قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

کودکان وحشى

شاهد گویاى این سخن وضع کودکانى است که به عللى از اجتماعات بشرى دور افتاده و دوران کودکى را در یک محیط غیر انسانى ـ مانند محیط حیوانات جنگل ـ پرورش یافته اند.
در تاریخ، امثال این کودکان مکرر دیده شده اند، و مخصوصاً بعضى از آنها پس از بازگشت به اجتماعات انسانى مدتها تحت مطالعه دانشمندان قرار گرفته اند.
این کودکان نه تنها نمى توانستند حرف بزنند و مفاهیم عالى زندگى را درک کنند، بلکه از درک عواطف ساده بشرى هم اثرى در آنها دیده نمى شد و رفتارى درست همچون رفتار جانوران وحشى جنگل داشتند.
براى نمونه:
یکى از روانشناسان مینویسد:
در سال 1920 یک نفر هندى بنام دکتر سینک Singh دو دختر بچه دو ساله و هشت ساله را درون غارى پیش یک گرگ پیدا کرد و با خود به شهر آورد، دختر کوچکتر به زودى مرد. اما دختر بزرگتر سالها بعد از آن به زندگى ادامه داد.
دکتر سینک احوال و حرکات او را تحت مراقبت قرار داد و در دفترى یادداشت میکرد:
«او به روى دستها و زانوان و پاهایش راه میرفت آب و سایر مشروبات را با زبان لیس میزد، و گوشت را مى بایست جلوى او روى زمین بیندازند تا بتواند آن را ببلعد! اگر هنگام غذا کسى به او نزدیک مى شد غرش میکرد و شبها نیز زوزه میکشید.
کمالا (همان دختر وحشى) در تاریکى به خوبى اشیاء را میدید از روشنائى هاى زیاد میترسید و همچنین اجازه نمیداد تنش را بشویند و لباس هایش را با چنگال پاره میکرد و دور میریخت!.
هنگام خواب رو به دیوار و به حال «چمباتمه» مى خوابید. شبها را بیدار میماند و روزها را به استراحت مى پرداخت دو سال طول کشید تا «کمالا» توانست سرپا به ایستد و «شش سال» طول کشید تا راه رفتن صحیح را یاد گرفت. البته پس از آن هم هر وقت هوس دویدن بسرش مى افتاد باز هم چهار دست و پا میدوید، در مدت شش سال فقط چهل و پنج کلمه حرف زدن آموخت! اما آب خوردن با لیوان و غذا خوردن در ظرف را خیلى زودتر فراگرفت(114).
و از اینجا به نقش اجتماع در تربیت انسان پى مى بریم که حتى اگر انسان در یک نسل از اجتماع جدا گردد به چه صورتى درمى آید.
تمام زمینه هاى ترقى و پیشرفت، اکتشافات و اختراعات، این همه کتاب و کتابخانه و ذخائر علمى همه مولود تراکم افکار، که آنهم به نوبه خود مولود اجتماع است. حق این است که هرچه درباره نقش اجتماع در ترقى و تکامل انسان و پیشرفت او در جنبه هاى مختلف بیشتر مطالعه کنیم به اهمیت آن آگاه تر مى گردیم.

2 ـ اگر قانونى وجود نداشت...

قانون مانند خون در عروق اجتماع است، و به این ترتیب باید با صراحت گفت: اگر قانونى وجود نداشت اجتماعى هم نبود، زیرا تفسیر اجتماع به معنى لغوى یعنى جمع شدن گرد هم، در این مباحث کاملا نادرست است، اجتماع مفهوم بالاترى را دربر دارد، و آن همکارى و همگامى و همفکرى عدّه اى در پیش برد هدفهاى مشترک انسانى است.
روى این حساب اگر دو نفر گرد هم آیند و چنین همکارى را آغاز نمایند اجتماعى را تشکیل داده اند، ولى اگر میلیونها نفر در یک محل جمع باشد. و همگامى و همکارى نداشته باشند اجتماعى وجود نخواهد داشت. این از یک سو.
از سوى دیگر براى ادامه همکارى دو یا چند نفر باید وظائف و تعهدات هر یک مشخص باشد، و سر باز زدن از آن وظائف و تعهّدات یا تجاوز از آن مرزها باید با عکس العمل اجتماعى مواجه گردد تا ایجاد ضمانت اجرائى براى آنها کند.
اصولا همکارى بدون «تعهّد» مفهومى ندارد و «تعهّد» سرچشمه انواع قوانین است.
این اشتباه است که ما وظیفه قانون را منحصر به جلوگیرى از تصادمها، و تضاد منافع، و تجاوز به یکدیگر و کشمکشها بدانیم، اگر چه تشریع قسمتى از قوانین به همین منظور است.
بلکه قوانین قبل از این موضوع، وظیفه دار استحکام روابط اجتماعى و ایجاد اعتماد متقابل در برابر تعهّدات، و تأمین آزادى لازم براى پرورش استعدادهاى نهفته، و متمرکز ساختن و بسیج نیروهاى افراد در یک جهت معین، و بالاخره رسانیدن اجتماع به تکاملهائى ممکن است.
بسیارى از قوانین اقتصادى، فرهنگى و... به همین منظور تشریع مى گردد.
از این بیان فشرده و کوتاه نقش قانون در حیات اجتماع اجمالا روشن میشود.

3 ـ بهترین قانونها...

از آنچه درباره علت نیاز زندگى اجتماعى بشر به قانون گفتیم پاسخ این سؤال که «بهترین قانونها باید واجد چه شرایطى باشد» معلوم مى گردد، زیرا از میان تمام قوانین، آن قانون شایسته تر است که بهتر بتواند آن نیاز اصلى را تأمین کند یعنى:
1 ـ نیروهاى پراکنده را در سایه یک عامل وحدت نیرومند جمع آورى نموده، در مسیر صحیحى به کار گمارد.
2 ـ وسایل پرورش استعدادهاى نهفته افراد را فراهم سازد.
3 ـ آزادى را به معنى واقعى تأمین نماید تا در سایه آن بتوانند از آن وسائل استفاده کنند.
4 ـ حقوق افراد را بهتر حفظ کند، و از تصادمها و تجاوزها بهتر جلوگیرى نماید.
5 ـ روح اعتماد و اطمینان را از طریق انتخاب یک سیستم ضمانت اجرائى صحیح گسترش دهد.
به عکس آنچه بعضى تصور مى کنند یک قانون خوب آن نیست که قوانین جزائى وسیع و گسترده، با یک دستگاه وسیع قضائى، و مأموران و زندانهاى زیاد، با خود یدک بکشد، بلکه این کار نشانه ضعف و ناتوانى و نارسائى قوانین است، و نشانه این است که اجتماع نتوانسته است آنها را هضم کند، اینگونه تشکیلات در حقیقت بسان دملهائى هستند که بر اثر تزریق داروهاى غیر قابل جذب در زیر جلد بوجود مى آیند!
این دملها مسلماً «نشتر» لازم دارد، ولى اگر دارو قابل جذب بود نیازى به نشتر (جز در موارد استثنائى) نخواهد داشت، زیرا اصولا دملى وجود نداشت.
اکنون به بررسى قوانینى که در قرآن تشریع شده بازمى گردیم.