اصول کافی جلد چهارم

ابی‏جعفر محمد بن یعقوب کلینی مشهور به شیخ کلینی ترجمه و شرح : حاج سید هاشم رسولی محلاتی

باب صفت نفاق و منافق

بَابُ صِفَةِ النِّفَاقِ وَ الْمُنَافِقِ
1- قَالَ وَ النِّفَاقُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الْهَوَى وَ الْهُوَیْنَا وَ الْحَفِیظَةِ وَ الطَّمَعِ فَالْهَوَى عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْبَغْیِ وَ الْعُدْوَانِ وَ الشَّهْوَةِ وَ الطُّغْیَانِ فَمَنْ بَغَى كَثُرَتْ غَوَائِلُهُ وَ تُخُلِّیَ مِنْهُ وَ قُصِرَ عَلَیْهِ وَ مَنِ اعْتَدَى لَمْ یُؤْمَنْ بَوَائِقُهُ وَ لَمْ یَسْلَمْ قَلْبُهُ وَ لَمْ یَمْلِكْ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ لَمْ یَعْذِلْ نَفْسَهُ فِى الشَّهَوَاتِ خَاضَ فِى الْخَبِیثَاتِ وَ مَنْ طَغَى ضَلَّ عَلَى عَمْدٍ بِلَا حُجَّةٍ وَ الْهُوَیْنَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْغِرَّةِ وَ الْأَمَلِ وَ الْهَیْبَةِ وَ الْمُمَاطَلَةِ وَ ذَلِكَ بِأَنَّ الْهَیْبَةَ تَرُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ الْمُمَاطَلَةَ تُفَرِّطُ فِى الْعَمَلِ حَتَّى یَقْدَمَ عَلَیْهِ الْأَجَلُ وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ عَلِمَ الْإِنْسَانُ حَسَبَ مَا هُوَ فِیهِ وَ لَوْ عَلِمَ حَسَبَ مَا هُوَ فِیهِ مَاتَ خُفَاتاً مِنَ الْهَوْلِ وَ الْوَجَلِ وَ الْغِرَّةَ تَقْصُرُ بِالْمَرْءِ عَنِ الْعَمَلِ وَ الْحَفِیظَةُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْكِبْرِ وَ الْفَخْرِ وَ الْحَمِیَّةِ وَ الْعَصَبِیَّةِ فَمَنِ اسْتَكْبَرَ أَدْبَرَ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ فَخَرَ فَجَرَ وَ مَنْ حَمِیَ أَصَرَّ عَلَى الذُّنُوبِ وَ مَنْ أَخَذَتْهُ الْعَصَبِیَّةُ جَارَ فَبِئْسَ الْأَمْرُ أَمْرٌ بَیْنَ إِدْبَارٍ وَ فُجُورٍ وَ إِصْرَارٍ وَ جَوْرٍ عَلَى الصِّرَاطِ وَ الطَّمَعُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ الْفَرَحِ وَ الْمَرَحِ وَ اللَّجَاجَةِ وَ التَّكَاثُرِ فَالْفَرَحُ مَكْرُوهٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْمَرَحُ خُیَلَاءُ وَ اللَّجَاجَةُ بَلَاءٌ لِمَنِ اضْطَرَّتْهُ إِلَى حَمْلِ الْ آثَامِ وَ التَّكَاثُرُ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ شُغُلٌ وَ اسْتِبْدَالُ الَّذِى هُوَ أَدْنَى بِالَّذِى هُوَ خَیْرٌ فَذَلِكَ النِّفَاقُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ وَ اللَّهُ قَاهِرٌ فَوْقَ عِبَادِهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ جَلَّ وَجْهُهُ وَ أَحْسَنَ كُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ وَ انْبَسَطَتْ یَدَاهُ وَ وَسِعَتْ كُلَّ شَیْ ءٍ رَحْمَتُهُ وَ ظَهَرَ أَمْرُهُ وَ أَشْرَقَ نُورُهُ وَ فَاضَتْ بَرَكَتُهُ وَ اسْتَضَاءَتْ حِكْمَتُهُ وَ هَیْمَنَ كِتَابُهُ وَ فَلَجَتْ حُجَّتُهُ وَ خَلَصَ دِینُهُ وَ اسْتَظْهَرَ سُلْطَانُهُ وَ حَقَّتْ كَلِمَتُهُ وَ أَقْسَطَتْ مَوَازِینُهُ وَ بَلَّغَتْ رُسُلُهُ فَجَعَلَ السَّیِّئَةَ ذَنْباً وَ الذَّنْبَ فِتْنَةً وَ الْفِتْنَةَ دَنَساً وَ جَعَلَ الْحُسْنَى عُتْبَى وَ الْعُتْبَى تَوْبَةً وَ التَّوْبَةَ طَهُوراً فَمَنْ تَابَ اهْتَدَى وَ مَنِ افْتُتِنَ غَوَى مَا لَمْ یَتُبْ إِلَى اللَّهِ وَ یَعْتَرِفْ بِذَنْبِهِ وَ لَا یَهْلِكُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا هَالِكٌ اللَّهَ اللَّهَ فَمَا أَوْسَعَ مَا لَدَیْهِ مِنَ التَّوْبَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْبُشْرَى وَ الْحِلْمِ الْعَظِیمِ وَ مَا أَنْكَلَ مَا عِنْدَهُ مِنَ الْأَنْكَالِ وَ الْجَحِیمِ وَ الْبَطْشِ الشَّدِیدِ فَمَنْ ظَفِرَ بِطَاعَتِهِ اجْتَلَبَ كَرَامَتَهُ وَ مَنْ دَخَلَ فِى مَعْصِیَتِهِ ذَاقَ وَبَالَ نَقِمَتِهِ وَ عَمَّا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ
اصول كافى جلد 4 صفحه:107 روایة:1
(و هم امیرالمؤمنین علیه السلام) فرمود: و نفاق بر چهار ستون استوار است: بر هوى (و هوس) و سهل انكارى (در امر دین)، و خشم ورزى، و طمع.
و هوى پرستى بر چهار شعبه است: بر ستم، و زورگویى و تجاوز، و شهوت رانى، و سركشى، پس هر كه ستم كرد بلاها و گرفتاریهایش زیاد شود، و او را واگذارند و از كمك باو خوددارى شود، و هر كه تجاوز كند و زور بگوید از سختیها نیاساید، و دلش آرام نباشد، و از شهوترانیها خوددارى نتواند، و هر كه شهوت خود را تعدیل نكند در پلیدیها فرو رود، و هر كه سركشى كند بدون برهان و از روى عمد خود را گمراه كند.
و سهل انگارى بر چهار شعبه است: بر فریب (خوردن برحمت حق سبحانه و غفلت از شیطان)، و آرزو، و ترس و بیم (از غیر خدا) و امروز و فردا كردن، و این براى آنستكه ترس و بیم (از غیر خدا) راه حق را ببندد، و امروز و فردا كردن موجب كوتاهى در عمل گردد تا (آنگاه كه) مرگ او برسد، و اگر آرزو نباشد (شخص) بحساب خود برسد، و اگر حساب كار خود را بداند و از هراس و ترس بمرگ ناگهانى بمیرد، (و فریب رحمت حق خوردن) دست انسان را از عمل كوتاه كند.
مجلسى (ره) در شرح «حسب ما هو فیه...» گوید: «حسب» بتحریك بمعناى رسیدن بحساب و اندازه و شماره و آنچه در آنست از عمر و عمل و این اشاره است بگفتار پیغمبر (ص) كه فرمود: بحساب خودتان برسید پیش از آنكه بحساب شما برسند، تا آنكه گوید: و حاصل اینكه اگر آرزو و غفلتى كه لازمه اوست در كار نبود بحساب عمر خود و آنچه از آن صرف كرده و گناهانى كه كسب كرده مى رسید، و مى اندیشید كه ممكن است بزودى مرگش فرا رسد و دست خالى از عمل و توشه بآخرت رود، و درباره سختیهاى مرگ و هراسهاى پس از آن و دشواریهاى قیامت و كیفرهاى سختى كه در انتظار اوست اندیشه و تفكر مى كرد، حقش این بود كه از ترس و دهشت فجأه كند و ناگهان بمیرد چنانچه همام آنگاه كه اوصاف مؤمنین را شنید ناگهان (بروى زمین افتاد) و جان داد این آرزو استكه انسان را از تمام این افكار و اندیشه ها باز دارد، و از اینجا روشن شود كه در مقدارى از آرزو و غفلت حكمت نظام نوع انسان و بقاء عالم نهفته است ولى زیاده روى در آن موجب شقاوت در آخرت گردد، و بر گردیم بدنباله حدیث كه امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:).
و خشم ورزى بر چهار شعبه است، بر كبر، و فخر (كردن بحسب و نسب و غیر اینها)، و حمیت(یعنی نخوت و) غیرت، و تعصب(که هر دوی اینها دنباله کبر است) پس هر كه كبر ورزد بحق پشت كند، و هر كه فخر كند (بر خود بنازد) نافرمانى كرده (یا دروغ گفته و خلاف كرده) و هر كه حمیت كشد بگناهان اصرار ورزد (و بواسطه حمیت بنظائر فحاشى و آدمكشى و جنایات دیگر دچار گردد) و هر كه تعصب او را فرا گیرد ستم كند (یا از راه راست منحرف شود)، پس چه بدچیز است خشم ورزى كه میان پشت كردن بحق و نافرمانى و اصرار بر گناه و انحراف را از راه راست قرار گرفته است. (این معنى بنا بر توضیحى استكه آخر حدیث بیاید).
و طمع بر چهار شعبه است: شادى و شادكامى و تبختر، و سرسختى، و فزون طلبى، پس شادى نزد خداوند خوش نیست (و بد است) و شادكامى و تبختر خودپسندى است، و سرسختى بلائى استكه اگر كسى دچار شد او را بكشیدن بار گناهان وادار مى سازد، و فزون طلبى (و برترى جوئى) بازى و سرگرمى و (موجب) باز داشتن دل (از یاد خداى تعالى) است و پذیرفتن چیزیست (یعنى دنیا و سرگرمى هاى آن) بجاى آنچه بهتر است (یعنى آخرت و نعمتهاى آن مى باشد).
پس این بود نفاق و ستونها و شعبه هاى آن، و خداوند بر تمام بندگان خود غالب است نامش بلند و ذاتش والا است، و زیبا و نیكو ساخته است خلقت هر چیز را، دو دست جودش گشاده است، و رحمتش همه چیز را فرا گرفته، امر او عیان و نورش تابان است، بركتش بسیار و حكمتش نورانى است، كتابش پابرجا و حجتش پیروز و هویدا است، دینش پاك و سلطنتش محكم و پیروز است، سخنش حق، و موازینش عادلانه و رسولانش رساننده بودند، بدكردارى را گناه دانسته، و گناه را فتنه، و فتنه را چركى شمرده، و كار نیك را بازگشت دانسته، و بازگشت را توبه، و توبه را پاك كننده قرار داده، پس هر كه توبه كند براه راست هدایت یافته، و هر كه گرفتار فتنه گمراه شده تا مادامیكه بخدا بازگشت نكند و بگناهش اعتراف ننماید، بر خدا دلیرى نكند مگر هلاك شونده. از خدا بترسید، از خدا بترسید! كه چه اندازه باب توبه و رحمت و بشارت و بردبارى بزرگ در درگاهش و وسیع است، و چه اندازه سخت است آن شكنجه ها و دوزخ و سختیگرى او، پس هر كه باطاعتش دست یابد كرامتش را بخود جلب كند، و هر كه در نافرمانیش درآید ناگوارى و سختى پاداش كیفر او را چشد و بزودى زود روز پشیمانیش فرا رسد.
توضیح و شرح:
مواردى از این بحث شریف محتاج بشرح و توضیح است كه قسمتى از آنها در ضمن ترجمه ما بین پرانتز ذكر شد، و پاره اى از آن موكول بپایان حدیث گردید، یكى در جمله: «فبئس الامر بین ادبار و فجور....!» كه آنچه ترجمه شد بنابر شرحى است كه مجلسى علیه الرحمه فرموده است باینكه كلمه «على» در جمله «على الصراط» بمعناى «عن» باشد، و مقصود از «صراط» هم معناى لغوى آن باشد، اما بنابر احتمال دیگر كه «على» بمعناى حقیقى آن و «صراط» هم مقصود صراط در قیامت باشد معنى چنین است «پس بد وضعى است وضعیكه میان پشت كردن حق و نافرمانى و اصرار بگناه و ستم است هنگام عبور از «صراط» ولى معناى اول ظاهرتر است و احتیاج آن بارتكاب خلاف ظاهر و تصرفات در عبادت كمتر از دومى است.
و دیگرى در مورد صفاتى كه امیر المؤمنین علیه السلام درباره نفاق و منافق بیان فرمود، مجلسى علیه الرحمه از بعضى نقل كند كه گفته اند: احادیث این باب دلالت دارد بر اینكه مؤمن كمیابتر است از كبریت احمر زیرا هیچیك از علما و صالحین نیستند كه گرفتار برخى از این صفات (كه حضرت براى نفاق و منافق بیان فرمود) نباشند تا چه رسد بدیگران، و روى این جهت تأویلاتى از دانشمندان براى حدیث ذكر فرموده كه بازگشت جملگى آنها باینست كه هركس این گناهان را مرتكب شود از روى بى اعتنایى بدین و این كار عادت او گردد و از دین خارج گشته و در زمره منافقین صدر اسلام درآید. ولى اگر گاهى پاره اى از آنها از بعضى از مؤمنین بواسطه غلبه شهوت و هواى نفس سر زد موجب خروج از دین نگشته گرچه در اسم با منافقین مشاركت دارد.
و در جمله «تعالى ذكره» گوید: یعنى از نقائص یا از اینكه مانند ذكر مخلوق باشد، یا از اینكه كسى آنطور كه شاید ذكرش كند. و تأیید وجه دوم است آنچه در دعاء آمده «تعالى ذكرك عن المذكورین».
و «جل وجهه» گوید: یعنى ذات او اجل است از این كه بكنهش برسند، یا مقصود از وجه انبیاء و حجتهاى اویند، و یا دین او است.
و در «وانبسطت یداه» گوید: اشاره است بگفتار خداى تعالى (در سوره مائده آیه 64) «و یهود گفتند دست خدا بسته است، بسته باد دستهاى آنان و لعنت بر آنها باد بدانچه گفتند بلكه دست هاى او باز است مى بخشد و هر گونه بخواهد» و گفته اند: اینكه «ید» را تثنیه آورد، و دو دست فرمود براى مبالغه در رد یهود و نفى بخل از خداى تعالى و براى اثبات غایت جود است، زیرا نهایت سخاوت براى سخى باینست كه با هر دو دست بخشش كند، طبرسى (ره) گوید: لفظ «ید» در لغت بر پنج وجه آمده است: (1) عضو بدن (2) نعمت (3) قوت (4) ملك و سلطنت (5) براى اسناد فعل بفاعل. سپس گفته است، و چون شخص سخاوتمند بدست بخشد و شخص بخیل دستش را از بخشش نگهدارد جود و بخل را بدست نسبت داده اند، و بشخص سخاوتمند گویند: دست باز، و به بخیل گویند: دست بسته.... تا آنجا كه خود مجلسى (ره) گوید و محتمل است دو دست در اینجا كنایه از نعمت و بلا باشد...
و در «ظهر امره» گوید: یعنى وجود و علم و قدرت و حكمتش بسبب آنچه در آفاق و انفس آشكار كرده، یا مقصود دین و شریعت اوست در میان بندگان تا بعبودیت او اعتراف كنند، یا مقصود امر تكوینى استكه دلالت بر كمال قدرتش كند.
«و اشرف نوره» یعنى اضافه فرمود نور وجود علم و كمالات را بر جمیع مواد قابله بحسب قابلیت و استعدادشان، و گفته شده: مقصود از علم نور اوست كه در دلهاى عارفان انداخته، و یا برهانهایى استكه راهنمایى بر وحدانیت و بزرگى ذات و صفاتش كنند، یا نبوت محمد (ص) است و یا نور ولایت است كه در قرآن بدان اشاره شده است كه فرماید «مى خواهند با دهانهاى خویش نور خدا را خاموش كنند و خدا تمام كننده است نور خویش را اگر چه بد دارند كافران» (سوره صف آیه 8).
«و هیمن كتابه» یعنى كتابش حافظ و شاهد و رقیب بر همه چیز است زیرا بیان هر چیزى در آن است، یا اینكه بر دیگر كتابها ناظر و رقیب است زیرا گواه بر صحت آنها است، و این معناى دوم روشن است زیرا اشاره است بگفتار خداى تعالى: «و فرستادیم بر تو كتاب را بحق تصدیق كننده آنچه پیش روى اوست از كتاب و نگهبانى بر آن....» (سوره مائده آیه 48) كه بیضاوى گوید: یعنى رقیب بر سایر كتابها كه آنها را از تغییر نگهدارد و بثبات و درستى آنها گواهى دهد.
«و الذنب فتنة» یعنى گمراهى از حق، یا امتحان و آزمایش است، زیرا همه تكالیف وسیله آزمایش بندگان است یا سبب مفتون شدن بدنیا و تسلط شیطان بر او است، و در قاموس گفته است: «فتنه بمعناى آزمایش و دلدادن بچیزى و گمراهى. و گناه، و كفر. و فضیحت. و عذاب و گمراه كردن. و دیوانگى و محنت. و مال و اولاد، و اختلاف مردمان در آراء است» و بیشتر این معانى (كه در قاموس گفته) در اینجا مناسب است.
این بود شرح قسمتى از این حدیث شریف و براى اطلاع از شرح تمامى حدیث بمرآة العقول مراجعه شود.
2- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ وَ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ قَالَ كَتَبْتُ إِلَى أَبِى الْحَسَنِ ع أَسْأَلُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَكَتَبَ إِلَیَّ إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا لَیْسُوا مِنَ الْكَافِرِینَ وَ لَیْسُوا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَیْسُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ یُظْهِرُونَ الْإِیمَانَ وَ یَصِیرُونَ إِلَى الْكُفْرِ وَ التَّكْذِیبِ لَعَنَهُمُ اللَّهُ
اصول كافى جلد 4 صفحه:111 روایة:2
محمد بن فضیل گوید: بحضرت أبى الحسن علیه السلام نوشتم و از مسئله اى از او پرسش كردم در پاسخ بمن نوشت: «همانا منافقان نیرنگ ورزند با خدا و اوست فریب دهنده ایشان و هرگاه برخیزند بسوى نماز برخیزید سرگران خود نمایى كنند بمردم و یاد نكنند خدا را جز اندكى، در این میانه سرگردانند نه بسوى اینانند و نه بسوى آنان و هر كه را خدا گمراه سازد براى او راهى نیابى» (سوره نساء آیه 142- 143) اینها نه از كفارند و نه از مسلمانان، اظهار ایمان كنند و بسوى كفر و تكذیب روند، خدا آنها را لعنت كند.
شرح:
فیض (ره) گوید: اما از كفار نیستند چون اظهار ایمان كنند و شهادتین بر زبان جارى سازند، و از مسلمانان نیستند چون در دل انكار كنند. و مجلسى (ره) در مرآة العقول از بعضى نقل كند كه گفته اند: شاید ذكر نشدن اصل مسئله در حدیث بجهت تقیه بوده است، و شاید سؤال از حال مأمون بوده زیرا او از دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود و براى مصلحت اظهار تشیع مى كرد، و مقصود حضرت در پاسخ او و شیعه مآبان منافق اطراف او چون ذوالریاستین باشد.
3- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِى حَمْزَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ص قَالَ قَالَ إِنَّ الْمُنَافِقَ یَنْهَى وَ لَا یَنْتَهِى وَ یَأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِى وَ إِذَا قَامَ إِلَى الصَّلَاةِ اعْتَرَضَ قُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا الِاعْتِرَاضُ قَالَ الِالْتِفَاتُ وَ إِذَا رَكَعَ رَبَضَ یُمْسِى وَ هَمُّهُ الْعَشَاءُ وَ هُوَ مُفْطِرٌ وَ یُصْبِحُ وَ هَمُّهُ النَّوْمُ وَ لَمْ یَسْهَرْ إِنْ حَدَّثَكَ كَذَبَكَ وَ إِنِ ائْتَمَنْتَهُ خَانَكَ وَ إِنْ غِبْتَ اغْتَابَكَ وَ إِنْ وَعَدَكَ أَخْلَفَكَ
اصول كافى جلد 4 صفحه: 111 روایة: 3
ابو حمزه از حضرت على بن الحسین علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: همانا منافق (آنكس است) كه (از كارى) نهى كند ولى خود او (از آن كار) دست نمى كشد، و فرمان مى دهد بدانچه خود نمى كند، و چون بنماز ایستد اعتراض كند، عرضكردم: اى فرزند رسولخدا اعتراض چیست؟ فرمود: روبراست و چپ گردانیدن، و چون ركوع كند خود را (مانند گوسفند) بزمین اندازد (یعنى بعد از ركوع نایستد و بهمان حال بسجده رود) روزش را شب كند و اندوهى جز خوردن شام ندارد با اینكه روزه هم نبوده است، و چون بامداد كند اندوهى جز خوابیدن ندارد با اینكه شب را بیدار نبوده، اگر براى تو حدیثى گوید دروغ گوید و اگر نزدش چیزى بامانت گذارى بتو خیانت كند، اگر از او پنهان باشى تو را غیبت كند (و بدگوئى كند) و اگر بتو وعده بدهد وفا نكند.
4- عَنْهُ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ بَحْرٍ رَفَعَهُ مِثْلَ ذَلِكَ وَ زَادَ فِیهِ إِذَا رَكَعَ رَبَضَ وَ إِذَا سَجَدَ نَقَرَ وَ إِذَا جَلَسَ شَغَرَ
اصول كافى جلد 4 صفحه: 112 روایة: 4
عبدالملك بن بحر مانند همین حدیث را بطور مرفوع از آنحضرت حدیث كرده و در آن افزوده است: چون ركوع كند چون گوسفند بزمین افتد، و چون سجده كند نوك بزمین زند (چون كلاغى كه دانه از زمین برچیند، یعنى سجده را بسیار كوتاه بجا آورد) و چون بنشیند چون سگى است كه بر سر دم نشیند.
شرح:
محتمل است این تعبیر اشاره بترك جلسه استراحت باشد، و مجلسى (ره) گوید: ظاهرتر نزد من آنست كه این تعبیر اشاره است بآنچه بیشتر مخالفین در تشهد مستحب دانند كه بر ورك چپ نشینند و پاى راست را روى پاى چپ اندازند و قدم راست را بلند كنند بطورى كه سر انگشتان بطرف قلب قرار گیرد.
5- أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْكُوفِیِّ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ سَعِیدِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَثَلُ الْمُنَافِقِ مَثَلُ جِذْعِ النَّخْلِ أَرَادَ صَاحِبُهُ أَنْ یَنْتَفِعَ بِهِ فِى بَعْضِ بِنَائِهِ فَلَمْ یَسْتَقِمْ لَهُ فِى الْمَوْضِعِ الَّذِى أَرَادَ فَحَوَّلَهُ فِى مَوْضِعٍ آخَرَ فَلَمْ یَسْتَقِمْ لَهُ فَكَانَ آخِرُ ذَلِكَ أَنْ أَحْرَقَهُ بِالنَّارِ
اصول كافى ج: 4 صفحه: 113 روایة: 5
رسولخدا (ص) فرمود: منافق بمانند تنه درخت خرما است كه صاحب آن بخواهد در قسمتى از ساختمانش از آن بهره مند گردد و در آنجا كه خواهد (بواسطه كجى) قرار نگیرد، پس بجاى دیگرش برد (آنجا نیز) قرار نگیرد، و سرانجامش اینست كه آنرا به آتش بسوزاند.
(2860) 6- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا زَادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلَى مَا فِى الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنَا نِفَاقٌ
اصول كافى ج: 4 صفحه: 113 روایة: 6
و نیز آنحضرت (ص) فرمود: آنچه از خشوع بدن بر آنچه در دل است بچربد آن در نزد ما نفاق است.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: این حدیث دلالت دارد بر اینكه زیادى خشوع بدن بر خشوع قلب از روى ریا و نفاق است، و در گفتارش كه فرمود: «عندنا» اشاره است باینكه نفاق حقیقى نیست بلكه خصلت بدى است كه شبیه بنفاق است.

باب شرك

بَابُ الشِّرْكِ
1- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ بُرَیْدٍ الْعِجْلِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ أَدْنَى مَا یَكُونُ الْعَبْدُ بِهِ مُشْرِكاً قَالَ فَقَالَ مَنْ قَالَ لِلنَّوَاةِ إِنَّهَا حَصَاةٌ وَ لِلْحَصَاةِ إِنَّهَا نَوَاةٌ ثُمَّ دَانَ بِهِ
اصول كافى جلد 4 صفحه:113 روایة: 1
برید عجلى گوید: از حضرت باقر علیه السلام پرسیدم: از كمترین چیزى كه بنده بدان مشرك گردد؟ گوید: فرمود: هر كه بهسته اى بگوید: سنگریزه، و بسنگریزه بگوید: هسته، و بآن متدین گردد.
شرح:
فیض علیه الرحمه گوید: یعنى بقلب خود اعتقاد بآن پیدا كند و آنرا دین خود قرار دهد و سر اینكه شرك است آنست كه به پیروى هواى نفس برگردد، و صاحب این عقیده اگر چه خدا را عبادت كند ولى هواى نفس را هم اطاعت كند و در اطاعت براى خدا شریك قرار داده است.
2- عَنْهُ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِى الْعَبَّاسِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَدْنَى مَا یَكُونُ بِهِ الْإِنْسَانُ مُشْرِكاً قَالَ فَقَالَ مَنِ ابْتَدَعَ رَأْیاً فَأَحَبَّ عَلَیْهِ أَوْ أَبْغَضَ عَلَیْهِ
اصول كافى ج: 4 صفحه: 113 روایة: 2
ابوالعباس گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: از كمترین چیزى كه انسان بدان مشرك شود؟
گوید: فرمود: هر كه رأیى را بدعت گذارد چه بواسطه آن محبوب گردد، و چه بدان واسطه مبغوض شود.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: رأى مبتدع آنست كه مستند شرعى نداشته باشد چه اینكه آن رأى در اصول باشد و چه در فروع، و اما آنكس كه در فهم كتاب و سنت با كوشش فراوانى كه كرده خطا كند ظاهر اینست كه داخل در بدعت گذار نباشد.
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِى بَصِیرٍ وَ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع فِى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ قَالَ یُطِیعُ الشَّیْطَانَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُ فَیُشْرِكُ
اصول كافى جلد 4 صفحه: 114 روایة: 3
حضرت صادق علیه السلام در گفتار خداى عزوجل: «و ایمان نیاورند بیشتر آنان بخدا جز اینكه ایشانند مشركان» (سوره یوسف آیه 106) فرمود: شیطان را ندانسته پیروى كند پس مشرك گردد.
4- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَیْرٍ عَنْ ضُرَیْسٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ قَالَ شِرْكُ طَاعَةٍ وَ لَیْسَ شِرْكَ عِبَادَةٍ وَ عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ قَالَ إِنَّ الْ آیَةَ تَنْزِلُ فِى الرَّجُلِ ثُمَّ تَكُونُ فِى أَتْبَاعِهِ ثم قُلْتُ كُلُّ مَنْ نَصَبَ دُونَكُمْ شَیْئاً فَهُوَ مِمَّنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَقَالَ نَعَمْ وَ قَدْ یَكُونُ مَحْضاً
اصول كافى ج: 4 صفحه: 114 روایة: 4
ضریس از آنحضرت علیه السلام حدیث كند كه در گفتار خداى عزوجل (در همین آیه) فرمود: شرك در طاعت است نه شرك در عبادت، و از گفتار خداى عزوجل «و برخى از مردمند كه خدا را بر حرف پرستش كنند» (سوره حج آیه 11 پرسیدم؟) فرمود: آیه درباره مردى نازل شده و سپس درباره پیروان او هم باشد، پس من عرضكردم: هر كه در برابر شما چیزى بر پا دارد او از كسانى است كه خدا را بر حرف پرستیده؟ فرمود: آرى و گاهى مشرك محض باشد.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: یعنى مقصود: شرك از نظر اطاعت و پیروى كردن غیر از خداوند است و گرچه عبادت و پرستش و سجده بر او نكند، مانند كسیكه پیروى شیطان یا هواى نفس یا انسان گمراه یا گمراه كننده را بكند كه او با خدا شریك قرار داده، تا آنكه در تفسیر آیه دوم گوید و حاصل اینست كه پرستش كننده از حال مخالفین پرستش كرده كه آیا ایشان اهل این آیه هستند؟ فرمود: برخى اهل آن هستند و برخى مشرك محض مى باشند، محتمل است تتمه كلام سابق امام علیه السلام باشد یعنى گاهى درباره مردى بتنهایى باشد و گاهى درباره پیروانش، و در بعضى نسخه ها «مختصا» به جای «محضاً» ضبط شده كه او صریح در همین معناى اخیر است.
(2865) 5- یُونُسُ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ حَسَّانَ الْجَمَّالِ عَنْ عَمِیرَةَ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ أُمِرَ النَّاسُ بِمَعْرِفَتِنَا وَ الرَّدِّ إِلَیْنَا وَ التَّسْلِیمِ لَنَا ثُمَّ قَالَ وَ إِنْ صَامُوا وَ صَلَّوْا وَ شَهِدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ جَعَلُوا فِى أَنْفُسِهِمْ أَنْ لَا یَرُدُّوا إِلَیْنَا كَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِینَ
اصول كافى جلد 4 صفحه:114 روایة:5
عمیره گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: مردم بشناسائى ما و مراجعه بما و تسلیم شدن براى ما مأمورند، سپس فرمود: و اگر چه روزه بگیرند و نماز گزارند و گواهى دهند كه معبودى جز خداى یگانه نیست؛ ولى پیش خود بنا گذارند كه بما مراجعه نكنند بهمان سبب مشرك گردند.
6- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى الْكَاهِلِیِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَیْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَیْ ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ النَّبِیُّ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِی صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِی قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِینَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْ آیَةَ فَلا وَ رَبِّكَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَعَلَیْكُمْ بِالتَّسْلِیمِ
اصول كافى جلد 4 صفحه:115 روایة:6
عبدالله بن یحیى كاهلى گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر چنانچه مردمى خداى یگانه و بى شریك را پرستش كنند، و نماز را برپا دارند، سپس بچیزى كه خدا كرده یا پیغمبر (ص) ساخته اعتراض كنند و بگویند: كه چرا بر خلاف آن نساخته؟ یا در دل خود چنین اعتراضى كنند (گرچه بزبان نیاورند) بهمین اعتراض مشرك شوند، سپس این آیه را تلاوت فرمود، «نه چنین است بپروردگار تو سوگند ایمان نیاوردند تا بداورى بگزینند تو را در آنچه سرزده است بین ایشان و سپس نیابند در دلهاى خویش چاره اى از آنچه تو قضاوت كرده اى و تسلیم شوند تسلیم شدنى» (سوره نساء آیه 65) سپس حضرت صادق علیه السلام فرمود: بر شما است كه تسلیم باشید.
7- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِى بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ لَمَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیْثُ لَا یَشْعُرُونَ
اصول كافى جلد 4 صفحه:115 روایة:7
ابوبصیر گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: از گفتار خداى عزوجل: «كشیشان و دیرنشینان خود را خدایانى در برابر گرفتند» (سوره توبه 31) فرمود: هر آینه بخدا سوگند آنها ایشان را بپرستش خودشان نخواندند، و اگر بپرستش خود خوانده بودند ایشان نمى پذیرفتند ولى حرامى را بر ایشان حلال كردند، و حلالى را بر ایشان حرام كردند، پس آنها را ندانسته از همین راه پرستش كردند.
8- عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَنْ أَطَاعَ رَجُلًا فِى مَعْصِیَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ
اصول كافى جلد 4 صفحه:116 روایة:8
حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه مردى را در گناهى پیروى كند بتحقیق كه او را پرستش كرده است.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: و سر این مطلب آنست كه پرستش جز خضوع و تذلل و اطاعت و انقیاد نیست، و روى همین حساب خداى سبحان پیروى هواى نفس و اطاعت شیطان را پرستش آندو نامیده در آنجا كه فرماید: «آیا دیدى آنكس را كه برگرفت خداى خویش را هوس خویش» (سوره جاثیه آیه 23) و نیز فرماید: «آیا بشما سفارش نكردیم اى بنى آدم كه نپرستید شیطان را كه او شما را دشمنى است آشكار، (سوره یس آیه 60).

باب شك

بَابُ الشَّكِّ
1- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ كَتَبْتُ إِلَى الْعَبْدِ الصَّالِحِ ع أُخْبِرُهُ أَنِّى شَاكٌّ وَ قَدْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ ع رَبِّ أَرِنِى كَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى وَ أَنِّی أُحِبُّ أَنْ تُرِیَنِی شَیْئاً فَكَتَبَ ع إِنَّ إِبْرَاهِیمَ كَانَ مُؤْمِناً وَ أَحَبَّ أَنْ یَزْدَادَ إِیمَاناً وَ أَنْتَ شَاكٌّ وَ الشَّاكُّ لَا خَیْرَ فِیهِ وَ كَتَبَ إِنَّمَا الشَّكُّ مَا لَمْ یَأْتِ الْیَقِینُ فَإِذَا جَاءَ الْیَقِینُ لَمْ یَجُزِ الشَّكُّ وَ كَتَبَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِینَ قَالَ نَزَلَتْ فِى الشَّاكِّ
اصول كافى جلد 4 صفحه:116 روایة:1
حسین بن حكم گوید: بحضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام نوشتم و از حال خود او را آگاه كردم كه من در شك افتاده ام، و حضرت ابراهیم علیه السلام بخدا عرضكرد: «پروردگارا بمن بنما چگونه مرده ها را زنده مى كنى، (سوره بقره آیه 260) و من دوست دارم كه شما (نیز براى رفع شك من) چیزى (از معجزه و دلیل امامت) بمن نشان دهی، پس آن حضرت بمن نوشت: که ابراهیم براستی مومن بود (و عقیده داشت) و مى خواست كه ایمانش را افزون كند، ولى تو در شكى، و در شك خیرى نیست، و نوشت: جز این نیست كه شك تا جائیست كه یقین نیامده، و چون یقین آمد شك روا نباشد، و نوشت: بدرستى كه خداى عزوجل فرماید: «و نیافتم براى بیشتر شان عهدى و دریافتم بیشترشان را نافرمان» (سوره اعراف آیه 102) و فرمود: این آیه درباره شك كننده نازل شده.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: غرض راوى از نقل داستان حضرت ابراهیم علیه السلام عذر تراشى براى شك خود بوده باینكه ابراهیم با مرتبه نبوت درباره مردگان در شك بوده و از خدا چیزى براى برطرف كردن شك خود پرسش كرده، و آنچه راوى این حدیث سؤال كرده یا معجزه بوده یا دلیلى بر امامت، و بنابر اول یا حضرت معجزه اى برایش آشكار كرده و راوى بیان نكرده است، و یا آنحضرت علیه السلام مصلحت در آشكار كردن آن ندیده. یا مى دانسته كه شك او روى وسواس و عناد است و گرنه حجت بر او تمام شده و حق برایش آشكار گردیده، و بنابر احتمال دوم نیز هر سه وجه احتمال مى رود و آخرى ظاهرتر است، و اما عذرى كه براى شك خود آورده است حضرت آن را ابطال كرده است باینكه ابراهیم شك نداشت... بلكه بجهت ازدیاد یقین بود و بتعبیر دیگر او علم الیقین داشت و طالب عین الیقین بود ولى تو چنانچه خود اعتراف كرده اى شك دارى و خیرى در آن نیست زیرا هر چه خیر است در ایمان است و او بجز با یقین حاصل نگردد.
و در جمله «انما الشك ما لم یأت الیقین» گوید: این جمله دو احتمال دارد اول اینكه تأكید همان جمله سابق باشد كه فرمود: ابراهیم مؤمن بود و حاصل معنى این است كه او یقین بقدرت خداى تعالى بر زنده كردن مردگان داشت و شك با یقین اجتماع نكنند، و جواز (در فرمایش آنحضرت «لم یجز» ) به معناى امتناع است.
دوم مراد بیقین آن چیزى است كه یقین آورد و شك بعد از آن وسوسه و عناد است (و این همان وجهى است كه فیض (ره) نیز در وافى فرموده است).
سپس مجلسى (ره) پس از تفسیر آیه شریفه «و ما وجدنا لاكثرهم من عهد...» گوید: و شاید تأویل حضرت علیه السلام باین باز گردد كه خداى تعالى از ایشان بواسطه آن عقلى كه بآنها داده پیمان گرفته كه همان را بكار اندازند و یقین كنند، و آن را واگذارند و پس از مشاهده معجزات روشن فاسق شدند و از ایمان بیرون رفتند.
(2870) 2- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ الْخُرَاسَانِیِّ قَالَ كَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ فِى خُطْبَتِهِ لَا تَرْتَابُوا فَتَشُكُّوا وَ لَا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا
اصول كافى جلد 4 صفحه:117 روایة:2
ابواسحاق خراسانى گوید: أمیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اش مى فرمود: تردید (درباره دین و احكام آن) بخود راه ندهید تا بشك افتید، پس كافر شوید.
توضیح:
مجلسى (ره) گوید: شاید مقصود ورود در شبهاتى است كه موجب شك گردد، یا نارضایتى به قضاى خدا است و متهم ساختن خداوند در قضاى اوست، یا مقصود تردیدى است كه ریشه و مبدأ شك است.
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ أَبِى أَیُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع جَالِساً عَنْ یَسَارِهِ وَ زُرَارَةُ عَنْ یَمِینِهِ فَدَخَلَ عَلَیْهِ أَبُو بَصِیرٍ فَقَالَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا تَقُولُ فِیمَنْ شَكَّ فِى اللَّهِ فَقَالَ كَافِرٌ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ فَشَكَّ فِى رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ كَافِرٌ قَالَ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى زُرَارَةَ فَقَالَ إِنَّمَا یَكْفُرُ إِذَا جَحَدَ
اصول كافى جلد 4 صفحه:117 روایة:3
محمد بن مسلم مى گوید: نزد حضرت صادق علیه السلام در سمت چپ آن حضرت نشسته بودم، و زراره در سمت راستش بود، پس ابو بصیر وارد شد و عرض كرد: یا ابا عبدالله چه فرمائى درباره كسى كه در خدا شك كند؟ فرمود: كافر است اى ابا محمد (ابا محمد كنیه ابوبصیر است) عرض كرد: اگر در پیغمبر شك كند (چطور)؟ فرمود: كافر است؟ (محمد بن مسلم) گوید: پس حضرت رو به زراره كرد و فرمود: همانا كافر شود در صورتى كه انكار كند.
توضیح:
این كه حضرت در پایان حدیث رو به زراره كرد و فرمود: «همانا كافر شود در صورتى كه انكار كند» شاید بخاطر این بوده كه زراره واسطه میان ایمان و كفر را قبول نداشته چنان كه مطلب در ضمن حدیثى در باب كفر حدیث (7) گذشت، و مقصود امام (علیه السلام) این است كه به مجرد شك كافر نشود بلكه شك در صورتى موجب كفر است كه از روى انكار باشد اگر چه در صورت شك مؤمن هم نیست،
4- عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِیِّ عَنْ هَارُونَ بْنِ خَارِجَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ قَالَ بِشَكٍّ
اصول كافى جلد 4 صفحه:118 روایة:4
ابو بصیر گوید: پرسیدم از حضرت صادق (علیه السلام) از (تفسیر) گفتار خداى عزوجل: «آنانكه ایمان آوردند و ایمانشان را به ستم آلوده نكردند » (سوره انعام آیه 82) فرمود: (مقصود از ستم) شك است (یعنى ایمانشان را به شك نیالودند).
5- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ الشَّكَّ وَ الْمَعْصِیَةَ فِى النَّارِ لَیْسَا مِنَّا وَ لَا إِلَیْنَا
اصول كافى جلد 4 صفحه:118 روایة:5
امام صادق علیه السلام فرمود: شك و نافرمانى در آتشند، نه از ما هستند و نه به سوى ما توجه دارند.
شرح:
فیض (ره) گوید: نظر امام (علیه السلام) كنایه از شك و نافرمانى است، زیرا استحقاق آنان كه شك كنند و نافرمانى كنند براى آتش بخاطر شك و نافرمانى است پس مقصود اهل آنهایند.
6- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَنْ شَكَّ فِى اللَّهِ بَعْدَ مَوْلِدِهِ عَلَى الْفِطْرَةِ لَمْ یَفِئْ إِلَى خَیْرٍ أَبَداً
اصول كافى جلد 4 صفحه:118 روایة:6
و نیز آن حضرت (علیه السلام) فرمود: كسى كه بر فطرت توحید (و از پدر و مادر خداپرست) بدنیا آید درباره خدا شك كند هرگز به خیر باز نگردد.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: ظاهر این حدیث این است كه توبه مرتد فطرى قبول نشود چنانچه مشهور است.
(2875) 7- عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ رَفَعَهُ إِلَى أَبِى جَعْفَرٍ ع قَالَ لَا یَنْفَعُ مَعَ الشَّكِّ وَ الْجُحُودِ عَمَلٌ
اصول كافى جلد 4 صفحه:118 روایة:7
حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: با شك و انكار هیچ عملى سود ندارد.
8- وَ فِى وَصِیَّةِ الْمُفَضَّلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ مَنْ شَكَّ أَوْ ظَنَّ وَ أَقَامَ عَلَى أَحَدِهِمَا أَحْبَطَ اللَّهُ عَمَلَهُ إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ هِیَ الْحُجَّةُ الْوَاضِحَةُ
اصول كافى جلد 4 صفحه:119 روایة:8
در وصیت مفضل است كه گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه شك كند و یا گمان برد و بر یكى از آن دو به ایستد خداوند عملش را هدر كند، بدرستیكه حجت خدا همان حجت روشن است.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: یعنى حجت خدا در اصول دین واضح است و یقین آورد پس شك و گمان موجب عذر انسانى نیست و از كوتاهى او در تحصیل یقین خبر دهد، سپس گوید: بدانكه این اخبار دلالت كند كه علم یقینى در ایمان معتبر است، و این كه شخص شاك و بلكه آنكه گمان دارد در عقاید ایمانیه، كافر است تا آنكه گوید: و آخر چیزى كه مى توان درباره این اخبار گفت: همان است كه این در خصوص اصول دین است و قسمتى از بحث مربوط به آن در اول این كتاب (مرآة العقول) گذشت.
9- عَنْهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ قُلْتُ إِنَّا لَنَرَى الرَّجُلَ لَهُ عِبَادَةٌ وَ اجْتِهَادٌ وَ خُشُوعٌ وَ لَا یَقُولُ بِالْحَقِّ فَهَلْ یَنْفَعُهُ ذَلِكَ شَیْئاً فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ الْبَیْتِ مَثَلُ أَهْلِ بَیْتٍ كَانُوا فِى بَنِى إِسْرَائِیلَ كَانَ لَا یَجْتَهِدُ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً إِلَّا دَعَا فَأُجِیبَ وَ إِنَّ رَجُلًا مِنْهُمُ اجْتَهَدَ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ دَعَا فَلَمْ یُسْتَجَبْ لَهُ فَأَتَى عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ع یَشْكُوا إِلَیْهِ مَا هُوَ فِیهِ وَ یَسْأَلُهُ الدُّعَاءَ قَالَ فَتَطَهَّرَ عِیسَى وَ صَلَّى ثُمَّ دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ یَا عِیسَى إِنَّ عَبْدِى أَتَانِى مِنْ غَیْرِ الْبَابِ الَّذِى أُوتَى مِنْهُ إِنَّهُ دَعَانِى وَ فِى قَلْبِهِ شَكٌّ مِنْكَ فَلَوْ دَعَانِى حَتَّى یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ وَ تَنْتَثِرَ أَنَامِلُهُ مَا اسْتَجَبْتُ لَهُ قَالَ فَالْتَفَتَ إِلَیْهِ عِیسَى ع فَقَالَ تَدْعُو رَبَّكَ وَ أَنْتَ فِى شَكٍّ مِنْ نَبِیِّهِ فَقَالَ یَا رُوحَ اللَّهِ وَ كَلِمَتَهُ قَدْ كَانَ وَ اللَّهِ مَا قُلْتَ فَادْعُ اللَّهَ لِى أَنْ یَذْهَبَ بِهِ عَنِّى قَالَ فَدَعَا لَهُ عِیسَى ع فَتَابَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ قَبِلَ مِنْهُ وَ صَارَ فِى حَدِّ أَهْلِ بَیْتِهِ
اصول كافى جلد 4 صفحه:119 روایة: 9
محمد بن مسلم از یكى از دو امام باقر یا صادق (علیه السلام) حدیث كند كه بوى عرض كردم: ما مى بینیم مردى را كه داراى عبادت و كوشش و خشوع در دین است ولى معتقد بحق (یعنى امامت شما) نیست، آیا این اعمال باو سودى بخشد؟ فرمود: اى ابا محمد جز این نیست كه مثل (ما) اهل بیت و (و مردم)، مثل آن خاندانى هستند كه در بنى اسرائیل بودند، و هیچ یك از آنها نبود كه چهل شب كوشش كند (و ریاضت كشد) جز اینكه (پس از چهل شب) دعا میكرد و دعایش اجابت میشد، (ولى وقتى) یكى از آنها چهل شب كوشش كرد سپس دعا کرد، و دعایش باجابت نرسید، پس نزد عیسى بن مریم علیه السلام آمد و از حال خود باو شکایت کرد و از او خواست که برایش دعا کند پس عیسی علیه السلام تطهیر كرده و نماز خواند سپس بدرگاه خداى عزوجل دعا كرد، خداى عزوجل باو وحى كرد اى عیسى این بنده من نزد من آمد اما بغیر از آندریكه باید بیاید، او مرا خواند ولى در دلش نسبت بتو شك داشت، پس (با این حال) اگر (آنقدر) مرا بخواند كه گردنش ببرد و انگشتانش بریزد دعایش را أجابت نكنم، پس حضرت عیسى (علیه السلام) بآن مرد رو كرده فرمود: تو پروردگارت را مى خوانى و نسبت به پیغمبرش شك دارى؟ عرض كرد: یا روح الله بخدا سوگند آنچه گفتى همانطور بود (و من درباره تو شك داشتم) اكنون از خدا بخواه كه این شك را از دل من ببرد، (حضرت صادق علیه السلام) فرمود: كه عیسى براى او دعا كرد و خدا توبه آن مرد را پذیرفت و قبول كرد و او بمانند خاندان خود گردید.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: «مقصود از اهل بیت اصحاب آنهایند یا دوستان واقعى آنهایند «پایان » ولى ممكن است مقصود خود اهل بیت علیهم السلام باشند چنانچه ترجمه شد و وجه حمل مجلسى مرحوم بر آنچه فرموده است سیاق لفظى عبارت است ولى وجود قرینه ما را از این عمل بى نیاز كند، فیض علیه الرحمة گوید: حضرت در این حدیث اهل بیت پیغمبر (ص) و امت او را به عیسى (علیه السلام) و امتش مثل زده در این كه آنها كه درباره اهل بیت (علیه السلام) شك داشته باشند دعایشان مستجاب نشود و عبادتشان قبول درگاه واقع نگردد، و در حدیث اشاره است به این كه شك درباره آنها چون شك درباره پیغمبر است زیرا عیسى (علیه السلام) پیغمبر بود.