فهرست کتاب


زیباییهای اخلاق

استاد حسین انصاریان

مؤمن تسلیم خواسته ی خداست

مؤمن بر خلاف فاسق بر اساس باور و معرفت ، و ایمان و یقین و درك این حقیقت كه كسب ارزش و به دست آوردن خوشبختی فقط از راه تسلیم بودن به خواسته های حق ، و انجام دادن اوامر دوست ، و ترك محرّمات ، و آراسته شدن به فضایل اخلاقی میسّر است ، با عشقی توأم با معرفت ، و همّتی هماهنگ با اخلاص ، و اراده ای همراه با نشاط به دعوت حضرت حق گردن می نهد ، و روز و شبش را در خدمت به پروردگارش سپری می كند ، و دقت دارد كه در هیچ زمینه ای قدمی بر خلاف مولا برندارد .
مؤمن در وقت معیّن نماز به نماز می ایستد ، هنگام استطاعت به زیارت بیت الله می رود ، خمس و زكات را می پردازد ، و برای اقامه ی دین حق در فضای زندگی مردم به امر به معروف و نهی از منكر اقدام می كند ، و چشم و گوش و زبان و شكم و شهوت و دست و پا را از گناهان و معاصی حفظ می نماید ، و با دمیدن هلال ماه مبارك رمضان با شوقی وافر و نشاطی كامل و مهری جامع و عشقی سرشار به فضای ماه مبارك درمی آید ، و از ابتدای فجر صادق تا پدید آمدن مغرب از لذت های مادی و آنچه از حلال به خاطر ماه صیام بر او حرام شده دست می شوید ، و با تواضع و فروتنی و انكسار و خشوع و خاكساری و خضوع فرمان مولا را به اجرا می گذارد ، و به ضیافت الله و میهمانی ویژه ی حق وارد می شود ، و از فیوضات سرشار این میهمانی و ضیافت برخوردار می گردد ، و زمینه ی دعای مستجاب را در دنیا ، و جلب خشنودی محبوب را در این ضیافت ، و لقای دوست و رسیدن به بهشت جاودان را در قیامت برای خود فراهم می كند .
﴿صفحه 35﴾

دعای مستجاب

سالی بر اثر خشكسالی و قطع باران ، باغات اصفهان و زراعتش در معرض نابودی قرار گرفت . مردم در مضیقه و سختی افتادند ، به حاكم اصفهان روی آوردند و از او درخواست یاری كردند . حاكم كه قدرت بر كاری نداشت و می دانست اگر هم دستی به دعا بردارد ، به خاطر آلوده بودن به فسق دعایش مستجاب نمی شود ، چاره ی كار را در این دید كه خاضعانه به محضر عالم ربّانی ، و حكیم صمدانی و فقیه كامل و عارف واصل آیت حق حاج میرزا ابراهیم كلباسی مشرّف شود و علاج این مشكل را از او بخواهد .
(( او می دانست كه كلید حل بعضی از امور مشكل به دست عالم ربّانی است . و آگاه بود كه عالم ربّانی بركت و رحمت خدا در میان مردم است .
عالم ربّانی انسان والایی است كه بنا بر روایات نظر كردن به چهره ی او عبادت و بلكه نگاه كردن به در خانه ی او نیز عبادت است .
عالم ربّانی از چنان ارزشی برخوردار است كه اگر از قبرستانی كه تعدادی از ارواح مردگانش در عذابند عبور كند ، خدا به احترام قدم های او عذاب را از ارواح برمی دارد !
( . . . یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات . . . )(17) .
خدا درجات مؤمنانی از شما و دانشمندان را بالا می برد . ))
معتمد الدوله حاكم متكبّر و قلدر اصفهان ، كه از جانب فتحعلیشاه قاجار بر آن حومه حكومت می كرد با همه ی تكبّر و فرعونیتش به محضر آن عالم ربّانی و چهره ی نورانی شتافت و عرضه داشت : اصفهان و نواحی اطرافش در معرض
﴿صفحه 36﴾
نابودی است ، شما چاره ای كنید . فرمود : من چه كاری انجام دهم ؟ گفت : در قوانین دینی و فقه اسلامی آمده برای رفع خشكسالی و كمبود باران نماز باران بخوانید . فرمود : من ضعیف و ناتوانم ، از كار افتاده و رنجورم ، توان راه رفتن و به كار گرفتن شرایط نماز باران را ندارم ، من باید برای نماز باران ، پیاده از اصفهان تا تخت فولاد بروم ، و شرایطی را رعایت كنم ولی از همه ی این امور معذورم ، جسم رنجورم حتی طاقت سوار شدن بر مركب هم ندارد ، مرا از این داستان معاف كن .
حاكم گفت : تخت روانی كه در اختیار حكومت است و مرا به هر جایی كه لازم است می برد ، فرمان می دهم برای شما حاضر كنند تا به مصلاّی منطقه حاضر شوید و نماز بگزارید و مردم را از این پریشانی نجات دهید .
آن عالم ربّانی و مطیع حضرت مولا ، و تسلیم خواسته های خدا بدون ترس و وحشت پاسخ داد : از من می خواهی بر تخت غصبی سوار شوم ، و روی فرش حرام بنشینم ، و بر متّكا و بالشی كه از راه نامشروع به دست آمده تكیه زنم ، آن گاه به پیشگاه حق روم و از او در حالی كه پیچیده به حرامم درخواست باران كنم !!
(( آری ، كسی كه شایستگی مقامی را ندارد تخت و صندلی آن مقام و درآمدی كه از آن راه به دست می آورد بر او حرام است ، و آنان كه كارگزار او هستند نیز غرق در حرامند !
چگونه كسی كه تسلیم خداست ، و جز با خدا بیعت نكرده و نمی كند ، و از همه ی قیود مادی و مقامی آزاد است با حاكم ستمكار همكاری كند ، و از خواسته ی او پیروی نماید . آن چهره ی ملكوتی با كمال شجاعت در برابر حاكم ستمكار ایستاد ، و حاضر به پذیرفتن خواسته ی او نشد !
حاكمی مورد پذیرش اسلام است كه مؤمن ، آگاه ، مدیر ، مدبّر ، عادل ، دلسوز ، مهرورز ، و مخالف با هوا و هوس باشد .
﴿صفحه 37﴾
كلباسی حاكم متكبّر را از خود راند ، و دلش به این كه حاكم به خانه اش آمده خوش نشد ، او به دست آوردن خشنودی خدا را در طرد ستم و ستمكاران می دانست و بر این اساس حاكم اصفهان را از خود راند و وی را از خانه اش بیرون كرد ، و زبان حالش این بود كه اگر با این روح آلوده و بدن نجس شده به غذاهای حرام نزد من نمی آمدی برای من بهتر بود !
به قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) :
عَظُمَ الخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِم(18) .
فقط آفریننده در باطنشان بزرگ است ، پس غیر او در دیدگانشان كوچك است .
موحد چو در پای ریزی زرش *** و گر تیغ هندی نهی بر سرش
نباشد امید و هراسش ز كس *** بر این است آیین توحید و بس
همه ی وجود مؤمن با زبان حال مترنّم به این حقایق است : « لا إله إلاّ الله » ، « لا حول ولا قوة إلاّ بالله » ، « لا مؤثر فی الوجود إلاّ الله » .))
هنگامی كه حاكم رفت فرزند آن عالم آگاه گفت : پدر جان آیا اجازه می دهید چند تخته ی كهنه را كه خودمان مالك آن هستیم به هم ببندیم تا به صورت تختی روان درآید آن گاه شما را با آن به سوی مصلاّ حركت دهیم شاید از بركت نماز شما باران بر این قوم ببارد ؟ پاسخ داد : آری . تخته ها را به هم بستند و او را بر آن قرار دادند و به سوی مصلاّ حركت كردند .
آری ، روی تختی حلال و در لباسی پاك ، و با جسمی پاكیزه و روحی آراسته و دلی پر از امید و اخلاص به سوی محبوب حركت كرد .
﴿صفحه 38﴾
(( او می دانست كه : هر نمازی نماز نیست ، هر تكبیری تكبیر نیست ، هر آهی آه نیست ، هر اشكی اشك نیست .
او می دانست كه : فاطمه ی زهرا (علیها السلام) پس از وفات پیامبر هر روز و هر شب از بام مسجد صدای اذان می شنید ولی در برابر آن هیچ عكس العملی نداشت ، تا زمانی كه به درخواست خودش بلال شروع به اذان كرد ، وقتی بلال گفت : الله اكبر . پاسخ داد : خدا از هر چیزی بزرگ تر است . چون بلال گفت : اشهد ان لا إله إلاّ الله . جواب داد : گوشت و پوست و رگ و همه ی وجودم به وحدانیت حق شهادت می دهد .
او می دانست كه : حضرت زهرا (علیها السلام) از همه ی آن اذان ها كه مُهر تأییدی بر حكومتی است كه حاكمش از سوی پیامبر نصب نشده خشمگین بود ، ولی نسبت به اذان بلال كه از گلویی پاك و زبانی پاكیزه و قلبی مخلص برمی خاست شاد و خوشحال می گشت .
آن عالم ربّانی می دانست كه : دعوت هر كسی را نباید پاسخ گفت ، به هر مجلسی نباید قدم گذاشت ، از هر غذایی نباید خورد ، هر چهره ای را نباید دید ، به هر دستی نباید دست داد ، در هر نمازی نباید شركت كرد ، به هر اذانی نباید گوش سپرد . ))
آن عالم ربانی به سوی تخت فولاد حركت كرد . هنگام عبور از منطقه ی جلفا ـ محل زندگی ارمنی ها و یهودی ها كه آنان نیز مانند دیگران دچار قحطی و خشكسالی بودند ـ دید كه مسیحیان ، تورات و یهودیان ، انجیل روی دست دارند و در دو طرف جاده صف كشیده اند ، پرسید : اینان برای چه با در دست داشتن تورات و انجیل صف بسته اند ؟ گفتند : این دو گروه هم در این شهر زندگی می كنند و دارای شغل كشاورزی و باغداری هستند و دچار زیان خشكسالی شده اند .
﴿صفحه 39﴾
آن مؤمن پاك دل و عالم خاضع و خاشع با دیدن این منظره اشكش بر چهره ی نورانی اش جاری شد ، عمامه از سر برداشت و روی تخت در حالی كه به مصلاّ نرسیده بود و نمازی اقامه نكرده بود توجهی به حضرت محبوب نمود ، عرض كرد :
مولای من ! محاسنم را درب خانه ی تو سپید كرده ام ، آبروی مرا نزد این یهودیان و مسیحیان مبر .
هنوز كلامش تمام نشده بود كه آسمان شهر و حومه را ابر گرفت و باران رحمت الهی به سبب همان چند كلمه به مردم رسید و آنان را از بلای قحطی و خشكسالی نجات داد !!

قناعت عالم ربّانی

چهره ی والایی كه پدرش در زمان مرجع بزرگ ، مؤسّس حوزه ی قم آیت حق حاج شیخ عبدالكریم حائری به شغل نجّاری اشتغال داشت ، برای من این حكایت كم نظیر را از پدرش نقل كرد كه :
هر زمان مرحوم حائری نیاز به نجّاری و اصلاح درب و پنجره و تخت چوبی داشت ، پدرم را برای نجاری دعوت می كرد ; زیرا پدرم از محترمین و مقدّسین و متدیّنین بود ، و سحرهای هر شب به تهجّد و عبادت برمی خاست ، و آن مرجع بزرگ علاقه داشت كارهای نجّاری خانه اش با آن دست پاك صورت بگیرد .
(( آری ، هر دستی نباید برای انسان كار انجام دهد ، هر دستی نباید برای مؤمن نان بپزد ، خانه بسازد ، خیاطی كند ، زراعت نماید ، دست موسوی و دم عیسوی لازم است كه از هر دو برای زندگی انسان نور ببارد !
قصاب محل از امیرالمؤمنین(علیه السلام) درخواست كرد برای خانه گوشت ببرد ، حضرت نپذیرفت . یعنی سراغ هر گوشتی ، هر مرغی ، هر نانی ، هر عسلی ، هر
﴿صفحه 40﴾
مقامی ، هر شخصی ، هر مردی ، هر زنی ، هر صندلی و تختی و هر دسته و گروهی نروید . ))
او گفت : مرحوم حائری دنبال پدرم فرستاد كه چون شبهای بسیار گرم تابستان قم ، در حیاط منزل روی تخت چوبی استراحت می كنم و اكنون تخت نیاز به اصلاح دارد ، بیا و تخت را اصلاح كن . پدرم آمد و پس از بررسی تخت به آن عالم ربانی گفت : من با شاگردم بارها این تخت را اصلاح كرده ایم و اكنون قابل اصلاح نیست . آن مرحوم گفت : در هر صورت تدبیری برای اصلاح آن به كار بگیر . پدرم گفت : تنها راه اصلاحش به این است كه آن را به نانوای محل جهت سوختن در تنور ببخشید ! سپس گفت : ای مرجع بزرگ ! شما می دانید كه من همه ساله خمس مالم را می پردازم ، و آنچه دارم از هر جهت شرعی و حلال است ; اگر خود نمی خواهید از مال خود تختی بسازید به من اجازه دهید با پول خودم دو تخت سالم و نو برای شما بیاورم .
آن عالم ربّانی ، محاسنش را نشان داد و گفت : جناب نجار ! موی صورتم نشان می دهد كه مرگم نزدیك است ، دو تختی كه می خواهی برای من بیاوری و به من هدیه كنی عمر هر دو تخت از عمر من بیشتر است ، ممكن است سالیان درازی در خانه ی من بماند ، من توان و طاقت پاسخ گویی به حق را در قیامت در مورد آن دو تخت سالم و نو ندارم ، برای اصلاح تخت كهنه ی خودم چه پیشنهادی داری ؟ پدرم گفت : راهی ندارد مگر آن كه چهار پایه اش را با آجر و گِل به هم ببندم . آن بزرگ مرد قانع گفت : همین كار را انجام بده ، تا به اندازه ی كمی كه از عمرم باقی است از آن استفاده كنم و نیاز به نو كردن تخت نداشته باشم .
﴿صفحه 41﴾
الإمام الرضا(علیه السلام): الإیمانُ عَقْدٌ بالقلبِولَفظٌ باللسانِ وعَمَلٌ بالجوارِح
معانی الأخبار : 186 ، باب معنی الإسلام ، حدیث 2