قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

4 ـ محتویات دعوت او

هیچ چیز جالب تر از این نیست که معارف پر دامنه اسلام که حتى مخالفان را که با نظر منفى به تعلیمات اسلام مى نگرند تحت تأثیر قرار میدهد، با تمام وسعتش در یک موضوع اصولى خلاصه میشود و آن توحید و یگانگى، و مبارزه با شرک ثنویت و تثلیث، و هر گونه تعدد و دوگانگى است.
پیامبر نخست، توحید خالق و آفریدگار را به مردم جهان عرضه کرد (اللّه) و سپس توحید معبود و «اله» را، و بشر را از قید هر پرستشى، جز پرستش خداى یگانه بازداشت.
در یکى از آیات قرآن از زبان قهرمان توحید مى گوید:
إِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنیفًا وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ (انعام ـ 79) «من به سوى آنکس روى کردم که آفریننده همه آسمانها و زمین است، توجهى خالص و بى ریا و از روى تسلیم، و من از مشرکان نیستم.»
در جاى دیگر اقوام یهود و نصارى را بر بشرپرستى مذمت مى کند: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْبابًا مِنْ دُونِ اللّهِ (توبه 31) «احبار و رهبانها را جز خدا معبودان خود قرار دادند...» و از همین راه نیز با اوهام و خرافاتى که چون زنجیرهاى سنگین دست و پاى مردم را بسته بود مبارزه کرد، و گفت هیچ چیز در سرنوشت انسان جز خدا مؤثر نیست، أَ لَیْسَ اللّهُ بِکاف عَبْدَهُ (زمر ـ 36) و او هم سرنوشت هر کس را در گرو اعمال او قرار داده است «کُلُّ امْرِى بِما کَسَبَ رَهینٌ» (طور ـ 21)
و به این ترتیب روى کلیه آداب و رسوم خرافى که همه چیز را در سرنوشت انسان از پریدن پرندگان گرفته، تا طلوع و غروب ستارگان مؤثر مى دانست، و چیزى که از آن صحبت نبود سعى و کوشش او بود. قلم بطلان کشید.
خدا را با صفاتى معرفى کرد که عقل پس از دقت و پیشرفت به آن مى رسید، با علم و قدرت بى پایان، با هستى نامحدود از تمامى جهات.
نکته جالب اینکه او اگر مى خواست مردم را به نوعى از حلول و اتحاد خدا با خود و یا هر ادعاى دیگر دعوت کند، آن چنان که سران مذاهب ساختگى کردند.(125)مسلماً مى پذیرفتند، به دلیل اینکه به هنگام وضو نمى گذاشتند، قطره اى از آب وضوى او بر زمین بیفتد و فوراً قطرات آب وضوى او را مى ربودند، آنچنان که در فتح مکه در تواریخ ضبط است (و شاید به این جهت راضى به این کار شده بود تا نفوذ خود را در میان مسلمانان در برابر دشمنان خطرناک نشان بدهد و مقاومت روحى آنها را درهم بشکند.)
اما با این همه خود را تنها یک بنده مبعوث از طرف خداوند و بشرى همچون سایر انسانها معرفى میکرد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ... (کهف ـ 110)، ما کانَ لِبَشَر أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ (آل عمران ـ 79) «هرگز روا نیست انسانى که خدا کتاب و حکم و نبوت به او داده به مردم بگوید بندگان من باشید و به جاى خداوند مرا پرستش کنید.»
حتى در نماز تنها وصفى که بدرقه نام «محمد» مى گردد همان صفت عبودیت و بندگى خداست (عبده و رسوله).
در حالى که مى دانیم یک مدّعى دروغین مایل است هر چه بیشتر مردم درباره او غلو کنند، و تا سر حد پرستش براى وى کرنش نمایند، چه اینکه و به خاطر همینها این بساط را چیده است، و اینها همه بخشى از هدف او را تشکیل میدهد، او حتى اجازه نمى داد رسوم و آداب خاضعانه خاصّى که معمول سلاطین آن عصر بود درباره او اجرا کنند با اینکه آمادگى پذیرش آن در مردم بود.
او مردم را از راه درون، از طریق توحید فطرى، و سپس از راه برون، از طریق مطالعه آیات آفاق و انفس و اسرار آفرینش (توحید نظرى) به سرعت به سوى خدا مى برد.
بقاى مواد و انرژیها و از میان نرفتن چیزى از اعمال و گفتار آدمى و بازگشت به یک زندگى در سطح کاملتر در جهان ابدى جزئى از محتویات دعوت او و تکیه گاه بسیارى از بحث هاى تربیتى و اخلاقى او بود.
او در یک جامعه فئودالیته که زندگى طبقاتى با خشونت تمام بر آن حکومت میکرد طرح یک جامعه بدون اینکه طبقات را ریخت، و در یک محیط بردگى طرح آزادى تدریجى بردگان، و تغییر مفهوم بردگى به یک مفهوم انسانى، براى همین دوران انتقالى را به مرحله اجرا درآورد.
او در محیطى که «ناسیونالیسم» در محدودترین شکل خود، یعنى شکل قبیله اى خودنمائى داشت طرح «حکومت جهانى» ریخت و امکان عملى آن را نیز با ایجاد یک حکومت نیرومند که بر تمام جهان متمدّن آن روز، سایه انداخته بود، نشان داد.
او در محیط بغض ها و کینه ها، برادرى آفرید، و در آن محیط پر هرج و مرج و مملو از جهل، امنیت و نظام و قانون و دانش به ارمغان آورد.
هر کس محتویات این دعوت را، مخصوصاً با توجه به آنچه در بستر پیدایش این قانون مى گذشت، مورد بررسى قرار دهد. نمى تواند باور کند که پیامبر اسلام یک فرد عادى، یا یک انسان نابغه و متکّى به فکر خود بوده است، و اگر بخواهیم این مقایسه را ادامه دهیم مسلماً سخن به درازا مى کشد.

5 ـ دعوت او چه اثرى در محیط گذاشت

در اینجا چندان نیازى به بحث نیست، یعنى چیزى مخفى و ناشناخته تقریباً وجود ندارد که روى آن بحث کنیم.
کیست که کمترین اطلاع از تاریخ عرب و اسلام داشته باشد و بتواند فاصله عظیمى را که در مدت 23 سال دعوت پیامبر، فاصله اى که به «طفره فلسفى» بیشتر شباهت داشت تا به «انقلاب» انکار کند.
قومى متروک و فاقد نام و نشان، ملتى که با نظر کنجکاو یک جامعه شناس ماهر هیچ گونه آمادگى براى پیشرفت چشمگیر حتى براى چندین قرن آینده در پیشانى او دیده نمى شد، چه سان مسیر تاریخ بشریت را عوض کرد، و تمدنهاى عظیم روم و ایران و مصر و بابل و سبا را با هم آمیخت و منقلب ساخت، سپس یک رنگ الهى و معنوى به آن زد و تمدنى شگرف و بى سابقه بوجود آورد، که هنوز جامعه شناسان و مورّخان در تشخیص عوامل آن سرگردانند، و علم رغم کتابهاى فراوانى که از ناحیه آنها به عنوان «تاریخ تمدن اسلام» یا عناوینى مشابه آن نوشته شده، هنوز نکات حل نشده درباره عوامل پیدایش آن فراوان است.
این انقلاب و جهش ـ یا هر چه نامش بگذاریم ـ تنها در یک قسمت و به اصطلاح یک بدنه خاص اجتماع نبود، بلکه همه جانبه بود، انقلابى در فرهنگ، در فکر، در اقتصاد در نظامات اجتماعى، در آداب و رسوم، در اخلاق و پرستش، و در همه چیز.
توضیح و شرح هر یک از اینها مسلماً نیازمند به تألیف کتاب جداگانه اى است، ولى خوشبختانه امروز کتابهائى از دانشمندان اسلامى یا غربى در دست داریم که بسیارى از حقایق را در این زمینه روشن مى سازد.

6 ـ وسایل پیش برد هدف او

استفاده از اصل «الغایات تبرر الوسائط»: «اهداف، استفاده از هر گونه وسیله را تجویز مى کنند»! و یا اصل «آنچه به پیروزى انقلاب (پرولتاریا) کمک کند همان اخلاق است» با توجه به وسعت مفهوم کلمه «آنچه»، و یا اصولى که «ماکیاولى» مبتکر آن بود در دنیاى گذشته و امروز کم نبوده و نیست.
پیامبران راستین و دروغین را غالباً بر سر همین دوراهیها مى توان شناخت و دسته بندى نمود.
آنانکه براى نیل به اهداف و پیش برد مقاصد خویش هیچ گونه قید و شرطى را به رسمیت نمى شناسد، و استفاده از هر نوع وسیله اى را اعم از اینکه مشروع و خردپسند باشد یا نه، مباح مى شمرند، آنانکه مفاهیمى همچون عدالت، راستى، امانت آزادى و... را تا آنجا میخواهند که به اهدافشان تحقق بخشد و به هنگامى که هدف در جهت مخالف قرار گرفت با همه وداع مى گویند مسلماً درزمره پیامبران دروغین هستند.
«پیامبران راستین» هیچگاه چنین نیستند آنها یک سلسله اصول اساسى را که به آن پاى بندند و ایمان دارند و طرح ریزى کرده اند، در جنگ و صلح، در خشم و آرامش; در سختیها و آسانیها، محترم مى شمارند و هرگز از آنها عدول نمى کنند.
هیچگاه در مواقع خطر و احتمال شکست متوسّل به امور غیر انسانى و غیر منطقى نمى شوند و به هنگام پیروزى اصول عدالت را درباره دشمن فراموش نمى کنند.
این دستور آسمانى پس از پیروزى محمد (ص) بر نیرومندترین پایگاههاى دشمن یعنى مکه نازل گردید: وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَ آنُ قَوْم أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا (مائده ـ 2): «دشمنى با مردمى که شما را از زیارت مسجدالحرام بازداشتند نباید موجب تعدى و تجاوز گردد».
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَ آنُ قَوْم عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (مائده ـ 8): «اى، مؤمنان براى خدا قیام کنید و بعدل و دادگواهى دهید و دشمنى ها و کینه ها هرگز مانع اجراى عدال شما نگردد، عدالت کنید که به پرهیزکارى نزدیکتر است، و پرهیزگار باشید خدا به اعمال شما آگاه است».
جالب توجه اینکه این دو آیه از سوره مائده است، و سوره مائده طبق نقل مفسران آخرین سوره اى است که بر پیامبر نازل گردید، یعنى در هنگامى که مسلمانان در اوج قدرت و پیروزى بودند و تمام موانع را از سر راه خود برداشته بودند، و بنابراین امکان هر گونه تصفیه حساب و انتقامى از دشمنان خونخوار و سنگدل براى آنان ممکن بود، با این حال چنین دستوراتى را مربوط به عدل و داد دریافت داشتند.
داستانى را که آیه نخست به آن اشاره مى کند مربوط به سال «حدیبیه» است که دشمن مانع از این شد که مسلمانان مراسم زیارت خانه خدا را انجام دهند، یعنى مربوط به چندین سال قبل از نزول آیه.
با این حال آنها مأمور به اجراى عدالت و تسلّط بر اعصاب خود و عدم پیروى از هواپرستیهاى عدالت کش شدند، و تاریخ مى گوید این مأموریت را هم خوب اجرا نمودند.
به هنگامى که ارتش اسلام آماده براى شرکت در یکى از میدانهاى جهاد مى شدند پیامبر، فرماندهان لشکر و سربازان را به این جمله ها به وظائف خویش آشنا مى ساخت:
«... بروید به نام خدا، از او استمداد جوئید و براى او طبق آئین پیامبر جهاد کنید.»
اى مردم! هیچگاه گرد مکر و فریب نگردید و در غنایم خیانت ننمائید.
کشتگان دشمن را مورد هتک قرار ندهید و چشم و گوش و دیگر اعضاى آنها را ـ آنسان که در جاهلیت معمول بود ـ قطع نکنید.
پیرمردان و پیرزنان و کودکان را به قتل نرسانید و متعرّض رهبانان که در غارها و دیرها ساکنند نشوید.
هرگز درختان را از ریشه نزنید مگر اینکه مجبور شوید.
نخلستان را مسوزانید و در آب غرق نکنید.
درختان میوه را قطع ننمائید و زراعتها را به آتش نکشید...
حیوانات حلال گوشت را جز براى قُوت خود از بین نبرید.
هرگز آبهاى دشمن را با زهر آلوده نسازید.
و از حیله (و شبیخون زدن) بپرهیزید».
همانطور که مشاهده مى شود استفاده از هر وسیله غیر انسانى را حتى در برابر خونخوارترین دشمنان ممنوع ساخته است، نه اجازه خرابکارى میدهد، نه استفاده از طریق ناجوانمردى، و نه متعرض افراد بى دفاع شدن.
«سن هیلر» که از مورخان مشهور معاصر است مى گوید: «پیامبر اسلام از حیث عقل و فهم و خداپرستى و رحم و انصاف بر تمام معاصران خود تفوق و برترى داشت، و حکومتى که او بوجود آورد بر اساس فضایل انسانى خود استوار ساخته بود»(126)
شاگرد بزرگ مکتب پیامبر على (ع) به هنگام دادن دستورات جنگى به جنگجویان صفین نیز چنین مى گوید:
لاتُقاتلوهم حَتّى یُبْدِئُوکُمْ... فَاذا کَانَتْ الهَزِیِمَةُ بِاِذنِ اللّهِ فَلاتَقْتُلوا مُدَبراً وَ لا تُصِبُوا مُعَوراً و لا تَجَهَّزوا عَلى جَریح وَ لا تَهَیَّجُوا النِساءَ بِاذَى وَ اِنْ شَتَمْنَ اَعْراَضکم وَ سَبَبْنَ اُمَرائَکُم(127)
: «شما هرگز به جنگ دست نزنید تا دشمن شروع کند (و شما به عنوان دفاع دست به اسلحه ببرید)... هنگامیکه به فرمان الهى سپاه دشمن رو به هزیمت نهاد، فراریان را نکشید، و افرادى که تسلیم شدند به قتل نرسانید، متعرّض مجروحان نشوید و از آنها انتقام نگیرید.
هرگز زنان را آزار نکنید اگر چه به شما بد و ناسزا گویند، و به اُمرا و پیشوایانتان دشنام دهند.»
در داستان فتح مکه میخوانیم هنگامیکه یکى از فرماندهان سپاه اسلام شعارى داد که نشانه آمادگى براى انتقام بود و گفت: الیوم یومَ المَلْحَمةِ، الیَومُ تُستحَلُ الحرمةُ، الیوم أَذَلَّ اللّهُ قریشاً: امروز روز جنگ و خونریزى و انتقام است، امروز شخصیتها و احترامات پایمال مى گردد، امروز خداوند قریش را خوار کرده است».
فوراً پیامبر دستور برکنارى او را صادر کرد و فرمود به جاى آن شعار چنین شعار دهند: اَلْیَومُ یَوْمُ المَرْحَمَه... الَیومُ اَعَزَ اللّه قُرَیشا: «امروز روز عفو و گذشت و بخشش است، امروز روز عزّت و سربلندى قریش است».
اجتناب و پرهیز او از وسائل غیر انسانى و نادرست به اندازه اى بود که حتى اگر مقدمات آن از طرف دیگران نیز فراهم شده بود، آن را برهم مى زد، هر چند به سود او بود، و مردم را به واقعیات آشنا مى ساخت.
مثلا هنگامى که «ابراهیم» فرزند پیامبر در زمان حیات او بدرود زندگى گفت و هم زمان آن آفتاب گرفت، و مردم این را معجزه اى براى پیامبر تلقى کردند و گفتند: گرفتن آفتاب به خاطر مرگ فرزند پیامبر بوده، فوراً به منبر رفت و فرمود:
«اَیُّها النّاسُ! اِنَّ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ آیتانِ مِنْ آیاتِ اللّهِ یَجْرِیانِ بِاَمِرِهِ مُطِیعانِ لَهُ، لا یَنْکَسِفانِ لِمِوُتِ اَحَد وَ لالِحَیاتِهِ، فَاذِا انکَسَفا اَو اَحَدُهُما صلواثمَّ نَزَلَ مِنَ المِنْبَرِ فَصَلّى بِالناس الکُسوف فَلَمّا سَلَّمَ، قالَ یا عَلى قُمْ فَجَهِزْ ابِنْىِ!»(128)
: «اى مردم آفتاب و ماه دو نشانه از نشانه هاى خداوندند، به فرمان او حرکت مى کنند و مطیع امر او هستند، نه براى مرگ کسى تاریک میشوند و نه براى زندگى کسى، هنگامیکه کسوف و خسوف روى دهد نماز بخوانید (و به یاد خدائى بیفتید که اینها همه مخلوق او و سر بر فرمان وى هستند، نه همچون آفتاب و ماه پرستان که این دو را مى پرستیدند).
سپس از منبر پایین آمد و فرمود: على، برخیز و مقدّمات دفن فرزندم را فراهم کن».
از عبارت اخیر استفاده میشود که پیامبر پیش از اقدام به تجهیز و دفن فرزند، زمزمه ارتباط «کسوف» با «مرگ فرزند» را از مردم شنید، براى اینکه این فکر نادرست را در نطفه خفه کند به منبر برآمد و آن جمله هاى تاریخى را گفت.
مطمئناً اگر او دعوى نبوت را وسیله اى براى مقاصد شخصى قرار داده بود نه تنها نباید با این طرز فکر مبارزه کند بلکه باید از آن حداکثر استفاده را به سود خویش بنماید.