قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

7 ـ ایمان آورندگان به او چه کسانى بودند؟

معمولا افراد ناصالح اشخاصى مانند خود را به گرد خویش جذب مى کنند، این قاعده گر چه دائمى و کلّى نیست، ولى غالباً چنین است.
مثل معروفى است که مى گویند: «امام زاده را باید از زوّارش شناخت»!.
افراد فاسد و سودجو و فرصت طلب همیشه در همین فکرند که قطب هاى قدرت ناصالحى را بیابند، و به آنها امتیاز بدهند و از آنها امتیاز بگیرند و به مفاصد نامشروع خود برسند.
البته نمى توان انکار کرد که ممکن است افراد ناصالح دور یک مرکز قدرت صالح را بگیرند و بخواهند از وجود او به سوى خود استفاده کنند، و یا در پناه صلاح و پاکى آن قدرت، سرپوشى بر اعمال خلاف خود بگذراند، و به همین دلیل وجود چنین افراد منافق و دو رو را هرگز نمى توان نقصى براى آن تشکیلات دانست.
ولى مهم این است که ببینیم نزدیکان و خواص و محرم اسرار آن شخص چگونه افرادى هستند، اگر دیدیم خاصّان و رازداران و معتمدان و بالاخره شاگردان ممتاز مکتب او، افرادى پاک و با ایمان و شایسته اند این نشانه پاکى و درستى خود آن مبدأ است.
و اگر افراد کلّاش و فاسد و قلّابى و نادرست بودند حتماً در خود مبدأ اشکالاتى وجود دارد.
اکنون به خاصّان و رازداران و شاگردان اصلى مکتب پیامبر اسلام (ص) مى نگریم، افرادى همچون على بن ابى طالب (ع) را مى بینیم، و در طبقات بعد کسانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد را مشاهده مى کنیم.
در میان یاران خاص او کسانى بودند که از نظر موقعیت اجتماعى و جنبه هاى مادى و صورى در سطوح کاملاً پائین تر قرار داشتند، ولى پیامبر به خاطر امتیازات معنوى، آنها را بر دیگران مقدم مى داشت.
اتفاقاً همین موضوع موجب اعتراض سخت مخالفان گردید، عده اى از شخصیتهاى مخالفان مانند «عینیة بن حصین» و «اقرع بن حابس» و امثال آنها نزد او آمدند در حالى که افرادى همچون «سلمان» و «صهیب» و «ابوذر» و «عمار» و «خباب» و امثال آنها از تهیدستان یاران پیامبر نزد او بودند.
هنگامى که چشمشان به این صحنه افتاد با غرور و نخوت خاصى گفتند: لو نحیت عنار روائح صنانهم... جلسنا نحن الیک و اخذناعنک، فلا یمنعنا من الدخول الیک الاهؤلاء!: «اگر بوى زننده و نامطلوب اینها را از ما دور مى ساختى ما نزد تو مى نشستیم، و از تعلیمات تو مى گرفتیم (و بکار مى بستیم) تنها مانع آمد و شد ما نزد تو اینها هستند»!...
همین جا بود که آیه شریفه: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ (سوره کهف ـ 28) نازل گردید.
این آیه مسیر پیامبر را کاملا روشن ساخت، و تأکید کرد که تحت تأثیر سخنان غرورآمیز و نخوت بار این از خود راضیها که به مردان خدا با نظر تحقیر و توهین مى نگرند، واقع نشود، و یاران خود را از میان «پاکیزه خویان کهن جامعه و پرهیزکار» انتخاب کند، نه «سپید جامه هاى دل سیه»!.
روح حق طلبى و انسانى خاصى که بر این آیه سایه افکنده است کاملاً آشکار و روشن است، اگر پیامبر مرد حق و حقیقت نبود، نباید آن افراد صاحب نفوذ و ثروتمند را به این آسانى ـ به خاطر حمایت از جمعى تهیدست پاکدل ـ از خود برنجاند و طرد کند.
در آیه اى که بعد از این آیه نازل شده قرآن در برابر اینگونه افراد و اینگونه تقاضاها دست به تهدید کوبنده اى مى زند و مى گوید: وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارًا أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها (کهف ـ 29): «بگو این آئین حقى است از طرف خدا هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس نمى خواهد نیاورد، ما براى ستمگران آتشى فراهم ساخته ایم که همچون خیمه از هر سو آنها را احاطه میکند»!.
این بیان صریح و قاطع به خوبى اثبات مى نماید که تا چه اندازه اسلام براى آن دسته از پاکدلان تى دست احترام قائل بوده و به عکس تا چه حد در برابر آن ثروتمندان آلوده مقاومت بخرج میداده است.
این بود نمونه کسانى که به او ایمان آورده بودند و از طرف وى حمایت مى شدند.

8 ـ ایمان و فداکارى او در راه هدفش

استقامت و پافشارى مدّعى نبوت و عدم انحراف و تذبذب در عقیده، و از خود گذشتگى و فداکارى او در راه هدفش، یکى دیگر از نشانه هاى صدق گفتار اوست. البته این قرینه مانند بسیارى از قرائن دیگر اگر تنها فرض شود، ممکن است مورد گفتگو قرار گیرد و همیشه جنبه قطعى نداشته باشد.
ولى هنگامى که این قرینه بر سایر قرائن ضمیمه شود به خوبى مقصود را اثبات مى کند.
در هیچ یک از تواریخ دیده نشده که پیامبر اسلام در جائى عقب نشینى کرده باشد یا از میدان جهاد فرار کند، حتى در میدان احد که کار به منتهى درجه وخامت رسید و اغلب افراد یا همه جز على «ع» از میدان خارج شدند به گوشه اى پناه بردند، پیامبر (ص) در میدان ایستاد و با اینکه جراحات پیشانى و دندان، او را به شدت آزار میداد و ظاهراً هیچ امیدى به نجات او نمود ایستادگى نمود.
هجرت از مکه هرگز به معنى خالى کردن میدان نبود، بلکه براى استفاده از یک تاکتیک عالیتر انجام شد، به همین دلیل مخالفان هرگز راضى به این هجرت نبودند، و اصولا تمام حوادث «لیلة المبیت» به خاطر جلوگیرى از هجرت پیامبر بود، زیرا میدانستند اگر پیامبر به مدینه برود اسلام با سرعت گسترش مى یابد و کسى نمى تواند به این سادگى بر محمد (ص) دست یابد.
مورّخان شرق و غرب از ایستادگى عجیب محمد (ص) در جبهه حوادث و روبرو شدن او با آن همه مشکلات که از یک انسان عادى ساخته نیست، ستایش بسیار کرده اند.
گوستاولوبون مى نویسد: «از هیچ خطرى فرار نمى کرد و در عین حال خود را بدون جهت هم به خطر نمى انداخت»(129)
خونسردى او در برابر بزرگترین خطرها به حدّى بود که در میدان احد هنگامى که خون، صورتش را فراگرفته بود، با تأسف فرمود: کَیْفَ یُفْلَحُ قَوْمٌ خَضَبُوا نَبیَّهُم وَ هُوَ یَدْعُوا اِلى رَبِّهِمْ(130): «چگونه جمعیتى که چهره پیامبر خود را به خون آلودند سعادتمند مى شوند در حالى که او (کارى جز این نداشته که) آنها را به سوى پروردگارشان دعوت مى کند.

9 ـ عدم سازش با انحرافات محیط

یکى دیگرى از مدارک شناسائى پیامبران راستین از غیر آنها، مطالعه در چگونگى برخورد آنان با انحرافات فکرى و عملى است که احیان دامنگیر توده ها در محیطهاى گوناگون مى شود.
این مسئله جاى انکار نمى تواند باشد که گاهى افکار عمومى در یک محیط گرفتار اشتباه یا انحراف مى گردد، و یا دانسته به راهى بر خلاف حق گام مى نهد، جهت گیرى پیامبران راستین و دروغین در برابر اینگونه مسائل کاملا مختلف است.
مدّعیان دروغین چون مقیّد و پاى بند اصول خاصى که نتوانند از آن دورى جویند نیستند، خود را به خواسته هاى اکثریت که موجب برخوردارى از حمایت آنان خواهد شد تطبیق میدهند.
آنها میخواهند پیشرفت کنند و به اهداف شخصى خود برسند، خواه این پیشرفت از طرق اصولى باشد، یا غیر آن.
و از آنجا که همآهنگى با این گونه انحرافات غالباً احساسات منحرفان را به نفع مدّعیان برمى انگیزد و ممکن است رنگ احترام به افکار و خواسته هاى عمومى را نیز به آن بزنند، این مدّعیان ترجیح میدهند که هر گونه اصولى را فداى جلب رضاى عوام کنند و به اصطلاح بر طبق مسیر آب حرکت نمایند.
ولى «پیامبران راستین» هرگز نمى توانند چنین باشند، چه اینکه آنها تابع اصول و مقررات الهى خاصى هستند که عدول از آنها ممکن نیست. لذا بسیار مى شود که در جهتى مخالف جهت افکار یا تمایلات عمومى که گرفتار انحرافاتى شده است گام مى نهند، و مسلماً در آغاز کار دشواریهاى فراوانى خواهند داشت و با عکس العملهاى شدیدى روبرو مى شوند.
اینجاست که باید در چنین مواردى به قیمت خصومت توده مردم، و گلاویز شدن با افکار عمومى، و شنا کردن بر خلاف مسیر آب، راه خود را با هزار زحمت به سوى هدف باز کنند و مسیر افکار را تصحیح نمایند.
به عبارت دیگر آنها در حفظ اصول مقدّسى که آورده اند هرگز انعطافى نشان نمى دهند و از آن منحرف نمى گردند، در حالى که مدّعیان دروغین چنین نیستند، و از هر نظر قابل انعطافند و آزادى عمل دارند زیرا به اصولى پاى بند نمى باشند.
اکنون کمى به تطبیق این اصل کلى و وضع زندگى پیامبر اسلام بپردازیم:
ما مى بینیم مبارزه با بت پرستى در رأس تمام مبارزات او بود، او هرگز در این باره نعطافى نشان نداد، و در حالى که با یهود و نصارى که داراى شریعت و آئین آسمانى بودند حاضر به همزیستى مسالمت آمیز شد، و آنها را در صورت عدم قبول اسلام با شرائط خاصى به عنوان یک اقلیت محترم مى پذیرفت، هرگز با مشرکان که اکثریت قریب به اتفاق آن محیط را تشکیل میدادند چنین معامله اى نکرد و روى خوشى نشان نداد، و براى کوبیدن افکار منحط و غلط بت پرستان خرافى لحظه اى آرام نگرفت.
درست فکر کنید: «در محیطى که بت پرستى از در و دیوار آن مى بارد و هیچ گونه آمادگى براى توحید احساس نمى شود، در محیطى که مقدّس ترین مراکز عبادت آنها (کعبه) به صورت بتخانه مجلّلى درآمده، و خود او هم از طایفه اى است که پاسداران بتخانه محسوب میشوند (طایفه قریش) مبارزه با بت و بت پرستى چه کار مشکل و طاقت فرسائى است؟!.
این مبارزه براى او بسیار گران تمام شد و براى این کار دشمنى تمام سران مکه و شخصیتها و اقوام و بستگان خود را خرید و بارها جان خود را به خطر انداخت، ولى دست بردار نبود، و بالاخره همه را روشن ساخت.
دشمنان او ـ با امکانات وسیعى که داشتند ـ حاضر به دادن همه گونه امتیاز در برابر صرف نظر کردن از این مبارزه شدند، ولى او نپذیرفت.
جمعى از سران مکه و بزرگان مشرکان مانند عتبه، شیپه ابوسفیان و لیدبن مغیره، ابوجهل، عاص بن وائل، نضر بن حارث، و عدّه اى دیگر کنار کعبه جمع شدند و دنبال پیامبر فرستاند، و هنگامیکه آن حضرت آمد روى به سوى او کرده گفتند:
انّا دعوناک لنعذر الیک، فلانعلم احداً ادخل على قومه ما ادخلت على قومک،
شتمت الالهة! و عبت الدین! و سفهت الاحلام و فرقت الجماعة فان کنت جئت بهذا التطلب ما لا اعطیناک
و ان کنت تطلب الشرف سودناک
و ان کانت علة غلبت علیک طلبنالک الاطباء
قال: لیس شىء من ذلک بل بعثنى الله الیکم رسولا و انزل کتاباً(131)
«ما از تو دعوت کرده ایم که به تو اتمام حجت کنیم!
ما احدى را سراغ نداریم که این بلا را که تو به سر قوم و ملت خود آورده اى آورده باشد!
به خدایان (بتها) ناسزا گفته اى،
بر آئین ما عیب گرفته اى،
صاحبان مغزهاى متفکر ما را سفیه و نادان خوانده اى،
و در میان جمعیت تفرقه افکنده اى!.
اگر هدفت از این کار مال و ثروتى باشد در اختیار تو مى گذاریم، اگر طالب مقام و شخصیتى هستى به تو ریاست میدهیم،
و اگر بیمارى بر تو چیره شده (و ناراحتى روحى دارى) از اطباء براى درمان تو دعوت مى کنیم»!
پیامبر (با خونسردى آمیخته با صراحت و قاطعیت) گفت:
«هیچ یک از اینها نیست. بلکه خداوند یگانه یکتا (اللّه) مرا به عنوان رسول به نزد شما فرستاده و کتابى نیز بر من نازل کرده است».
مسئله بت پرستى تنها مسئله اى نبود که مورد توجه توده ها بود، و او با آن مبارزه کرد.
مسئله رباخوارى که اسلام تا آن حد آن را کوبیده که در سر حد جنگ با خدا (حرب من اللّه) قرار داده است از رایج ترین کارهاى مکّیان بود، و اصولا قسمت مهمى از زندگى اشراف و سرجنبانهاى مکه روى رباخوارى مى گردید بطوریکه «مکه» در آن زمان شهر رباخواران بود:
موضوع «تحقیر مقام زن» و پایمال ساختن انواع حقوق اجتماعى او، و حتى سلب حق حیات از دختران، و انواع خرافات و موهوماتى که به صورت یک بیمارى همه گیر درآمده بود، همه مسائلى بودند که مبارزه با آنها حرکت در جهت مخالف آب بود.
ولى پیامبر بى اعتنا به افکار انحرافى محیط و تمایلات اکثریت قریب به اتفاق، باتمام اینها تا سر حد پیروزى مبارزه کرد و تمام مشکلات آن را هم تحمل نمود، و نتیجه درخشانى هم گرفت.
بد نیست نمونه اى از کار مدّعیان دروغین را هم در اینجا بررسى کنیم و با یکدیگر مقایسه نمائیم.
میدانیم بهائیگرى در عصرى پیدا شد که گرایش به بى بند و بارى اخلاقى و فرار از مسئولیتهاى اجتماعى و... در آن عصر در میان قشرهائى کاملا به چشم میخورد و کاروان آن از غرب به شرق مى آمد.
بوجود آورندگان این مسلک روى فرصت طلبى خاصى که داشتند این معنى را کاملا احساس نموده، و براى جلب توجه جمعى خود را با آن تطبیق دادند و احکامى صادر کردند که نمونه آن را در زیر ملاحظه مى کنید:
1 ـ الغاى مجازاتهاى شدید مربوط به اعمال منافى عفّت و قائل شدن به یک جریمه مالى کاملا خفیف!
2 ـ لزوم گذاشتن زلف (و اگر امروز بودند حتماً به سبک هیپى ها!)
3 ـ جواز استخدام دوشیزگان براى خدمت!
4 ـ جواز رباخوارى!
5 ـ جواز استعمال ظروف طلا و نقره!
6 ـ جواز استماع انواع موسیقى!
7 ـ تبدیل نماز و روزه اسلامى به یک مراسم بسیار ساده و سبک!
8 ـ نهى شدید از دخول در سیاست!!
9 ـ نهى از نماز جماعت! (مگر در نماز اموات!)
10 ـ عدم لزوم وضو و تیمم با آن مراسم اسلامى و تبدیل آن به مراسم ساده و احیاناً مضحک مانند استفاده از ذکر مخصوصى به جاى آب! و احکام دیگرى از این قماش(132)