اصول کافی جلد دوم

ابی‏جعفر محمد بن یعقوب کلینی مشهور به شیخ کلینی ترجمه و شرح : حاج سید جواد مصطفوی

زندگانى ابو عبدالله جعفر بن محمد علیه السلام

بَابُ مَوْلِدِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَر بْنِ مُحَمَّدْ ع
وُلْدِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ ثَمَانِینَ وَ مَضَى فِی شَوَّالٍ مِنْ سَنَةِ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ وَ لَهُ خَمْسٌ وَ سِتُّونَ سَنَةً وَ دُفِنَ بِالْبَقِیعِ فِی الْقَبْرِ الَّذِی دُفِنَ فِیهِ أَبُوهُ وَ جَدُّهُ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ع وَ أُمُّهُ أُمُّ فَرْوَةَ بِنْتُ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَكْرٍ وَ أُمُّهَا أَسْمَاءُ بِنْتُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی بَكْرٍ
امام صادق علیه السلام در سال 83 متولد شد و در ماه شوال سال 148 در گذشت و 65 سال داشت و در قبرستان بقیع كه پدرش و جدش و حسن بن على علیهم السلام مدفون بودند. بخاك سپرده شد، مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است و مادر ام فروه اسماء دختر عبدالرحمن بن ابى بكر است.
1- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِی وَهْبُ بْنُ حَفْصٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ جَرِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَانَ سَعِیدُ بْنُ الْمُسَیَّبِ وَ الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَكْرٍ وَ أَبُو خَالِدٍ الْكَابُلِیُّ مِنْ ثِقَاتِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ وَ كَانَتْ أُمِّی مِمَّنْ آمَنَتْ وَ اتَّقَتْ وَ أَحْسَنَتْ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ قَالَ وَ قَالَتْ أُمِّی قَالَ أَبِی یَا أُمَّ فَرْوَةَ إِنِّی لَأَدْعُو اللَّهَ لِمُذْنِبِی شِیعَتِنَا فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَةِ أَلْفَ مَرَّةٍ لِأَنَّا نَحْنُ فِیمَا یَنُوبُنَا مِنَ الرَّزَایَا نَصْبِرُ عَلَى مَا نَعْلَمُ مِنَ الثَّوَابِ وَ هُمْ یَصْبِرُونَ عَلَى مَا لَا یَعْلَمُونَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 377 روایت 1
امام صادق علیه السلام فرمود: سعید بن مسیب و قاسم بن محمد بن ابى بكر و ابو خالد كابلى از موثقین اصحاب على بن الحسین علیهماالسلام بودند، و مادر من (دختر همین قاسم) با ایمان و تقوى و نیكوكار بود و خدا هم نیكوكاران را دوست دارد.
مادرم گفت كه پدرم باو فرمود: اى ام فروه! من در هر شبانه روز هزار بار براى گنهكاران از شیعیانم خدا را مى خوانم (و آمرزش مى خواهم) زیرا ما با دانائى بثواب و پاداش بر مصیباتى كه بما وارد مى شود صبر مى كنیم ولى آنها بر آنچه نمى دانند صبر مى كنند.
توضیح :
یعنى ما مى دانیم و یقین داریم كه بلاها و مصیباتى كه بر ما وارد مى شود در برابر چشم خداست و او از همه آنها آگاه و مطلع است و دقیقاً بحساب آنها رسیدگى مى كند و انتقام ما را مى گیرد و پاداش بزرگ ما را عنایت مى كند، از این رو سیدالشهدا حسین بن على علیه السلام چون در روز عاشورا كودك شیر خوارش را هدف تیر ساختند، فرمود: هون مانزل بى انه بعین الله یعنى هر مصیبتى كه بر من مى رسد، چون خدا آن را مى بیند، تحملش برایم سبك و آسان است، ولى شیعیان و دوستان ما كه این بصیرت و دانش را ندارند، صبر كردن آنها بر شدائد و بلاها سخت و دشوار است، چنانكه حجامت و عمل جراحى براى مرد عاقل و فهمیده آسانتر و گواراتر است تا براى كودك غافل و نادان.
از این رو ممكن است شیعیان گاهى در مصیبات جزع و بیتابى كنند و سخنى بر خلاف رضاى خدا گویند، و گناهى بر آنها نوشته شود، لذا امام باقر علیه السلام براى آنها از خدا آمرزش مى طلبد و یا آمرزش آنحضرت تنها از نظر احترام بآنهاست، بجهت مقام و درجه اى كه در این شكیبائى نزد خدا پیدا مى كنند. و نظیر این مضمون روایت 1706 این كتابست كه در جلد سوم در باب صبر انشاءالله تعالى بیان مى شود.
2- بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ وَجَّهَ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ إِلَى الْحَسَنِ بْنِ زَیْدٍ وَ هُوَ وَالِیهِ عَلَى الْحَرَمَیْنِ أَنْ أَحْرِقْ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ دَارَهُ فَأَلْقَى النَّارَ فِی دَارِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ فَأَخَذَتِ النَّارُ فِی الْبَابِ وَ الدِّهْلِیزِ فَخَرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَتَخَطَّى النَّارَ وَ یَمْشِی فِیهَا وَ یَقُولُ أَنَا ابْنُ أَعْرَاقِ الثَّرَى أَنَا ابْنُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلِ اللَّهِ ع
اصول كافى جلد 2 صفحه 378 روایت 2
مفضل بن عمر گوید: ابو جعفر منصور (خلیفه عباسى) بحسن بن زید كه از طرف او والى مكه و مدینه بود، پیغام داد كه: خانه جعفر بن محمد را بسوزان، او بخانه امام آتش افكند و بدر خانه و راه رو سرایت كرد، امام صادق علیه السلام بیرون آمد و در میان آتش گام برداشته راه مى رفت و مى فرمود: منم پسر أعراق الثرى منم پسر ابراهیم خلیل اللّه (كه آتش نمرود بر او سرد و سلامت گشت).
توضیح :
أعراق الثرى بمعنى ریشه هاى در زمین است و آن لقب اسماعیل پیغمبر است و شاید جهتش این است كه اولاد اسماعیل مانند رگ و ریشه در اطراف زمین پراكنده شدند و افتخار امام صادق علیه السلام باو از این نظر است كه او فرزند شریف و گرامى جناب ابراهیم است.
(1275) 3- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ رُفَیْدٍ مَوْلَى یَزِیدَ بْنِ عَمْرِو بْنِ هُبَیْرَةَ قَالَ سَخِطَ عَلَیَّ ابْنُ هُبَیْرَةَ وَ حَلَفَ عَلَیَّ لَیَقْتُلُنِی فَهَرَبْتُ مِنْهُ وَ عُذْتُ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَعْلَمْتُهُ خَبَرِی فَقَالَ لِیَ انْصَرِفْ وَ أَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ إِنِّی قَدْ آجَرْتُ عَلَیْكَ مَوْلَاكَ رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ شَامِیٌّ خَبِیثُ الرَّأْیِ فَقَالَ اذْهَبْ إِلَیْهِ كَمَا أَقُولُ لَكَ فَأَقْبَلْتُ فَلَمَّا كُنْتُ فِی بَعْضِ الْبَوَادِی اسْتَقْبَلَنِی أَعْرَابِیٌّ فَقَالَ أَیْنَ تَذْهَبُ إِنِّی أَرَى وَجْهَ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ یَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ یَدُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ رِجْلَكَ فَأَبْرَزْتُ رِجْلِی فَقَالَ رِجْلُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ جَسَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ جَسَدُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ لِسَانَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ لِیَ امْضِ فَلَا بَأْسَ عَلَیْكَ فَإِنَّ فِی لِسَانِكَ رِسَالَةً لَوْ أَتَیْتَ بِهَا الْجِبَالَ الرَّوَاسِیَ لَانْقَادَتْ لَكَ قَالَ فَجِئْتُ حَتَّى وَقَفْتُ عَلَى بَابِ ابْنِ هُبَیْرَةَ فَاسْتَأْذَنْتُ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَیْهِ قَالَ أَتَتْكَ بِحَائِنٍ رِجْلَاهُ یَا غُلَامُ النَّطْعَ وَ السَّیْفَ ثُمَّ أَمَرَ بِی فَكُتِّفْتُ وَ شُدَّ رَأْسِی وَ قَامَ عَلَیَّ السَّیَّافُ لِیَضْرِبَ عُنُقِی فَقُلْتُ أَیُّهَا الْأَمِیرُ لَمْ تَظْفَرْ بِی عَنْوَةً وَ إِنَّمَا جِئْتُكَ مِنْ ذَاتِ نَفْسِی وَ هَاهُنَا أَمْرٌ أَذْكُرُهُ لَكَ ثُمَّ أَنْتَ وَ شَأْنَكَ فَقَالَ قُلْ فَقُلْتُ أَخْلِنِی فَأَمَرَ مَنْ حَضَرَ فَخَرَجُوا فَقُلْتُ لَهُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ یُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَكَ قَدْ آجَرْتُ عَلَیْكَ مَوْلَاكَ رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ هَذِهِ الْمَقَالَةَ وَ أَقْرَأَنِی السَّلَامَ فَحَلَفْتُ لَهُ فَرَدَّهَا عَلَیَّ ثَلَاثاً ثُمَّ حَلَّ أَكْتَافِی ثُمَّ قَالَ لَا یُقْنِعُنِی مِنْكَ حَتَّى تَفْعَلَ بِی مَا فَعَلْتُ بِكَ قُلْتُ مَا تَنْطَلِقُ یَدِی بِذَاكَ وَ لَا تَطِیبُ بِهِ نَفْسِی فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا یُقْنِعُنِی إِلَّا ذَاكَ فَفَعَلْتُ بِهِ كَمَا فَعَلَ بِی وَ أَطْلَقْتُهُ فَنَاوَلَنِی خَاتَمَهُ وَ قَالَ أُمُورِی فِی یَدِكَ فَدَبِّرْ فِیهَا مَا شِئْتَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 379 روایت 3
رفید غلام یزیدبن عمروبن هبیره گوید: ابن هبیره بر من غضب كرد و قسم خورد كه مرا بكشد من از او گریختم و بامام صادق علیه السلام پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بیان كردم، امام به من فرمود: برو او را از جانب من سلام برسان و به او بگو: من غلامت رفید را پناه دادم، با خشم خود به او آسیبى مرسان، به حضرت عرض كردم: قربانت گردم او اهل شامست و عقیده پلید دارد، فرمود: چنانكه بتو مى گویم نزدش برو، من راه را در پیش گرفتم: چون به بیابانى رسیدم، مرد عربى به من رو آورد و گفت كجا مى روى؟ من چهره مردى كه كشته شود در تو مى بینم، آنگاه گفت: دستت را بیرون كن، چون بیرون كردم، گفت: دست مردى است كه كشته مى شود، سپس گفت: پایت را نشان ده، چون نشان دادم، گفت پاى مردى است كه كشته مى شود، باز گفت: تنت را ببینم، چون تنم را دید، گفت: تن مردى است كه كشته شود آنگاه گفت: زبانت را بیرون كن، چون بیرون آوردم، گفت: برو كه باكى بر تو نیست، زیرا در زبان تو پیغامى است كه اگر آن را بكوههاى استوار رسانى، مطیع تو شوند.
پس بیامدم تا در خانه ابن هبیره رسیدم، اجازه خواستم، چون وارد شدم: گفت: خیانتكار با پاى خود نزد تو آمد. غلام! زود سفره چرمى و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالاى سرم ایستاد تا گردنم بزند.
من گفتم: اى امیر! تو كه با جبر و زور، بر من دست نیافتى، بلكه با پاى خود پیش تو آمدم، من پیغامى دارم كه مى خواهم بتو باز گویم، سپس خود دانى، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت كن، او بحاضرین دستور داد بیرون رفتند، گفتم: جعفر بن محمد بتو سلام مى رساند و مى گوید: من غلامت رفید را پناه دادم، با خشم خود به او آسیبى مرسان، گفت: ترا بخدا جعفر بن محمد بتو چنین گفت و به من سلام رسانید؟!! من برایش قسم خوردم، او تا سه بار سخنش را تكرار كرد.
سپس شانه هاى مرا باز كرد و گفت، من باین قناعت نمى كنم و از تو خرسند نمى شوم، جز اینكه همان كار كه با تو كردم با من بكنى، گفتم: دست من باین كار دراز نمى شود و بخود اجازه نمى دهم، گفت: بخدا كه من جز بآن قانع نشوم، پس من هم چنانكه بسرم آورد، بسرش آوردم، و بازش كردم، او مهر خود را به من داد و گفت: تو اختیاردار كارهاى من هستى، هر گونه خواهى رفتار كن.
4- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ عَنِ الْخَیْبَرِیِّ عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَانَ وَ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ وَ أَبِی سَلَمَةَ السَّرَّاجِ وَ الْحُسَیْنِ بْنِ ثُوَیْرِ بْنِ أَبِی فَاخِتَةَ قَالُوا كُنَّا عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ عِنْدَنَا خَزَائِنُ الْأَرْضِ وَ مَفَاتِیحُهَا وَ لَوْ شِئْتُ أَنْ أَقُولَ بِإِحْدَى رِجْلَیَّ أَخْرِجِی مَا فِیكِ مِنَ الذَّهَبِ لَأَخْرَجَتْ قَالَ ثُمَّ قَالَ بِإِحْدَى رِجْلَیْهِ فَخَطَّهَا فِی الْأَرْضِ خَطّاً فَانْفَرَجَتِ الْأَرْضُ ثُمَّ قَالَ بِیَدِهِ فَأَخْرَجَ سَبِیكَةَ ذَهَبٍ قَدْرَ شِبْرٍ ثُمَّ قَالَ انْظُرُوا حَسَناً فَنَظَرْنَا فَإِذَا سَبَائِكُ كَثِیرَةٌ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ یَتَلَأْلَأُ فَقَالَ لَهُ بَعْضُنَا جُعِلْتُ فِدَاكَ أُعْطِیتُمْ مَا أُعْطِیتُمْ وَ شِیعَتُكُمْ مُحْتَاجُونَ قَالَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ سَیَجْمَعُ لَنَا وَ لِشِیعَتِنَا الدُّنْیَا وَ الْ آخِرَةَ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ وَ یُدْخِلُ عَدُوَّنَا الْجَحِیمَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 380 روایت 4
یونس بن ظبیان و مفضل بن عمر و ابوسلمه سراج و حسین بن ثویر بن ابى فاخته نزد امام صادق علیه السلام بودند، حضرت فرمود: خزانه هاى زمین و كلیدهایش نزد ماست، اگر من بخواهم با یك پایم بزمین اشاره كنم و بگویم هر چه طلا دارى بیرون بیار بیرون آورد. آنگاه با یك پایش اشاره كرد و روى زمین خطى كشید زمین شكافته شد، سپس با دست اشاره كرد و شمش طلائى باندازه یكوجب بیرون آورد و فرمود خوب بنگرید، چون نگاه كردیم، شمشهاى بسیارى روى هم دیدیم كه مى درخشید، یكى از ما به حضرت عرض كرد: قربانت، بشما چه چیزها عطا شده؟ در صورتى كه شیعیانتان محتاجند؟!! فرمود: همانا خدا دنیا و آخرت را براى ما و شیعیان ما جمع كند و آنها را ببهشت پر نعمت در آورد، و دشمن ما را بدوزخ برد.
5- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ كَانَ لِی جَارٌ یَتَّبِعُ السُّلْطَانَ فَأَصَابَ مَالًا فَأَعَدَّ قِیَاناً وَ كَانَ یَجْمَعُ الْجَمِیعَ إِلَیْهِ وَ یَشْرَبُ الْمُسْكِرَ وَ یُؤْذِینِی فَشَكَوْتُهُ إِلَى نَفْسِهِ غَیْرَ مَرَّةٍ فَلَمْ یَنْتَهِ فَلَمَّا أَنْ أَلْحَحْتُ عَلَیْهِ فَقَالَ لِی یَا هَذَا أَنَا رَجُلٌ مُبْتَلًى وَ أَنْتَ رَجُلٌ مُعَافًى فَلَوْ عَرَضْتَنِی لِصَاحِبِكَ رَجَوْتُ أَنْ یُنْقِذَنِیَ اللَّهُ بِكَ فَوَقَعَ ذَلِكَ لَهُ فِی قَلْبِی فَلَمَّا صِرْتُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع ذَكَرْتُ لَهُ حَالَهُ فَقَالَ لِی إِذَا رَجَعْتَ إِلَى الْكُوفَةِ سَیَأْتِیكَ فَقُلْ لَهُ یَقُولُ لَكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ دَعْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ وَ أَضْمَنَ لَكَ عَلَى اللَّهِ الْجَنَّةَ فَلَمَّا رَجَعْتُ إِلَى الْكُوفَةِ أَتَانِی فِیمَنْ أَتَى فَاحْتَبَسْتُهُ عِنْدِی حَتَّى خَلَا مَنْزِلِی ثُمَّ قُلْتُ لَهُ یَا هَذَا إِنِّی ذَكَرْتُكَ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ ع فَقَالَ لِی إِذَا رَجَعْتَ إِلَى الْكُوفَةِ سَیَأْتِیكَ فَقُلْ لَهُ یَقُولُ لَكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ دَعْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ وَ أَضْمَنَ لَكَ عَلَى اللَّهِ الْجَنَّةَ قَالَ فَبَكَى ثُمَّ قَالَ لِیَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ هَذَا قَالَ فَحَلَفْتُ لَهُ أَنَّهُ قَدْ قَالَ لِی مَا قُلْتُ فَقَالَ لِی حَسْبُكَ وَ مَضَى فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَیَّامٍ بَعَثَ إِلَیَّ فَدَعَانِی وَ إِذَا هُوَ خَلْفَ دَارِهِ عُرْیَانٌ فَقَالَ لِی یَا أَبَا بَصِیرٍ لَا وَ اللَّهِ مَا بَقِیَ فِی مَنْزِلِی شَیْ ءٌ إِلَّا وَ قَدْ أَخْرَجْتُهُ وَ أَنَا كَمَا تَرَى قَالَ فَمَضَیْتُ إِلَى إِخْوَانِنَا فَجَمَعْتُ لَهُ مَا كَسَوْتُهُ بِهِ ثُمَّ لَمْ تَأْتِ عَلَیْهِ أَیَّامٌ یَسِیرَةٌ حَتَّى بَعَثَ إِلَیَّ أَنِّی عَلِیلٌ فَأْتِنِی فَجَعَلْتُ أَخْتَلِفُ إِلَیْهِ وَ أُعَالِجُهُ حَتَّى نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ فَكُنْتُ عِنْدَهُ جَالِساً وَ هُوَ یَجُودُ بِنَفْسِهِ فَغُشِیَ عَلَیْهِ غَشْیَةً ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ لِی یَا أَبَا بَصِیرٍ قَدْ وَفَى صَاحِبُكَ لَنَا ثُمَّ قُبِضَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ فَلَمَّا حَجَجْتُ أَتَیْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ فَلَمَّا دَخَلْتُ قَالَ لِیَ ابْتِدَاءً مِنْ دَاخِلِ الْبَیْتِ وَ إِحْدَى رِجْلَیَّ فِی الصَّحْنِ وَ الْأُخْرَى فِی دِهْلِیزِ دَارِهِ یَا أَبَا بَصِیرٍ قَدْ وَفَیْنَا لِصَاحِبِكَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 381 روایت 5
ابو بصیر گوید: من همسایه اى داشتم كه پیرو سلطانى بود و (از راه رشوه و غصب و حرام) مالى بدست آورده بود، مجلسى براى زنان آوازه خوان آماده مى ساخت و همگى نزدش انجمن مى كردند، خودش هم مى نوشید. من بارها بخودش شكایت بردم و گله كردم، ولى او دست برنداشت، چون پافشارى زیاد كردم، به من گفت: من مردى گرفتارم و تو مردى هستى بركنار و با عافیت، اگر حال مرا بصاحبت (امام صادق علیه السلام) عرضه كنى، امیدوارم خدا مرا هم بوسیله تو نجات بخشد، گفتار او در دلم تأثیر كرد، چون خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم، حال او را بیان كردم، حضرت به من فرمود: چون بكوفه باز گردى، نزد تو آید به او بگو جعفر بن محمد گوید: تو آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى او ضمانت مى كنم.
چون بكوفه باز گشتم، او و دیگران نزد من آمدند، من او را نزد خود نگاه داشتم تا منزل خلوت شد آنگاه به او گفتم: اى مرد من حال ترا به حضرت ابى عبداللّه، جعفر بن محمد، امام صادق علیه السلام عرض كردم به من فرمود: چون بكوفه باز گشتى نزد تو آید، به او بگو جعفربن محمد مى گوید: آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى تو ضمانت مى كنم، او گریست و گفت: ترا بخدا امام صادق علیه السلام بتو چنین گفت؟ من سوگند یاد كردم كه او به من چنین گفت، گفت ترا بس است (یعنى همین اندازه بر عهده تو بود و باقى بر عهده من) سپس برفت و بعد از چند روز نزد من فرستاد و مرا بخواست، چون برفتم دیدم پشت در خانه خود برهنه نشسته است، به من گفت: ابا بصیر! هر چه در منزل داشتم بیرون كردم (بصاحبانش رسانیدم و در راه خدا دادم حتى لباسهایم را) و اكنون چنانم كه مى بینى.
ابو بصیر گوید: من نزد دوستانم رفتم و پوشاكى برایش گرد آوردم، چند روز دیگر گذشت، دنبالم فرستاد كه من بیمارم، نزد من بیا، من نزدش رفتم و براى معالجه او در رفت و آمد بودم تا مرگش فرا رسید، نزدش نشسته بودم که جان می داد زمانی بیهوش شد و سپس به هوش آمد و گفت ابابصیر صاحبت براى ما وفا كرد (امام صادق علیه السلام بضمانت خود وفا كرد) و سپس در گذشت رحمت خدا بر او باد.
چون حج گزاردم نزد امام صادق علیه السلام رسیدم و اجازه خواستم، چون خدمتش رفتم، هنوز یك پایم در صحن خانه و یك پایم در راه رو بود كه از داخل اتاق بى آنكه چیزى بگویم، فرمود: اى ابا بصیر! ما براى رفیقت وفا كردیم.
6- أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَشْعَثِ قَالَ قَالَ لِی أَ تَدْرِی مَا كَانَ سَبَبُ دُخُولِنَا فِی هَذَا الْأَمْرِ وَ مَعْرِفَتِنَا بِهِ وَ مَا كَانَ عِنْدَنَا مِنْهُ ذِكْرٌ وَ لَا مَعْرِفَةُ شَیْ ءٍ مِمَّا عِنْدَ النَّاسِ قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا ذَاكَ قَالَ إِنَّ أَبَا جَعْفَرٍ یَعْنِی أَبَا الدَّوَانِیقِ قَالَ لِأَبِی مُحَمَّدِ بْنِ الْأَشْعَثِ یَا مُحَمَّدُ ابْغِ لِی رَجُلًا لَهُ عَقْلٌ یُؤَدِّی عَنِّی فَقَالَ لَهُ أَبِی قَدْ أَصَبْتُهُ لَكَ هَذَا فُلَانُ بْنُ مُهَاجِرٍ خَالِی قَالَ فَأْتِنِی بِهِ قَالَ فَأَتَیْتُهُ بِخَالِی فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ یَا ابْنَ مُهَاجِرٍ خُذْ هَذَا الْمَالَ وَ أْتِ الْمَدِینَةَ وَ أْتِ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ وَ عِدَّةً مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ فِیهِمْ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ فَقُلْ لَهُمْ إِنِّی رَجُلٌ غَرِیبٌ مِنْ أَهْلِ خُرَاسَانَ وَ بِهَا شِیعَةٌ مِنْ شِیعَتِكُمْ وَجَّهُوا إِلَیْكُمْ بِهَذَا الْمَالِ وَ ادْفَعْ إِلَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى شَرْطِ كَذَا وَ كَذَا فَإِذَا قَبَضُوا الْمَالَ فَقُلْ إِنِّی رَسُولٌ وَ أُحِبُّ أَنْ یَكُونَ مَعِی خُطُوطُكُمْ بِقَبْضِكُمْ مَا قَبَضْتُمْ فَأَخَذَ الْمَالَ وَ أَتَى الْمَدِینَةَ فَرَجَعَ إِلَى أَبِی الدَّوَانِیقِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ عِنْدَهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو الدَّوَانِیقِ مَا وَرَاءَكَ قَالَ أَتَیْتُ الْقَوْمَ وَ هَذِهِ خُطُوطُهُمْ بِقَبْضِهِمُ الْمَالَ خَلَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ فَإِنِّی أَتَیْتُهُ وَ هُوَ یُصَلِّی فِی مَسْجِدِ الرَّسُولِ ص فَجَلَسْتُ خَلْفَهُ وَ قُلْتُ حَتَّى یَنْصَرِفَ فَأَذْكُرَ لَهُ مَا ذَكَرْتُ لِأَصْحَابِهِ فَعَجَّلَ وَ انْصَرَفَ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ فَقَالَ یَا هَذَا اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَغُرَّ أَهْلَ بَیْتِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّهُمْ قَرِیبُو الْعَهْدِ بِدَوْلَةِ بَنِی مَرْوَانَ وَ كُلُّهُمْ مُحْتَاجٌ فَقُلْتُ وَ مَا ذَاكَ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ فَأَدْنَى رَأْسَهُ مِنِّی وَ أَخْبَرَنِی بِجَمِیعِ مَا جَرَى بَیْنِی وَ بَیْنَكَ حَتَّى كَأَنَّهُ كَانَ ثَالِثَنَا قَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ یَا ابْنَ مُهَاجِرٍ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نُبُوَّةٍ إِلَّا وَ فِیهِ مُحَدَّثٌ وَ إِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ مُحَدَّثُنَا الْیَوْمَ وَ كَانَتْ هَذِهِ الدَّلَالَةُ سَبَبَ قَوْلِنَا بِهَذِهِ الْمَقَالَةِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 381 روایت 6
صفوان بن یحیى گوید: جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت: مى دانى سبب وارد شدن ما در مذهب تشیع و شناسائى ما بآن چه بود، با آنكه نزد ما هیچ یادى از آن نبود و بآنچه مردم (شیعیان) داشتند، ما معرفت نداشتیم؟ گفتم: داستانش چیست؟ گفت: ابو جعفر ابوالدوانیق (یعنى منصور دوانیقى دومین خلیفه عباسى ودانق یكدانگ درهم است كه تقریباً یك پشیز مى شود و آن لقب را مردم از نظر خست و بخلش به او دادند، زیرا براى كندن نهر كوفه از مردم سرى یكدانق گرفت) بپدرم ابو محمد بن اشعث گفت: اى محمد! مردى خردمند برایم بجو كه بتواند از جانب من پرداخت كند. پدرم گفت: او رابرایت یافته ام او فلان شخص پسر مهاجر است كه دائى من است، گفت: نزد منش بیاور، من دائیم را نزد او بردم، ابو جعفر به او گفت: اى پسر مهاجر! این پول را بگیر و بمدینه بر، نزد عبداللّه بن حسن بن حسن و جماعتى از خاندانش كه جعفر بن محمد هم میان آنهاست، و بآنها بگو: من مردى غریب و از اهل خراسانم كه گروهى از شیعیان شما در آنجایند و این پول را براى شما فرستاده اند، و به هر یك از آنها پول بده و چنین و چنان شرط كن (یعنى بگو بشرط اینكه بر خلیفه بشورید و قیام كنید، ما پشتیبان شما هستیم و نظیر این سخنان) چون پولها را گرفتند، بگو من فرستاده و پیغام آورم، دوست دارم رسیدى از دستخط شما داشته باشم.
پسر مهاجر پولها را گرفت و بمدینه رفت، سپس نزد ابوالدوانیق باز گشت، محمد بن اشعث هم نزد او بود خلیفه گفت: چه خبر آوردى؟ گفت: نزد آنها رفتم (و پولها را پرداختم) این رسیدهائى است كه بخط خودشان نوشته اند، غیر از جعفر بن محمد كه من نزدش رفتم، او در مسجد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نماز مى گزارد پشت سرش نشستم و گفتم هستم تا نمازش را تمام كند، آنگاه آنچه باصحابش گفتم، به او باز خواهم گفت، او شتاب كرد و نمازش را بپایان رسانید و متوجه من شد و فرمود: اى مرد! از خدا پروا كن و اهل بیت محمد را مفریب كه آنها بدولت بنى مروان سابقه نزدیكى دارند و (چون از آنها ستم بسیار دیده اند) همگى محتاج و نیازمندند (پول ترا قبول مى كنند و گرفتار مى شوند) من گفتم: موضوع چیست؟ أصلحك اللّه؟ او سرش را نزدیك من آورد و آنچه میان من و تو رفته بود، باز گفت، مثل اینكه سومى ما بوده.
ابو جعفر دوانیقى گفت: اى پسر مهاجر! هیچ اهل بیت پیغمبرى نباشد، جز آنكه محدثى در میان آنهاست، محدث خاندان ما در این زمان جعفر بن محمد است. این بود دلیلى كه سبب عقیده ما باین مذهب (تشیع) گشت. (راجع بمعنى محدث بحدیث 703 -707 رجوع شود).
7- سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ جَمِیعاً عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَخِیهِ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُبِضَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع وَ هُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَ سِتِّینَ سَنَةً فِی عَامِ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ وَ عَاشَ بَعْدَ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَرْبَعاً وَ ثَلَاثِینَ سَنَةً
اصول كافى جلد 2 صفحه 384 روایت 7
ابوبصیر گوید: ابو عبداللّه جعفر بن محمد علیه السلام در 65 سالگى به سال 148 در گذشت و بعد از امام باقر علیه السلام 24 سال زندگى كرد.
(1280) 8- سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ أَنَا كَفَّنْتُ أَبِی فِی ثَوْبَیْنِ شَطَوِیَّیْنِ كَانَ یُحْرِمُ فِیهِمَا وَ فِی قَمِیصٍ مِنْ قُمُصِهِ وَ فِی عِمَامَةٍ كَانَتْ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع وَ فِی بُرْدٍ اشْتَرَاهُ بِأَرْبَعِینَ دِینَاراً
اصول كافى جلد 2 صفحه 384 روایت 8
یونس بن یعقوب گوید: شنیدم موسى بن جعفر علیه السلام مى فرمود: من پدرم را در دو جامه شطوى كه لباس احرامش بود و نیز با یكى از پیراهنهاى خودش و عمامه على بن الحسین علیه السلام و بردى كه آن را به چهل دینار خریده بود كفن كردم.
توضیح :
شطا نام قریه ایست نزدیك مصر كه پارچه هائى را كه در آنجا مى بافند شطوى مى نامند و برد (بضم باء) پارچه راه راهى بود كه به دوش مى انداختند و نوع خوبش را در یمن مى بافته اند.

زندگانى ابوالحسن موسى بن جعفر علیهم السلام

بَابُ مَوْلِدِ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع
وُلِدَ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى ع بِالْأَبْوَاءِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ عِشْرِینَ وَ مِائَةٍ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ تِسْعٍ وَ عِشْرِینَ وَ مِائَةٍ وَ قُبِضَ ع لِسِتٍّ خَلَوْنَ مِنْ رَجَبٍ مِنْ سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ ثَمَانِینَ وَ مِائَةٍ وَ هُوَ ابْنُ أَرْبَعٍ أَوْ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ سَنَةً وَ قُبِضَ ع بِبَغْدَادَ فِی حَبْسِ السِّنْدِیِّ بْنِ شَاهَكَ وَ كَانَ هَارُونُ حَمَلَهُ مِنَ الْمَدِینَةِ لِعَشْرِ لَیَالٍ بَقِینَ مِنْ شَوَّالٍ سَنَةَ تِسْعٍ وَ سَبْعِینَ وَ مِائَةٍ وَ قَدْ قَدِمَ هَارُونُ الْمَدِینَةَ مُنْصَرَفَهُ مِنْ عُمْرَةِ شَهْرِ رَمَضَانَ ثُمَّ شَخَصَ هَارُونُ إِلَى الْحَجِّ وَ حَمَلَهُ مَعَهُ ثُمَّ انْصَرَفَ عَلَى طَرِیقِ الْبَصْرَةِ فَحَبَسَهُ عِنْدَ عِیسَى بْنِ جَعْفَرٍ ثُمَّ أَشْخَصَهُ إِلَى بَغْدَادَ فَحَبَسَهُ عِنْدَ السِّنْدِیِّ بْنِ شَاهَكَ فَتُوُفِّیَ ع فِی حَبْسِهِ وَ دُفِنَ بِبَغْدَادَ فِی مَقْبَرَةِ قُرَیْشٍ وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ یُقَالُ لَهَا حَمِیدَةُ
ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام به سال 128 و بقولى در 129 در ابواء (منزلى است میان مكه و مدینه) متولد شد و در ششم ماه رجب سال 183 به سن 54 سالگى در گذشت، وفاتش در بغداد در زندان سندى بن شاهك بوده و هارون الرشید آن حضرت را در بیستم شوال سال 179 از مدینه بیرون كرد، و هارون در ماه رمضان زمانى كه از عمره باز مى گشت و امام نزد عیسى بن جعفر زندانى كرد، باز او را به بغداد فرستاد و نزد سندى بن شاهك زندانى كرد، آن حضرت در زندان سندى در بغداد در گذشت و در قبرستان قریش به خاك سپرده شد. مادرش ام ولد و نامش حمیده بود.
1- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ السِّنْدِیِّ الْقُمِّیِّ قَالَ حَدَّثَنَا عِیسَى بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ دَخَلَ ابْنُ عُكَّاشَةَ بْنِ مِحْصَنٍ الْأَسَدِیُّ عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ وَ كَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَائِماً عِنْدَهُ فَقَدَّمَ إِلَیْهِ عِنَباً فَقَالَ حَبَّةً حَبَّةً یَأْكُلُهُ الشَّیْخُ الْكَبِیرُ وَ الصَّبِیُّ الصَّغِیرُ وَ ثَلَاثَةً وَ أَرْبَعَةً یَأْكُلُهُ مَنْ یَظُنُّ أَنَّهُ لَا یَشْبَعُ وَ كُلْهُ حَبَّتَیْنِ حَبَّتَیْنِ فَإِنَّهُ یُسْتَحَبُّ فَقَالَ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع لِأَیِّ شَیْ ءٍ لَا تُزَوِّجُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَقَدْ أَدْرَكَ التَّزْوِیجَ قَالَ وَ بَیْنَ یَدَیْهِ صُرَّةٌ مَخْتُومَةٌ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ سَیَجِی ءُ نَخَّاسٌ مِنْ أَهْلِ بَرْبَرَ فَیَنْزِلُ دَارَ مَیْمُونٍ فَنَشْتَرِی لَهُ بِهَذِهِ الصُّرَّةِ جَارِیَةً قَالَ فَأَتَى لِذَلِكَ مَا أَتَى فَدَخَلْنَا یَوْماً عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع فَقَالَ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ عَنِ النَّخَّاسِ الَّذِی ذَكَرْتُهُ لَكُمْ قَدْ قَدِمَ فَاذْهَبُوا فَاشْتَرُوا بِهَذِهِ الصُّرَّةِ مِنْهُ جَارِیَةً قَالَ فَأَتَیْنَا النَّخَّاسَ فَقَالَ قَدْ بِعْتُ مَا كَانَ عِنْدِی إِلَّا جَارِیَتَیْنِ مَرِیضَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا أَمْثَلُ مِنَ الْأُخْرَى قُلْنَا فَأَخْرِجْهُمَا حَتَّى نَنْظُرَ إِلَیْهِمَا فَأَخْرَجَهُمَا فَقُلْنَا بِكَمْ تَبِیعُنَا هَذِهِ الْمُتَمَاثِلَةَ قَالَ بِسَبْعِینَ دِینَاراً قُلْنَا أَحْسِنْ قَالَ لَا أَنْقُصُ مِنْ سَبْعِینَ دِینَاراً قُلْنَا لَهُ نَشْتَرِیهَا مِنْكَ بِهَذِهِ الصُّرَّةِ مَا بَلَغَتْ وَ لَا نَدْرِی مَا فِیهَا وَ كَانَ عِنْدَهُ رَجُلٌ أَبْیَضُ الرَّأْسِ وَ اللِّحْیَةِ قَالَ فُكُّوا وَ زِنُوا فَقَالَ النَّخَّاسُ لَا تَفُكُّوا فَإِنَّهَا إِنْ نَقَصَتْ حَبَّةً مِنْ سَبْعِینَ دِینَاراً لَمْ أُبَایِعْكُمْ فَقَالَ الشَّیْخُ ادْنُوا فَدَنَوْنَا وَ فَكَكْنَا الْخَاتَمَ وَ وَزَنَّا الدَّنَانِیرَ فَإِذَا هِیَ سَبْعُونَ دِینَاراً لَا تَزِیدُ وَ لَا تَنْقُصُ فَأَخَذْنَا الْجَارِیَةَ فَأَدْخَلْنَاهَا عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع وَ جَعْفَرٌ قَائِمٌ عِنْدَهُ فَأَخْبَرْنَا أَبَا جَعْفَرٍ بِمَا كَانَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا اسْمُكِ قَالَتْ حَمِیدَةُ فَقَالَ حَمِیدَةٌ فِی الدُّنْیَا مَحْمُودَةٌ فِی الْ آخِرَةِ أَخْبِرِینِی عَنْكِ أَ بِكْرٌ أَنْتِ أَمْ ثَیِّبٌ قَالَتْ بِكْرٌ قَالَ وَ كَیْفَ وَ لَا یَقَعُ فِی أَیْدِی النَّخَّاسِینَ شَیْ ءٌ إِلَّا أَفْسَدُوهُ فَقَالَتْ قَدْ كَانَ یَجِیئُنِی فَیَقْعُدُ مِنِّی مَقْعَدَ الرَّجُلِ مِنَ الْمَرْأَةِ فَیُسَلِّطُ اللَّهُ عَلَیْهِ رَجُلًا أَبْیَضَ الرَّأْسِ وَ اللِّحْیَةِ فَلَا یَزَالُ یَلْطِمُهُ حَتَّى یَقُومَ عَنِّی فَفَعَلَ بِی مِرَاراً وَ فَعَلَ الشَّیْخُ بِهِ مِرَاراً فَقَالَ یَا جَعْفَرُ خُذْهَا إِلَیْكَ فَوَلَدَتْ خَیْرَ أَهْلِ الْأَرْضِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع
اصول كافى جلد 2 صفحه 384 روایت 1
پدر عیسى بن عبدالرحمن گوید: ابن عكاشه خدمت امام باقر علیه السلام آمد و امام صادق علیه السلام نزدش ایستاده بود، قدرى انگور برایش آوردند، حضرت فرمود: پیرمرد سالخورده و كودك خردسال انگور را دانه دانه مى خورد و كسى كه مى ترسد سیر نشود، سه و چهار دانه مى خوردند و تو دو دانه دو دانه بخور كه مستحب است.
سپس ابن عكاشه به امام باقر علیه السلام عرض كرد: چرا براى ابو عبداللّه (امام صادق علیه السلام) زن نمى گیرید؟ او كه به سن ازدواج رسیده است.
امام باقر علیه السلام كه در برابرش كیسه پول سر به مهرى بود، فرمود: به زودى برده فروشى از اهل بربر مى آید و در دار میمون منزل مى كند با این كه كیسه پول، دخترى برده برایش مى خریم، مدتى گذشت تا آنكه ما روزى خدمت امام باقر علیه السلام رسیدیم، بما فرمود: مى خواهید بشما خبر دهم از آن برده فروشى كه بشما گفتم، آمده است؟ بروید و با این كیسه پول از او دخترى بخرید.
ما نزد برده فروش آمدیم: او گفت: هر چه داشتم فروختم مگر دو دخترك بیمار كه یكى آنها از دیگرى بهتر است (امید بهبودیش بیشتر است) گفتیم: آنها را بیاور تا ببینیم، چون آورد، گفتیم: این نیكوتر را (نزدیك بهبودى را) چند مى فروشى؟ گفت به هفتاد اشرفى، گفتیم احسان كن (تخفیفى بده) گفت: از 70 اشرفى كمتر نمى دهم. گفتیم: او را به همین كیسه پول مى خریم هر چه بود، ما نمى دانیم در آن چقدر است مردى كه سر و ریش سفیدى داشت نزد او بود، گفت: باز كنید و بشمارید، برده فروش گفت: باز نكنید زیرا اگر از 70 اشرفى دوجو (20) كمتر باشد نمى فرشم، پیرمرد گفت: نزدیك بیائید، ما نزدیكش رفتیم و مهر كسیه را باز كردیم و اشرفى ها را شمردیم، بى كم و زیاد 70 اشرفى بود، دختر را تحویل گرفتیم و نزد امام باقر علیه السلام بردیم، جعفر علیه السلام نزدش ایستاده بود.
امام باقر علیه السلام سرگذشت ما را بخود ما خبر داد، سپس خدا را سپاس و ستایش كرد و به دختر فرمود: نامت چیست؟ گفت: حمیده، فرمود: حمیده باشى در دنیا و محموده (21) باشى در آخرت، بگو بدانم دوشیزه هستى یا بیوه؟ گفت: دوشیزه ام، فرمود: چگونه تو دوشیزه ئى، در صورتى كه هر دخترى كه دست برده فروشان افتد خرابش مى كنند؟ دختر گفت: او نزد من مى آمد و در وضعى كه شوهر با زنش مى نشیند مى نشست، ولى خدا مرد سر و ریش سفیدى را بر او مسلط مى كرد و او را چندان سیلى میزد كه از نزد من بر مى خاست، او چند بار با من چنین كرد و پیرمرد هم چند بار با او چنان كرد، سپس فرمود: اى جعفر این دختر را نزد خود بر و بهترین شخص روى زمین، یعنى موسى بن جعفر علیهماالسلام از او متولد شد.
2- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ سَابِقِ بْنِ الْوَلِیدِ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَیْسٍ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَمِیدَةُ مُصَفَّاةٌ مِنَ الْأَدْنَاسِ كَسَبِیكَةِ الذَّهَبِ مَا زَالَتِ الْأَمْلَاكُ تَحْرُسُهَا حَتَّى أُدِّیَتْ إِلَیَّ كَرَامَةً مِنَ اللَّهِ لِی وَ الْحُجَّةِ مِنْ بَعْدِی
اصول كافى جلد 2 صفحه 387 روایت 2
امام صادق علیه السلام فرمود: حمیده از پلیدیها پاكست مانند شمش طلا، فرشتگان همواره او را نگهدارى كردند تا به من رسید بجهت كرامتى كه خدا نسبت به من و حجت پس از من فرمود.
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ أَبِی قَتَادَةَ الْقُمِّیِّ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الزُّبَالِیِّ قَالَ لَمَّا أُقْدِمَ بِأَبِی الْحَسَنِ مُوسَى ع عَلَى الْمَهْدِیِّ الْقُدْمَةَ الْأُولَى نَزَلَ زُبَالَةَ فَكُنْتُ أُحَدِّثُهُ فَرَآنِی مَغْمُوماً فَقَالَ لِی یَا أَبَا خَالِدٍ مَا لِی أَرَاكَ مَغْمُوماً فَقُلْتُ وَ كَیْفَ لَا أَغْتَمُّ وَ أَنْتَ تُحْمَلُ إِلَى هَذِهِ الطَّاغِیَةِ وَ لَا أَدْرِی مَا یُحْدِثُ فِیكَ فَقَالَ لَیْسَ عَلَیَّ بَأْسٌ إِذَا كَانَ شَهْرُ كَذَا وَ كَذَا وَ یَوْمُ كَذَا فَوَافِنِی فِی أَوَّلِ الْمِیلِ فَمَا كَانَ لِی هَمٌّ إِلَّا إِحْصَاءَ الشُّهُورِ وَ الْأَیَّامِ حَتَّى كَانَ ذَلِكَ الْیَوْمُ فَوَافَیْتُ الْمِیلَ فَمَا زِلْتُ عِنْدَهُ حَتَّى كَادَتِ الشَّمْسُ أَنْ تَغِیبَ وَ وَسْوَسَ الشَّیْطَانُ فِی صَدْرِی وَ تَخَوَّفْتُ أَنْ أَشُكَّ فِیمَا قَالَ فَبَیْنَا أَنَا كَذَلِكَ إِذَا نَظَرْتُ إِلَى سَوَادٍ قَدْ أَقْبَلَ مِنْ نَاحِیَةِ الْعِرَاقِ فَاسْتَقْبَلْتُهُمْ فَإِذَا أَبُو الْحَسَنِ ع أَمَامَ الْقِطَارِ عَلَى بَغْلَةٍ فَقَالَ إِیهٍ یَا أَبَا خَالِدٍ قُلْتُ لَبَّیْكَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لَا تَشُكَّنَّ وَدَّ الشَّیْطَانُ أَنَّكَ شَكَكْتَ فَقُلْتُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَّصَكَ مِنْهُمْ فَقَالَ إِنَّ لِی إِلَیْهِمْ عَوْدَةً لَا أَتَخَلَّصُ مِنْهُمْ
اصول كافى جلد 2 صفحه 387 روایت 3
ابو خالد ربالى گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام را در نخستین بار نزد مهدى عباسى مى بردند در زباله منزل كرد، من با او سخن مى گفتم. حضرت مرا اندوهگین دید. اى ابا خالد چرا ترا اندوهگین مى بینم؟ گفتم: چگونه اندوهگین نباشم، در صورتیكه شما را بسوى این طغیانگر مى برند و نمى دانم چه بسرت مى آید.
فرمود: مرا باكى نیست، چون فلان ماه و فلان روز رسد، در سر یك میلى خود را به من برسان، پس از آن، من كارى جز شمردن ماهها و روزها نداشتم تا آنروز (كه امام فرموده بود) فرا رسید. خود را بسر یك میلى رسانیدم و آنجا بودم تا نزدیك بود خورشید غروب كند، شیطان در دلم وسوسه كرد و ترسیدم در آنچه امام فرموده شك كنم. كه ناگاه یك سیاهى را دیدم از طرف عراق پیش مى آید، من به پیشوازشان رفتم. دیدم حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر) علیه السلام در جلو قافله بر استرى سوار است. به من فرمود: آهاى ابا خالد (باز هم بگو اى ابا خالد!) عرض كردم: لبیك یا ابن رسول اللّه فرمود: شك نكن، زیرا شیطان دوست دارد كه تو شك كنى، من عرض كردم: خدا را شكر كه شما را از چنگ آنها خلاص كرد، فرمود: مرا بار دیگر بسوى آنها بازگشتى است كه از چنگشان خلاص نشوم (و در زندان سندى بن شاهك جان سپارم).
4- أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى ع إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ نَصْرَانِیٌّ وَ نَحْنُ مَعَهُ بِالْعُرَیْضِ فَقَالَ لَهُ النَّصْرَانِیُّ أَتَیْتُكَ مِنْ بَلَدٍ بَعِیدٍ وَ سَفَرٍ شَاقٍّ وَ سَأَلْتُ رَبِّی مُنْذُ ثَلَاثِینَ سَنَةً أَنْ یُرْشِدَنِی إِلَى خَیْرِ الْأَدْیَانِ وَ إِلَى خَیْرِ الْعِبَادِ وَ أَعْلَمِهِمْ وَ أَتَانِی آتٍ فِی النَّوْمِ فَوَصَفَ لِی رَجُلًا بِعُلْیَا دِمَشْقَ فَانْطَلَقْتُ حَتَّى أَتَیْتُهُ فَكَلَّمْتُهُ فَقَالَ أَنَا أَعْلَمُ أَهْلِ دِینِی وَ غَیْرِی أَعْلَمُ مِنِّی فَقُلْتُ أَرْشِدْنِی إِلَى مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ فَإِنِّی لَا أَسْتَعْظِمُ السَّفَرَ وَ لَا تَبْعُدُ عَلَیَّ الشُّقَّةُ وَ لَقَدْ قَرَأْتُ الْإِنْجِیلَ كُلَّهَا وَ مَزَامِیرَ دَاوُدَ وَ قَرَأْتُ أَرْبَعَةَ أَسْفَارٍ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ قَرَأْتُ ظَاهِرَ الْقُرْآنِ حَتَّى اسْتَوْعَبْتُهُ كُلَّهُ فَقَالَ لِیَ الْعَالِمُ إِنْ كُنْتَ تُرِیدُ عِلْمَ النَّصْرَانِیَّةِ فَأَنَا أَعْلَمُ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ بِهَا وَ إِنْ كُنْتَ تُرِیدُ عِلْمَ الْیَهُودِ فَبَاطِی بْنُ شُرَحْبِیلَ السَّامِرِیُّ أَعْلَمُ النَّاسِ بِهَا الْیَوْمَ وَ إِنْ كُنْتَ تُرِیدُ عِلْمَ الْإِسْلَامِ وَ عِلْمَ التَّوْرَاةِ وَ عِلْمَ الْإِنْجِیلِ وَ عِلْمَ الزَّبُورِ وَ كِتَابَ هُودٍ وَ كُلَّ مَا أُنْزِلَ عَلَى نَبِیٍّ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ فِی دَهْرِكَ وَ دَهْرِ غَیْرِكَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ خَبَرٍ فَعَلِمَهُ أَحَدٌ أَوْ لَمْ یَعْلَمْ بِهِ أَحَدٌ فِیهِ تِبْیَانُ كُلِّ شَیْ ءٍ وَ شِفَاءٌ لِلْعَالَمِینَ وَ رَوْحٌ لِمَنِ اسْتَرْوَحَ إِلَیْهِ وَ بَصِیرَةٌ لِمَنْ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ خَیْراً وَ أَنِسَ إِلَى الْحَقِّ فَأُرْشِدُكَ إِلَیْهِ فَأْتِهِ وَ لَوْ مَشْیاً عَلَى رِجْلَیْكَ فَإِنْ لَمْ تَقْدِرْ فَحَبْواً عَلَى رُكْبَتَیْكَ فَإِنْ لَمْ تَقْدِرْ فَزَحْفاً عَلَى اسْتِكَ فَإِنْ لَمْ تَقْدِرْ فَعَلَى وَجْهِكَ فَقُلْتُ لَا بَلْ أَنَا أَقْدِرُ عَلَى الْمَسِیرِ فِی الْبَدَنِ وَ الْمَالِ قَالَ فَانْطَلِقْ مِنْ فَوْرِكَ حَتَّى تَأْتِیَ یَثْرِبَ فَقُلْتُ لَا أَعْرِفُ یَثْرِبَ قَالَ فَانْطَلِقْ حَتَّى تَأْتِیَ مَدِینَةَ النَّبِیِّ ص الَّذِی بُعِثَ فِی الْعَرَبِ وَ هُوَ النَّبِیُّ الْعَرَبِیُّ الْهَاشِمِیُّ فَإِذَا دَخَلْتَهَا فَسَلْ عَنْ بَنِی غَنْمِ بْنِ مَالِكِ بْنِ النَّجَّارِ وَ هُوَ عِنْدَ بَابِ مَسْجِدِهَا وَ أَظْهِرْ بِزَّةَ النَّصْرَانِیَّةِ وَ حِلْیَتَهَا فَإِنَّ وَالِیَهَا یَتَشَدَّدُ عَلَیْهِمْ وَ الْخَلِیفَةُ أَشَدُّ ثُمَّ تَسْأَلُ عَنْ بَنِی عَمْرِو بْنِ مَبْذُولٍ وَ هُوَ بِبَقِیعِ الزُّبَیْرِ ثُمَّ تَسْأَلُ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ أَیْنَ مَنْزِلُهُ وَ أَیْنَ هُوَ مُسَافِرٌ أَمْ حَاضِرٌ فَإِنْ كَانَ مُسَافِراً فَالْحَقْهُ فَإِنَّ سَفَرَهُ أَقْرَبُ مِمَّا ضَرَبْتَ إِلَیْهِ
ثُمَّ أَعْلِمْهُ أَنَّ مَطْرَانَ عُلْیَا الْغُوطَةِ غُوطَةِ دِمَشْقَ هُوَ الَّذِی أَرْشَدَنِی إِلَیْكَ وَ هُوَ یُقْرِئُكَ السَّلَامَ كَثِیراً وَ یَقُولُ لَكَ إِنِّی لَأُكْثِرُ مُنَاجَاةَ رَبِّی أَنْ یَجْعَلَ إِسْلَامِی عَلَى یَدَیْكَ فَقَصَّ هَذِهِ الْقِصَّةَ وَ هُوَ قَائِمٌ مُعْتَمِدٌ عَلَى عَصَاهُ ثُمَّ قَالَ إِنْ أَذِنْتَ لِی یَا سَیِّدِی كَفَّرْتُ لَكَ وَ جَلَسْتُ فَقَالَ آذَنُ لَكَ أَنْ تَجْلِسَ وَ لَا آذَنُ لَكَ أَنْ تُكَفِّرَ فَجَلَسَ ثُمَّ أَلْقَى عَنْهُ بُرْنُسَهُ ثُمَّ قَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ تَأْذَنُ لِی فِی الْكَلَامِ قَالَ نَعَمْ مَا جِئْتَ إِلَّا لَهُ فَقَالَ لَهُ النَّصْرَانِیُّ ارْدُدْ عَلَى صَاحِبِی السَّلَامَ أَ وَ مَا تَرُدُّ السَّلَامَ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع عَلَى صَاحِبِكَ إِنْ هَدَاهُ اللَّهُ فَأَمَّا التَّسْلِیمُ فَذَاكَ إِذَا صَارَ فِی دِینِنَا فَقَالَ النَّصْرَانِیُّ إِنِّی أَسْأَلُكَ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ سَلْ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنْ كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى الَّذِی أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ نَطَقَ بِهِ ثُمَّ وَصَفَهُ بِمَا وَصَفَهُ بِهِ فَقَالَ حم. وَ الْكِتابِ الْمُبِینِ. إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِینَ. فِیها یُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِیمٍ مَا تَفْسِیرُهَا فِی الْبَاطِنِ فَقَالَ أَمَّا حم فَهُوَ مُحَمَّدٌ ص وَ هُوَ فِی كِتَابِ هُودٍ الَّذِی أُنْزِلَ عَلَیْهِ وَ هُوَ مَنْقُوصُ الْحُرُوفِ وَ أَمَّا الْكِتابِ الْمُبِینِ فَهُوَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ ع وَ أَمَّا اللَّیْلَةُ فَفَاطِمَةُ ع وَ أَمَّا قَوْلُهُ فِیها یُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِیمٍ یَقُولُ یَخْرُجُ مِنْهَا خَیْرٌ كَثِیرٌ فَرَجُلٌ حَكِیمٌ وَ رَجُلٌ حَكِیمٌ وَ رَجُلٌ حَكِیمٌ فَقَالَ الرَّجُلُ صِفْ لِیَ الْأَوَّلَ وَ الْ آخِرَ مِنْ هَؤُلَاءِ الرِّجَالِ فَقَالَ إِنَّ الصِّفَاتِ تَشْتَبِهُ وَ لَكِنَّ الثَّالِثَ مِنَ الْقَوْمِ أَصِفُ لَكَ مَا یَخْرُجُ مِنْ نَسْلِهِ وَ إِنَّهُ عِنْدَكُمْ لَفِی الْكُتُبِ الَّتِی نَزَلَتْ عَلَیْكُمْ إِنْ لَمْ تُغَیِّرُوا وَ تُحَرِّفُوا وَ تُكَفِّرُوا وَ قَدِیماً مَا فَعَلْتُمْ قَالَ لَهُ النَّصْرَانِیُّ إِنِّی لَا أَسْتُرُ عَنْكَ مَا عَلِمْتُ وَ لَا أُكَذِّبُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ مَا أَقُولُ فِی صِدْقِ مَا أَقُولُ وَ كَذِبِهِ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَعْطَاكَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ قَسَمَ عَلَیْكَ مِنْ نِعَمِهِ مَا لَا یَخْطُرُهُ الْخَاطِرُونَ وَ لَا یَسْتُرُهُ السَّاتِرُونَ وَ لَا یُكَذِّبُ فِیهِ مَنْ كَذَّبَ فَقَوْلِی لَكَ فِی ذَلِكَ الْحَقُّ كَمَا ذَكَرْتُ فَهُوَ كَمَا ذَكَرْتُ فَقَالَ لَهُ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع أُعَجِّلُكَ أَیْضاً خَبَراً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا قَلِیلٌ مِمَّنْ قَرَأَ الْكُتُبَ أَخْبِرْنِی مَا اسْمُ أُمِّ مَرْیَمَ وَ أَیُّ یَوْمٍ نُفِخَتْ فِیهِ مَرْیَمُ وَ لِكَمْ مِنْ سَاعَةٍ مِنَ النَّهَارِ وَ أَیُّ یَوْمٍ وَضَعَتْ مَرْیَمُ فِیهِ عِیسَى ع وَ لِكَمْ مِنْ سَاعَةٍ مِنَ النَّهَارِ فَقَالَ النَّصْرَانِیُّ لَا أَدْرِی فَقَالَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع أَمَّا أُمُّ مَرْیَمَ فَاسْمُهَا مَرْثَا وَ هِیَ وَهِیبَةُ بِالْعَرَبِیَّةِ وَ أَمَّا
الْیَوْمُ الَّذِی حَمَلَتْ فِیهِ مَرْیَمُ فَهُوَ یَوْمُ الْجُمُعَةِ لِلزَّوَالِ وَ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی هَبَطَ فِیهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ وَ لَیْسَ لِلْمُسْلِمِینَ عِیدٌ كَانَ أَوْلَى مِنْهُ عَظَّمَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَظَّمَهُ مُحَمَّدٌ ص فَأَمَرَ أَنْ یَجْعَلَهُ عِیداً فَهُوَ یَوْمُ الْجُمُعَةِ وَ أَمَّا الْیَوْمُ الَّذِی وَلَدَتْ فِیهِ مَرْیَمُ فَهُوَ یَوْمُ الثَّلَاثَاءِ لِأَرْبَعِ سَاعَاتٍ وَ نِصْفٍ مِنَ النَّهَارِ وَ النَّهَرُ الَّذِی وَلَدَتْ عَلَیْهِ مَرْیَمُ عِیسَى ع هَلْ تَعْرِفُهُ قَالَ لَا قَالَ هُوَ الْفُرَاتُ وَ عَلَیْهِ شَجَرُ النَّخْلِ وَ الْكَرْمِ وَ لَیْسَ یُسَاوَى بِالْفُرَاتِ شَیْ ءٌ لِلْكُرُومِ وَ النَّخِیلِ فَأَمَّا الْیَوْمُ الَّذِی حَجَبَتْ فِیهِ لِسَانَهَا وَ نَادَى قَیْدُوسُ وُلْدَهُ وَ أَشْیَاعَهُ فَأَعَانُوهُ وَ أَخْرَجُوا آلَ عِمْرَانَ لِیَنْظُرُوا إِلَى مَرْیَمَ فَقَالُوا لَهَا مَا قَصَّ اللَّهُ عَلَیْكَ فِی كِتَابِهِ وَ عَلَیْنَا فِی كِتَابِهِ فَهَلْ فَهِمْتَهُ قَالَ نَعَمْ وَ قَرَأْتُهُ الْیَوْمَ الْأَحْدَثَ قَالَ إِذَنْ لَا تَقُومَ مِنْ مَجْلِسِكَ حَتَّى یَهْدِیَكَ اللَّهُ قَالَ النَّصْرَانِیُّ مَا كَانَ اسْمُ أُمِّی بِالسُّرْیَانِیَّةِ وَ بِالْعَرَبِیَّةِ فَقَالَ كَانَ اسْمُ أُمِّكَ بِالسُّرْیَانِیَّةِ عَنْقَالِیَةَ وَ عُنْقُورَةَ كَانَ اسْمُ جَدَّتِكَ لِأَبِیكَ وَ أَمَّا اسْمُ أُمِّكَ بِالْعَرَبِیَّةِ فَهُوَ مَیَّةُ وَ أَمَّا اسْمُ أَبِیكَ فَعَبْدُ الْمَسِیحِ وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ بِالْعَرَبِیَّةِ وَ لَیْسَ لِلْمَسِیحِ عَبْدٌ قَالَ صَدَقْتَ وَ بَرِرْتَ فَمَا كَانَ اسْمُ جَدِّی قَالَ كَانَ اسْمُ جَدِّكَ جَبْرَئِیلَ وَ هُوَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ سَمَّیْتُهُ فِی مَجْلِسِی هَذَا قَالَ أَمَا إِنَّهُ كَانَ مُسْلِماً قَالَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع نَعَمْ وَ قُتِلَ شَهِیداً دَخَلَتْ عَلَیْهِ أَجْنَادٌ فَقَتَلُوهُ فِی مَنْزِلِهِ غِیلَةً وَ الْأَجْنَادُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ قَالَ فَمَا كَانَ اسْمِی قَبْلَ كُنْیَتِی قَالَ كَانَ اسْمُكَ عَبْدَ الصَّلِیبِ قَالَ فَمَا تُسَمِّینِی قَالَ أُسَمِّیكَ عَبْدَ اللَّهِ قَالَ فَإِنِّی آمَنْتُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ شَهِدْتُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ فَرْداً صَمَداً لَیْسَ كَمَا تَصِفُهُ النَّصَارَى وَ لَیْسَ كَمَا تَصِفُهُ الْیَهُودُ وَ لَا جِنْسٌ مِنْ أَجْنَاسِ الشِّرْكِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالْحَقِّ فَأَبَانَ بِهِ لِأَهْلِهِ وَ عَمِیَ الْمُبْطِلُونَ وَ أَنَّهُ كَانَ رَسُولَ اللَّهِ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً إِلَى الْأَحْمَرِ وَ الْأَسْوَدِ كُلٌّ فِیهِ مُشْتَرِكٌ فَأَبْصَرَ مَنْ أَبْصَرَ وَ اهْتَدَى مَنِ اهْتَدَى وَ عَمِیَ الْمُبْطِلُونَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا یَدْعُونَ وَ أَشْهَدُ أَنَّ وَلِیَّهُ نَطَقَ بِحِكْمَتِهِ وَ أَنَّ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ نَطَقُوا بِالْحِكْمَةِ الْبَالِغَةِ وَ تَوَازَرُوا عَلَى الطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ فَارَقُوا الْبَاطِلَ وَ أَهْلَهُ وَ الرِّجْسَ وَ أَهْلَهُ وَ هَجَرُوا سَبِیلَ الضَّلَالَةِ وَ نَصَرَهُمُ اللَّهُ بِالطَّاعَةِ لَهُ وَ عَصَمَهُمْ مِنَ الْمَعْصِیَةِ فَهُمْ لِلَّهِ أَوْلِیَاءُ وَ لِلدِّینِ أَنْصَارٌ یَحُثُّونَ عَلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِهِ آمَنْتُ بِالصَّغِیرِ مِنْهُمْ وَ الْكَبِیرِ وَ مَنْ ذَكَرْتُ مِنْهُمْ وَ مَنْ لَمْ أَذْكُرْ وَ آمَنْتُ بِاللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَبِّ الْعَالَمِینَ ثُمَّ قَطَعَ زُنَّارَهُ وَ قَطَعَ صَلِیباً كَانَ فِی عُنُقِهِ مِنْ ذَهَبٍ ثُمَّ قَالَ مُرْنِی حَتَّى أَضَعَ صَدَقَتِی حَیْثُ تَأْمُرُنِی فَقَالَ هَاهُنَا أَخٌ لَكَ كَانَ عَلَى مِثْلِ دِینِكَ وَ هُوَ رَجُلٌ مِنْ قَوْمِكَ مِنْ قَیْسِ بْنِ ثَعْلَبَةَ وَ هُوَ فِی نِعْمَةٍ كَنِعْمَتِكَ فَتَوَاسَیَا وَ تَجَاوَرَا وَ لَسْتُ أَدَعُ أَنْ أُورِدَ عَلَیْكُمَا حَقَّكُمَا فِی الْإِسْلَامِ فَقَالَ وَ اللَّهِ أَصْلَحَكَ اللَّهُ إِنِّی لَغَنِیٌّ وَ لَقَدْ تَرَكْتُ ثَلَاثَمِائَةِ طَرُوقٍ بَیْنَ فَرَسٍ وَ فَرَسَةٍ وَ تَرَكْتُ أَلْفَ بَعِیرٍ فَحَقُّكَ فِیهَا أَوْفَرُ مِنْ حَقِّی فَقَالَ لَهُ أَنْتَ مَوْلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْتَ فِی حَدِّ نَسَبِكَ عَلَى حَالِكَ فَحَسُنَ إِسْلَامُهُ وَ تَزَوَّجَ امْرَأَةً مِنْ بَنِی فِهْرٍ وَ أَصْدَقَهَا أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع خَمْسِینَ دِینَاراً مِنْ صَدَقَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع وَ أَخْدَمَهُ وَ بَوَّأَهُ وَ أَقَامَ حَتَّى أُخْرِجَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع فَمَاتَ بَعْدَ مَخْرَجِهِ بِثَمَانٍ وَ عِشْرِینَ لَیْلَةً
اصول كافى جلد 2 صفحه 388 روایت 4
یعقوب بن جعفر بن ابراهیم گوید: خدمت موسى بن جعفر علیه السلام بودم كه مردى نصرانى نزد آن حضرت آمد، مادر عریض (وادى مدینه) بودیم، نصرانى عرض كرد: من از شهرى دور و سفرى پر مشقت نزد شما آمده ام، و 30 سالست كه از پروردگارم درخواست مى كنم كه مرا به بهترین دینها و بسوى بهترین و داناترین بندگان خود هدایت كند، تا آنكه شخصى در خواب من آمد و مردى را كه در علیاء دمشق است به من معرفى كرد.
من نزدش رفتم و با او سخن گفتم، او گفت: من از تمام همكیشان خود داناترم ولى از من داناتر هم هست: من گفتم: مرا به كسى كه از او داناتر است رهبرى كن، زیرا مسافرت براى من دشوار و سنگین نیست من تمام انجیل و مزامیر داود و چهار سفر از تورات و ظاهر تمام قرآن را خوانده ام.
دانشمند به من گفت: اگر علم نصرانیت را مى خواهى، من از تمام عرب و عجم به آن داناترم، و اگر علم یهودیت خواهى باطى بن شرحبیل سامرى در این زمان داناترین مردمست. و اگر علم اسلام و تورات و انجیل و زبور و كتاب هود و هر كتابى كه بر هر پیغمبرى در زمان تو و زمانهاى دیگر نازل شده و هر خبرى كه از آسمان نازل شده كه كسى آن را دانسته یا ندانسته و در آنست بیان هر چیز و شفاء براى جهانیان و رحمت براى رحمت جو و مایه بصیرت كسى كه خدا خیر او را خواهد و انس با حق است، اگر چنین شخصى را مى خواهى ترا بسویش رهبرى كنم، اگر توانى با پایت نزدش برو و اگر نتوانى با سر زانو و اگر نتوانى با كشیدن نشیمنگاه و اگر نتوانى با چهره به زمین كشیدن.
گفتم: نه، بلكه من با تن و مال خود توانائى مسافرت دارم، گفت: فورى برو به یثرب، گفتم: یثرب را نمى شناسم، گفت برو تا برسى به مدینه پیغمبرى كه در عرب مبعوث شده و او همان پیغمبر عربى هاشمى است، چون وارد مدینه شدى قبیله بنى غنم بن مالك بن نجار را بپرس كه نزدیك در مسجد مدینه است و خود را به هیئت و زیور نصرانیت درآور، زیرا والى مدینه بر آنها (موسى بن جعفر و شیعیانش كه ترا نزدشان مى فرستم) سختگیر است و خلیفه سختگیرتر آنگاه نشانى بنى عمر و بن مبذول را كه در بقیع زبیر (22) بگیر، و سپس بپرس موسى بن جعفر كیست و منزلش كجاست و آیا بسفر رفته یا حاضر است اگر بسفر رفته بود، نزدش برو كه مسافرت او از راهى كه (اكنون) به سویش مى روى نزدیكتر است، آنگاه به او خبر ده كه مطران (23) علیاى غوطه دمشق مرا بسوى تو رهبرى كرده و او سلام بسیارت مى رساند و مى گوید: من با پروردگار خود بسیار مناجات مى كنم و از او مى خواهم كه مرا بدست شما مسلمان كند.
مرد نصرانى ایستاده و به عصاى خود تكیه كرده، این داستان را (كه در خواب دیده بود) بیان كرد سپس گفت: آقاى من اگر به من! اجازه دهى تكفیر (24) كنم و بنشینم. فرمود: اجازه مى دهم كه بنشینى ولى اجازه نمى دهم كه تكفیر كنى، پس بنشست و كلاه نصرانیت از سر بگرفت. آنگاه عرضكرد: قربانت. به من اجازه سخن میدهى؟ فرمود: آرى. تو فقط براى آن آمده ئى.
نصرانى گفت: جواب سلام رفیقم (مطران) را بده، مگر شما جواب سلام نمیدهى؟ امام فرمود: جواب رفیقت این است كه خدا هدایتش كند، و اما سلام زمانى است كه بدین ما در آید.
نصرانى گفت: أصلحك اللّه من اكنون از شما سؤال مى كنم فرمود، بپرس.
گفت: به من خبر ده از كتاب خداى تعالى كه آن را بر محمد نازل كرده و بدان سخن گفته و آن را به آنچه باید معرفى كرده و فرموده: «حم سوگند بكتاب روشن كه آن را در شبى مبارك نازل كرده ایم كه ما بیم دهنده ایم، در آن شب هر امر محكمى را فیصل دهند 4 سوره 44 -» تفسیر باطنى این آیات چیست؟.
فرمود: اما حم محمد صلى اللّه علیه و آله است و آن در كتابى است كه بر هود نازل گشته و از حروفش كاسته شده (یعنى در كتاب هود از محمد به حم تعبیر شده و دو حرف م د آن، از نظر تخفیف یا جهت دیگرى افتاده است) و اما كتاب روشن امیرالمؤمنین على علیه السلام است، و اما شب مبارك فاطمه علیها السلام است، و اما اینكه فرماید: «در آن شب هر امر محكمى را فیصل دهند» یعنى آن فاطمه خیر بسیارى زاید و بیرون دهد و آن مردى حكیم و مردى حكیم و مردى حكیم است (یعنى امام حسن و امام حسین و زین العابدین علیهم السلام اند و امامان دیگر هم باینها عطف مى شوند).
مرد نصرانى گفت: اولین و آخرین این مردان را معرفى كن، فرمود: اوصاف به یكدیگر شباهت دارند (و ممكن نیست شخصى را با بیان اوصافش كاملا مشخص و ممتاز ساخت) ولى من سومى آن قوم (یعنى امام حسین علیه السلام) را براى تو معرفى مى كنم كه چه كسى از نسل او ظاهر مى شود. (مقصود حضرت قائم علیه السلام است) و اوصاف او در كتابهائى كه بر شما نازل شده هست، اگر تغییرش نداده و تحریفش نكنید و كفر نورزید ولى از قدیم این كار را كرده اید.
نصرانى گفت: من آنچه را مى دانم از شما پنهان نكنم و بشما دروغ نگویم (شما را تكذیب نكنم) و شما راست و دروغ گفتار مرا مى دانید، بخدا سوگند كه خدا از فضل و نعمت خود بشما بخشى عطا كرده كه بخاطر هیچكس خطور نكند و كسى نتواند پنهانش كند، و كسى هر چند دروغگو هم باشد، نسبت به آن دروغ نتواند گفت، هر چه من در این باره گویم حق است و درست و چنانست كه بیان فرمودى. (آنچه فرمودى درست است و مطابق واقع).
موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: هم اكنون بتو خبرى دهم كه آن را جز اندكى از خوانندگان كتب (آسمانى) ندانند: به من بگو اسم مادر مریم چه بود.؟ و در چه روزى (روح عیسى) در شكم او دمیده شد؟ و در چه ساعت روزى مریم عیسى علیه السلام را زائید؟ و در چه ساعت از روز بود؟ نصرانى گفت: نمى دانم.
موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: اما مادر مریم نامش مرثا بود كه در لغت عربى وهیبة مى باشد و اما روزى كه مریم باردار گشت روز جمعه هنگام ظهر بود و آن روزى بود كه روح الامین (جبرئیل) از آسمان فرود آمد، و براى مسلمین عیدى مهمتر از آن نیست. خداى تبارك و تعالى و محمد صلى اللّه علیه و آله آن روز را بزرگ دانسته و دستور داده كه عیدش قرار دهند و آن روز جمعه است و اما روزى كه مریم زائید سه شنبه بود، در چهار ساعت و نیم از روز بر آمده.
سپس فرمود: نهرى را كه مریم عیسى را در كنار آن زائید مى دانى كدام نهر بود؟ نه، فرمود: آن نهر فراتست كه درختان انگور و خرما در كنار آنست و هیچ نهرى از لحاظ درختان انگور و خرما با فرات برابر نیست. و اما روزى كه زبان مریم بسته شد و قیدوس (پادشاه یهود آن زمان) فرزندان و پیروان خود را طلبید تا او را یارى كنند و آل عمران را بیرون برد تا به مریم بنگرند، و آنها آنچه را خدا در كتاب تو (انجیل) و كتاب ما (قرآن) بیان كرده، گفتند، فهمیده ئى؟ گفت: آرى، همین امروز خوانده ام فرمود: بنابراین از این مجلس برنخیزى تا خدا ترا هدایت كند.
نصرانى گفت: اسم مادر من بلغت سریانى و عربى چیست؟ حضرت فرمود: اسم مادر تو بلغت سریانى عنقالیة است و اسم مادر پدرت عنقورة بوده است. و اما اسم مادرت بلغت عربى هومیة است و نام پدرت عبدالمسیح است و بلغت عربى عبداللّه مى شود، زیرا مسیح را عبدى نیست، عرض كرد: راست گفتى و احسان كردى (كه آنچه را هم نپرسیدم جواب گفتى).
اسم جدم چیست؟ فرمود: اسم جدت جبرئیل بود و من او را در این مجلس عبدالرحمن نامیدم.
نصرانى گفت: ولى او مسلمان بود، موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: آرى و شهید هم گردید، زیرا لشكرى از اهل شام ناگهان به منزلش ریختند و او را كشتند.
نصرانى گفت: نام من پیش از آنكه كنیه خود را تعیین كنم چه بود؟ فرمود: نام تو عبدالصلیب بود، عرض كرد: شما چه نامى به من مى دهى؟ فرمود: من ترا عبداللّه نام مى گذارم.
نصرانى گفت: من هم ایمان بخداى بزرگ آوردم و گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خداى یگانه بى شریك نیست و او یكتا و مورد نیاز مخلوقست، او نه چنانست كه نصارى وصفش كنند (كه مسیح را پسر یا شریك یا متحد با او دانند) و نه چنانست كه یهود معرفیش نمایند (تكه جسمش دانند و عزیر را پسرش خوانند) و هیچ گونه شركى نسبت به وى راه ندارد و گواهى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست، كه او را بحق فرستاده است و او حق را براى اهلش آشكار ساخت و اهل باطل در كورى و گمراهى بماندند، و او فرستاده خدا بود بسوى تمام مردم از سرخ پوست و سیاه پوست و همه نسبت به او یكسان بودند، گروهى بینا شدند و هدایت یافتند و اهل باطل در كورى بماندند و آنچه ادعا مى كردند، از دست بدادند و گواهى دهم كه ولى و جانشین او حكمت وى را بیان كرد و پیغمبران پیش از او بحكمت كامل و رسا گویا بودند و در فرمانبرى خدا تشریك مساعى كردند و از باطل و اهل باطل و پلیدى و اهل پلیدى دورى گزیدند و گمراهى را كنار گذاشتند و خدا هم ایشان را بفرمانبردارى خود یارى كرد و از گناه بازشان داشت.
ایشان اولیاء خدا و یاران دین بودند، مردم را بكار خیر ترغیب نموده و امر مى فرمودند، من بخردسال و بزرگسالشان و بهر كس از آنها كه یاد كردم و یاد نكردم ایمان آوردم و بخداى تبارك و تعالى كه پروردگار جهانیانست ایمان آوردم. سپس زنار و صلیب طلائى را كه بگردن داشت برید و بشكست و گفت: بفرما زكوتم را بچه مصرفى رسانم؟ فرمود: در اینجا برادرى دارى كه هم كیش تو است و از قوم خودت از قبیله قیس بن ثعلبه مى باشد، و او هم مانند تو در نعمت (اسلام) است، با یكدیگر مواسات و همسایگى كنید و من از حق اسلامى شما دریغ نخواهم كرد.
او گفت: اصلحك الله بخدا كه من ثروتمندم و در محل خود 300 اسب نر و ماده و هزار شتر دارم و حق شما در مال من بیش از حق من است بگردن شما. امام فرمود: تو آزاده شده خدا و رسولش هستى و نسب و نژاد بحال خود باقیست.
سپس او مسلمانى نیكو شد و از قبیله بنى فهر زنى گرفت و امام كاظم علیه السلام از صدقه على بن ابیطالب 50 دینار مهرش داد و براى او نوكر گرفت و منزلش داد و در آنجا بود تا امام كاظم علیه السلام را از مدینه بیرون بردند و او 28 شب پس از بیرون بردن حضرت در گذشت.
(1285) 5- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ وَ أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی إِبْرَاهِیمَ ع وَ أَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ نَجْرَانَ الْیَمَنِ مِنَ الرُّهْبَانِ وَ مَعَهُ رَاهِبَةٌ فَاسْتَأْذَنَ لَهُمَا الْفَضْلُ بْنُ سَوَّارٍ فَقَالَ لَهُ إِذَا كَانَ غَداً فَأْتِ بِهِمَا عِنْدَ بِئْرِ أُمِّ خَیْرٍ قَالَ فَوَافَیْنَا مِنَ الْغَدِ فَوَجَدْنَا الْقَوْمَ قَدْ وَافَوْا فَأَمَرَ بِخَصَفَةِ بَوَارِیَّ ثُمَّ جَلَسَ وَ جَلَسُوا فَبَدَأَتِ الرَّاهِبَةُ بِالْمَسَائِلِ فَسَأَلَتْ عَنْ مَسَائِلَ كَثِیرَةٍ كُلُّ ذَلِكَ یُجِیبُهَا وَ سَأَلَهَا أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع عَنْ أَشْیَاءَ لَمْ یَكُنْ عِنْدَهَا فِیهِ شَیْ ءٌ ثُمَّ أَسْلَمَتْ ثُمَّ أَقْبَلَ الرَّاهِبُ یَسْأَلُهُ فَكَانَ یُجِیبُهُ فِی كُلِّ مَا یَسْأَلُهُ فَقَالَ الرَّاهِبُ قَدْ كُنْتُ قَوِیّاً عَلَى دِینِی وَ مَا خَلَّفْتُ أَحَداً مِنَ النَّصَارَى فِی الْأَرْضِ یَبْلُغُ مَبْلَغِی فِی الْعِلْمِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ بِرَجُلٍ فِی الْهِنْدِ إِذَا شَاءَ حَجَّ إِلَى بَیْتِ الْمَقْدِسِ فِی یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَى مَنْزِلِهِ بِأَرْضِ الْهِنْدِ فَسَأَلْتُ عَنْهُ بِأَیِّ أَرْضٍ هُوَ فَقِیلَ لِی إِنَّهُ بِسُبْذَانَ وَ سَأَلْتُ الَّذِی أَخْبَرَنِی فَقَالَ هُوَ عَلِمَ الِاسْمَ الَّذِی ظَفِرَ بِهِ آصَفُ صَاحِبُ سُلَیْمَانَ لَمَّا أَتَى بِعَرْشِ سَبَإٍ وَ هُوَ الَّذِی ذَكَرَهُ اللَّهُ لَكُمْ فِی كِتَابِكُمْ وَ لَنَا مَعْشَرَ الْأَدْیَانِ فِی كُتُبِنَا فَقَالَ لَهُ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع فَكَمْ لِلَّهِ مِنِ اسْمٍ لَا یُرَدُّ فَقَالَ الرَّاهِبُ الْأَسْمَاءُ كَثِیرَةٌ فَأَمَّا الْمَحْتُومُ مِنْهَا الَّذِی لَا یُرَدُّ سَائِلُهُ فَسَبْعَةٌ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ ع فَأَخْبِرْنِی عَمَّا تَحْفَظُ مِنْهَا قَالَ الرَّاهِبُ لَا وَ اللَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ التَّوْرَاةَ عَلَى مُوسَى وَ جَعَلَ عِیسَى عِبْرَةً لِلْعَالَمِینَ وَ فِتْنَةً لِشُكْرِ أُولِی الْأَلْبَابِ وَ جَعَلَ مُحَمَّداً بَرَكَةً وَ رَحْمَةً وَ جَعَلَ عَلِیّاً ع عِبْرَةً وَ بَصِیرَةً وَ جَعَلَ الْأَوْصِیَاءَ مِنْ نَسْلِهِ وَ نَسْلِ مُحَمَّدٍ مَا أَدْرِی وَ لَوْ دَرَیْتُ مَا احْتَجْتُ فِیهِ إِلَى كَلَامِكَ وَ لَا جِئْتُكَ وَ لَا سَأَلْتُكَ فَقَالَ لَهُ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع عُدْ إِلَى حَدِیثِ الْهِنْدِیِّ فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ سَمِعْتُ بِهَذِهِ الْأَسْمَاءِ وَ لَا أَدْرِی مَا بِطَانَتُهَا وَ لَا شَرَائِحُهَا وَ لَا أَدْرِی مَا هِیَ وَ لَا كَیْفَ هِیَ وَ لَا بِدُعَائِهَا فَانْطَلَقْتُ حَتَّى قَدِمْتُ سُبْذَانَ الْهِنْدِ فَسَأَلْتُ عَنِ الرَّجُلِ فَقِیلَ لِی إِنَّهُ بَنَى دَیْراً فِی جَبَلٍ فَصَارَ لَا یَخْرُجُ وَ لَا یُرَى إِلَّا فِی كُلِّ سَنَةٍ مَرَّتَیْنِ وَ زَعَمَتِ الْهِنْدُ أَنَّ اللَّهَ فَجَّرَ لَهُ عَیْناً فِی دَیْرِهِ وَ زَعَمَتِ الْهِنْدُ أَنَّهُ یُزْرَعُ لَهُ مِنْ غَیْرِ زَرْعٍ یُلْقِیهِ وَ یُحْرَثُ لَهُ مِنْ غَیْرِ حَرْثٍ یَعْمَلُهُ فَانْتَهَیْتُ إِلَى بَابِهِ فَأَقَمْتُ ثَلَاثاً لَا أَدُقُّ الْبَابَ وَ لَا أُعَالِجُ الْبَابَ فَلَمَّا كَانَ الْیَوْمُ الرَّابِعُ فَتَحَ اللَّهُ الْبَابَ وَ جَاءَتْ بَقَرَةٌ عَلَیْهَا حَطَبٌ تَجُرُّ ضَرْعَهَا یَكَادُ یَخْرُجُ مَا فِی ضَرْعِهَا مِنَ اللَّبَنِ فَدَفَعَتِ الْبَابَ فَانْفَتَحَ فَتَبِعْتُهَا وَ دَخَلْتُ فَوَجَدْتُ الرَّجُلَ قَائِماً یَنْظُرُ إِلَى السَّمَاءِ فَیَبْكِی وَ یَنْظُرُ إِلَى الْأَرْضِ فَیَبْكِی وَ یَنْظُرُ إِلَى الْجِبَالِ فَیَبْكِی فَقُلْتُ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَقَلَّ ضَرْبَكَ فِی دَهْرِنَا هَذَا فَقَالَ لِی وَ اللَّهِ مَا أَنَا إِلَّا حَسَنَةٌ مِنْ حَسَنَاتِ رَجُلٍ خَلَّفْتَهُ وَرَاءَ ظَهْرِكَ فَقُلْتُ لَهُ أُخْبِرْتُ أَنَّ عِنْدَكَ اسْماً مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَبْلُغُ بِهِ فِی كُلِّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ بَیْتَ الْمَقْدِسِ وَ تَرْجِعُ إِلَى بَیْتِكَ فَقَالَ لِی وَ هَلْ تَعْرِفُ بَیْتَ الْمَقْدِسِ قُلْتُ لَا أَعْرِفُ إِلَّا بَیْتَ الْمَقْدِسِ الَّذِی بِالشَّامِ قَالَ لَیْسَ بَیْتَ الْمَقْدِسِ وَ لَكِنَّهُ الْبَیْتُ الْمُقَدَّسُ وَ هُوَ بَیْتُ آلِ مُحَمَّدٍ ص فَقُلْتُ لَهُ أَمَّا مَا سَمِعْتُ بِهِ إِلَى یَوْمِی هَذَا فَهُوَ بَیْتُ الْمَقْدِسِ فَقَالَ لِی تِلْكَ مَحَارِیبُ الْأَنْبِیَاءِ وَ إِنَّمَا كَانَ یُقَالُ لَهَا حَظِیرَةُ الْمَحَارِیبِ حَتَّى جَاءَتِ الْفَتْرَةُ الَّتِی كَانَتْ بَیْنَ مُحَمَّدٍ وَ عِیسَى ص وَ قَرُبَ الْبَلَاءُ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَ حَلَّتِ النَّقِمَاتُ فِی دُورِ الشَّیَاطِینِ فَحَوَّلُوا وَ بَدَّلُوا وَ نَقَلُوا تِلْكَ الْأَسْمَاءَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْبَطْنُ لآِلِ مُحَمَّدٍ وَ الظَّهْرُ مَثَلٌ إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّی قَدْ ضَرَبْتُ إِلَیْكَ مِنْ بَلَدٍ بَعِیدٍ تَعَرَّضْتُ إِلَیْكَ بِحَاراً وَ غُمُوماً وَ هُمُوماً وَ خَوْفاً وَ أَصْبَحْتُ وَ أَمْسَیْتُ مُؤْیَساً أَلَّا أَكُونَ ظَفِرْتُ بِحَاجَتِی فَقَالَ لِی مَا أَرَى أُمَّكَ حَمَلَتْ بِكَ إِلَّا وَ قَدْ حَضَرَهَا مَلَكٌ كَرِیمٌ وَ لَا أَعْلَمُ أَنَّ أَبَاكَ حِینَ أَرَادَ الْوُقُوعَ بِأُمِّكَ إِلَّا وَ قَدِ اغْتَسَلَ وَ جَاءَهَا عَلَى طُهْرٍ وَ لَا أَزْعُمُ إِلَّا أَنَّهُ قَدْ كَانَ دَرَسَ السِّفْرَ الرَّابِعَ مِنْ سَهَرِهِ ذَلِكَ فَخُتِمَ لَهُ بِخَیْرٍ ارْجِعْ مِنْ حَیْثُ جِئْتَ فَانْطَلِقْ حَتَّى تَنْزِلَ
مَدِینَةَ مُحَمَّدٍ ص الَّتِی یُقَالُ لَهَا طَیْبَةُ وَ قَدْ كَانَ اسْمُهَا فِی الْجَاهِلِیَّةِ یَثْرِبَ ثُمَّ اعْمِدْ إِلَى مَوْضِعٍ مِنْهَا یُقَالُ لَهُ الْبَقِیعُ ثُمَّ سَلْ عَنْ دَارٍ یُقَالُ لَهَا دَارُ مَرْوَانَ فَانْزِلْهَا وَ أَقِمْ ثَلَاثاً ثُمَّ سَلْ عَنِ الشَّیْخِ الْأَسْوَدِ الَّذِی یَكُونُ عَلَى بَابِهَا یَعْمَلُ الْبَوَارِیَّ وَ هِیَ فِی بِلَادِهِمُ اسْمُهَا الْخَصَفُ فَالْطُفْ بِالشَّیْخِ وَ قُلْ لَهُ بَعَثَنِی إِلَیْكَ نَزِیلُكَ الَّذِی كَانَ یَنْزِلُ فِی الزَّاوِیَةِ فِی الْبَیْتِ الَّذِی فِیهِ الْخُشَیْبَاتُ الْأَرْبَعُ ثُمَّ سَلْهُ عَنْ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ الْفُلَانِیِّ وَ سَلْهُ أَیْنَ نَادِیهِ وَ سَلْهُ أَیُّ سَاعَةٍ یَمُرُّ فِیهَا فَلَیُرِیكَاهُ أَوْ یَصِفُهُ لَكَ فَتَعْرِفُهُ بِالصِّفَةِ وَ سَأَصِفُهُ لَكَ قُلْتُ فَإِذَا لَقِیتُهُ فَأَصْنَعُ مَا ذَا قَالَ سَلْهُ عَمَّا كَانَ وَ عَمَّا هُوَ كَائِنٌ وَ سَلْهُ عَنْ مَعَالِمِ دِینِ مَنْ مَضَى وَ مَنْ بَقِیَ فَقَالَ لَهُ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع قَدْ نَصَحَكَ صَاحِبُكَ الَّذِی لَقِیتَ فَقَالَ الرَّاهِبُ مَا اسْمُهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ هُوَ مُتَمِّمُ بْنُ فَیْرُوزٍ وَ هُوَ مِنْ أَبْنَاءِ الْفُرْسِ وَ هُوَ مِمَّنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ عَبَدَهُ بِالْإِخْلَاصِ وَ الْإِیقَانِ وَ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ لَمَّا خَافَهُمْ فَوَهَبَ لَهُ رَبُّهُ حُكْماً وَ هَدَاهُ لِسَبِیلِ الرَّشَادِ وَ جَعَلَهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ وَ عَرَّفَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ عِبَادِهِ الْمُخْلَصِینَ وَ مَا مِنْ سَنَةٍ إِلَّا وَ هُوَ یَزُورُ فِیهَا مَكَّةَ حَاجّاً وَ یَعْتَمِرُ فِی رَأْسِ كُلِّ شَهْرٍ مَرَّةً وَ یَجِی ءُ مِنْ مَوْضِعِهِ مِنَ الْهِنْدِ إِلَى مَكَّةَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ عَوْناً وَ كَذَلِكَ یَجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِینَ ثُمَّ سَأَلَهُ الرَّاهِبُ عَنْ مَسَائِلَ كَثِیرَةٍ كُلُّ ذَلِكَ یُجِیبُهُ فِیهَا وَ سَأَلَ الرَّاهِبَ عَنْ أَشْیَاءَ لَمْ یَكُنْ عِنْدَ الرَّاهِبِ فِیهَا شَیْ ءٌ فَأَخْبَرَهُ بِهَا ثُمَّ إِنَّ الرَّاهِبَ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنْ ثَمَانِیَةِ أَحْرُفٍ نَزَلَتْ فَتَبَیَّنَ فِی الْأَرْضِ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ وَ بَقِیَ فِی الْهَوَاءِ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ عَلَى مَنْ نَزَلَتْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةُ الَّتِی فِی الْهَوَاءِ وَ مَنْ یُفَسِّرُهَا قَالَ ذَاكَ قَائِمُنَا یُنْزِلُهُ اللَّهُ عَلَیْهِ فَیُفَسِّرُهُ وَ یُنَزِّلُ عَلَیْهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ عَلَى الصِّدِّیقِینَ وَ الرُّسُلِ وَ الْمُهْتَدِینَ ثُمَّ قَالَ الرَّاهِبُ فَأَخْبِرْنِی عَنِ الِاثْنَیْنِ مِنْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةِ الْأَحْرُفِ الَّتِی فِی الْأَرْضِ مَا هِیَ قَالَ أُخْبِرُكَ بِالْأَرْبَعَةِ كُلِّهَا أَمَّا أَوَّلُهُنَّ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ بَاقِیاً وَ الثَّانِیَةُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص مُخْلَصاً وَ الثَّالِثَةُ نَحْنُ أَهْلُ الْبَیْتِ وَ الرَّابِعَةُ شِیعَتُنَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ مِنَ اللَّهِ بِسَبَبٍ فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ مَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّكُمْ صَفْوَةُ اللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ وَ أَنَّ شِیعَتَكُمُ الْمُطَهَّرُونَ الْمُسْتَبْدَلُونَ وَ لَهُمْ عَاقِبَةُ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ فَدَعَا أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع بِجُبَّةِ خَزٍّ وَ قَمِیصٍ قُوهِیٍّ وَ طَیْلَسَانٍ وَ خُفٍّ وَ قَلَنْسُوَةٍ فَأَعْطَاهُ إِیَّاهَا وَ صَلَّى الظُّهْرَ وَ قَالَ لَهُ اخْتَتِنْ فَقَالَ قَدِ اخْتَتَنْتُ فِی سَابِعِی
اصول كافى جلد 2 صفحه 394 روایت 5
یعقوب بن جعفر گوید: خدمت موسى بن جعفر علیه السلام بودم كه مرد و زن راهبى از اهل نجران یمن، خدمتش آمدند. فضل بن سوار براى آنها اجازه رسیدن خدمت امام را گرفت. امام فرمود: فردا آنها را نزد چاه ام الخیر بیاور، فضل گوید: فردا ما آنجا حاضر شدیم، دیدیم آن قوم هم آمده اند امام دستور داد حصیرهاى لیف خرمائى انداختند، و خود نشست و مردم هم نشستند.
ابتدا زن راهب مسائل بسیارى پرسید كه امام علیه السلام همگى را پاسخ داد، سپس آن حضرت چیزهائى از او پرسید كه پاسخ هیچ یك از آنها را نتوانست بگوید. آن زن اسلام آورد. آنگاه مرد راهب پیش آمد و سؤال مى كرد و امام همه را جواب مى فرمود.
مرد راهب گفت: من در دین خود نیرومند و توانایم و هیچ یك از نصارى در روى زمین به درجه دانش من نرسد و شنیدم و شنیدم كه مردى در هند است كه هرگاه بخواهد در یك شبانه روز به حج بیت المقدس مى آید و به منزلش در هند برمى گردد، من پرسیدم در كدام سرزمین است! به من گفتند: در سبذان است. من احوال او را از كسى كه به من خبر داده بود پرسیدم. گفت: او اسمى را كه آصف همدم سلیمان مى دانست و بدان وسیله تخت (بلقیس) را از شهر سبا آورد، مى داند، و خدا وصف او را در كتاب شما (قرآن) و در كتابهائى كه براى ما دینداران دیگر نازل كرده بیان كرده است.
موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: خدا را چند نامست كه (دعا كردن به وسیله آنها) بر نمى گردد (و حتماً مستجاب مى شود؟) گفت: آن نامها بسیار است و اما آنچه حتمى است و دعا كننده را رد نمى كند هفت نام است.
امام علیه السلام فرمود: آنچه را از آنها یادت هست به من بگو. راهب گفت: نه، به حق خدائى كه تورات را بر موسى نازل كرد و عیسى را مایه پند گرفتن جهانیان (نسبت به كمال قدرت خود) و آزمایش سپاسگزارى خردمندان قرار داد و محمد را بركت و رحمت ساخت و على علیه السلام را مایه پند و بصیرت نمود و اوصیاء را از نسل محمد مقرر داشت كه من نمى دانم و اگر مى دانستم به سخن شما محتاج نبودم و نزد شما نمى آمدم و از شما نمى پرسیدم.
امام كاظم علیه السلام فرمود: به داستان مرد هندى باز گرد. راهب گفت: من این نامها را شنیده ام ولى حقیقت و تفسیرش را نمى دانم و نیز نمى دانم آنها كدام است و چگونه مى باشد و دعا كردن با آنها چگونه است پس براه افتادم تا به سبذان هند رسیدم و نشانى آن مرد را پرسیدم. به من گفتند: او در كوهى صومعه اى ساخته و در سال جز دو بار بیرون نیاید و دیده نشود و هندیان عقیده دارند كه خدا براى او در صومعه اش چشمه اى شكافته و ایجاد كرده و بدون شخم و بذرافشانى براى او كاشته شود محصول دهد.
من در خانه او رفتم و سه روز آنجا بودم، نه در را كوبیدم و نه دستى به آن زدم، روز چهارم خدا در را گشود، زیرا گاوى كه هیزم بار داشت و پستانش از بسیارى شیر كشیده مى شد و نزدیك بود جارى شود، بیامد و در را فشار داد، در باز شد و من پشت سرش وارد شدم، آن مرد را دیدم ایستاده به آسمان مى نگرد و مى گرید به زمین مى نگرد و مى گرید، به كوهها مى نگرد و مى گرید.
گفتم: سبحان الله!! چه اندازه نظیر تو در این روزگار كمیابست؟! او گفت: به خدا كه من جز یكى از حسنات و نیكى هاى مردى كه او را پشت سرت گذاشتى (موسى بن جعفر علیه السلام) نیستم.
گفتم: به من خبر داده اند كه تو یكى از اسماء خدا را مى دانى كه به وسیله آن در یك شبانه روز به بیت المقدس مى روى و به منزلت بر مى گردى، گفت: بیت المقدس را مى شناسى؟.
گفتم: من غیر از بیت المقدس كه در شام است نمى شناسم گفت: مقصود آن بیت المقدس نیست بلكه آن خانه مقدسى است كه خانه آل محمد است.
گفتم: من تا امروز هر چه شنیده ام همان بیت المقدس بوده، گفت: آن جاى محرابهاى پیغمبران است و آن را حظیرة المحاریب «جایگاه محرابها» مى گفتند تا آنكه زمان فاصله میان محمد و عیسى صلى اللّه علیه و آله رسید و بلا به مشركین نزدیك شد و كیفر و سختى بخانه هاى شیاطین در آمد و آنها آن نامها را تغییر و تبدیل دادند و جابجا كردند و همین است معنى قول خداى تبارك و تعالى كه بطن آیه درباره آل محمد و ظاهرش یك مثلى است (25) «آنها جز نامهائى نیست كه شما و پدرانتان نام گذارى كرده اید و خدا براى آن هیچ دلیل و آیه ئى نازل نكرده است 23 سوره 53 -».
گفتم: من از شهرى دور نزد تو آمده ام و دریاها پیموده و متعرض غم و اندوه و ترسها گشته و در صبح و شام از همه چیز نومید و تنها به رسیدن به این حاجت، امیدوار بوده ام، گفت: من عقیده دارم زمانى كه مادرت به تو بار دار گشته، فرشته ئى بزرگوار نزدش حاضر شده و فكر مى كنم كه پدرت چون خواسته با مادرت نزدیكى كند غسل نموده و با پاكى نزدش رفته است و گمان دارم كه سفر چهارم تورات را (كه بهترین اسفار آن و مشتمل بر حالات خاتم الانبیاست) هنگام شب زنده دارى خود مطالعه كرده و عاقبت بخیر گشته است.
از راهى كه آمده ئى برگرد و برو تا به مدینه محمد صلى الله علیه و آله كه آن را طیبه گویند برسى و نام آن شهر در زمان جاهلیت یثرب بوده است، سپس متوجه موضعى شو كه بقیع نام دارد، آنگاه نشانى خانه اى را كه به دارمروان معروف است بگیر و در آنجا منزل كن و سه روز بمان (تا مردم ندانند كار مهم و با شتابى دارى) سپس بپرس آن پیر مرد سیاه پوستى كه در خانه اش بوریا مى بافند (بر در آن خانه مى بافد) و نام بوریا در شهر آنها خصف است كجاست؟ (گویا مقصود از این پیرمرد فضل بن سوار است) با آن پیر مرد مهربانى و ملاطفت كن و به او بگو: مرا آن همنشینت كه در گوشه خانه اى كه در آن چهار چوب كوچك است مى نشیند، نزدت فرستاده، از او بپرس فلان بن فلان فلانى (موسى بن جعفر علوى علیه السلام) كیست و پاتوغش كجاست؟ و در چه ساعتى آنجا مى رود؟ او وى را به تو نشان مى دهد و یا معرفى مى كند و تو از معرفیش او را خواهى شناخت من هم او را براى تو معرفى مى كنم.
گفتم: چون او را دیدم چه كنم؟ گفت: از گذشته و آینده و مسائل دینى گذشتگان و باقیماندگان از او بپرس.
موسى بن جعفر علیه السلام به او فرمود: رفیقى كه ملاقاتش كردى ترا نصیحت كرده است. راهب گفت قربانت گردم، اسم او چه بود؟ فرمود: او متمم بن فیروز و اهل فارس مى باشد و از كسانى است كه به خداى یكتاى بى شریك ایمان آورده و او را با پاكدلى و یقین پرستش نموده و چون از قوم خود ترسیده از آنها فرار كرده و پروردگارش با او حكمت بخشیده و براه مستقیمش هدایت فرموده و از پرهیزگارانش قرار داده؟ میان او و بندگان یا اخلاصش شناسائى برقرار ساخته و او در همه سال مكه را به عنوان حج زیارت كند و اول هر ماه عمره گزارد و بفضل و یارى خدا از منزلش كه در هند است بمكه مى آید، خدا سپاسگزاران را این گونه پاداش مى دهد.
آنگاه راهب مسائل بسیارى از امام پرسید و حضرت همه را جواب فرمود، سپس از راهب مطالبى پرسید و او هیچ پاسخى نمى دانست، آنگاه راهب گفت: به من خبرده آن 8 حرفى كه از آسمان فرود آمد و چهار حرف آن در زمین ظاهر گشت و چهار آن در هوا بماند، آن چهار حرف كه در هوا بماند بر كه نازل شد و چه شخصى تفسیرش كند؟ فرمود: او قائم ماست كه خدا بر او نازل كند و او هم تفسیرش نماید، و آنچه بر صدیقین و پیغمبران و هدایت شدگان نازل نكرده بر او نازل كند.
راهب گفت: دو حرف از آن چهار حرف را كه در زمین است به من بفرما، فرمود: هر چهار حرف را بتو مى گویم: اما اولش: هیچ شایسته پرستشى جز خداى یكتاى بى شریك باقى نیست، دوم محمد رسول خدا است با اخلاص سوم: ما اهلبیت او هستیم چهارم: شیعیان ما از ما و ما از رسول خدا و رسول خدا از خداست بوسیله (یعنى بوسیله پیروى و فرمانبردارى شیعیان ما از دسته ما مى شوند و ما از پیغمبر و او از خدا).
راهب گفت: گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خدا نیست و محمد صلى الله علیه وآله فرستاده خدا است و هر چه از جانب خدا آورده حق است و شما بر گزیدگان مخلوق خدائید و شیعیان شما پاكیزه و جایگزین نافرمانانند و عاقبت نیك الهى از آن آنهاست و ستایش مخصوص پروردگار جهانیانست.
موسى بن جعفر علیه السلام جبه خز و پیراهن قوهى (كه در قائن مى بافته اند) و روپوش و كفش و كلاهى بخواست و به او عطا فرمود! و نماز ظهر را خواند و به او فرمود: ختنه كن، گفت: در هفتمین روز ختنه كرده ام.
6- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ قَالَ مَرَّ الْعَبْدُ الصَّالِحُ بِامْرَأَةٍ بِمِنًى وَ هِیَ تَبْكِی وَ صِبْیَانُهَا حَوْلَهَا یَبْكُونَ وَ قَدْ مَاتَتْ لَهَا بَقَرَةٌ فَدَنَا مِنْهَا ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا یُبْكِیكِ یَا أَمَةَ اللَّهِ قَالَتْ یَا عَبْدَ اللَّهِ إِنَّ لَنَا صِبْیَاناً یَتَامَى وَ كَانَتْ لِی بَقَرَةٌ مَعِیشَتِی وَ مَعِیشَةُ صِبْیَانِی كَانَ مِنْهَا وَ قَدْ مَاتَتْ وَ بَقِیتُ مُنْقَطَعاً بِی وَ بِوُلْدِی لَا حِیلَةَ لَنَا فَقَالَ یَا أَمَةَ اللَّهِ هَلْ لَكِ أَنْ أُحْیِیَهَا لَكِ فَأُلْهِمَتْ أَنْ قَالَتْ نَعَمْ یَا عَبْدَ اللَّهِ فَتَنَحَّى وَ صَلَّى رَكْعَتَیْنِ ثُمَّ رَفَعَ یَدَهُ هُنَیْئَةً وَ حَرَّكَ شَفَتَیْهِ ثُمَّ قَامَ فَصَوَّتَ بِالْبَقَرَةِ فَنَخَسَهَا نَخْسَةً أَوْ ضَرَبَهَا بِرِجْلِهِ فَاسْتَوَتْ عَلَى الْأَرْضِ قَائِمَةً فَلَمَّا نَظَرْتِ الْمَرْأَةُ إِلَى الْبَقَرَةِ صَاحَتْ وَ قَالَتْ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ فَخَالَطَ النَّاسَ وَ صَارَ بَیْنَهُمْ وَ مَضَى ع
اصول كافى جلد 2 صفحه 399 روایت 6
عبدالله بن مغیره گوید: موسى بن جعفر علیه السلام در منى به زنى گذشت كه مى گریست و فرزندانش هم گردش مى گریستند، زیرا گاو آنها مرده بود. حضرت نزدیك آن زن رفت و فرمود: چرا گریه مى كنى اى كنیز خدا؟ زن گفت: اى بنده خدا: من فرزندانى یتیم دارم و گاوى داشتم كه زندگى من و كودكانم از آن مى گذشت، اكنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چیز دست كوتاه و بیچاره مانده ایم.
امام فرمود: كنیز خدا! مى خواهى آن را براى تو زنده كنم؟ به او الهام شد كه بگوید: آرى اى بنده خدا! حضرت بكنارى رفت و دو ركعت نماز گزارد و اندكى دست بلند كرد و لبهایش را تكان داد، سپس بر خاست و گاو او صدائى زد و نفهمیدم با سر عصا یا پنجه پایش بود كه به آن گاو زد، گاو برخاست و راست به ایستاد. چون زن نگاهش به گاو افتاد: فریادى كشید و گفت: به پروردگار كعبه این مرد عیسى ابن مریم است، حضرت میان مردم رفت و از آنجا بگذشت.
7- أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعْتُ الْعَبْدَ الصَّالِحَ یَنْعَى إِلَى رَجُلٍ نَفْسَهُ فَقُلْتُ فِی نَفْسِی وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ مَتَى یَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ شِیعَتِهِ فَالْتَفَتَ إِلَیَّ شِبْهَ الْمُغْضَبِ فَقَالَ یَا إِسْحَاقُ قَدْ كَانَ رُشَیْدٌ الْهَجَرِیُّ یَعْلَمُ عِلْمَ الْمَنَایَا وَ الْبَلَایَا وَ الْإِمَامُ أَوْلَى بِعِلْمِ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ یَا إِسْحَاقُ اصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَإِنَّ عُمُرَكَ قَدْ فَنِیَ وَ إِنَّكَ تَمُوتُ إِلَى سَنَتَیْنِ وَ إِخْوَتَكَ وَ أَهْلَ بَیْتِكَ لَا یَلْبَثُونَ بَعْدَكَ إِلَّا یَسِیراً حَتَّى تَتَفَرَّقَ كَلِمَتُهُمْ وَ یَخُونُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّى یَشْمَتَ بِهِمْ عَدُوُّهُمْ فَكَانَ هَذَا فِی نَفْسِكَ فَقُلْتُ فَإِنِّی أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ بِمَا عَرَضَ فِی صَدْرِی فَلَمْ یَلْبَثْ إِسْحَاقُ بَعْدَ هَذَا الْمَجْلِسِ إِلَّا یَسِیراً حَتَّى مَاتَ فَمَا أَتَى عَلَیْهِمْ إِلَّا قَلِیلٌ حَتَّى قَامَ بَنُو عَمَّارٍ بِأَمْوَالِ النَّاسِ فَأَفْلَسُوا
اصول كافى جلد 2 صفحه 399 روایت 7
اسحاق بن عمار گوید: شنیدم موسى بن جعفر علیه السلام خبر مرگ مردى را بخود او گفت، من با خود گفتم: مگر او مى داند هر یك از شیعیانش كى مى میرند؟! حضرت باقیافه اى مانند خشمگین متوجه من شد و فرمود: اى اسحاق! رشید هجرى علم منایا و بلایا (مرگ و مصیبات مردم) را مى دانست، امام كه بدانستن آن سزاوارتر است.
سپس فرمود: اى اسحاق هرچه خواهى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال (و بدو سال نرسیده) مى میرى و برادران و خانواده ات اندكى پس از تو اختلاف كلمه پیدا كنند و به یكدیگر خیانت ورزند.
آنجا كه دشمن شماتتشان كند، با آنكه در دل تو چنان گذشت (كه من چگونه مرگ شیعیانم را مى دانم).
من گفتم: من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش مى خواهم. سپس مدتى پس از این مجلس نگذشت كه اسحاق مرد و خاندان عمار دست نیاز به اموال مردم گشودند و مفلس شدند (یعنى قرض مى كردند و نمى توانستند بپردازند).
8- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ الْبَجَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ جَاءَنِی مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ وَ قَدِ اعْتَمَرْنَا عُمْرَةَ رَجَبٍ وَ نَحْنُ یَوْمَئِذٍ بِمَكَّةَ فَقَالَ یَا عَمِّ إِنِّی أُرِیدُ بَغْدَادَ وَ قَدْ أَحْبَبْتُ أَنْ أُوَدِّعَ عَمِّی أَبَا الْحَسَنِ یَعْنِی مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَذْهَبَ مَعِی إِلَیْهِ فَخَرَجْتُ مَعَهُ نَحْوَ أَخِی وَ هُوَ فِی دَارِهِ الَّتِی بِالْحَوْبَةِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ الْمَغْرِبِ بِقَلِیلٍ فَضَرَبْتُ الْبَابَ فَأَجَابَنِی أَخِی فَقَالَ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ عَلِیٌّ فَقَالَ هُوَ ذَا أَخْرُجُ وَ كَانَ بَطِی ءَ الْوُضُوءِ فَقُلْتُ الْعَجَلَ قَالَ وَ أَعْجَلُ فَخَرَجَ وَ عَلَیْهِ إِزَارٌ مُمَشَّقٌ قَدْ عَقَدَهُ فِی عُنُقِهِ حَتَّى قَعَدَ تَحْتَ عَتَبَةِ الْبَابِ فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ فَانْكَبَبْتُ عَلَیْهِ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ قَدْ جِئْتُكَ فِی أَمْرٍ إِنْ تَرَهُ صَوَاباً فَاللَّهُ وَفَّقَ لَهُ وَ إِنْ یَكُنْ غَیْرَ ذَلِكَ فَمَا أَكْثَرَ مَا نُخْطِئُ قَالَ وَ مَا هُوَ قُلْتُ هَذَا ابْنُ أَخِیكَ یُرِیدُ أَنْ یُوَدِّعَكَ وَ یَخْرُجَ إِلَى بَغْدَادَ فَقَالَ لِیَ ادْعُهُ فَدَعَوْتُهُ وَ كَانَ مُتَنَحِّیاً فَدَنَا مِنْهُ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ وَ قَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَوْصِنِی فَقَالَ أُوصِیكَ أَنْ تَتَّقِیَ اللَّهَ فِی دَمِی فَقَالَ مُجِیباً لَهُ مَنْ أَرَادَكَ بِسُوءٍ فَعَلَ اللَّهُ بِهِ وَ جَعَلَ یَدْعُو عَلَى مَنْ یُرِیدُهُ بِسُوءٍ ثُمَّ عَادَ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ فَقَالَ یَا عَمِّ أَوْصِنِی فَقَالَ أُوصِیكَ أَنْ تَتَّقِیَ اللَّهَ فِی دَمِی فَقَالَ مَنْ أَرَادَكَ بِسُوءٍ فَعَلَ اللَّهُ بِهِ وَ فَعَلَ ثُمَّ عَادَ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ یَا عَمِّ أَوْصِنِی فَقَالَ أُوصِیكَ أَنْ تَتَّقِیَ اللَّهَ فِی دَمِی فَدَعَا عَلَى مَنْ أَرَادَهُ بِسُوءٍ ثُمَّ تَنَحَّى عَنْهُ وَ مَضَیْتُ مَعَهُ فَقَالَ لِی أَخِی یَا عَلِیُّ مَكَانَكَ فَقُمْتُ مَكَانِی فَدَخَلَ مَنْزِلَهُ ثُمَّ دَعَانِی فَدَخَلْتُ إِلَیْهِ فَتَنَاوَلَ صُرَّةً فِیهَا مِائَةُ دِینَارٍ فَأَعْطَانِیهَا وَ قَالَ قُلْ لِابْنِ أَخِیكَ یَسْتَعِینُ بِهَا عَلَى سَفَرِهِ قَالَ عَلِیٌّ فَأَخَذْتُهَا فَأَدْرَجْتُهَا فِی حَاشِیَةِ رِدَائِی ثُمَّ نَاوَلَنِی مِائَةً أُخْرَى وَ قَالَ أَعْطِهِ أَیْضاً ثُمَّ نَاوَلَنِی صُرَّةً أُخْرَى وَ قَالَ أَعْطِهِ أَیْضاً فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِذَا كُنْتَ تَخَافُ مِنْهُ مِثْلَ الَّذِی ذَكَرْتَ فَلِمَ تُعِینُهُ عَلَى نَفْسِكَ فَقَالَ إِذَا وَصَلْتُهُ وَ قَطَعَنِی قَطَعَ اللَّهُ أَجَلَهُ ثُمَّ تَنَاوَلَ مِخَدَّةَ أَدَمٍ فِیهَا ثَلَاثَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ وَضَحٍ وَ قَالَ أَعْطِهِ هَذِهِ أَیْضاً قَالَ فَخَرَجْتُ إِلَیْهِ فَأَعْطَیْتُهُ الْمِائَةَ الْأُولَى فَفَرِحَ بِهَا فَرَحاً شَدِیداً وَ دَعَا لِعَمِّهِ ثُمَّ أَعْطَیْتُهُ الثَّانِیَةَ وَ الثَّالِثَةَ فَفَرِحَ بِهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیَرْجِعُ وَ لَا یَخْرُجُ ثُمَّ أَعْطَیْتُهُ الثَّلَاثَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ فَمَضَى عَلَى وَجْهِهِ حَتَّى دَخَلَ عَلَى هَارُونَ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ بِالْخِلَافَةِ وَ قَالَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَتَیْنِ حَتَّى رَأَیْتُ عَمِّی مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ یُسَلَّمُ عَلَیْهِ بِالْخِلَافَةِ فَأَرْسَلَ هَارُونُ إِلَیْهِ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ فَرَمَاهُ اللَّهُ بِالذُّبَحَةِ فَمَا نَظَرَ مِنْهَا إِلَى دِرْهَمٍ وَ لَا مَسَّهُ
اصول كافى جلد 2 صفحه 400 روایت 8
على بن جعفر گوید: عمره رجب را گزارده و در مكه بودیم كه محمد بن اسماعیل (نوه امام صادق علیه السلام كه طایفه اسماعیلیه به پدر او منتسبند) نزد من آمد و گفت: عمو جان! من خیال رفتن بغداد دارم و دوست دارم كه با عمویم ابوالحسن یعنى موسى بن جعفر علیه السلام خداحافظى كنم. دلم مى خواهد تو نیز همراه من باشى، من با او بطرف برادرم كه در منزل حوبه بود رهسپار شدیم، اندكى از مغرب گذشته بود، من در زدم، برادرم جواب داد و در را باز كرد، و فرمود: این كیست؟ گفتم: على است، فرمود: اكنون مى آیم (و براى تطهیر باندرون رفت) و او وضو را طول مى داد، من گفتم: شتاب كنید، فرمود: شتاب مى كنم، سپس بیامد و پارچه رنگ كرده ئى بگردنش بسته بود و پائین آستانه در نشست.
على بن جعفر گوید: من به جانب او خم شدم و سرش را بوسیدم و گفتم: من براى كارى آمده ام كه اگر تصویب فرمائى از توفیق خداست و اگر غیر از آن باشد، ما خطاى بسیار داریم. فرمود: چه كار است؟ گفتم: این برادر زاده شماست كه مى خواهد با شما خداحافظى كند و به بغداد رود، فرمود: بگو بیاید، من او را که در كنارى ایستاده بود صدا زدم. او نزدیك آمد و سر حضرت را بوسید و گفت: قربانت. مرا سفارشى كن (پند و موعظه بفرما) فرمود: سفارشت مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى، او پاسخ داد: هر كه درباره تو بدى خواهد خدا بخودش رساند، و به بدخواه او نفرین مى كرد تا باز سرش را بوسید و گفت: عمویم! مرا سفارشى كن، فرمود: ترا سفارش مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى گفت: هر كه بد شما را خواهد، خدا به خودش رساند، باز سرش را بوسید و گفت: اى عمو! مرا سفارشى كن، فرمود: سفارشت مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى، باز او بر بدخواهش نفرین كرد و بكنارى رفت، من سوى او رفتم.
برادرم به من فرمود: على اینجا باش، من ایستادم، حضرت باندرون رفت و مرا صدا زد، من نزدش رفتم كیسه اى كه صد دینار داشت برداشت، به من داد و فرمود: به پسر برادرت بگو این پول را در سفر كمك خرجش سازد، من آن را گرفتم و در حاشیه عبایم گذاشتم، باز صد دینار دیگرم داد و فرمود: این را هم به او بده، سپس كیسه دیگرى داد و فرمود: این را هم به او بده.
من گفتم: قربانت، اگر بدانچه فرمودى، از او مى ترسى، چرا او را علیه خود كمك مى كنى؟ فرمود هرگاه من به او بپیوندم و او از من ببرد، خدا عمرش را قطع مى كند، سپس یك مخده چرمى كه سه هزار درهم خالص داشت برگرفت و فرمود: این را هم به او بده.
من نزد محمد رفتم، صد دینار اول را به او دادم، بسیار خوشحال شد و عمویش را دعا كرد، سپس كیسه دوم و سوم را دادم، چنان خوشحالى كرد كه من گمان كردم باز مى گردد و به بغداد نمى رود، باز سیصد درهم را به او دادم، ولى او راه خود پیش گرفت و نزد هارون رفت و به عنوان خلافت به او سلام كرد و گفت: من گمان نمى كردم كه در روزى زمین دو خلیفه باشند، تا آنكه دیدم مردم به عمویم موسى بن جعفر، به عنوان خلافت سلام مى كنند، هارون صد هزار درهم برایش فرستاد، ولى خدا او را به بیمارى ذبحه (خنازیر و خناق) مبتلا كرد كه نتوانست به یك درهمش نگاه كند و دست رساند.
9- سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ جَمِیعاً عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَخِیهِ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُبِضَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع وَ هُوَ ابْنُ أَرْبَعٍ وَ خَمْسِینَ سَنَةً فِی عَامِ ثَلَاثٍ وَ ثَمَانِینَ وَ مِائَةٍ وَ عَاشَ بَعْدَ جَعْفَرٍ ع خَمْساً وَ ثَلَاثِینَ سَنَةً
اصول كافى جلد 2 صفحه 402 روایت 9
ابوبصیر گوید: موسى بن جعفر علیه السلام در 54 سالگى بسال 183 در گذشت و پس از امام جعفر صادق علیه السلام 35 سال زندگى كرد.

زندگانى ابوالحسن الرضا علیه السلام

بَابُ مَوْلِدِ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع
وُلِدَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ وَ قُبِضَ ع فِی صَفَرٍ مِنْ سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ مِائَتَیْنِ وَ هُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ سَنَةً وَ قَدِ اخْتُلِفَ فِی تَارِیخِهِ إِلَّا أَنَّ هَذَا التَّارِیخَ هُوَ أَقْصَدُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ تُوُفِّیَ ع بِطُوسَ فِی قَرْیَةٍ یُقَالُ لَهَا سَنَابَادُ مِنْ نُوقَانَ عَلَى دَعْوَةٍ وَ دُفِنَ بِهَا وَ كَانَ الْمَأْمُونُ أَشْخَصَهُ مِنَ الْمَدِینَةِ إِلَى مَرْوَ عَلَى طَرِیقِ الْبَصْرَةِ وَ فَارِسَ فَلَمَّا خَرَجَ الْمَأْمُونُ وَ شَخَصَ إِلَى بَغْدَادَ أَشْخَصَهُ مَعَهُ فَتُوُفِّیَ فِی هَذِهِ الْقَرْیَةِ وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ یُقَالُ لَهَا أُمُّ الْبَنِینَ
حضرت ابوالحسن امام رضا علیه السلام در سال 148 متولد شد و در ماه صفر سال 203 بسن 55 سالگى در گذشت، در تاریخ آن حضرت اختلافست، ولى این تاریخ درست تر است انشاءاللّه آن حضرت در قریه ئى از شهر طوس بنام سناباد كه تا نوقان یك جیغ راهست، وفات یافت و در آنجا مدفون گشت. مأمون آن حضرت را از راه بصره و شیراز (كه شیعیانش كمتر بودند) بمرو حركت داد، چون مأمون از مرو بیرون آمد و رهسپار بغداد گشت، آن حضرت را همراه خود برد، ولى امام در آن قریه وفات كرد، مادرش ام ولد و نامش ام البنین است.
(1290) 1- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ قَالَ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ الْمَغْرِبِ قَدِمَ قُلْتُ لَا قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى انْتَهَیْنَا إِلَى الرَّجُلِ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَعَهُ رَقِیقٌ فَقُلْتُ لَهُ اعْرِضْ عَلَیْنَا فَعَرَضَ عَلَیْنَا سَبْعَ جَوَارٍ كُلَّ ذَلِكَ یَقُولُ أَبُو الْحَسَنِ ع لَا حَاجَةَ لِی فِیهَا ثُمَّ قَالَ اعْرِضْ عَلَیْنَا فَقَالَ مَا عِنْدِی إِلَّا جَارِیَةٌ مَرِیضَةٌ فَقَالَ لَهُ مَا عَلَیْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا فَأَبَى عَلَیْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی مِنَ الْغَدِ فَقَالَ قُلْ لَهُ كَمْ كَانَ غَایَتُكَ فِیهَا فَإِذَا قَالَ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْ قَدْ أَخَذْتُهَا فَأَتَیْتُهُ فَقَالَ مَا كُنْتُ أُرِیدُ أَنْ أَنْقُصَهَا مِنْ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْتُ قَدْ أَخَذْتُهَا فَقَالَ هِیَ لَكَ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنِی مَنِ الرَّجُلُ الَّذِی كَانَ مَعَكَ بِالْأَمْسِ فَقُلْتُ رَجُلٌ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ قَالَ مِنْ أَیِّ بَنِی هَاشِمٍ فَقُلْتُ مَا عِنْدِی أَكْثَرُ مِنْ هَذَا فَقَالَ أُخْبِرُكَ عَنْ هَذِهِ الْوَصِیفَةِ إِنِّی اشْتَرَیْتُهَا مِنْ أَقْصَى الْمَغْرِبِ فَلَقِیَتْنِی امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ فَقَالَتْ مَا هَذِهِ الْوَصِیفَةُ مَعَكَ قُلْتُ اشْتَرَیْتُهَا لِنَفْسِی فَقَالَتْ مَا یَكُونُ یَنْبَغِی أَنْ تَكُونَ هَذِهِ عِنْدَ مِثْلِكَ إِنَّ هَذِهِ الْجَارِیَةَ یَنْبَغِی أَنْ تَكُونَ عِنْدَ خَیْرِ أَهْلِ الْأَرْضِ فَلَا تَلْبَثُ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِیلًا حَتَّى تَلِدَ مِنْهُ غُلَاماً مَا یُولَدُ بِشَرْقِ الْأَرْضِ وَ لَا غَرْبِهَا مِثْلُهُ قَالَ فَأَتَیْتُهُ بِهَا فَلَمْ تَلْبَثْ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِیلًا حَتَّى وَلَدَتِ الرِّضَا ع
اصول كافى جلد 2 صفحه 402 روایت 1
هشام بن احمر گوید: موسى بن جعفر به من فرمود: مى دانى كسى از اهل مغرب (بمدینه) آمده است؟ گفتم: نه، فرمود: چرا، مردى آمده است بیا برویم، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتیم تا نزد آن مرد رسیدیم، مردى بود از أهل مدینه كه برده همراه داشت. من گفتم: بردگانت را بما نشان ده او هفت كنیز آورد كه موسى بن جعفر درباره همه آنها فرمود: این را نمى خواهم، سپس فرمود: باز بیاور، گفت: من جز یك دختر برده بیمار ندارم، فرمود: برای تو چه زیانی دارد که که او را نشان دهی او امتناع کرد حضرت هم برگشت فردا مرا فرستاد و فرمود: «به او بگو نظرت نسبت به آن دختر چند است؟ بهر چند كه گفت، تو بگو از آن من باشد».
من نزد او آمدم، گفت: آن دختر را از این مقدار كمتر نمى دهم، گفتم: از آن من باشد. گفت از تو باشد ولى به من بگو: مردى كه دیروز همراه تو بود كیست؟ گفتم: مردیست از طایفه بنى هاشم، گفت از كدام بنى هاشم؟ گفتم: بیش از این نمى دانم. گفت: من داستان این دختر را برایت بگویم:
او را از دورترین نقاط مغرب خریدم، زنى از اهل كتاب به من برخورد و گفت: این دختر همراه تو چكار مى كند؟ گفتم: او را براى خود خریده ام، گفت: سزاوار نیست كه او نزد مانند توئى باشد، این دختر سزاوار است نزد بهترین مرد روى زمین باشد و پس از مدت كوتاهى كه نزد او باشد، پسرى زاید كه در مشرق و مغرب زمین مانندش متولد نشده باشد. من آن دختر را نزد امام بردم، دیر زمانى نگذشت كه امام رضا علیه السلام از او متولد شد.
2- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى قَالَ لَمَّا مَضَى أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع وَ تَكَلَّمَ أَبُو الْحَسَنِ ع خِفْنَا عَلَیْهِ مِنْ ذَلِكَ فَقِیلَ لَهُ إِنَّكَ قَدْ أَظْهَرْتَ أَمْراً عَظِیماً وَ إِنَّا نَخَافُ عَلَیْكَ هَذِهِ الطَّاغِیَةَ قَالَ فَقَالَ لِیَجْهَدْ جَهْدَهُ فَلَا سَبِیلَ لَهُ عَلَیَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 404 روایت 2
صفوان بن یحیى گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام در گذشت و امام رضا علیه السلام (از امامت خود) سخن گفت ما بر او بیمناك شدیم، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگى را اظهار كرده اید و از این طغیانگر (هارون) بر شما مى ترسیم، فرمود: او هر چه خواهد تلاش كند، بر من راهى ندارد. (نتواند به من آسیبى رساند).
3- أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَنْصُورٍ عَنْ أَخِیهِ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى الرِّضَا ع فِی بَیْتٍ دَاخِلٍ فِی جَوْفِ بَیْتٍ لَیْلًا فَرَفَعَ یَدَهُ فَكَانَتْ كَأَنَّ فِی الْبَیْتِ عَشَرَةَ مَصَابِیحَ وَ اسْتَأْذَنَ عَلَیْهِ رَجُلٌ فَخَلَّى یَدَهُ ثُمَّ أَذِنَ لَهُ
اصول كافى جلد 2 صفحه 404 روایت 3
پسر منصور گوید: شبى خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و او در پستو خانه بود، پس دستش را بلند كرد، مثل اینكه در خانه ده چراغ باشد (روشن و منور گشت) آنگاه مرد دیگرى اجازه تشرف گرفت، حضرت دستش را بینداخت و به او اجازه داد.
4- عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْغِفَارِیِّ قَالَ كَانَ لِرَجُلٍ مِنْ آلِ أَبِی رَافِعٍ مَوْلَى النَّبِیِّ ص یُقَالُ لَهُ طَیْسٌ عَلَیَّ حَقٌّ فَتَقَاضَانِی وَ أَلَحَّ عَلَیَّ وَ أَعَانَهُ النَّاسُ فَلَمَّا رَأَیْتُ ذَلِكَ صَلَّیْتُ الصُّبْحَ فِی مَسْجِدِ الرَّسُولِ ع ثُمَّ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ الرِّضَا ع وَ هُوَ یَوْمَئِذٍ بِالْعُرَیْضِ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ بَابِهِ إِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَى حِمَارٍ وَ عَلَیْهِ قَمِیصٌ وَ رِدَاءٌ فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَیْهِ اسْتَحْیَیْتُ مِنْهُ فَلَمَّا لَحِقَنِی وَقَفَ وَ نَظَرَ إِلَیَّ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ وَ كَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ فَقُلْتُ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاكَ إِنَّ لِمَوْلَاكَ طَیْسٍ عَلَیَّ حَقّاً وَ قَدْ وَ اللَّهِ شَهَرَنِی وَ أَنَا أَظُنُّ فِی نَفْسِی أَنَّهُ یَأْمُرُهُ بِالْكَفِّ عَنِّی وَ وَ اللَّهِ مَا قُلْتُ لَهُ كَمْ لَهُ عَلَیَّ وَ لَا سَمَّیْتُ لَهُ شَیْئاً فَأَمَرَنِی بِالْجُلُوسِ إِلَى رُجُوعِهِ فَلَمْ أَزَلْ حَتَّى صَلَّیْتُ الْمَغْرِبَ وَ أَنَا صَائِمٌ فَضَاقَ صَدْرِی وَ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ فَإِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَیَّ وَ حَوْلَهُ النَّاسُ وَ قَدْ قَعَدَ لَهُ السُّؤَّالُ وَ هُوَ یَتَصَدَّقُ عَلَیْهِمْ فَمَضَى وَ دَخَلَ بَیْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ وَ دَعَانِی فَقُمْتُ إِلَیْهِ وَ دَخَلْتُ مَعَهُ فَجَلَسَ وَ جَلَسْتُ فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُ عَنِ ابْنِ الْمُسَیَّبِ وَ كَانَ أَمِیرَ الْمَدِینَةِ وَ كَانَ كَثِیراً مَا أُحَدِّثُهُ عَنْهُ فَلَمَّا فَرَغْتُ قَالَ لَا أَظُنُّكَ أَفْطَرْتَ بَعْدُ فَقُلْتُ لَا فَدَعَا لِی بِطَعَامٍ فَوُضِعَ بَیْنَ یَدَیَّ وَ أَمَرَ الْغُلَامَ أَنْ یَأْكُلَ مَعِی فَأَصَبْتُ وَ الْغُلَامَ مِنَ الطَّعَامِ فَلَمَّا فَرَغْنَا قَالَ لِیَ ارْفَعِ الْوِسَادَةَ وَ خُذْ مَا تَحْتَهَا فَرَفَعْتُهَا وَ إِذَا دَنَانِیرُ فَأَخَذْتُهَا وَ وَضَعْتُهَا فِی كُمِّی وَ أَمَرَ أَرْبَعَةً مِنْ عَبِیدِهِ أَنْ یَكُونُوا مَعِی حَتَّى یُبْلِغُونِی مَنْزِلِی فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ طَائِفَ بْنَ الْمُسَیَّبِ یَدُورُ وَ أَكْرَهُ أَنْ یَلْقَانِی وَ مَعِی عَبِیدُكَ فَقَالَ لِی أَصَبْتَ أَصَابَ اللَّهُ بِكَ الرَّشَادَ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ یَنْصَرِفُوا إِذَا رَدَدْتُهُمْ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ مَنْزِلِی وَ آنَسْتُ رَدَدْتُهُمْ فَصِرْتُ إِلَى مَنْزِلِی وَ دَعَوْتُ بِالسِّرَاجِ وَ نَظَرْتُ إِلَى الدَّنَانِیرِ وَ إِذَا هِیَ ثَمَانِیَةٌ وَ أَرْبَعُونَ دِینَاراً وَ كَانَ حَقُّ الرَّجُلِ عَلَیَّ ثَمَانِیَةً وَ عِشْرِینَ دِینَاراً وَ كَانَ فِیهَا دِینَارٌ یَلُوحُ فَأَعْجَبَنِی حُسْنُهُ فَأَخَذْتُهُ وَ قَرَّبْتُهُ مِنَ السِّرَاجِ فَإِذَا عَلَیْهِ نَقْشٌ وَاضِحٌ حَقُّ الرَّجُلِ ثَمَانِیَةٌ وَ عِشْرُونَ دِینَاراً وَ مَا بَقِیَ فَهُوَ لَكَ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا عَرَفْتُ مَا لَهُ عَلَیَّ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الَّذِی أَعَزَّ وَلِیَّهُ
اصول كافى جلد 2 صفحه 404 روایت 4
غفارى گوید: مردى از خاندان ابى رافع غلام پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كه نامش طیس بود و از من طلبى داشت، مطالبه مى كرد و پافشارى مى نمود. مردم هم او را كمك مى كردند، چون چنین دیدم، نماز صبح را در مسجد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله گزاردم، و به امام رضا علیه السلام كه در عریض بود، روى آوردم. چون نزدیك خانه اش رسیدم، آن حضرت پیدا شد، بر الاغى سوار بود و پیراهن و ردائى در برداشت، چون نگاهم به امام افتاد، از آن حضرت خجالت كشیدم. حضرت به من رسید و ایستاد و نگاه كرد، من سلام كردم ماه رمضان بود گفتم: خدا مرا قربانت كند. غلام شما طیس از من طلبى دارد، و بخدا كه مرا رسوا كرده است. من با خود گمان مى كردم به او مى فرماید: از من دست بدارد و بخدا كه من نگفتم او چقدر از من مى خواهد و نه نامى بردم.
به من فرمود: بنشین تا برگردم، من بودم تا نماز مغرب را بگزاردم و روزه هم داشتم، سینه ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه دیدم حضرت پیدا شد و مردم گردش بودند، گدایان بر سر راهش نشسته بودند و او به آنها تصدق مى داد. از آنها گذشت تا داخل خانه شد، سپس بیرون آمد و مرا بخواست، من نزدش رفتم و داخل منزل شدیم، او بنشست و من هم نشستم، من شروع كردم و از احوال ابن مسیب كه امیر مدینه بود و بسیارى از اوقات درباره او با حضرت سخن مى گفتم، سخن گفتم، چون فارغ شدم، فرمود: گمان ندارم هنوز افطار كرده باشى؟ عرض كردم: نه، برایم غذائى طلبید و پیشم گذاشت و بغلامش فرمود: تا همراه من بخورد. من و غلام غذا خوردیم، چون فارغ شدیم، فرمود: تشك را بردار و هر چه زیرش هست برگیر، چون بلند كردم، اشرفى هائى در آنجا بود، من برداشتم و در آستینم نهادم.
حضرت دستور داد چهارتن از غلامانش همراه من بیایند تا مرا به منزلم رسانند. من عرض كردم: قربانت، پاسبان و شبگرد ابن مسیب (امیر مدینه) گردش مى كند و من دوست ندارم كه مرا همراه غلامان شما ببیند فرمود: راست گفتى، خدا ترا براه هدایت برد. به آنها دستور داد هر وقت من گفتم برگردند. چون نزدیك منزلم رسیدم و دلم آرام شد، آنها را بر گردانیدم و به منزلم رفتم و چراغ طلبیدم، و به اشرفیها نگریستم، دیدم 48 اشرفى است و طلب آن مرد از من 28 اشرفى بود، در میان آنها یك اشرفى جلب نظرم كرد و مرا از زیبائیش خوش آمد، او را برداشتم و نزدیك چراغ بردم. دیدم آشكار و خوانا روى آن نوشته است: «28 اشرفى طلب آنمرد است و بقیه از خودت» بخدا كه من نمى دانستم (به او نگفته بودم) او چقدر از من مى خواهد، سپاس خداوند پروردگار جهانیان را كه ولى خود را عزت دهد،
5- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَنَّهُ خَرَجَ مِنَ الْمَدِینَةِ فِی السَّنَةِ الَّتِی حَجَّ فِیهَا هَارُونُ یُرِیدُ الْحَجَّ فَانْتَهَى إِلَى جَبَلٍ عَنْ یَسَارِ الطَّرِیقِ وَ أَنْتَ ذَاهِبٌ إِلَى مَكَّةَ یُقَالُ لَهُ فَارِعٌ فَنَظَرَ إِلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ ثُمَّ قَالَ بَانِی فَارِعٍ وَ هَادِمُهُ یُقَطَّعُ إِرْباً إِرْباً فَلَمْ نَدْرِ مَا مَعْنَى ذَلِكَ فَلَمَّا وَلَّى وَافَى هَارُونُ وَ نَزَلَ بِذَلِكَ الْمَوْضِعِ صَعِدَ جَعْفَرُ بْنُ یَحْیَى ذَلِكَ الْجَبَلَ وَ أَمَرَ أَنْ یُبْنَى لَهُ ثَمَّ مَجْلِسٌ فَلَمَّا رَجَعَ مِنْ مَكَّةَ صَعِدَ إِلَیْهِ فَأَمَرَ بِهَدْمِهِ فَلَمَّا انْصَرَفَ إِلَى الْعِرَاقِ قُطِّعَ إِرْباً إِرْباً
اصول كافى جلد 2 صفحه 406 روایت 5
یكى از اصحاب گوید: سالى كه هارون حج گزارد، امام رضا علیه السلام از مدینه بقصد حج بیرون شد، تا بكوهى رسید كه دست چپ راهست وقتى بجانب مكه روى، و بآن كوه فارع مى گفتند: حضرت رضا علیه السلام نگاهى بكوه كرد و فرمود: «ساختمان كننده و خراب كننده روى فارع قطعه قطعه شود»، ما معنى این سخن را نفهمیدیم، چون حضرت از آنجا پشت كرد، و هارون رسید، در آنجا بار انداخت جعفر بن یحیى (برمكى كه در دربار هارون دولت و شوكت بزرگى داشت) بالاى آن كوه رفت و دستور داد براى او در آنجا مجلسى بسازند، چون از مكه بازگشت بالاى آن كوه رفت و دستور داد خرابش كنند، و چون بعراق بازگشت (بامر هارون) قطعه قطعه شد.
شرح :
داستان جعفر برمكى كه مورد توجه و عنایت خاص هارون الرشید بود تا آنجا كه خواهرش عباسه را بازدواج او در آورد و سپس بر او غضب كرد و بیاسر دستور داد او را بكشد و طایفه برامكه را ریشه كن كرد در كتب تواریخ مشهور است، مجلسى (ره) در كتاب مرآت العقول ص 409 این تاریخ را از مروج الذهب مسعودى باختصار نقل مى كند.
(1295)6- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْزَةَ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُوسَى قَالَ أَلْحَحْتُ عَلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع فِی شَیْ ءٍ أَطْلُبُهُ مِنْهُ فَكَانَ یَعِدُنِی فَخَرَجَ ذَاتَ یَوْمٍ لِیَسْتَقْبِلَ وَالِیَ الْمَدِینَةِ وَ كُنْتُ مَعَهُ فَجَاءَ إِلَى قُرْبِ قَصْرِ فُلَانٍ فَنَزَلَ تَحْتَ شَجَرَاتٍ وَ نَزَلْتُ مَعَهُ أَنَا وَ لَیْسَ مَعَنَا ثَالِثٌ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا الْعِیدُ قَدْ أَظَلَّنَا وَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَمْلِكُ دِرْهَماً فَمَا سِوَاهُ فَحَكَّ بِسَوْطِهِ الْأَرْضَ حَكّاً شَدِیداً ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ فَتَنَاوَلَ مِنْهُ سَبِیكَةَ ذَهَبٍ ثُمَّ قَالَ انْتَفِعْ بِهَا وَ اكْتُمْ مَا رَأَیْتَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 406 روایت 6
ابراهیم بن موسى گوید: راجع بطلبى كه از امام رضا علیه السلام داشتم، اصرار و پافشارى مى كردم و او مرا وعده مى داد، یك روز كه باستقبال والى مدینه مى رفت، من همراهش بودم، نزدیك قصر فلان رسید و در سایه درختان فرود آمد: منهم فرود آمدم و شخص سومى با ما نبود. عرض كردم: قربانت، عید نزدیك است و بخدا كه من در هم و غیر درهمى ندارم، حضرت با تازیانه اش بسختى زمین را خراش داد، سپس دست برد و شمش طلائى از آنجا برداشت و فرمود این را بهره خود ساز و آنچه دیدى پنهان دار.
7- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ یَاسِرٍ الْخَادِمِ وَ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ جَمِیعاً قَالَ لَمَّا انْقَضَى أَمْرُ الْمَخْلُوعِ وَ اسْتَوَى الْأَمْرُ لِلْمَأْمُونِ كَتَبَ إِلَى الرِّضَا ع یَسْتَقْدِمُهُ إِلَى خُرَاسَانَ فَاعْتَلَّ عَلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ ع بِعِلَلٍ فَلَمْ یَزَلِ الْمَأْمُونُ یُكَاتِبُهُ فِی ذَلِكَ حَتَّى عَلِمَ أَنَّهُ لَا مَحِیصَ لَهُ وَ أَنَّهُ لَا یَكُفُّ عَنْهُ فَخَرَجَ ع وَ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع سَبْعُ سِنِینَ فَكَتَبَ إِلَیْهِ الْمَأْمُونُ لَا تَأْخُذْ عَلَى طَرِیقِ الْجَبَلِ وَ قُمْ وَ خُذْ عَلَى طَرِیقِ الْبَصْرَةِ وَ الْأَهْوَازِ وَ فَارِسَ حَتَّى وَافَى مَرْوَ فَعَرَضَ عَلَیْهِ الْمَأْمُونُ أَنْ یَتَقَلَّدَ الْأَمْرَ وَ الْخِلَافَةَ فَأَبَى أَبُو الْحَسَنِ ع قَالَ فَوِلَایَةَ الْعَهْدِ فَقَالَ عَلَى شُرُوطٍ أَسْأَلُكَهَا قَالَ الْمَأْمُونُ لَهُ سَلْ مَا شِئْتَ فَكَتَبَ الرِّضَا ع إِنِّی دَاخِلٌ فِی وِلَایَةِ الْعَهْدِ عَلَى أَنْ لَا آمُرَ وَ لَا أَنْهَى وَ لَا أُفْتِیَ وَ لَا أَقْضِیَ وَ لَا أُوَلِّیَ وَ لَا أَعْزِلَ وَ لَا أُغَیِّرَ شَیْئاً مِمَّا هُوَ قَائِمٌ وَ تُعْفِیَنِی مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ فَأَجَابَهُ الْمَأْمُونُ إِلَى ذَلِكَ كُلِّهِ قَالَ فَحَدَّثَنِی یَاسِرٌ قَالَ فَلَمَّا حَضَرَ الْعِیدُ بَعَثَ الْمَأْمُونُ إِلَى الرِّضَا ع یَسْأَلُهُ أَنْ یَرْكَبَ وَ یَحْضُرَ الْعِیدَ وَ یُصَلِّیَ وَ یَخْطُبَ فَبَعَثَ إِلَیْهِ الرِّضَا ع قَدْ عَلِمْتَ مَا كَانَ بَیْنِی وَ بَیْنَكَ مِنَ الشُّرُوطِ فِی دُخُولِ هَذَا الْأَمْرِ فَبَعَثَ إِلَیْهِ الْمَأْمُونُ إِنَّمَا أُرِیدُ بِذَلِكَ أَنْ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُ النَّاسِ وَ یَعْرِفُوا فَضْلَكَ فَلَمْ یَزَلْ ع یُرَادُّهُ الْكَلَامَ فِی ذَلِكَ فَأَلَحَّ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنْ أَعْفَیْتَنِی مِنْ ذَلِكَ فَهُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ وَ إِنْ لَمْ تُعْفِنِی خَرَجْتُ كَمَا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فَقَالَ الْمَأْمُونُ اخْرُجْ كَیْفَ شِئْتَ وَ أَمَرَ الْمَأْمُونُ الْقُوَّادَ وَ النَّاسَ أَنْ یُبَكِّرُوا إِلَى بَابِ أَبِی الْحَسَنِ قَالَ فَحَدَّثَنِی یَاسِرٌ الْخَادِمُ أَنَّهُ قَعَدَ النَّاسُ لِأَبِی الْحَسَنِ ع فِی الطُّرُقَاتِ وَ السُّطُوحِ الرِّجَالُ وَ النِّسَاءُ وَ الصِّبْیَانُ وَ اجْتَمَعَ الْقُوَّادُ وَ الْجُنْدُ عَلَى بَابِ أَبِی الْحَسَنِ ع فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ قَامَ ع فَاغْتَسَلَ وَ تَعَمَّمَ بِعِمَامَةٍ بَیْضَاءَ مِنْ قُطْنٍ أَلْقَى طَرَفاً مِنْهَا عَلَى صَدْرِهِ وَ طَرَفاً بَیْنَ كَتِفَیْهِ وَ تَشَمَّرَ ثُمَّ قَالَ لِجَمِیعِ مَوَالِیهِ افْعَلُوا مِثْلَ مَا فَعَلْتُ ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِهِ عُكَّازاً ثُمَّ خَرَجَ وَ نَحْنُ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُوَ حَافٍ قَدْ شَمَّرَ سَرَاوِیلَهُ إِلَى نِصْفِ السَّاقِ وَ عَلَیْهِ ثِیَابٌ مُشَمَّرَةٌ فَلَمَّا مَشَى وَ مَشَیْنَا بَیْنَ یَدَیْهِ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ كَبَّرَ أَرْبَعَ تَكْبِیرَاتٍ فَخُیِّلَ إِلَیْنَا أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْحِیطَانَ تُجَاوِبُهُ وَ الْقُوَّادُ وَ النَّاسُ عَلَى الْبَابِ قَدْ تَهَیَّئُوا وَ لَبِسُوا السِّلَاحَ وَ تَزَیَّنُوا بِأَحْسَنِ الزِّینَةِ فَلَمَّا طَلَعْنَا عَلَیْهِمْ بِهَذِهِ الصُّورَةِ وَ طَلَعَ الرِّضَا ع وَقَفَ عَلَى الْبَابِ وَقْفَةً ثُمَّ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَبْلَانَا نَرْفَعُ بِهَا أَصْوَاتَنَا قَالَ یَاسِرٌ فَتَزَعْزَعَتْ مَرْوُ بِالْبُكَاءِ وَ الضَّجِیجِ وَ الصِّیَاحِ لَمَّا نَظَرُوا إِلَى أَبِی الْحَسَنِ ع وَ سَقَطَ الْقُوَّادُ عَنْ دَوَابِّهِمْ وَ رَمَوْا بِخِفَافِهِمْ لَمَّا رَأَوْا أَبَا الْحَسَنِ ع حَافِیاً وَ كَانَ یَمْشِی وَ یَقِفُ فِی كُلِّ عَشْرِ خُطُوَاتٍ وَ یُكَبِّرُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ قَالَ یَاسِرٌ فَتُخُیِّلَ إِلَیْنَا أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ الْجِبَالَ تُجَاوِبُهُ وَ صَارَتْ مَرْوُ ضَجَّةً وَاحِدَةً مِنَ الْبُكَاءِ وَ بَلَغَ الْمَأْمُونَ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ ذُو الرِّئَاسَتَیْنِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنْ بَلَغَ الرِّضَا الْمُصَلَّى عَلَى هَذَا السَّبِیلِ افْتَتَنَ بِهِ النَّاسُ وَ الرَّأْیُ أَنْ تَسْأَلَهُ أَنْ یَرْجِعَ فَبَعَثَ إِلَیْهِ الْمَأْمُونُ فَسَأَلَهُ الرُّجُوعَ فَدَعَا أَبُو الْحَسَنِ ع بِخُفِّهِ فَلَبِسَهُ وَ رَكِبَ وَ رَجَعَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 407 روایت 7
یاسر خادم وریان بن صلت گویند: چون كار خلیفه معزول (امین پسر هارون) در گذشت و امر خلافت براى مأمون مستقر شد، نامه ئى بامام رضا علیه السلام نوشت و آن حضرت را بخراسان طلبید، امام رضا علیه السلام به عللى تمسك مى فرمود و عذر مى خواست، مأمون پیوسته به آن حضرت نامه مى نوشت تا آن حضرت دانست كه چاره ئى ندارد و او دست بردار نیست، لذا از مدینه بیرون شد و ابوجعفر امام نهم علیه السلام هفت ساله بود. مأمون به حضرت نوشت: راه كوهستان و قم را در پیش نگیر، بلكه از راه بصره و اهواز و فارس بیا (شاید مقصودش این بود كه آن حضرت از راهى بیاید كه شیعیانش كمتر باشند و از ناراحتى امام آگاه نشوند) تا آنكه بمرو رسید.
مأمون به حضرت عرضه داشت كه امر خلافت را به عهده گیرد، ولى امام رضا علیه السلام خوددارى فرمود: مأمون گفت: پس باید ولایت عهدى را بپذیرد، امام فرمود: مى پذیرم با شروطى كه از تو مى خواهم، مأمون گفت: هر چه خواهى بخواه، امام رضا علیه السلام نوشت:
«من در امر ولایت عهدى وارد مى شوم، بشرط آنكه امر و نهى نكنم و فتوى حكم ندهم و نصب و عزل ننمایم و هیچ امرى را كه پا برجاست دگرگونش نسازم و از همه این امور مرا معاف دارى» مأمون همه آن شروط را پذیرفت.
یاسر خادم گوید: چون عید (قربان) فرا رسید مأمون بسوى امام رضا علیه السلام كس فرستاد و درخواست كرد، آن حضرت براى عید حاضر شود و نماز گزارد و خطبه بخواند. امام رضا علیه السلام پیغام داد شروطى را كه میان من و تو در پذیرفتن امر ولایت عهدى بود، خودت مى دانى، (بنابراین بود كه من از اینگونه امور معاف باشم) مأمون پیغام داد كه من مى خواهم با این عمل دل مردم آرامش یابد و فضیلت شما را بشناسد، سپس بارها آن حضرت به او جواب رد مى داد و او پافشارى مى كرد تا آنكه حضرت فرمود: یا امیر المومنین! اگر مرا از این امر معاف دارى، خوشتر دارم و اگر معاف نكنى، همچنانكه پیغمبر و امیرالمومنین علیهما السلام (براى نماز عید) بیرون مى شدند، بیرون مى شوم، مأمون گفت: هر گونه خواهى بیرون شو، و دستور داد سرداران و تمام مردم صبح زود در خانه امام رضا علیه السلام حاضر باشند.
یاسر خادم گوید: مردان و زنان و كودكان در میان راه و پشت بامها بر سر راه امام رضا علیه السلام نشستند، و سرداران و لشكریان در خانه آن حضرت گرد آمدند، چون خورشید طلوع كرد، امام علیه السلام غسل نمود و عمامه سفیدى كه از پنبه بود، بسر گذارد، یكسرش را روى سینه و سر دیگر را میانه دو شانه انداخت و دامن بكمر زد و بهمه پیروانش دستور داد چنان كنند.
آنگاه عصاى پیكان دارى بدست گرفت و بیرون آمد، ما در جلوش بودیم و او پا برهنه بود و پیراهن خود را هم تا نصف ساق بكمر زده بود و لباسهاى دیگرش را هم بكمر زده بود، چون حركت كرد و ما هم پیشاپیش حركت كردیم، سر بسوى آسمان بلند كرد و چهار تكبیر گفت، كه ما پنداشتیم آسمان و دیوارها با او هم آواز بودند، سرداران و مردم آماده و سلاح پوشیده و بهترین زینت را نموده، دم در ایستاده بودند، چون ما با آن صورت و هیئت بر آنها در آمدیم و سپس امام رضا علیه السلام در آمد و نزد در ایستاد فرمود: «الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، (الله اكبر) على ماهدانا، الله اكبر على مارزقنا من بهیمة الانعام، و الحمدلله على ما ابلانا» ما هم صدا مى كشیدیم و مى گفتیم.
یاسر گوید: شهر مرو از گریه و ناله و فریاد بلرزه در آمد، سرداران چون امام رضا علیه السلام را پا برهنه دیدند، از مركبهاى خود فرود آمدند و كفشهاى خود را بكنار گذاشتند، حضرت پیاده راه مى رفت و در سر هر ده قدم مى ایستاد و سه تكبیر مى فرمود.
یاسر گوید: ما خیال مى كردیم كه آسمان و زمین و كوه با او هم آواز گشته و شهر مرو یكپارچه گریه و شیون بود، خبر بمأمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین به او گفت: یا امیرالمومنین؟ اگر امام رضا با این وضع بمصلى (محل نماز عید) رسد، مردم فریفته او شوند، صلاح این است كه از او بخواهى برگردد مأمون بسوى حضرت كس فرستاد و درخواست برگشتن كرد، امام رضا علیه السلام كفش خود را طلبید و سوار شد و مراجعت فرمود.
8- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ یَاسِرٍ قَالَ لَمَّا خَرَجَ الْمَأْمُونُ مِنْ خُرَاسَانَ یُرِیدُ بَغْدَادَ وَ خَرَجَ الْفَضْلُ ذُو الرِّئَاسَتَیْنِ وَ خَرَجْنَا مَعَ أَبِی الْحَسَنِ ع وَرَدَ عَلَى الْفَضْلِ بْنِ سَهْلٍ ذِی الرِّئَاسَتَیْنِ كِتَابٌ مِنْ أَخِیهِ الْحَسَنِ بْنِ سَهْلٍ وَ نَحْنُ فِی بَعْضِ الْمَنَازِلِ إِنِّی نَظَرْتُ فِی تَحْوِیلِ السَّنَةِ فِی حِسَابِ النُّجُومِ فَوَجَدْتُ فِیهِ أَنَّكَ تَذُوقُ فِی شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ حَرَّ الْحَدِیدِ وَ حَرَّ النَّارِ وَ أَرَى أَنْ تَدْخُلَ أَنْتَ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الرِّضَا الْحَمَّامَ فِی هَذَا الْیَوْمِ وَ تَحْتَجِمَ فِیهِ وَ تَصُبَّ عَلَى یَدَیْكَ الدَّمَ لِیَزُولَ عَنْكَ نَحْسُهُ فَكَتَبَ ذُو الرِّئَاسَتَیْنِ إِلَى الْمَأْمُونِ بِذَلِكَ وَ سَأَلَهُ أَنْ یَسْأَلَ أَبَا الْحَسَنِ ذَلِكَ فَكَتَبَ الْمَأْمُونُ إِلَى أَبِی الْحَسَنِ یَسْأَلُهُ ذَلِكَ فَكَتَبَ إِلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ لَسْتُ بِدَاخِلٍ الْحَمَّامَ غَداً وَ لَا أَرَى لَكَ وَ لَا لِلْفَضْلِ أَنْ تَدْخُلَا الْحَمَّامَ غَداً فَأَعَادَ عَلَیْهِ الرُّقْعَةَ مَرَّتَیْنِ فَكَتَبَ إِلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَسْتُ بِدَاخِلٍ غَداً الْحَمَّامَ فَإِنِّی رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ فِی النَّوْمِ فَقَالَ لِی یَا عَلِیُّ لَا تَدْخُلِ الْحَمَّامَ غَداً وَ لَا أَرَى لَكَ وَ لَا لِلْفَضْلِ أَنْ تَدْخُلَا الْحَمَّامَ غَداً فَكَتَبَ إِلَیْهِ الْمَأْمُونُ صَدَقْتَ یَا سَیِّدِی وَ صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَسْتُ بِدَاخِلٍ الْحَمَّامَ غَداً وَ الْفَضْلُ أَعْلَمُ قَالَ فَقَالَ یَاسِرٌ فَلَمَّا أَمْسَیْنَا وَ غَابَتِ الشَّمْسُ قَالَ لَنَا الرِّضَا ع قُولُوا نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ مَا یَنْزِلُ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ فَلَمْ نَزَلْ نَقُولُ ذَلِكَ فَلَمَّا صَلَّى الرِّضَا ع الصُّبْحَ قَالَ لِیَ اصْعَدْ عَلَى السَّطْحِ فَاسْتَمِعْ هَلْ تَسْمَعُ شَیْئاً فَلَمَّا صَعِدْتُ سَمِعْتُ الضَّجَّةَ وَ الْتَحَمَتْ وَ كَثُرَتْ فَإِذَا نَحْنُ بِالْمَأْمُونِ قَدْ دَخَلَ مِنَ الْبَابِ الَّذِی كَانَ إِلَى دَارِهِ مِنْ دَارِ أَبِی الْحَسَنِ وَ هُوَ یَقُولُ یَا سَیِّدِی یَا أَبَا الْحَسَنِ آجَرَكَ اللَّهُ فِی الْفَضْلِ فَإِنَّهُ قَدْ أَبَى وَ كَانَ دَخَلَ الْحَمَّامَ فَدَخَلَ عَلَیْهِ قَوْمٌ بِالسُّیُوفِ فَقَتَلُوهُ وَ أُخِذَ مِمَّنْ دَخَلَ عَلَیْهِ ثَلَاثُ نَفَرٍ كَانَ أَحَدُهُمْ ابْنَ خَالِهِ الْفَضْلَ ابْنَ ذِی الْقَلَمَیْنِ قَالَ فَاجْتَمَعَ الْجُنْدُ وَ الْقُوَّادُ وَ مَنْ كَانَ مِنْ رِجَالِ الْفَضْلِ عَلَى بَابِ الْمَأْمُونِ فَقَالُوا هَذَا اغْتَالَهُ وَ قَتَلَهُ یَعْنُونَ الْمَأْمُونَ وَ لَنَطْلُبَنَّ بِدَمِهِ وَ جَاءُوا بِالنِّیرَانِ لِیُحْرِقُوا الْبَابَ فَقَالَ الْمَأْمُونُ لِأَبِی الْحَسَنِ ع یَا سَیِّدِی تَرَى أَنْ تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ وَ تُفَرِّقَهُمْ قَالَ فَقَالَ یَاسِرٌ فَرَكِبَ أَبُو الْحَسَنِ وَ قَالَ لِیَ ارْكَبْ فَرَكِبْتُ فَلَمَّا خَرَجْنَا مِنْ بَابِ الدَّارِ نَظَرَ إِلَى النَّاسِ وَ قَدْ تَزَاحَمُوا فَقَالَ لَهُمْ بِیَدِهِ تَفَرَّقُوا تَفَرَّقُوا قَالَ یَاسِرٌ فَأَقْبَلَ النَّاسُ وَ اللَّهِ یَقَعُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ مَا أَشَارَ إِلَى أَحَدٍ إِلَّا رَكَضَ وَ مَرَّ
اصول كافى جلد 2 صفحه 409 روایت 8
یاسر خادم گوید: چون مأمون از خراسان بعزم بغداد بیرون رفت و فضل ذوالریاستین هم بیرون رفت، ما نیز همراه امام رضا علیه السلام بیرون شدیم، در یكى از منازل نامه ئى براى فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد كه: من از روى حساب نجوم بتحویل سال نگریستم و دیدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش مى چشى، عقیده دارم كه تو در آنروز با امیرالمومنین و امام رضا علیه السلام بحمام روى و حجامت كنى و روى دستت خون بریزى تا نحوست آن از تو دور گردد. و در این باره بمأمون هم نامه ئى نوشت و از او خواست كه از امام رضا هم این تقاضا را بكند.
مأمون به حضرت نامه ئى نوشت و درخواست كرد، حضرت در پاسخ او نوشت: من فردا بحمام نمى روم و عقیده ندارم تو و فضل هم بحمام روید، مأمون دو مرتبه دیگر به حضرت نامه نوشت، امام رضا علیه السلام به او نوشت: یا امیرالمومنین من فردا حمام نمى روم، زیرا دیشب پیغمبر صلى الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: اى على؛ حمام نرو و من عقیده ندارم كه تو و فضل هم فردا بحمام روید، مأمون به حضرت نوشت شما راست مى گوئى و پیغمبر صلى الله و علیه و آله هم راست فرموده: من فردا حمام نمى روم و فضل خود بهتر داند.
یاسر گوید: چون خورشید غروب كرد و داخل شب شدیم، امام رضا علیه السلام بما فرمود: بگوئید «ما از شر آنچه در این شب فرود مى آید بخدا پناه مى بریم» ما پیوسته این سخن را مى گفتیم، تا چون امام رضا علیه السلام نماز صبح را گزارد، به من فرمود: برو پشت بام گوش بده ببین چیزى میشنوى؟ چون بر بام بر آمدم، صداى شیونى شنیدم كه بالا گرفت و بسیار شد (شیون و فریادى شنیدم كه كم كم بالا گرفت) ناگاه مأمون را دیدم از درى كه میان منزل او و منزل امام رضا علیه السلام بود، در آمد و مى گفت: خدا ترا درباره فضل اجر دهد، او (پند شما را) نپذیرفته بحمام رفت و گروهى بر سر او ریخته، با شمشیر او را كشته اند و سه تن از آنها دستگیر شده اند كه یكى از آنها پسر خاله فضل ابن ذى القلمین است.
یاسر گوید: سربازان و افسران و هواخواهان فضل در خانه مأمون انجمن كردند و مى گفتند: این مرد یعنى مأمون او را غافلگیر كرده و كشته است و ما باید از او خونخواهى كنیم، و آتش آورده بودند تا خانه او را بسوزانندمأمون بامام رضا علیه السلام عرض كرد: آقاى من! اگر صلاح مى دانید بسوى این مردم روید و متفرقشان كنید.
یاسر گوید: امام رضا علیه السلام سوار شد و به من فرمود سوار شو، من سوار شدم و چون از در خانه بیرون شدیم حضرت مردم را دید كه فشار مى آورند، پس با دست خود اشاره كرد: پراكنده شوید، پراكنده شوید.
یاسر گوید: بخدا آن مردم چنان روى به بازگشت گذاشتند كه بالاى یكدیگر مى افتادند، و بهر كس اشاره فرمود، دوید و برفت.
9- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُسَافِرٍ وَ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ مُسَافِرٍ قَالَ لَمَّا أَرَادَ هَارُونُ بْنُ الْمُسَیَّبِ أَنْ یُوَاقِعَ مُحَمَّدَ بْنَ جَعْفَرٍ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع اذْهَبْ إِلَیْهِ وَ قُلْ لَهُ لَا تَخْرُجْ غَداً فَإِنَّكَ إِنْ خَرَجْتَ غَداً هُزِمْتَ وَ قُتِلَ أَصْحَابُكَ فَإِنْ سَأَلَكَ مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ هَذَا فَقُلْ رَأَیْتُ فِی الْمَنَامِ قَالَ فَأَتَیْتُهُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا تَخْرُجْ غَداً فَإِنَّكَ إِنْ خَرَجْتَ هُزِمْتَ وَ قُتِلَ أَصْحَابُكَ فَقَالَ لِی مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ هَذَا فَقُلْتُ رَأَیْتُ فِی الْمَنَامِ فَقَالَ نَامَ الْعَبْدُ وَ لَمْ یَغْسِلِ اسْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ فَانْهَزَمَ وَ قُتِلَ أَصْحَابُهُ قَالَ وَ حَدَّثَنِی مُسَافِرٌ قَالَ كُنْتُ مَعَ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع بِمِنًى فَمَرَّ یَحْیَى بْنُ خَالِدٍ فَغَطَّى رَأْسَهُ مِنَ الْغُبَارِ فَقَالَ مَسَاكِینُ لَا یَدْرُونَ مَا یَحُلُّ بِهِمْ فِی هَذِهِ السَّنَةِ ثُمَّ قَالَ وَ أَعْجَبُ مِنْ هَذَا هَارُونُ وَ أَنَا كَهَاتَیْنِ وَ ضَمَّ إِصْبَعَیْهِ قَالَ مُسَافِرٌ فَوَ اللَّهِ مَا عَرَفْتُ مَعْنَى حَدِیثِهِ حَتَّى دَفَنَّاهُ مَعَهُ
اصول كافى جلد 2 صفحه 411 روایت 9
وشاء از مسافر نقل كند كه چون هارون بن مسیب خواست با محمد بن جعفر بجنگد، امام رضا علیه السلام به من فرمود: نزد او برو و بگو؛ فردا بیرون نرو، كه اگر بروى شكست مى خورى و یارانت كشته مى شوند، و اگر پرسید: تو از كجا مى دانى؟ بگو من در خواب دیده ام.
مسافر گوید: من نزد او رفتم و گفتم: قربانت، فردا بیرون نرو كه اگر بیرون بروى، شكست مى خورى و یارانت كشته مى شوند، به من گفت. تو از كجا این را دانستى؟ گفتم: در خواب دیده ام، جواب داد: آن بنده باكون نشسته خوابیده (كه چنین خوابى دیده است)، سپس بیرون رفت و شكست خورد و یارانش كشته شدند.
وشاء گوید: و نیز مسافر به من گفت: من با امام رضاعلیه السلام در منى بودیم. یحیى بن خالد كه براى گرد و خاك سرش را پوشیده بود، از آنجا گذشت، حضرت فرمود: بیچاره ها نمى دانند امسال چه بسرشان مى آید (یعنى از گرد و خاك سر مى پوشند و خبر ندارند كه همین امسال بچه خاك سیاهى مى نشینند) و شگفت تر از آن هارون و من است كه این چنینیم و دو انگشت خود را بهم چسبانید مسافر گوید: بخدا من معنى سخن امام را نفهمیدم تا زمانى كه او را پهلوى هارون دفن كردیم.
10- عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِیِّ قَالَ أَخْبَرَنِی بَعْضُ أَصْحَابِنَا أَنَّهُ حَمَلَ إِلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع مَالًا لَهُ خَطَرٌ فَلَمْ أَرَهُ سُرَّ بِهِ قَالَ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی قَدْ حَمَلْتُ هَذَا الْمَالَ وَ لَمْ یُسَرَّ بِهِ فَقَالَ یَا غُلَامُ الطَّسْتَ وَ الْمَاءَ قَالَ فَقَعَدَ عَلَى كُرْسِیٍّ وَ قَالَ بِیَدِهِ وَ قَالَ لِلْغُلَامِ صُبَّ عَلَیَّ الْمَاءَ قَالَ فَجَعَلَ یَسِیلُ مِنْ بَیْنِ أَصَابِعِهِ فِی الطَّسْتِ ذَهَبٌ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ فَقَالَ لِی مَنْ كَانَ هَكَذَا لَا یُبَالِی بِالَّذِی حَمَلْتَهُ إِلَیْهِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 412 روایت 10
یكى از اصحاب گوید: پول بسیارى نزد امام رضا آوردم، ولى حضرت از آن شادمان نگشت من اندوهگین شدم و با خود گفتم: چنین پولى برایش مى آورند و او خوشحال نمى شود!!.
امام فرمود: اى غلام! آفتابه لگن بیاور، سپس روى تختى نشست و دستش را گرفت و بغلام فرمود: آب بریز، راوى گوید: همینطور طلا بود كه از میان انگشتانش در طشت مى ریخت، سپس متوجه من شد و فرمود: كسى كه چنین است بپولى كه تو برایش آورده ئى اعتنائى ندارد.
(1300) 11- سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ جَمِیعاً عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَخِیهِ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ قُبِضَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَى ع وَ هُوَ ابْنُ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِینَ سَنَةً وَ أَشْهُرٍ فِی عَامِ اثْنَیْنِ وَ مِائَتَیْنِ عَاشَ بَعْدَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عِشْرِینَ سَنَةً إِلَّا شَهْرَیْنِ أَوْ ثَلَاثَةً
اصول كافى جلد 2 صفحه 412 روایت 11
محمد بن سنان گوید: على بن موسى علیهما السلام 49 سال و چند ماه داشت كه در سال 202 درگذشت و پس از موسى بن جعفر 20 سال و 2 یا 3 ماه كمتر زندگى كرد.