آموزش عقاید و دستورات دینی

, تنظیم و گردآوری: مرکز غدیر

قصه بحیرای راهب

ایامیکه آنحضرت پیش عموی خود ابوطالب می زیست و هنوز بحد بلوغ نرسیده بوده ابوطالب برای تجارت رهسپار شام شد و آنحضرت را نیز با خود همراه بود.
قافله سنگینی بود و جمع کثیری بهمراه مال التجاره فراوانی راه می پیمودند تا وارد زمین سوریه شده بشهر (بصری) رسیدند در نزدیکی دیری پائین آمده خیمه و خرگاه زدند و باستراحت پرداختند.
راهبی که بحیراء لقب داشت از دیر بیرون آمده اهل قافله را بمهمانی دعوتکرد، همه دعوت بحیراء را اجابت کرده بدیر رفتند. ابوطالب نیز آنحضرت را پهلوی اثاث گذاشته با سایرین به مهمانی بحیراء رفت.
بحیراء پرسید آیا همه آمده اند؟
ابوطالب گفت: جز جوانی که از همهخردسال تر است همه آمده اند.
بحیراء گفت او را نیز بیاورید.
ابوطالب آنحضرت را که در زیر درخت زیتونی ایستاده بود فرا خوانده پیش راهب آمد.
بحیراء نگاه عمیقی به آن حضرت کرده و گفت:
نزدیک من بیا با تو سخنی دارم؛ پس آنحضرت را بکناری کشید ابوطالب نیز نزد ایشان رفت.
بحیراء به آن حضرت گفت: از تو چیزی می پرسم و به لات و عزی سوگندت می دهم که پاسخ دهی (لات و عزی نام دو بت بودند که مردم مکه می پرستیدند).
آن حضرت فرمود: مبغوض ترین اشیاء پیش من این دو بت می باشند.
بحیراء گفت: ترا بخدای یگانه سوگند می دهم که راست بگوئی.
فرمود: من همیشه راست می گویم و هرگز دروغ نگفته ام تو سؤال خودت را بکن.
بحیراء گفت: چه چیز را بیشتر دوست داری؟
فرمود: تنهائی را.
بحیراء گفت: بچه چیز بیشتر نگاه می کنی و دوست داری که بسوی آن نگاه کنی؟
فرمود: آسمان و ستارگانی که در آن هست.
بحیراء گفت: چه فکر می کنی؟
حضرت سکوت کرد. ولی بحیراء بدقت به پیشانی وی نگاه می کرد.
بحیراء گفت: چه هنگام و بچه اندیشه می خوابی؟
فرمود: هنگامی که چشم بآسمان دوخته ستارگان را می نگرم و آنها را در دامان خود و خود را بالای آنها می یابم.
بحیراء گفت: آیا خواب هم می بینی؟
فرمود: آری، و هر چه را در خواب بینم در بیداری نیز همانرا می بینم.
بحیراء گفت: مثلا چه خوابی می بینی؟
آنحضرت سکوت کرد. بحیراء نیز خاموش شد.
بحیراء پس از اندکی توقف گفت:
آیا ممکن است میان دو شانه تو را ببینم؟
حضرت بی اینکه از جای خود حرکت کند فرمود: بیا و ببین.
بحیراء از جا برخاسته نزدیک آمدو لباس آنحضرت را از روی شانه اش کنار زد خالی سیاه پدیدار شد و نگاهی کرد و زیر لب خود گفت:
همان است.
ابوطالب پرسید: کدام است؟ چه می گوئی؟
بحیراء گفت: نشانه ای که در کتابهای ما از آن خبر داده اند.
ابوطالب پرسید: چه نشانه ای؟
بحیراء گفت: بگو این جوان با تو چه نسبتی دارد؟
ابوطالب چون آن حضرترا مانند یکی از فرزندان خود دوست می داشت گفت: فرزند من است.
بحیراء گفت: نه پدر این جوان باید مرده باشد.
گفت: تو از کجا دانستی؟ آری این جوان فرزند برادر من است.
بحیراء با ابوطالب گفت: گوش کن آینده این جوان بسی درخشان و شگفت آور است اگر آنچه را من دیده ام دیگران به بینند و او را بشناسد می کشند، او را از دشمنان پنهان کن و نگهدار.
ابوطالب گفت: بگو او کیست؟
بحیراء گفت: در چشمهای او علامت چشمهای یک پیغمبر بزرگ و در پشت او نشانه روشنی در این باره می باشد.

قصه نسطورای راهب

پس از چند سال بار دیگر آنحضرت بسمت عامل تجارت با مال التجاره خدیجه کبری عازم شام گردید خدیجه غلام خود میسره را بهمراه آنحضرت فرستاد و سفارش کرد که از وی اطاعت کامل کند در این سفر نیز وقتیکه بزمین سوریه رسیدند در نزدیکی شهر بصری زیر درختی پائین آمدند در آن نزدیکی صومعه راهبی بود بنام نسطورا که از پیش با میسره آشنائی داشت.
نسطورا از میسره پرسید:
آنکه زیر درخت آرمیده کیست؟
میسره گفت: مردی است از قریش.
راهب گفت: زیر این درخت کسی منزل نکرده و نمی کند مگر پیغمبری از پیغمبران خدا.
پس از آن گفت: آیا در چشمانش اثر سرخی هست؟
میسره گفت: آری پیوسته چشمان وی اینحال را دارد.
راهب گفت: همان است، و وی آخرین پیغمبر از پیغمبران خدا است. کاش من روزی را که مأموریت دعوت پیدا می کند درک می کردم.

بشارتی که یهودیان مدینه می دادند

طوائف بسیاری از یهود که در کتب خود وصف و محل آن حضرت را خوانده بودند وطن اصلی خود را ترک گفته بحجاز آمده و در مدینه و اطراف آن، رحل اقامت انداخته و در انتظار ظهور نبی امی بسر می بردند و چون جماتی ثروتمند و مالدار بودند اعراب گاهگاهی متعرضشان می شدند و باموالشان دستبردهائی می زدند.
یهود پیوسته با حال تظلم می گفتند:
بر چپاول و ستمی که از شما می بینیم صبر خواهیم کرد تا نبی امی از مکه بیرون آمده باین سامان قدم گذارد؛ آنروز است که ما بآن حضرت ایمان آورده انتقام خود را از شما بکشیم.
یکی از عوامب مهمی که بایمان سریع اهل مدینه کمک کرد سابقه ذهنی بود که از این خبرها داشتند و بالاخره آنان ایمان آوردند ولی یهود بواسطه تعصب قومی از ایمان سر باز زدند.