فهرست کتاب


در جستجوی عرفان اسلامی

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش:محمدمهدی نادری قمی

عمد و سهو در تحریف ادیان

بسیارى از تحریف‌هایى كه در ادیان رسمى و آسمانى واقع شده، از روى عمد، آگاهانه و از جانب دانشمندان همان دین بوده است. در بسیارى از موارد، علماى ادیان، به سبب عوامل نفسانى خویش، دین و كتاب خدا را تغییر داده‌اند. قرآن نیز مؤید این مطلب است كه بسیارى از تحریف‌ها به عمد و از روى طغیان و سركشى بوده است:
كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْكُمَ بَیْنَ النّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ؛(35) مردم امتى یگانه بودند؛ پس خداوند پیامبران را نویدآور و بیم دهنده بر انگیخت، و با آنان كتاب [خود] را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند. و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد و دلایل روشن براى آنان آمد، به سبب انحراف از حق و ستمگرى، در آن اختلاف نكرد.
در آیه‌اى دیگر نیز همین مطلب را با اندكى اختلاف تعبیر چنین بیان مى‌كند:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الإِْسْلامُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ
﴿ صفحه 73 ﴾
بَغْیاً بَیْنَهُمْ؛(36) در حقیقت، دین نزد خدا همان اسلام است. و كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده شد اختلافى [در آن] ایجاد نكردند مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به سبب ظلم و ستم در میان خود.
یكى از كارهاى علماى یهود و نصارا این بود كه مطالبى را از خودشان مى نوشتند و آن ها را به خدا نسبت مى دادند و مى گفتند، این ها گفته هاى خدا است. قرآن در این باره مى‌فرماید:
فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ؛(37) واى بر آن ها كه نوشته اى با دست خود مى نویسند، سپس مى گویند: «این از جانب خدا است».
بنابراین به تصریح قرآن، بسیارى از تحریف‌ها در دین، به عمد و عالمانه صورت گرفته است. البته در مواردى نیز این مسأله ناخواسته و سهوى بوده است؛ براى مثال، گاهى نسخه‌هایى پاك شده است، و یا در ترجمه، مطلب درست منتقل نشده است، و مواردى از این قبیل.
از این‌رو به جز قرآن كریم كه خداوند خود مصون ماندن آن از تحریف را ضمانت فرموده است،(38) سایر كتاب‌هاى آسمانى دست‌خوش تحریف‌هاى فراوانى واقع شده‌اند. امروزه از كتاب حضرت نوح و ابراهیم(علیهما السلام) هیچ اثرى در دست نیست و نمى‌دانیم چه بر سر آن‌ها آمده است. مطالب تورات موجود به حدى دگرگون شده كه در بسیارى موارد، خود بر بطلان خویش گواهى مى‌دهد؛ براى مثال، در حالى كه تورات به عنوان كتابى كه حضرت موسى(علیه السلام) آن را از جانب خدا براى مردم آورده مطرح مى‌شود، در آن مى‌خوانیم كه «موسى در فلان تاریخ از دنیا رفت». آیا مى‌شود حضرت موسى زنده باشد و چنین آیه‌اى بیاورد كه، موسى در فلان تاریخ از دنیا رفت؟!
﴿ صفحه 74 ﴾
خرافات بسیارى سراسر تورات موجود را پر كرده كه آن را به صورتى مبتذل درآورده است. یكى از مطالب معروف تورات موجود، داستان پایین آمدن خدا در شبى از آسمان، و كشتى گرفتنش با حضرت یعقوب است! تورات مى‌گوید، شبى خدا از آسمان به زمین آمد و با جناب یعقوب پیامبر مشغول كشتى گرفتن شد! یعقوب چنان قدرتى داشت كه خدا را بر زمین زد و روى سینه‌اش نشست و تا نزدیكى‌هاى صبح خدا را رها نمى‌كرد و از روى سینه‌اش بلند نمى‌شد. هر چه خدا التماس مى‌كرد كه مرا رها كن، یعقوب گوشش بدهكار نبود! تا آن‌كه نزدیك شد كه سپیده صبح طالع شود. در این هنگام خدا گفت، اى یعقوب مرا رها كن! زشت است، الآن سپیده سر مى‌زند و مردم در روشنایى روز مرا زیر دست و پاى تو مى‌بینند و آبرویم مى‌رود! یعقوب گفت، اگر مى‌خواهى رهایت كنم، باید به من بركت بدهى، و خدا به او بركت داد و آن گاه یعقوب دست از سر خدا برداشت و اجازه داد تا خدا به آسمان باز گردد!!
این تنها بخشى از متن تورات موجود است. آیا هیچ عاقلى مى‌تواند باور كند چنین خزعبلاتى كلام رحمانى و معارف وحیانى باشد؟!
و اما در مورد انجیل باید گفت، اصولا در عالم كتابى به این عنوان كه حضرت عیسى(علیه السلام) آورده باشد وجود ندارد. در طول تاریخ مسیحیت انجیل‌هاى متعددى وجود داشته كه به تدریج برخى از آن‌ها كنار گذاشته شده و محو گردیده است. اكنون چهار انجیل مختلف در دست مسیحیان وجود دارد كه مجموع آن‌ها كتاب «عهد جدید» را تشكیل مى‌دهد. این اناجیل چهارگانه هر كدام به نام یكى از حواریّون حضرت عیسى(علیه السلام) است (نظیر انجیل یوحنا، انجیل متى و...) و هیچ‌كدام كتاب حضرت عیسى(علیه السلام) و به نام شخص آن حضرت نیست. تمام این اناجیل گزارشى از زندگى حضرت مسیح(علیه السلام) و كتاب‌هایى تاریخچه مانند است و آهنگ آن‌ها نقل تاریخ است؛ مثلا مى‌گوید، عیسى(علیه السلام) وارد فلان شهر شد و به مردم چنین گفت و آنان در پاسخ چنین گفتند و...‌.
در هر صورت، «عهد جدید» علاوه بر آن‌كه در درون خود مشتمل بر تناقضات
﴿ صفحه 75 ﴾
فراوانى است، به هیچ وجه آهنگ یك كتاب آسمانى كه خدا بر پیامبرى وحى كرده باشد، ندارد و مسیحیان خود نیز ادعا ندارند كه انجیل كلام خدا و كتابى آسمانى است.
غرض این است كه گرچه عرفان ریشه در معارف وحیانى و الهى دارد و روح و حقیقت دین را تشكیل مى‌دهد؛ ولى نباید از این مسأله غفلت كرد كه محتواى ادیان و كتاب‌هاى آسمانى در طول تاریخ دست‌خوش تحریف‌ها و انحراف‌هاى جدى و فراوانى گردیده است. از این‌رو عرفان‌ها و تعالیم عرفانى موجود را نیز كه برگرفته از ادیان الهى ـ و یا به تعبیرى، روح و محتواى اصلى آن‌ها است، نباید حقیقت را محض و عارى از هر گونه تحریف و آموزه‌هاى خرافى و باطل دانست. نگاهى به تعالیم و روش‌هاى متفاوت و بعضاً متضاد و متناقض عرفان‌هاى موجود، گواهى متقن و مؤیدى روشن بر این مطلب است. در این میان، همان‌گونه كه اشاره كردیم، تنها كتاب آسمانى كه به اراده الهى از گزند تحریف مصون مانده و خواهد ماند قرآن كریم است. البته از قرآن كه بگذریم، در تعالیم اسلام در مجموع، تحریف‌ها و انحراف‌هاى مهم و متعددى پدید آمده و امروزه بالعیان شاهدیم كه چه در زمینه مسایل نظرى و چه در ابعاد عملى اسلام، اختلافات بسیارى میان طوایف مختلفى كه خود را به اسلام نسبت مى‌دهند وجود دارد.

دو نمونه از انحراف در صدر اسلام

پیش از ورود به اصل بحث و بررسى علل و عوامل و تشریح فرآیند وقوع انحراف‌ها و تحریف‌ها در باب عرفان، براى آن‌كه روشن شود اصولا انحراف از تعالیم اسلام چگونه اتفاق مى‌افتد، مناسب است برخى نمونه‌هاى واقع شده از انحراف را ذكر كنیم. در این زمینه ما به عمد دو نمونه از صدر اسلام و زمان حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین على(علیه السلام)را مى‌آوریم تا پاسخى روشن به این پرسش باشد كه با وجود تعالیم و بیانات روشن قرآن و رهبران دین، چگونه ممكن است كسانى راه خطا در پیش گیرند.
﴿ صفحه 76 ﴾
نمونه اول مربوط به زمان پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است. هنگامى كه آیاتى درباره عذاب قیامت و مشكلات عالم آخرت نازل شد، عده‌اى تصمیم گرفتند كه هر یك به نوعى، دنیا و لذت‌هاى آن را بر خود حرام كنند. یكى عهد كرد كه شب‌ها را تا به صبح بیدار باشد و نیارامد. دیگرى گفت همه روزها را روزه خواهم گرفت و لب به طعام و شراب نخواهم زد. در میان آنان یكى هم عثمان بن مظعون بود كه با خود عهد كرد از آن پس در گوشه‌اى مشغول عبادت شود و تا پایان عمر با زنان معاشرت نكند. وى انسانى خوب و مسلمانى معتقد و متدین بود و بعدها به مقامات بالاترى در اسلام و ایمان نیز رسید؛ ولى در آن مقطع چنین تصمیمى گرفته بود. همسرش از بستگان پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) بود و به منزل آن حضرت رفت وآمد داشت. در یكى از روزها كه به خانه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و دیدن یكى از همسران آن حضرت آمده بود، سر و وضعى ژولیده و به هم ریخته و نامرتب داشت. همسر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پرسید این چه سر و وضعى است؟ همسر عثمان بن مظعون در پاسخ گفت: مدتى است شوهرم به من اعتنایى ندارد؛ بنابراین خودم را براى چه كسى آراسته كنم؟ همسر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پرسید: مگر چه اتفاقى افتاده است؟ گفت: شوهرم مشغول عبادت شده و از من دورى گزیده است. این خبر به گوش پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید. آن حضرت عثمان را خواستند و به او فرمودند: این كارها براى چیست و چرا چنین رویّه‌اى در پیش گرفته‌اى؟ عثمان گفت: از هنگامى كه آیات عذاب نازل شده است، دیگر در ما نشاطى براى التذاذ از زندگى دنیا باقى نمانده است و ما تصمیم گرفته‌ایم با مشغول شدن به عبادت و كم كردن خور و خواب و ترك آمیزش با همسرانمان كارى كنیم كه شاید از عذاب‌ها و سختى‌هاى آخرت و جهنم نجات پیدا كنیم. حضرت فرمودند: شما در اشتباه هستید، من كه پیامبر شما هستم و خداوند مرا الگوى زندگى شما قرار داده است كِىْ این‌گونه رفتار كرده‌ام؟ آیا من همیشه روزه مى‌گیرم؟ از همسرانم كناره‌گیرى مى‌كنم؟ آیا من غذاى خوب نمى‌خورم؟ من به عنوان پیامبر و الگوى شما روزى را روزه مى‌گیرم و روزى را افطار مى‌كنم، ساعتى را در
﴿ صفحه 77 ﴾
مجالست با همسرانم مى‌گذرانم و ساعتى را به عبادت خدا مى‌پردازم. شما اگر تابع من هستید، باید از رفتار من الگو بگیرید، نه این‌كه روشى را از پیش خود اختراع كنید.
با این سخنان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عثمان بن مظعون پى برد راهى كه در پیش گرفته اشتباه است و راه رسیدن به خدا و آخرت نه چنان است كه او تصور كرده است. از این رو از آن طریقه باطل دست برداشت و شیوه زندگى خود را طبق سنّت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)تغییر داد.(39)
نمونه دوم مربوط به زمان حكومت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) است. مى‌دانیم كه در زمان حكومت آن حضرت سه جنگ مهم براى ایشان پیش آمد كه در هر سه، هر دو طرف، یعنى هم لشكر امیرالمؤمنین(علیه السلام) و هم سپاه مقابل، از مسلمانان بودند و به همین سبب نیز آزمونى بزرگ براى لشكریان و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) به حساب مى‌آمد. در آن زمان نیز مانند روزگار ما بسیارى از افراد بودند كه به دلیل ناآگاهى و كج فهمى و تفسیر و تحلیل‌هاى غلط، در این مسأله اشكال‌تراشى مى‌كردند. آنان مى‌گفتند، ما چگونه به روى كسانى شمشیر بكشیم كه آن‌ها نیز مثل ما نماز مى‌خوانند و خدا و رسول و قرآن را قبول دارند؟ براى دعواى دو نفر ـ حضرت على(علیه السلام) و معاویه ـ بر سر حكومت و خلافت، آیا سزاوار است ما با هم بجنگیم و خون یكدیگر را بر زمین بریزیم؟! اصولا براى امور دنیایى، قدرت و ریاست نباید با هم نزاع كرد، بروید و با هم كنار بیایید و بى‌جهت جان و مال مسلمان‌ها را به خطر نیندازید!
به هر حال، كسانى در آن زمان با چنین توجیه و تفسیرهایى، گرچه در كنار معاویه و سایرین نمى‌ایستادند؛ ولى از حمایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و همراهى با آن حضرت نیز دریغ مى‌ورزیدند. یكى از این افراد، شخصى به نام «حسن بصرى» بود. او از مشایخ مهم متصوفه به شمار مى‌رود و بسیارى از صوفیه خود را به او نسبت مى‌دهند و تصوف در اسلام تقریباً با او آغاز مى‌شود.
﴿ صفحه 78 ﴾
در زمان حكومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و هنگامى كه آتش فتنه «جمل» در بصره به وسیله طلحه و زبیر روشن شد و آن حضرت براى مقابله و جنگ با آنان به بصره لشكركشى كرد، پیش از شروع جنگ، حسن بصرى قصد عزیمت از بصره را نمود. امیرالمؤمنین(علیه السلام) به او فرمود: چرا به جنگ نمى‌آیى؟ پاسخ داد: من عبادت خدا را دوست دارم و مى‌خواهم به عبادت مشغول باشم. حضرت فرمود: جهاد در راه خدا هم عبادت است. گفت: ندایى شنیدم كه مى‌گفت: «القاتل و المقتول كلاهما فى النار»؛ یعنى طرفین جنگ، كشنده و كشته شده، هر دو در آتشند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمودند: آیا آن ندا كننده را شناختى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او برادرت شیطان بود!
مگر هر صداى غیبى، وحى از جانب خدا است؟ انسان باید رفتارش را با كتاب و سنّت بسنجد و بنگرد خدا چه فرمان داده است، قرآن چه مى‌گوید، سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله) چیست و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چه دستورى دارد. صرف این‌كه صدایى از غیب بشنود، نمى‌تواند براى انسان دلیل و حجت درست كند. انسان باید معیارش براى تشخیص، كتاب خدا و سنّت رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) باشد.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) به حسن بصرى فرمود، ملاك در این‌جا این است كه بر اساس أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأَْمْرِ مِنْكُم،(40) تو باید فرمان مرا كه خلیفه برحق رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستم اطاعت كنى و به جنگ بیایى. با این همه، حسن بصرى از اطاعت فرمان آن حضرت سر باز زد و به جنگ نیامد.(41)

گوشه‌نشینى، تفكرى انحرافى و باطل

یكى از انحراف‌هاى مهم در باب عرفان، كه از امثال همین حسن بصرى‌ها آغاز شده ـ و در جریان عثمان بن مظعون وى نیز ابتدا چنین برداشت ناروایى كرده بود ـ این است كه
﴿ صفحه 79 ﴾
عده‌اى فكر مى‌كنند عرفان به معناى دست شستن از زندگى دنیا و كناره‌گیرى از مردم، جامعه، گوشه‌اى نشستن، عبادت كردن و ذكر گفتن است. استدلالى هم كه این‌گونه افراد براى خود مى‌كنند این است كه مى‌گویند: تقرب حقیقى به خداوند، از طریق توجه قلبى به ذات اقدس حق حاصل مى‌شود. هر قدر توجه قلبى انسان به خدا بیشتر باشد تقربش هم افزون‌تر مى‌شود. پس براى این‌كه انسان تقرب بیشترى پیدا كند، بهتر این است كه با كناره‌گیرى از مردم و دنیا، توجهات مزاحم را كنار بزند و تنها در گوشه‌اى بنشیند و به عبادت و ذكر مشغول شود تا كم‌كم از این طریق توجه كامل و در نتیجه تقرب كامل پیدا كند.
در پاسخ اینان و استدلالشان باید گفت: درست است كه توجه به خداوند انسان را به حضرت بارى تعالى نزدیك مى‌كند؛ ولى این مربوط به بُعدى از قلب است كه كارش توجه است و این بُعد، همه وجود انسان نیست. اصل كلى در مورد تقرب به خدا این است كه این تقرب در سایه «بندگى» حاصل مى‌شود. بندگى نیز باید سراسر وجود انسان را پر كند. در این میان، هر عضوى را بندگى خاصى است. بندگى هم باید در چشم، گوش، دست، پا و زبان و هم در قلب و دل تجلى كند. آرى، بندگى دل این است كه پیوسته به خدا توجه داشته باشد؛ ولى انسان كه تنها دل نیست و دل نیز همه كارش توجه نیست. دل جایگاه ایمان، عاطفه، محبت، بغض و بسیارى چیزهاى دیگر نیز هست. توجه تنها یك بُعد دل و یك كار آن است. البته این بعد و این كار دل بسیار مهم است و روح سایر عبادات محسوب مى‌شود. ارزش هر عبادتى به اندازه‌اى است كه نیتْ خالص و دل در آن توجه و حضور داشته باشد؛ ولى این توجه باید در اعمالِ سایر اعضا ظهور پیدا كند، نه این‌كه آدمى براى آن‌كه هیچ نبیند و نشنود و توجهش به جاى دیگرى جلب نشود، دست، پا، گوش و چشمش را ببندد، گوشه‌اى بنشیند و به عبادت مشغول شود. بلى، اگر همان گونه كه در روایات آمده و سنّت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه معصومین(علیهم السلام) بوده است، انسان در شبانه‌روز شب‌هنگام كه همه خاموشند و در خوابند، ساعتى را براى توجه به
﴿ صفحه 80 ﴾
خدا اختصاص دهد بسیار خوب است، آن هم به این شرط كه مزاحم با تكلیف واجبش نباشد. اگر كسى راست مى‌گوید و خیلى علاقه‌مند است به خدا توجه كند، نیمه‌هاى شب و دو ثلث از شب گذشته، از بستر گرم برخیزد، نماز بخواند و سر به سجده بگذارد و در آن حال توجهش را از همه چیز قطع كند و روى دلش را تنها متوجه خدا نماید. پس از آن نیز باید توجه داشته باشد كه گرچه شب زنده‌دارى و راز و نیاز سحرگاهى یكى از بهترین راه‌هاى ارتباط با خدا و توجه به مبدأ هستى است؛ ولى همه زندگى شب زنده‌دارى نیست. اسلام دستور نمى‌دهد شب تا صبح احیا بگیر و بعد صبح تا شب را به خواب و استراحت بپرداز! اگر چنین باشد پس چه وقت به كسب علم و دانش بپردازد؟ چه وقت جهاد كند و امر به معروف و نهى از منكر نماید؟ كسب مال حلال و تأمین زندگى خود یا رسیدگى به مستمندان و درماندگان چه مى‌شود؟ آیا عرفان به معناى شب تا صبح عبادت كردن و صبح تا شب لمیدن و آرمیدن و دل خوش داشتن به گناه نكردن است؟! به فرض كه با پیش گرفتن چنین رویّه‌اى هیچ معصیتى از انسان صادر نشود؛ ولى آیا این گناه نكردن ارزش محسوب مى‌شود؟ كسانى كه چنین رویّه‌هایى در عرفان دارند، بعضاً مرام و مسلكشان این‌گونه است كه مى‌گویند، پس از چند صباحى این‌گونه عبادت كردن و معصیت نكردن، فرد واصل الى الله مى‌شود و به مقام «انسان كامل» مى‌رسد و به حقیقت حق نایل مى‌گردد. در این‌جا است كه از عالم تكلیف گذر مى‌كند و همه چیز براى او تمام مى‌شود و دیگر هیچ تكلیفى متوجه او نیست!
به راستى آیا چنین است؟! اگر مسأله به این سادگى بود پس چرا خود ائمه و انبیا(علیهم السلام)كه راه را بهتر از ما مى‌دانستند، خود را به آب و آتش مى‌زدند؟ اگر چنین بود، امام حسین(علیه السلام) به جاى آن‌كه به كربلا بیاید و خود و عزیزانش كشته شوند و اهل بیتش به اسارت بروند، به گوشه‌اى مى‌رفت و تنها عبادت مى‌كرد و ذكر مى‌گفت؛ پس چرا چنین نكرد؟
از این رو با نگاه به رفتار و زندگى اهل‌بیت(علیهم السلام) در‌مى‌یابیم كه راه كامل شدن و به
﴿ صفحه 81 ﴾
حقیقت رسیدن این نیست، بلكه سیر و سلوك باید همه جانبه باشد و در آن، همه ابعاد وجودى انسان مورد توجه قرار گیرد و متكامل گردد. در فصل بعد در این باره بیشتر سخن خواهیم گفت.