فهرست کتاب


آموزش عقاید و دستورات دینی

, تنظیم و گردآوری: مرکز غدیر

نتیجه بحث

از بیان گذشته بدست آمد که خدای متعال باید با تعلیم غیبی برخی از بندگان خود را بمعارف و قوانینی که ضامن سعادت بشر می باشد آگاه ساخته بسوی آنان بفرستد.
انسان که حامل پیام های خدائی است پیامبر و فرستاده خدا نامیده می شود و مجموع پیامهائی را که از پیش خدا بسوی مردم آورده دین می گویند.
و نیز روشن شد که معارف دینی و قوانین الهی که از مصدر جلال صادر می شود باید درست و دست نخورده و تغییر نیافته بدست مردم برسد یعنی پیامبر خدا در فرا گرفتن وحی الهی خطا نکند و در نگهداری آن گرفتار فراموشکاری و لغزش نشود؛ و در رسنیدن آن بمردم اشتباه یا خیانت نکند زیرا چنانکه گفتیم هدایت مردم بمعارف لازمه و و قوانین زندگی جزو سازمان آفرینش می باشد، و یکی از مقاصد، خلقت انسان است و هرگز خلقت و آفرینش در پیمودن راه خود خطا و لغزش نمی پذیرد مثلا نمی شود که دستگاه آفرینش از راه تناسل انسان، سنگ یا گیاه بوجود آورد یا از راه رویانیدن دانه گندم، حیوان پیدا شود یا چشم انسان مثلا با وضع فعلی و فعالیت ویژه خود کار معده را بکند یا گوش کار قلب را انجام دهد.
و از همین جا معلوم می شود که پیامبران خدا باید معصوم باشند یعنی کاری را که خداواجب می دانند ترک نکنند و کاریرا که خود گناه می دانند انجام ندهند.
زیرا ما (گروه انسان) با وجدان خود می دانیم کسیکه بگفته خود عمل نکند در حقیقت بدرستی و راستی آن معتقد نیست در اینصورت اگر پیامبر مرتکب گناه شود گفته خود را باور نخواهد داشت و مسئله تبلیغ بی اثر خواهد ماند و حتی اگر بعداً اظهار توبه و ندامت نیز نماید دل ما صاف نخواهد شد و در هر حال مقصد تبلیغ لنگ خواهد ماند.
خدای متعال در کلام خود می فرماید:
«عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَىٰ غَیْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُكُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا * لِّیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ » (سوره جن آیه:ء 25 - 28).
خلاصه ترجمه: خداست که غیب را می داند و بغیب خود احدی را مسلط نمی سازد مگر کسان پسنده ای از فرستادگان خود را، خدای متعال راه وحی (پیامهای خود) را از هر آسیب و گزندی نگهبانی می کند تا روشن شود که فرستادگان او پیامهایش را دست نخورده و تغییرناپذیر بمردم رسانیده اند.

رسالت حضرت محمد صلی الله علیه وآله

سال پانصد و هفتاد میلادی (پنجاه و سه سال پیش از هجرت) حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه در میان شریف ترین و نجیب ترین خانواده های عرب حجاز (خانواده بنی هاشم) تولد یافت.
جهان آنروز، چنانکه از تاریخ بدست می آید گرفتار انحطاط اخلاقی شگفت آوری بوده و روز بروز بیشتر در گرداب نادانی فرو می رفت و هر لحظه از معنویات انسانی دورتر می شد؛ و بالخصوص شبه جزیره عربستان که اکثریت اهالی آن بادیه شین بوده و زندگی ایلانی داشتند از همه مزایای مدنیت محروم بودند و با یک رشته افکار خرافی (از آن جمله پرستیدن بتنهائیکه بدست خود از سنگ و چوب و گاهی از کشک می ساختند) روزگار می گذرانیدند افتخاری جز تقلید گذشتگان خود و چپاول و تاراج و کشتار نداشتند.
آنحضرت هنوز از مادر متولد نشده بود که پدرش عبدالله بدرود زندگی گفت و پس از چهار سال بیمادر ماند و تحت کفالت جدش عبدالمطلب قرار گرفت و پس از مدت کمی جدش را نیز از دست داد و ابوطالب عموی آنحضرت وی را بمنزل برد و مانند یکی از فرزندان خود از آن حضرت سرپرستی نمود.
اعراب مکه مانند سایر اعراب به نگهداشتن گوسفند و شیر می پرداختند و گاهی نیز با کشورهای مجاور مخصوصاً سوریه تجارت می کردند و مردمی بیسواد بوده و هیچگونه اهتمامی در آموزش و پرورش کودکان خود نداشتند.
آنحضرت نیز مانند قوم خود خواندن و نوشتن یاد نگرفته بود ولی از همان آغاز زندگی با یک سلسله اوصاف پسندیده امتیاز داشت: هرگز بت نمی پرستید، دروغ نمی گفت؛ دزدی و خیانت نمی کرد؛ از کارهای زشت و ناپسند و سبک پرهیز می نمود و با عقل و کفایت بود. و بهمین سبب در اندک زمانی محبوبیت قابل توجهی در میان مردم پیدا کرده بمحمد امین معروف شد چنانکه اعراب غالباً امانتهای خود را باو می سپردند و از امانت و کفایت وی سخنها می گفتند. در حدود بیست سال داشت که یکی از بانوان ثروتمند مکه (خدیجه کبری) او را عامل تجارت خود قرار داد و در نتیجه راستی و درستی و عقل و کفایت آنحضرت از تجارت سود فراوان عایدش گردید و طبعاً پیش از پیش مجذوب شخصیت و بزرگواری آنحضرت شده بالاخره به آن حضرت پیشنهاد ازدواج کرد آن حضرت نیز پذیرفته با وی ازدواج نمود و پس از آن نیز سالها بکار تجارتی همسر خود اشتغال داشت.
آنحضرت تا سن چهل سالگی با مردم آمیزش متعارف داشت و یکی از آنان شمرده می شد جز اینکه اخلاقی پسندیده داشت و هرگز گرد کردار و رفتارهای زشتی که دیگران آلوده بودند نمی گشت و شیوه ستمگری و سنگدلی و جاه طلبی نداشت و از این رو احترام و اعتماد مردم را نسبت بخود جلب کرده بود چنانکه وقتی اعراب، خانه کعبه را تمیر می کردند در سر نصب حجرالاسود میان قبائل مشاجره و منازعه افتاد آنحضرت را حکم قرار دادند، امر فرمود عبائی پهن کرده حجرالاسود را در میان آن گذاشتند و بزرگان و قبائل اطراف عبا را بلند کردند و آن حضرت حجرالاسود را در جای خودش نصب نمود و بدین ترتیب کشمکش جماعت بدون خونریزی خانمه یافت.
آنحضرت پیش از بعثت با اینکه خدا را بیگانگی می پرستید و از پرستش بتها روگردان بود؛ چون با عقائد بت پرستی مبارزه نمی کرد مردم کاری بکارش نداشتند چنانکه صاحبان ادیان دیگر مانند یهود و نصاری در میانشان با احترام می ریستند و اعراب مزاحمشان نمی شدند.

قصه بحیرای راهب

ایامیکه آنحضرت پیش عموی خود ابوطالب می زیست و هنوز بحد بلوغ نرسیده بوده ابوطالب برای تجارت رهسپار شام شد و آنحضرت را نیز با خود همراه بود.
قافله سنگینی بود و جمع کثیری بهمراه مال التجاره فراوانی راه می پیمودند تا وارد زمین سوریه شده بشهر (بصری) رسیدند در نزدیکی دیری پائین آمده خیمه و خرگاه زدند و باستراحت پرداختند.
راهبی که بحیراء لقب داشت از دیر بیرون آمده اهل قافله را بمهمانی دعوتکرد، همه دعوت بحیراء را اجابت کرده بدیر رفتند. ابوطالب نیز آنحضرت را پهلوی اثاث گذاشته با سایرین به مهمانی بحیراء رفت.
بحیراء پرسید آیا همه آمده اند؟
ابوطالب گفت: جز جوانی که از همهخردسال تر است همه آمده اند.
بحیراء گفت او را نیز بیاورید.
ابوطالب آنحضرت را که در زیر درخت زیتونی ایستاده بود فرا خوانده پیش راهب آمد.
بحیراء نگاه عمیقی به آن حضرت کرده و گفت:
نزدیک من بیا با تو سخنی دارم؛ پس آنحضرت را بکناری کشید ابوطالب نیز نزد ایشان رفت.
بحیراء به آن حضرت گفت: از تو چیزی می پرسم و به لات و عزی سوگندت می دهم که پاسخ دهی (لات و عزی نام دو بت بودند که مردم مکه می پرستیدند).
آن حضرت فرمود: مبغوض ترین اشیاء پیش من این دو بت می باشند.
بحیراء گفت: ترا بخدای یگانه سوگند می دهم که راست بگوئی.
فرمود: من همیشه راست می گویم و هرگز دروغ نگفته ام تو سؤال خودت را بکن.
بحیراء گفت: چه چیز را بیشتر دوست داری؟
فرمود: تنهائی را.
بحیراء گفت: بچه چیز بیشتر نگاه می کنی و دوست داری که بسوی آن نگاه کنی؟
فرمود: آسمان و ستارگانی که در آن هست.
بحیراء گفت: چه فکر می کنی؟
حضرت سکوت کرد. ولی بحیراء بدقت به پیشانی وی نگاه می کرد.
بحیراء گفت: چه هنگام و بچه اندیشه می خوابی؟
فرمود: هنگامی که چشم بآسمان دوخته ستارگان را می نگرم و آنها را در دامان خود و خود را بالای آنها می یابم.
بحیراء گفت: آیا خواب هم می بینی؟
فرمود: آری، و هر چه را در خواب بینم در بیداری نیز همانرا می بینم.
بحیراء گفت: مثلا چه خوابی می بینی؟
آنحضرت سکوت کرد. بحیراء نیز خاموش شد.
بحیراء پس از اندکی توقف گفت:
آیا ممکن است میان دو شانه تو را ببینم؟
حضرت بی اینکه از جای خود حرکت کند فرمود: بیا و ببین.
بحیراء از جا برخاسته نزدیک آمدو لباس آنحضرت را از روی شانه اش کنار زد خالی سیاه پدیدار شد و نگاهی کرد و زیر لب خود گفت:
همان است.
ابوطالب پرسید: کدام است؟ چه می گوئی؟
بحیراء گفت: نشانه ای که در کتابهای ما از آن خبر داده اند.
ابوطالب پرسید: چه نشانه ای؟
بحیراء گفت: بگو این جوان با تو چه نسبتی دارد؟
ابوطالب چون آن حضرترا مانند یکی از فرزندان خود دوست می داشت گفت: فرزند من است.
بحیراء گفت: نه پدر این جوان باید مرده باشد.
گفت: تو از کجا دانستی؟ آری این جوان فرزند برادر من است.
بحیراء با ابوطالب گفت: گوش کن آینده این جوان بسی درخشان و شگفت آور است اگر آنچه را من دیده ام دیگران به بینند و او را بشناسد می کشند، او را از دشمنان پنهان کن و نگهدار.
ابوطالب گفت: بگو او کیست؟
بحیراء گفت: در چشمهای او علامت چشمهای یک پیغمبر بزرگ و در پشت او نشانه روشنی در این باره می باشد.