اصول کافی جلد اول

ابی‏جعفر محمد بن یعقوب کلینی مشهور به شیخ کلینی ترجمه و شرح : حاج سید جواد مصطفوی

باب هدایت از جانب خداست

بَابُ الْهِدَایَةِ أَنَّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
1- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ ثَابِتِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا ثَابِتُ مَا لَكُمْ وَ لِلنَّاسِ كُفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا تَدْعُوا أَحَداً إِلَى أَمْرِكُمْ فَوَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَ أَهْلَ الْأَرَضِینَ اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ یَهْدُوا عَبْداً یُرِیدُ اللَّهُ ضَلَالَتَهُ مَا اسْتَطَاعُوا عَلَى أَنْ یَهْدُوهُ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَ أَهْلَ الْأَرَضِینَ اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ یُضِلُّوا عَبْداً یُرِیدُ اللَّهُ هِدَایَتَهُ مَا اسْتَطَاعُوا أَنْ یُضِلُّوهُ كُفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا یَقُولُ أَحَدٌ عَمِّی وَ أَخِی وَ ابْنُ عَمِّی وَ جَارِی فَإِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً طَیَّبَ رُوحَهُ فَلَا یَسْمَعُ مَعْرُوفاً إِلَّا عَرَفَهُ وَ لَا مُنْكَراً إِلَّا أَنْكَرَهُ ثُمَّ یَقْذِفُ اللَّهُ فِی قَلْبِهِ كَلِمَةً یَجْمَعُ بِهَا أَمْرَهُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 233 روایة: 1
1- ثابت بن سعید گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: اى ثابت شما را با مردم چكار؟ از مردم دست بردارید و هیچكس را بمذهب خود نخوانید، بخدا اگر اهل آسمانها و اهل زمینها گرد آیند تا بنده اى را كه خدا گمراهیش را خواسته، گمراه كنند نتوانند، و اگر اهل آسمانها و اهل زمینها گرد آیند تا بنده اى را كه خدا هدایتش را خواسته، گمراه كنند نتوانند، از مردم دست بردارید و هیچكس نگوید: این عموى من، برادر من، پسر عموى من، همسایه من است (و من نمى توانم نزدیكانم را در گمراهى به بینم) زیرا چون خدا نسبت به بنده اى اراده خیر نماید روحش را پاك كند پس هر مطلب حقى را بشناسد و هر زشت و باطلى را انكار كند، پس از آن خدا در دلش مطلبى اندازد كه كارش را فراهم آورد. (یعنى ولایت ائمه را بدلش اندازد كه سعادت و نجاتش را فراهم آورد).
2- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً نَكَتَ فِی قَلْبِهِ نُكْتَةً مِنْ نُورٍ وَ فَتَحَ مَسَامِعَ قَلْبِهِ وَ وَكَّلَ بِهِ مَلَكاً یُسَدِّدُهُ وَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ سُوءاً نَكَتَ فِی قَلْبِهِ نُكْتَةً سَوْدَاءَ وَ سَدَّ مَسَامِعَ قَلْبِهِ وَ وَكَّلَ بِهِ شَیْطَاناً یُضِلُّهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْ آیَةَ فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 234 روایة: 2
2- امام صادق علیه السلام فرمود: چون خدا خیر بنده اى را خواهد، اثرى از نور در دلش گذارد و گوشهاى دلش را باز كند و فرشته اى بر او گمارد كه نگهدارش باشد و چون براى بنده اى بد خواهد، اثرى از سیاهى در دلش افكند و گوشهاى دلش را به بندد و شیطانى بر او گمارد كه گمراهش كند، سپس این آیه (126 سوره 6) را قرائت فرمود: «هر كه را خدا خواهد هدایت كند، سینه او را براى اسلام آوردن بگشاید. (عاشق و فریفته شود) و هر كه را خواهد گمراه كند سینه اش را تنگ و سخت كند كه گوئى به آسمان خواهد رفت» (سختى مسلمان شدن در نظر او مانند به آسمان رفتن است).
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ اجْعَلُوا أَمْرَكُمْ لِلَّهِ وَ لَا تَجْعَلُوهُ لِلنَّاسِ فَإِنَّهُ مَا كَانَ لِلَّهِ فَهُوَ لِلَّهِ وَ مَا كَانَ لِلنَّاسِ فَلَا یَصْعَدُ إِلَى اللَّهِ وَ لَا تُخَاصِمُوا النَّاسَ لِدِینِكُمْ فَإِنَّ الْمُخَاصَمَةَ مَمْرَضَةٌ لِلْقَلْبِ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لِنَبِیِّهِ ص إِنَّكَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ قَالَ أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَكُونُوا مُؤْمِنِینَ ذَرُوا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ أَخَذُوا عَنِ النَّاسِ وَ إِنَّكُمْ أَخَذْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص إِنِّی سَمِعْتُ أَبِی ع یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا كَتَبَ عَلَى عَبْدٍ أَنْ یَدْخُلَ فِی هَذَا الْأَمْرِ كَانَ أَسْرَعَ إِلَیْهِ مِنَ الطَّیْرِ إِلَى وَكْرِهِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 234 روایة: 3
3- و فرمود: امر تشیع خود را براى خدا قرار دهید نه براى مردم، زیرا آنچه براى خداست بحساب او گذارده شود و آنچه براى مردم است، بسوى خدا بالا نرود: بخاطر دینتان با مردم ستیزه نكنید، زیرا ستیزه كردن دل را بیمار كند، خدایتعالى به پیغمبرش (ص) فرمود: «تو نمى توانى كسى را كه دوست دارى هدایت كنى، بلكه خدا هر كه را خواهد هدایت كند) و فرموده است (100 سوره 10) «مگر تو مى توانى مردم را مجبور كنى كه ایمان آورند» مردم را رها كنید زیرا آنها از مردم تعلیم گرفتند و شما از رسولخدا (ص) تعلیم گرفتید. من از پدرم شنیدم كه مى فرمود: چون خداى عزوجل بر بنده اى نویسد كه باید در این امر (تشیع) داخل شود از رفتن پرنده به آشیانه اش شتابنده تر شود.
4- أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع نَدْعُو النَّاسَ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ لَا یَا فُضَیْلُ إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً أَمَرَ مَلَكاً فَأَخَذَ بِعُنُقِهِ فَأَدْخَلَهُ فِی هَذَا الْأَمْرِ طَائِعاً أَوْ كَارِهاً
اصول كافى جلد 1 صفحه: 235 روایة: 4
4- فضیل بن یسار گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم مردم را به امر تشیع دعوت كنیم؟ فرمود: نه، اى فضیل! چون خدا خیر بنده اى را خواهد بفرشته اى فرمان دهد كه گردنش بگیرد و او را خواه یا ناخواه در امر تشیع درآورد.
شرح :
در روایات این باب دو مطلب محتاج بتذكر است: اول اینكه در روایت اول و دوم بود «بنده اى را كه خدا گمراهیش را خواسته، و چون براى بنده اى بد خواهد» مقصود اراده و خواست اختیارى خداست نه اراده و خواست حتمى او چنانچه در حدیث 408 توضیح داده شد. دوم منظور اصلى در این روایات اینستكه اهل تسنن و عامه را بمذهب تشیع دعوت نكنید، آنها را رها كنید و بخودشان واگذارید. در صورتیكه آیات و اخبار بسیارى راجع بوجوب امر بمعروف و نهى از منكر و ثواب هدایت و تعلیم مردم و دفع شبهات مخالفین وارد شده است، پس چگونه در این اخبار نهى از دعوت و تبلیغ مى كند ولى با اندكى دقت و تأمل پیداست كه سیاق این روایات در باره اصرار و پافشارى در تبلیغ است بطورى كه انسان بخواهد مردم حقیقة شیعة شوند و بحق گرایند، در صورتیكه پیغمبر هم چنین وظیفه اى نداشت، آیات بسیارى كه بعضى از آنها در این روایت ذكر شد در قرآن مجید است باین مضامین كه: اى پیغمبر محمد (ص) هر چند تو دلت مى سوزد و نمى توانى مردم را گمراه به بینى و در هدایت ایشان جانبازى مى كنى ولى بدانكه همه این مردم مسلمان نخواهند شد، ایشان را رها كن كه بر تو جز ابلاغ چیزى نیست، خدا مردم را بهتر مى شناسد آنكه را شایسته مسلمانى داند، او را بسراغ تو مى فرستد. با چند جمله كوتاه تو دلش را روشن مى كند و آنكه چنین شایستگى ندارد، اگر چه از خویشان نزدیكت باشد، هر چه بگوئى و اندرز دهى، در دل سختش تأثیر نكند. پیداست وقتیكه وظیفه رهبر دین این باشد وظیفه پیروانش بمراتب سهل تر و سبكتر است مخصوصاً با شدت تقیه در زمان ائمة علیه السلام كه خود آنها را خانه نشین كرده بود، بمردم كارى نداشتند جز آنكه هر كس مسأله اى از توحید و معارف و فروع پرسد جوابش گویند و با روش مسالمت آمیز خود مذهب تشیع را باقى دارند. پس اصحاب و پیروان ایشان نباید كاسه داغتر از آش و دایه دلسوزتر از مادر شوند.
تَمَّ كِتَابُ الْعَقْلِ وَ الْعِلْمِ وَ التَّوْحِیدِ مِنْ كِتَابِ الْكَافِی وَ یَتْلُوهُ كِتَابُ الْحُجَّةِ فِی الْجُزْءِ الثَّانِی مِنْ كِتَابِ الْكَافِی تَأْلِیفِ الشَّیْخِ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ الْكُلَیْنِیِّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ
پایان كتاب عقل و علم و توحید، از كتاب كافى، و كتاب «حجت» كه جزء دوم كتاب كافى و تألیف شیخ ابو جعفر محمد بن یعقوب كلینى(ره) است در دنبال آن بیاید.

كتاب حجت

كِتَابُ الْحُجَّةِ

باب ناگزیرى از حجت

بَابُ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْحُجَّةِ
1- قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْكُلَیْنِیُّ مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عُمَرَ الْفُقَیْمِیِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَهُ مِنْ أَیْنَ أَثْبَتَّ الْأَنْبِیَاءَ وَ الرُّسُلَ قَالَ إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِیاً عَنَّا وَ عَنْ جَمِیعِ مَا خَلَقَ وَ كَانَ ذَلِكَ الصَّانِعُ حَكِیماً مُتَعَالِیاً لَمْ یَجُزْ أَنْ یُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا یُلَامِسُوهُ فَیُبَاشِرَهُمْ وَ یُبَاشِرُوهُ وَ یُحَاجَّهُمْ وَ یُحَاجُّوهُ ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِی خَلْقِهِ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ وَ یَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَ فِی تَرْكِهِ فَنَاؤُهُمْ فَثَبَتَ الْ آمِرُونَ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْحَكِیمِ الْعَلِیمِ فِی خَلْقِهِ وَ الْمُعَبِّرُونَ عَنْهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ هُمُ الْأَنْبِیَاءُ ع وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ حُكَمَاءَ مُؤَدَّبِینَ بِالْحِكْمَةِ مَبْعُوثِینَ بِهَا غَیْرَ مُشَارِكِینَ لِلنَّاسِ عَلَى مُشَارَكَتِهِمْ لَهُمْ فِی الْخَلْقِ وَ التَّرْكِیبِ فِی شَیْ ءٍ مِنْ أَحْوَالِهِمْ مُؤَیَّدِینَ مِنْ عِنْدِ الْحَكِیمِ الْعَلِیمِ بِالْحِكْمَةِ ثُمَّ ثَبَتَ ذَلِكَ فِی كُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ مِمَّا أَتَتْ بِهِ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ مِنَ الدَّلَائِلِ وَ الْبَرَاهِینِ لِكَیْلَا تَخْلُوَ أَرْضُ اللَّهِ مِنْ حُجَّةٍ یَكُونُ مَعَهُ عِلْمٌ یَدُلُّ عَلَى صِدْقِ مَقَالَتِهِ وَ جَوَازِ عَدَالَتِهِ
توضیح راجع بمباحثى كه در كتاب حجت ذكر شده است مطالبى در ذیل حدیث 537 ذكر مى كنیم كه مطالعه اش در اینجا مفید است ان اشاء الله تعالى.
(ابو جعفر محمد بن یعقوب كلینى مصنف این كتاب رحمة الله گوید كه براى ما حدیث كرد).
اصول كافى جلد 1 صفحه: 236 روایة: 1
1- هشام بن حكم گوید: امام صادق علیه السلام بزندیقى كه پرسید: پیغمبران و رسولان را از چه راه ثابت مى كنى؟ فرمود: چون ثابت كردیم كه ما آفریننده و صانعى داریم كه از ما و تمام مخلوق برتر و با حكمت و رفعت است و روا نباشد كه خلقش او را به بینند و لمس كنند و بى واسطه با یكدیگر برخورد و مباحثه كنند، ثابت شد كه براى او سفیرانى در میان خلقش باشند كه خواست او را براى مخلوق و بندگانش بیان كنند و ایشان را بمصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنایشان رهبرى نمایند، پس وجود امر و نهى كنندگان و تقریر نمایندگان از طرف خداى حكیم دانا در میان خلقش ثابت گشت و ایشان همان پیغمبران و برگزیده هاى خلق او باشند، حكیمانى هستند كه بحكمت تربیت شده و بحكمت مبعوث گشته اند، با آنكه در خلقت و اندام با مردم شریكند در احوال و اخلاق شریك ایشان نباشند. از جانب خداى حكیم دانا بحكمت مؤید باشند، سپس آمدن پیغمبران در هر عصر و زمانى بسبب دلائل و براهینى كه آوردند ثابت شود، تا زمین خدا از حجتى كه بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه اى داشته باشد، خالى نماند.
2- مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ یُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْخَلْقُ یُعْرَفُونَ بِاللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ قُلْتُ إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَیَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَعْرِفَ أَنَّ لِذَلِكَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً وَ أَنَّهُ لَا یُعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إِلَّا بِوَحْیٍ أَوْ رَسُولٍ فَمَنْ لَمْ یَأْتِهِ الْوَحْیُ فَقَدْ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَطْلُبَ الرُّسُلَ فَإِذَا لَقِیَهُمْ عَرَفَ أَنَّهُمُ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ لَهُمُ الطَّاعَةَ الْمُفْتَرَضَةَ
وَ قُلْتُ لِلنَّاسِ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ قَالُوا بَلَى قُلْتُ فَحِینَ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى خَلْقِهِ فَقَالُوا الْقُرْآنُ فَنَظَرْتُ فِی الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ یُخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِئُ وَ الْقَدَرِیُّ وَ الزِّنْدِیقُ الَّذِی لَا یُؤْمِنُ بِهِ حَتَّى یَغْلِبَ الرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا یَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَیِّمٍ فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْ ءٍ كَانَ حَقّاً فَقُلْتُ لَهُمْ مَنْ قَیِّمُ الْقُرْآنِ فَقَالُوا ابْنُ مَسْعُودٍ قَدْ كَانَ یَعْلَمُ وَ عُمَرُ یَعْلَمُ وَ حُذَیْفَةُ یَعْلَمُ قُلْتُ كُلَّهُ قَالُوا لَا فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً یُقَالُ إِنَّهُ یَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِیّاً ع وَ إِذَا كَانَ الشَّیْ ءُ بَیْنَ الْقَوْمِ فَقَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا أَنَا أَدْرِی فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً ع كَانَ قَیِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَنَّ مَا قَالَ فِی الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 237 روایة: 2
2- منصور بن حازم گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم، همانا خدا برتر و بزرگوارتر از اینست كه بخلقش شناخته شود (زیرا صفات مخلوق در او نیست و معرفت او موهبتى است از خودش و پیغمبران فقط راهنمائى مى كنند) بلكه مخلوق بخدا شناخته شوند، (بوسیله نور وجودى كه از خدا بمخلوق افاضه شود و آنها پدید آمده اند (بلكه مخلوق خدا را بسبب خود او بشناسند) یعنى بوسیله صفاتى كه خود او براى خودش بیان كرده است) فرمود: راست گفتى. عرض كردم: كسى كه بداند براى او پروردگاریست سزاوار است كه بداند براى آن پروردگار خرسندى و خشم است و خرسندى و خشم او جز بوسیله وحى یا فرستاده او معلوم نشود. و كسیكه بر او وحى نازل نشود باید كه در جستجوى پیغمبران باشد و چون ایشان را بیابد باید بداند كه ایشان حجت خدایند و اطاعتشان لازمست، من بمردم (اهل سنت) گفتم: آیا شما مى دانید كه پیغمبر حجت خدا بود در میان خلقش؟ گفتند: آرى. گفتم: چون پیغمبر در گذشت، حجت خدا بر خلقش كیست؟ گفتند: قرآن، من در قرآن نظر كردم و دیدم سنى و تفویضى مذهب و زندیقى كه به آن ایمان ندارد، براى مباحثه و غلبه بر مردان در مجادله به آن استدلال مى كنند، (و آیات قرآن را به رأى و سلیقه خویش بر معتقد خود تطبیق مى كنند) پس دانستم كه قرآن بدون قیم (سرپرستى كه آنرا طبق واقع و حقیقت تفسیر كند) حجت نباشد و آن قیم هر چه نسبت به قرآن گوید حق است، پس بایشان گفتم: قیم قرآن كیست؟ گفتند: ابن مسعود قرآن را مى دانست، عمر هم مى دانست، حذیفة هم مى دانست، گفتم تمام قرآن را؟ گفتند: نه، من كسى را ندیدم كه بگوید كسى جز على علیه السلام تمام قرآن را مى دانست و چون مطلبى میان مردمى باشد كه این گوید: نمى دانم و این گوید نمى دانم و این (على بن ابیطالب) گوید مى دانم، پس گواهى دهم كه على علیه السلام قیم قرآن باشد و اطاعتش لازم است و اوست حجت خدا بعد از پیغمبر بر مردم و اوست كه هر چه نسبت بقرآن گوید حق است، حضرت فرمود: خدایت رحمت كند.
3- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ قَالَ كَانَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ مِنْهُمْ حُمْرَانُ بْنُ أَعْیَنَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ النُّعْمَانِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ الطَّیَّارُ وَ جَمَاعَةٌ فِیهِمْ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ شَابٌّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا هِشَامُ أَ لَا تُخْبِرُنِی كَیْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ وَ كَیْفَ سَأَلْتَهُ فَقَالَ هِشَامٌ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أُجِلُّكَ وَ أَسْتَحْیِیكَ وَ لَا یَعْمَلُ لِسَانِی بَیْنَ یَدَیْكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَیْ ءٍ فَافْعَلُوا
قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِی مَا كَانَ فِیهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِی مَسْجِدِ الْبَصْرَةِ فَعَظُمَ ذَلِكَ عَلَیَّ فَخَرَجْتُ إِلَیْهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَتَیْتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ كَبِیرَةٍ فِیهَا عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ وَ عَلَیْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مُتَّزِراً بِهَا مِنْ صُوفٍ وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدِیاً بِهَا وَ النَّاسُ یَسْأَلُونَهُ فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِی ثُمَّ قَعَدْتُ فِی آخِرِ الْقَوْمِ عَلَى رُكْبَتَیَّ ثُمَّ قُلْتُ أَیُّهَا الْعَالِمُ إِنِّی رَجُلٌ غَرِیبٌ تَأْذَنُ لِی فِی مَسْأَلَةٍ فَقَالَ لِی نَعَمْ فَقُلْتُ لَهُ أَ لَكَ عَیْنٌ فَقَالَ یَا بُنَیَّ أَیُّ شَیْ ءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ وَ شَیْ ءٌ تَرَاهُ كَیْفَ تَسْأَلُ عَنْهُ فَقُلْتُ هَكَذَا مَسْأَلَتِی فَقَالَ یَا بُنَیَّ سَلْ وَ إِنْ كَانَتْ مَسْأَلَتُكَ حَمْقَاءَ قُلْتُ أَجِبْنِی فِیهَا قَالَ لِی سَلْ
قُلْتُ أَ لَكَ عَیْنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَرَى بِهَا الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ قُلْتُ فَلَكَ أَنْفٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَشَمُّ بِهِ الرَّائِحَةَ قُلْتُ أَ لَكَ فَمٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَذُوقُ بِهِ الطَّعْمَ قُلْتُ فَلَكَ أُذُنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَسْمَعُ بِهَا الصَّوْتَ قُلْتُ أَ لَكَ قَلْبٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَیِّزُ بِهِ كُلَّ مَا وَرَدَ عَلَى هَذِهِ الْجَوَارِحِ وَ الْحَوَاسِّ قُلْتُ أَ وَ لَیْسَ فِی هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًى عَنِ الْقَلْبِ فَقَالَ لَا قُلْتُ وَ كَیْفَ ذَلِكَ وَ هِیَ صَحِیحَةٌ سَلِیمَةٌ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَكَّتْ فِی شَیْ ءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَى الْقَلْبِ فَیَسْتَیْقِنُ الْیَقِینَ وَ یُبْطِلُ الشَّكَّ قَالَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّمَا أَقَامَ اللَّهُ الْقَلْبَ لِشَكِّ الْجَوَارِحِ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ لَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ تَسْتَیْقِنِ الْجَوَارِحُ قَالَ نَعَمْ فَقُلْتُ لَهُ یَا أَبَا مَرْوَانَ فَاللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ یَتْرُكْ جَوَارِحَكَ حَتَّى جَعَلَ لَهَا إِمَاماً یُصَحِّحُ لَهَا الصَّحِیحَ وَ یَتَیَقَّنُ بِهِ مَا شُكَّ فِیهِ وَ یَتْرُكُ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُمْ فِی حَیْرَتِهِمْ وَ شَكِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا یُقِیمُ لَهُمْ إِمَاماً یَرُدُّونَ إِلَیْهِ شَكَّهُمْ وَ حَیْرَتَهُمْ وَ یُقِیمُ لَكَ إِمَاماً لِجَوَارِحِكَ تَرُدُّ إِلَیْهِ حَیْرَتَكَ وَ شَكَّكَ قَالَ فَسَكَتَ وَ لَمْ یَقُلْ لِی شَیْئاً
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ فَقَالَ لِی أَنْتَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ فَقُلْتُ لَا قَالَ أَ مِنْ جُلَسَائِهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَمِنْ أَیْنَ أَنْتَ قَالَ قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ ثُمَّ ضَمَّنِی إِلَیْهِ وَ أَقْعَدَنِی فِی مَجْلِسِهِ وَ زَالَ عَنْ مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّى قُمْتُ قَالَ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَالَ یَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَكَ هَذَا قُلْتُ شَیْ ءٌ أَخَذْتُهُ مِنْكَ وَ أَلَّفْتُهُ فَقَالَ هَذَا وَ اللَّهِ مَكْتُوبٌ فِی صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَى
اصول كافى جلد 1 صفحه: 238 روایة: 3
3- جمعى از اصحاب كه حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیار در میانشان بودند خدمت امام صادق علیه السلام بودند و جمع دیگرى در اطراف هشام بن حكم كه تازه جوانى بود، نیز حضور داشتند، امام صادق علیه السلام فرمود: اى هشام: گزارش نمى دهى كه (در مباحثه) با عمروبن عبید چه كردى و چگونه از او سؤال نمودى؟ عرضكرد: جلالت شما مرا مى گیرد و شرم مى دارم و زبانم نزد شما بكار نمى افتد، امام صادق علیه السلام فرمود: چون بشما امرى نمودم بجاى آرید. هشام عرض كرد: وضع عمروبن عبید و مجلس مسجد بصره او بمن خبر رسید، بر من گران آمد، بسویش رهسپار شدم، روز جمعه اى وارد بصره شدم و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسیارى را دیدم كه حلقه زده و عمروبن عبید در میان آنهاست، جامه پشمینه سیاهى بكمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مى كردند، از مردم راه خواستم، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم: آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله اى بپرسم؟ گفت: آرى. گفتم: شما چشم دارید گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را كه مى بینى چگونه از آن مى پرسى؟!! گفتم: سؤال من همین طور است. گفت بپرس پسر جانم ، اگر چه پرسشت احمقانه است گفتم: شما جواب همان را بفرمائید گفت: بپرس گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چكار مى كنید؟ گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى بینم، گفتم بینى دارید؟ گفت: آرى گفتم: با آن چه مى كنى گفت: با آن مى بویم، گفتم: دهن دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى كنید؟ گفت: با آن مزه را مى چشم گفتم: گوش دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى كنید؟ گفت: با آن صدا را مى شنوم گفتم: شما دل دارید گفت آرى گفتم: با آن چه مى كنید گفت: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم در آید، تشخیص مى دهم، گفتم مگر با وجود این اعضاء از دل بى نیازى نیست؟ گفت، نه، گفتم چگونه؟ با آنكه اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازى بدل دارى)؟ گفت پسر جانم هر گاه اعضاء بدن در چیزیكه ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید كند، آنرا بدل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل كند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازمست و گرنه براى اعضاء یقینى نباشد گفت: آرى گفتم، اى ابا مروان (عمروبن عبید) خداى تبارك و تعالى كه اعضاء ترا بدون امامى كه صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن كند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سر گردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى كه در تردید و سرگردانى خود به او رجوع كنند قرار نداده. در صورتیكه براى اعضاء تو امامى قرار داده كه حیرت و تردیدت را باو ارجاع دهى؟ او ساكت شد و بمن جوابى نداد، سپس بمن متوجه شد و گفت: تو هشام بن حكمى؟ گفتم: نه گفت: از همنشین هاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: اهل كجائى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفت و بجاى خود نشانید و خودش از آنجا بر خاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت، حضرت صادق علیه السلام خندید و فرمود: این را كى بتو آموخت؟ عرضكردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم كردم، فرمود بخدا سوگند این مطلب در صحف ابراهیم و موسى مى باشد.
4- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَوَرَدَ عَلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ إِنِّی رَجُلٌ صَاحِبُ كَلَامٍ وَ فِقْهٍ وَ فَرَائِضَ وَ قَدْ جِئْتُ لِمُنَاظَرَةِ أَصْحَابِكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَلَامُكَ مِنْ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوْ مِنْ عِنْدِكَ فَقَالَ مِنْ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مِنْ عِنْدِی فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَنْتَ إِذاً شَرِیكُ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ لَا قَالَ فَسَمِعْتَ الْوَحْیَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یُخْبِرُكَ قَالَ لَا قَالَ فَتَجِبُ طَاعَتُكَ كَمَا تَجِبُ طَاعَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ لَا فَالْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَیَّ فَقَالَ یَا یُونُسَ بْنَ یَعْقُوبَ هَذَا قَدْ خَصَمَ نَفْسَهُ قَبْلَ أَنْ یَتَكَلَّمَ ثُمَّ قَالَ یَا یُونُسُ لَوْ كُنْتَ تُحْسِنُ الْكَلَامَ كَلَّمْتَهُ قَالَ یُونُسُ فَیَا لَهَا مِنْ حَسْرَةٍ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّی سَمِعْتُكَ تَنْهَى عَنِ الْكَلَامِ وَ تَقُولُ وَیْلٌ لِأَصْحَابِ الْكَلَامِ یَقُولُونَ هَذَا یُنْقَادُ وَ هَذَا لَا یُنْقَادُ وَ هَذَا یُنْسَاقُ وَ هَذَا لَا یُنْسَاقُ وَ هَذَا نَعْقِلُهُ وَ هَذَا لَا نَعْقِلُهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا قُلْتُ فَوَیْلٌ لَهُمْ إِنْ تَرَكُوا مَا أَقُولُ وَ ذَهَبُوا إِلَى مَا یُرِیدُونَ ثُمَّ قَالَ لِی اخْرُجْ إِلَى الْبَابِ فَانْظُرْ مَنْ تَرَى مِنَ الْمُتَكَلِّمِینَ فَأَدْخِلْهُ قَالَ فَأَدْخَلْتُ حُمْرَانَ بْنَ أَعْیَنَ وَ كَانَ یُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ الْأَحْوَلَ وَ كَانَ یُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ هِشَامَ بْنَ سَالِمٍ وَ كَانَ یُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ قَیْسَ بْنَ الْمَاصِرِ وَ كَانَ عِنْدِی أَحْسَنَهُمْ كَلَاماً وَ كَانَ قَدْ تَعَلَّمَ الْكَلَامَ مِنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع فَلَمَّا اسْتَقَرَّ بِنَا الْمَجْلِسُ وَ كَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَبْلَ الْحَجِّ یَسْتَقِرُّ أَیَّاماً فِی جَبَلٍ فِی طَرَفِ الْحَرَمِ فِی فَازَةٍ لَهُ مَضْرُوبَةٍ قَالَ فَأَخْرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع رَأْسَهُ مِنْ فَازَتِهِ فَإِذَا هُوَ بِبَعِیرٍ یَخُبُّ فَقَالَ هِشَامٌ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قَالَ فَظَنَنَّا أَنَّ هِشَاماً رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ عَقِیلٍ كَانَ شَدِیدَ الْمَحَبَّةِ لَهُ
قَالَ فَوَرَدَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ أَوَّلُ مَا اخْتَطَّتْ لِحْیَتُهُ وَ لَیْسَ فِینَا إِلَّا مَنْ هُوَ أَكْبَرُ سِنّاً مِنْهُ قَالَ فَوَسَّعَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَالَ نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ ثُمَّ قَالَ یَا حُمْرَانُ كَلِّمِ الرَّجُلَ فَكَلَّمَهُ فَظَهَرَ عَلَیْهِ حُمْرَانُ ثُمَّ قَالَ یَا طَاقِیُّ كَلِّمْهُ فَكَلَّمَهُ فَظَهَرَ عَلَیْهِ الْأَحْوَلُ ثُمَّ قَالَ یَا هِشَامَ بْنَ سَالِمٍ كَلِّمْهُ فَتَعَارَفَا ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِقَیْسٍ الْمَاصِرِ كَلِّمْهُ فَكَلَّمَهُ فَأَقْبَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَضْحَكُ مِنْ كَلَامِهِمَا مِمَّا قَدْ أَصَابَ الشَّامِیَّ فَقَالَ لِلشَّامِیِّ كَلِّمْ هَذَا الْغُلَامَ یَعْنِی هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لِهِشَامٍ یَا غُلَامُ سَلْنِی فِی إِمَامَةِ هَذَا فَغَضِبَ هِشَامٌ حَتَّى ارْتَعَدَ ثُمَّ قَالَ لِلشَّامِیِّ یَا هَذَا أَ رَبُّكَ أَنْظَرُ لِخَلْقِهِ أَمْ خَلْقُهُ لِأَنْفُسِهِمْ فَقَالَ الشَّامِیُّ بَلْ رَبِّی أَنْظَرُ لِخَلْقِهِ قَالَ فَفَعَلَ بِنَظَرِهِ لَهُمْ مَا ذَا قَالَ أَقَامَ لَهُمْ حُجَّةً وَ دَلِیلًا كَیْلَا یَتَشَتَّتُوا أَوْ یَخْتَلِفُوا یَتَأَلَّفُهُمْ وَ یُقِیمُ أَوَدَهُمْ وَ یُخْبِرُهُمْ بِفَرْضِ رَبِّهِمْ قَالَ فَمَنْ هُوَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ هِشَامٌ فَبَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ قَالَ هِشَامٌ فَهَلْ نَفَعَنَا الْیَوْمَ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ فِی رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَنَّا قَالَ الشَّامِیُّ نَعَمْ قَالَ فَلِمَ اخْتَلَفْنَا أَنَا وَ أَنْتَ وَ صِرْتَ إِلَیْنَا مِنَ الشَّامِ فِی مُخَالَفَتِنَا إِیَّاكَ قَالَ فَسَكَتَ الشَّامِیُّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِلشَّامِیِّ مَا لَكَ لَا تَتَكَلَّمُ قَالَ الشَّامِیُّ إِنْ قُلْتُ لَمْ نَخْتَلِفْ كَذَبْتُ وَ إِنْ قُلْتُ إِنَّ الْكِتَابَ وَ السُّنَّةَ یَرْفَعَانِ عَنَّا الِاخْتِلَافَ أَبْطَلْتُ لِأَنَّهُمَا یَحْتَمِلَانِ الْوُجُوهَ وَ إِنْ قُلْتُ قَدِ اخْتَلَفْنَا وَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا یَدَّعِی الْحَقَّ فَلَمْ یَنْفَعْنَا إِذَنِ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ إِلَّا أَنَّ لِی عَلَیْهِ هَذِهِ الْحُجَّةَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سَلْهُ تَجِدْهُ مَلِیّاً فَقَالَ الشَّامِیُّ یَا هَذَا مَنْ أَنْظَرُ لِلْخَلْقِ أَ رَبُّهُمْ أَوْ أَنْفُسُهُمْ فَقَالَ هِشَامٌ رَبُّهُمْ أَنْظَرُ لَهُمْ مِنْهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ فَقَالَ الشَّامِیُّ فَهَلْ أَقَامَ لَهُمْ مَنْ یَجْمَعُ لَهُمْ كَلِمَتَهُمْ وَ یُقِیمُ أَوَدَهُمْ وَ یُخْبِرُهُمْ بِحَقِّهِمْ مِنْ بَاطِلِهِمْ قَالَ هِشَامٌ فِی وَقْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوِ السَّاعَةِ
قَالَ الشَّامِیُّ فِی وَقْتِ رَسُولِ اللَّهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ السَّاعَةِ مَنْ فَقَالَ هِشَامٌ هَذَا الْقَاعِدُ الَّذِی تُشَدُّ إِلَیْهِ الرِّحَالُ وَ یُخْبِرُنَا بِأَخْبَارِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وِرَاثَةً عَنْ أَبٍ عَنْ جَدٍّ قَالَ الشَّامِیُّ فَكَیْفَ لِی أَنْ أَعْلَمَ ذَلِكَ قَالَ هِشَامٌ سَلْهُ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ الشَّامِیُّ قَطَعْتَ عُذْرِی فَعَلَیَّ السُّؤَالُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا شَامِیُّ أُخْبِرُكَ كَیْفَ كَانَ سَفَرُكَ وَ كَیْفَ كَانَ طَرِیقُكَ كَانَ كَذَا وَ كَذَا فَأَقْبَلَ الشَّامِیُّ یَقُولُ صَدَقْتَ أَسْلَمْتُ لِلَّهِ السَّاعَةَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بَلْ آمَنْتَ بِاللَّهِ السَّاعَةَ إِنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِیمَانِ وَ عَلَیْهِ یَتَوَارَثُونَ وَ یَتَنَاكَحُونَ وَ الْإِیمَانُ عَلَیْهِ یُثَابُونَ فَقَالَ الشَّامِیُّ صَدَقْتَ فَأَنَا السَّاعَةَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَّكَ وَصِیُّ الْأَوْصِیَاءِ ثُمَّ الْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى حُمْرَانَ فَقَالَ تُجْرِی الْكَلَامَ عَلَى الْأَثَرِ فَتُصِیبُ وَ الْتَفَتَ إِلَى هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ فَقَالَ تُرِیدُ الْأَثَرَ وَ لَا تَعْرِفُهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى الْأَحْوَلِ فَقَالَ قَیَّاسٌ رَوَّاغٌ تَكْسِرُ بَاطِلًا بِبَاطِلٍ إِلَّا أَنَّ بَاطِلَكَ أَظْهَرُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى قَیْسٍ الْمَاصِرِ فَقَالَ تَتَكَلَّمُ وَ أَقْرَبُ مَا تَكُونُ مِنَ الْخَبَرِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَبْعَدُ مَا تَكُونُ مِنْهُ تَمْزُجُ الْحَقَّ مَعَ الْبَاطِلِ وَ قَلِیلُ الْحَقِّ یَكْفِی عَنْ كَثِیرِ الْبَاطِلِ أَنْتَ وَ الْأَحْوَلُ قَفَّازَانِ حَاذِقَانِ قَالَ یُونُسُ فَظَنَنْتُ وَ اللَّهِ أَنَّهُ یَقُولُ لِهِشَامٍ قَرِیباً مِمَّا قَالَ لَهُمَا ثُمَّ قَالَ یَا هِشَامُ لَا تَكَادُ تَقَعُ تَلْوِی رِجْلَیْكَ إِذَا هَمَمْتَ بِالْأَرْضِ طِرْتَ مِثْلُكَ فَلْیُكَلِّمِ النَّاسَ فَاتَّقِ الزَّلَّةَ وَ الشَّفَاعَةُ مِنْ وَرَائِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 240 روایة: 4
4- یونس بن یعقوب گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آنحضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و فقه و فرائض میدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده ام. امام صادق (ع) فرمود سخن تو از گفتار پیغمبر است یا از پیش خودت؟ گفت: از گفته پیغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شریك پیغمبرى؟ گفت: نه: فرمود: از خداى عزوجل وحى شنیده اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه: فرمود: چنانكه اطاعت پیغمبر را واجب میدانى اطاعت خودترا هم واجب میدانى؟ گفت: نه، حضرت بمن متوجه شد و فرمود، اى یونس پسر یعقوب! این مرد پیش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زیرا گفته خودش را حجت دانست بدون آنكه دلیلى بر حجیتش داشته باشد) سپس فرمود: اى یونس اگر علم كلام خوب مى دانستى با او سخن مى گفتى، یونس گوید: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنیدم كه شما از علم كلام نهى مى نمودى، و مى فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زیرا مى گویند این درست مى آید و این درست نمى آید (مى گویند: سلمنا، لانسلم) این به نتیجه نمى رسد، این را مى فهمیم و این را نمى فهمیم: امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس بمن فرمود: برو بیرون و هر كس از متكلمین را دیدى بیاور، یونس گوید من حمران بن اعین و احوال و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب میدانستند آوردم و نیز قیس بن ماصر كه بعقیده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسین علیه السلام آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتیم، امام صادق علیه السلام سر از خیمه بیرون كرد و آن خمیه اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت میزدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشریف داشت. چشم حضرت بشترى افتاد كه به دو مى آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه این هشام است، ما فكر مى كردیم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقیل است كه او را بسیار دوست میداشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئیدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بودیم، امام صادق برایش جا باز كرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد (هر دو عرق كردند) سپس امام صادق علیه السلام بقیس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى خندید زیرا مرد شامى گیر افتاده بود پس بشامى فرمود با این جوان یعنى هشام بن حكم صحبت كن، گفت حاضرم، سپس بهشام گفت: اى جوان درباره امامت این مرد از من بپرس؛ هشام (از سوء ادب او نسبت بساحت مقدس امام (ع)) خشمگین شد بطورى كه میلرزید، سپس بشامى گفت: اى مرد آیا پروردگارت بمخلوق خیر اندیش تر است یا مخلوق بخودشان، گفت بلكه پروردگار نسبت به مخلوقش خیراندیش تر است، هشام در مقام خیراندیشى براى مردم چه كرده است؟ شامى براى ایشان حجت و دلیلى بپا داشته تا متفرق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الفت دهد و ناهمواریهاشانرا هموار سازد و ایشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد هشام - او كیست؟ شامى- رسول خدا (ص) است. هشام - بعد از رسولخدا (ص) كیست؟ شامى- قرآن و سنت است. هشام - قرآن و سنت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى- آرى . هشام - پس چرا من و تو اختلاف كردیم و براى مخالفتى كه با تو داریم از شام باینجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام باو گفت چرا سخن نمیگوئى، شامى گفت: اگر بگویم قرآن و سنت از ما رفع اختلاف مى كنند باطل گفته ام زیرا عبارات كتاب و سنت معانى مختلفى را متحمل است (چند جور معنى مى شود) و اگر بگویم اختلاف داریم و هر یك از ما مدعى حق مى باشیم، قرآن و سنت بما سودى ندهند (زیرا كه هر كدام از ما آن را به نفع خویش توجیه مى كنیم) ولى همین استدلال بر له من و علیه هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است، شامى- اى مرد: كى بمخلوق خیر اندیش تر است: پروردگارشان یا خودشان! هشام- پروردگارشان از خودشان خیراندیش تر است. شامى- آیا پرودگار شخصى را بپا داشته كه ایشان را متحد كند و ناهمواریشان هموار سازد و حق و باطل را بایشان باز گوید؟ هشام در زمان رسولخدا (ص) یا امروز؟ شامى در زمان رسولخدا (ص) كه خود آنحضرت بود، امروز كیست؟ هشام همین شخصى كه بر مسند نشسته (اشاره بامام صادق علیه السلام كرد) و از اطراف جهان سویش رهسپار گردند. بمیراث علمى كه از پدارنش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمین را براى ما باز گوید: شامى من چگونه مى توانم این را بفهمم؟ هشام هر چه خواهى از او بپرس شامى عذرى برایم باقى نگذاشتى، بر من است كه بپرسم امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى خواهى گزارش سفر و راهت را بخودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى گفت: راست گفتى، اكنون بخدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلكه اكنون بخدا ایمان آوردى، اسلام پیش از ایمان است، بوسیله اسلام از یكدیگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسیله ایمان ثواب برند (تو كه قبلاً بخدا و پیغمبر ایمان داشتى مسلمانى بودى كه ثواب عبادت نداشتى و اكنون كه مرا بامامت شناختى خدا بر عباداتت هم بتو ثواب خواهد داد) شامى عرضكرد: درست فرمودى، گواهى دهم كه شایسته عبادتى جز خدا نیست و محمد (ص) رسول خداست و تو جانشین اوصیاء هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو بحمران كرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حدیث مى برى (مربوط سخن میگوئى) و بحق میرسى و بهشام بن سالم متوجه شد و فرمود: در پى حدیث مى گردى ولى تشخیص نمى دهى (مى خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى توانى) و متوجه احوال شد و فرمود: بسیار قیاس میكنى از موضوع خارج مى شوى مطلب باطل را بباطلى رد مى كنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجه قیس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن میگوئى كه هر چه خواهى بحدیث پیغمبر (ص) باشد دورتر شود حق را باطل مى آمیزى با آنكه حق اندك از باطل بسیار بى نیاز مى كند: تو و احوال از شاخه اى به شاخه اى مى پرید و با مهارتید. یونس گوید بخدا كه من فكر میكردم نسبت بهشام هم نزدیك به آنچه در باره آندو نفر فرمود، مى فرماید ولى فرمود: اى هشام تو بهر دو پا بزمین نمى خورى (بطورى كه هیچگونه جوابى برایت نباشد) تا خواهى بزمین برسى پرواز میكنى (بمحض اینكه نشانه مغلوبیت هویدا گردد خودت را نجات مى دهى) مانند توئى باید با مردم سخن گوید. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى آید ان شاءالله.
5- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ قَالَ أَخْبَرَنِی الْأَحْوَلُ أَنَّ زَیْدَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع بَعَثَ إِلَیْهِ وَ هُوَ مُسْتَخْفٍ قَالَ فَأَتَیْتُهُ فَقَالَ لِی یَا أَبَا جَعْفَرٍ مَا تَقُولُ إِنْ طَرَقَكَ طَارِقٌ مِنَّا أَ تَخْرُجُ مَعَهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنْ كَانَ أَبَاكَ أَوْ أَخَاكَ خَرَجْتُ مَعَهُ قَالَ فَقَالَ لِی فَأَنَا أُرِیدُ أَنْ أَخْرُجَ أُجَاهِدُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ فَاخْرُجْ مَعِی قَالَ قُلْتُ لَا مَا أَفْعَلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَقَالَ لِی أَ تَرْغَبُ بِنَفْسِكَ عَنِّی قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّمَا هِیَ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ فَإِنْ كَانَ لِلَّهِ فِی الْأَرْضِ حُجَّةٌ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ نَاجٍ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ هَالِكٌ وَ إِنْ لَا تَكُنْ لِلَّهِ حُجَّةٌ فِی الْأَرْضِ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ سَوَاءٌ قَالَ فَقَالَ لِی یَا أَبَا جَعْفَرٍ كُنْتُ أَجْلِسُ مَعَ أَبِی عَلَى الْخِوَانِ فَیُلْقِمُنِی الْبَضْعَةَ السَّمِینَةَ وَ یُبَرِّدُ لِیَ اللُّقْمَةَ الْحَارَّةَ حَتَّى تَبْرُدَ شَفَقَةً عَلَیَّ وَ لَمْ یُشْفِقْ عَلَیَّ مِنْ حَرِّ النَّارِ إِذاً أَخْبَرَكَ بِالدِّینِ وَ لَمْ یُخْبِرْنِی بِهِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَیْكَ مِنْ حَرِّ النَّارِ لَمْ یُخْبِرْكَ خَافَ عَلَیْكَ أَنْ لَا تَقْبَلَهُ فَتَدْخُلَ النَّارَ وَ أَخْبَرَنِی أَنَا فَإِنْ قَبِلْتُ نَجَوْتُ وَ إِنْ لَمْ أَقْبَلْ لَمْ یُبَالِ أَنْ أَدْخُلَ النَّارَ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتُمْ أَفْضَلُ أَمِ الْأَنْبِیَاءُ قَالَ بَلِ الْأَنْبِیَاءُ قُلْتُ یَقُولُ یَعْقُوبُ لِیُوسُفَ یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَیَكِیدُوا لَكَ كَیْداً لِمَ لَمْ یُخْبِرْهُمْ حَتَّى كَانُوا لَا یَكِیدُونَهُ وَ لَكِنْ كَتَمَهُمْ ذَلِكَ فَكَذَا أَبُوكَ كَتَمَكَ لِأَنَّهُ خَافَ عَلَیْكَ قَالَ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ قُلْتَ ذَلِكَ لَقَدْ حَدَّثَنِی صَاحِبُكَ بِالْمَدِینَةِ أَنِّی أُقْتَلُ وَ أُصْلَبُ بِالْكُنَاسَةِ وَ إِنَّ عِنْدَهُ لَصَحِیفَةً فِیهَا قَتْلِی وَ صَلْبِی فَحَجَجْتُ فَحَدَّثْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَقَالَةِ زَیْدٍ وَ مَا قُلْتُ لَهُ فَقَالَ لِی أَخَذْتَهُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ وَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیْهِ وَ لَمْ تَتْرُكْ لَهُ مَسْلَكاً یَسْلُكُهُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 244 روایة: 5
5- احول گوید: زید بن على بن حسین علیهما السلام زمانیكه متوارى و پنهان بود مرا خواست، نزدش رفتم، بمن گفت اى ابا جعفر اگر از ما خانواده كسى نزد تو آید (و ترا بیارى طلبد) چه جواب مى دهى، با او بجبهه جنگ مى روى؟ باو گفتم: اگر پدرت یا برادرت مرا بخواهند مى روم، زید گفت من مى خواهم به جنگ این قوم (بنى امیه) بروم با من بیا، گفتم: نه قربانت گردم. بمن گفت: جان خودت را بر من ترجیح مى دهى؟! گفتم من یك نفرم (یك جان بیش ندارم) اگر در روى زمینى امامى جز تو باشد، هر كس از تو كناره گیرد نجات یافته و هر كس با تو آید هلاك گشته و اگر براى خدا امامى روى زمین نباشد، كسى كه از تو كناره كند با آنكه همراهیت كند برابرست، بمن گفت: اى اباجعفر من با پدرم سر یك سفره مى نشستم، او پاره گوشت چرب را برایم لقمه مى كرد و لقمه داغ را براى دلسوزى به من سرد مى كرد، او از گرمى آتش دوزخ به من دلسوزى نكرده است؟ از روش دیندارى بتو خبر داده و بمن خبر نداده است؟!! عرض كردم قربانت گردم، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى كرده خبرت نداده است، زیرا مى ترسید كه تو نپذیرى و از آن جهت بدوزخ روى ولى به من خبر داده كه اگر بپذیرم نجات یابم و اگر نپذیرم از دوزخ رفتن من باكى بر او نباشد (زیرا هر چه باشم فرزند او نیستم پس به من فرموده با بنى امیه نجنگ ولى بتو نفرمود) سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهترید یا پیغمبران؟ فرمود: پیغمبران گفتم: یوسف به یعقوب مى گوید «داستان خوابت را ببرادرانت مگو، مبادا برایت نیرنگى بریزند» او خوابش را نگفت و پنهان داشت كه برایش نیرنگى نریزند، همچنین پدر تو مطلب را از تو پنهان كرد زیرا بر تو بیم داشت، زید فرمود: اكنون كه چنین گوئى بدانكه مولایت در مدینه بمن خبر داد كه: من كشته مى شوم و در كناسه كوفه بدار روم و خبر داد كه كتابى نزد اوست كه كشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است، احول گوید من به حج رفتم و گفتگوى خودم را با زید به حضرت صادق عرض كردم، فرمود: تو كه راه پیش و پس و راست و چپ و زبر و زیر را بر او بستى و نگذاشتى براهى قدم بر دارد (هر چه گفت جوابش را دادى).
توضیح - موضوع قیام و نهضت جناب زیدبن على بن الحسین علیه السلام و منظور و هدف او از آن نهضت در كتب تاریخ حدیث مورد بحث و تحقیق است. از روایاتى استفاده مى شود كه قیام او براى سرنگون ساختن خلافت جابرانه و غاصبانه بنى امیه و نصب امام بحق بوده است، از روایات دیگرى هم جور دیگر استفاده مى شود چنانكه این روایت هم دو پهلو است. از اینها گذشته مناسب این روایت با عنوان باب كه «الاضطرار الى الحجة» است براى ما معلوم نشد.