت ها و شهواتی را كه موجب خشم خداست ترك می كند .
رسول خدا فرمود :
﴿صفحه 145﴾
كسی كه گناه كبیره یا شهوتی به او عرضه شود و او به خاطر ترس از خدا از آن اجتناب ورزد ، خدا آتش را بر او حرام می كند و از فزع و ترس اكبر او را امان می دهد و آنچه را در قرآن به او وعده داده : كه : برای هركس كه از مقام پروردگارش بترسد در بهشت است ،(177) وفا می كند(178) .

كفن دزد بنی اسرائیلی

حضرت زین العابدین (علیه السلام) حكایت می كند : مردی در بنی اسرائیل قبور را می شكافت و كفن مردگان را می دزدید!
همسایه ای داشت بیمار شد و بر مرگ خویش و از این كه نبش قبر شود و كفنش را بدزدند ترسید . كفن دزد را خواست و گفت : من چگونه همسایه ای برای تو بودم ؟ گفت : بهترین همسایه . گفت : به تو حاجتی دارم . كفن دزد گفت : حاجتت را برآورده می كنم . همسایه دو كفن نزد او گذاشت و گفت : دوست دارم بهترینش را برداری و هنگامی كه من دفن شدم گورم را برای بردن كفنم نشكافی . كفن دزد از برداشتن كفن خودداری می كرد ولی همسایه بر اصرارش می افزود تا پذیرفت . همسایه از دنیا رفت . هنگامی كه دفن شد نبّاش گفت : این میت دفن شد ، چه علم و بصیرتی برای اوست كه بفهمد من كفن او را می دزدم یا نمی دزدم ، هر آینه می روم و قبرش را می شكافم و كفنش را می برم !!
چون قبرش را شكافت شنید ندا دهنده ای ندا می دهد : این كار زشت را انجام مده .
نبّاش خاك روی قبر ریخت و به خانه بازگشت و از گذشته اش توبه ی حقیقی
﴿صفحه 146﴾
كرد ، سپس به فرزندانش گفت : من چگونه پدری برای شما بودم ؟ گفتند : پدر خوبی بودی . گفت : مرا به شما حاجتی است . گفتند : هر حاجتی داری بگو ان شاء الله به انجامش اقدام می كنیم . گفت : هنگامی كه من از دنیا رفتم مرا به آتش بسوزانید ، چون خاكستر شدم در برابر تندبادی نصف خاكسترم را به سوی دریا و نصف دیگر را به جانب خشكی بر باد دهید.
فرزندان به پدر تعهد دادند كه این كار را انجام دهند . پس از مرگش و انجام وصیتش خدای توانا خاكسترش را جمع كرد و به او حیات بخشید و گفت : چه چیز تو را واداشت كه چنان وصیتی به فرزندانت بنمایی ؟ گفت : به عزتت سوگند بیم از تو . خدای بزرگ فرمود : من طلبكارانت را راضی می كنم ، و تو را از خوفم ایمنی می بخشم ، و گناهانت را می آمرزم(179) .

جوان خائف

یكی از یاران پیامبر می گوید : روز بسیار گرمی پیامبر خدا در میان ما در سایه ی درختی خود را از حرارت آفتاب دور نگاه داشت . ناگهان مردی آمد و پیراهنش را از بدنش در آورد و شروع كرد به غلط زدن روی ریگ های داغ ، گاهی پشتش را و گاهی رویش را به حرارت آن ریگ ها داغ می كرد و می گفت : بچش ! آنچه از عذاب نزد خداست ، سخت تر از كاری است كه تو انجام می دهی !
پیامبر كار او را می نگریست تا آن مرد از عملش فارغ شد و لباسش را پوشید و روی به رفتن كرد . پیامبر با دستش به او اشاره فرمود و او را نزد خود خواست و گفت : ای بنده ی خدا ! كاری را از تو دیدم كه از دیگر مردم ندیده بودم ، چه عاملی تو را به این كار واداشت ؟ گفت : خوف از خدا . پیامبر فرمود : بی تردید
﴿صفحه 147﴾
حق خوف از خدا را ادا كردی ، پروردگارت به اهل آسمانها به خاطر تو مباهات می كند ; سپس رو به اصحابش كرد و فرمود : ای حاضرین ! نزد او بروید تا برای شما دعا كند . پس نزد او رفتند و او هم برای آنان دعا كرد و در دعایش گفت : پروردگارا كار ما را بر هدایت قرار ده ، و تقوا را توشه ی ما مقرّر فرما ، و بهشت را جایگاه ما كن(180) .