قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

3 ـ ادعاى الوهیت و حلول

در انجیل یوحنا باب دهم جمله هائى دیده میشود که دلالت بر این دارد که عیسى مدّعى فرزندى خدا والوهیت شده است، در حالى که دامن انبیاى الهى از این نسبت منزّه است، به جمله هاى زیر دقت کنید:
«و یهودیان سنگها را باز برداشتند تا او را سنگسار کنند، عیسى به آنها جواب داد که من بسیار کارهاى خوب را از جانب پدر خود به شما نموده ام. به جهت کدام از آنهاست که شما مرا سنگسار مى کنید. یهودیان به او جواب داده، گفتند: براى کار خوب تو را سنگسار نمى کنیم، بلکه به جهت کفر، و به جهت اینکه تو انسان هستى و خود را «خدا» مى گردانى!. عیسى به آنها جواب داد آیا در آئین شما نگارش نیافته است که من گفتم شما خداها هستید؟. پس چون آنها را که کلام خدا نزد آنها آمد خداها گفت و کتاب قابل نقصان نیست. آیا شما به آن کس که پدر او را منزّه کرد و به جهان فرستاده مى گوئید که تو کفر میگوئى؟ از آنجا که گفتم من پسر خدا هستم. اگر من کارهاى پدر خود را به جا نمى آرم مرا باور مکنید(108) و اگر به جا آرم هر چند که مرا باور نکنید کارهاى مرا باور کنید تا شما بدانید و باور کنید که پدر در من است و من در وى!.(109) از این عبارات چنین برمى آید که:
1 ـ مسیح عبارتى گفته بوده که مضمونش این بوده: «من خدا هستم»، این سخن بر یهودیان گران آمد، و حکم به تکفیر او کردند، او سپس از خود دفاع نمود که من به شما هم گفته ام شما نیز خداها هستید، زیرا هر کس کتاب خدا بر او نازل گردد مى توان به او «خدا» گفت.
اولا ـ چه لزومى دارد که کسى خود را خدا بخواند تا نیاز به چنین دفاعى داشته باشد. ثانیاً چرا به کسى که کتاب خدا بر وى نازل شده خدا یا خدایان اطلاق کنیم؟
2 ـ در جمله دیگر میگوید: «من پسر خدا هستم»، ممکن است توجیهاتى براى این جمله عنوان کرد، ولى جالب این است که دانشمندان مسیحى تصریح میکنند «پسر» در اینجا و مانند آن «پسر مجازى» نیست بلکه پسر به معنى واقعى است (توضیح این سخن و نقاط ضعف آن را در بحث تثلیث در مباحث بررسى مسیحیت کنونى ذکر کرده ایم(110)).
3 ـ در جمله آخر مى گوید: «پدر در من است و من در او» آغاز این جمله بمعنى «حلول» خدا در مسیح، و آخر جمله «اتحاد» او را با مسیح میرساند و حلول و اتحاد خداوند در هر چیز، و با هر چیز، دیگر با اصل توحید مخالفت صریح دارد.
4 ـ در این عبارت تصریح شده که من (عیسى) اعمال پدر را انجام میدهم، در حالى که میدانیم معجزاتى که بوسیله پیامبران ابراز میشود در واقع اعمال استقلالى آنها نیست، و در حقیقت کار خداست که به دست آنها آشکار میگردد، و میان این دو تفاوت بسیار است.
اکنون منطق قرآن را در این باره و هم درباره حضرت مسیح (ع) توجه کنید:
قرآن میگوید: (وَ إِذْ قالَ اللّهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقِّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لا أَعْلَمُ ما فی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ ـ ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهیدًا ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى کُلِّ شَیْء شَهیدٌ). (مائده ـ 116 و 117).
بخاطر بیاور «هنگامیکه خداوند به عیسى مى گوید: آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را ـ غیر از خدا ـ معبود خود قرار دهید؟! عیسى عرض میکند: خداوندا منزهى من هرگز حق ندارم آنچه شایسته من نیست بگویم، اگر چنین گفته بودم تو میدانستى، آنچه در درون جان من است، میدانى و من آنچه در ذات تو است نمیدانم و تو داناى غیوب و نهانها هستى، من بآنها جز آنچه به من امر فرمودى نگفتم، گفتم (تنها) خدا را بپرستید که پروردگار من و شماست، و تا زمانى که در میان آنها بودم گواه حال ایشان بودم (که از مسیر توحید و یگانگى منحرف نگردند) و هنگامیکه مرا بازگرفتى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چیز گواه هستى»
و در مورد معجزات عیسى مى گوید: (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنی وَ تُبْرِىُ اْلأَکْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ بِإِذْنی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنی) (مائده ـ 110)
«این تعمتهاى مرا بیاد آور... هنگامیکه بفرمان من از گل چیزى بشکل پرنده میساختى و در آن میدمیدى و بفرمان من پرنده زنده اى میشد و نابینایان و مبتلایان به برص را بفرمان من شفا میدادى و مردگان را بفرمان من (از جهان اموات) خارج میساختى...»
این بود یک مقایسه اجمالى در میان تواریخ قرآن و عهدین.

تنها کتاب آسمانى موجود در جهان

در پایان این بحث ذکر یک نکته لازم به نظر میرسد و آن اینکه:
شاید براى افرادى که مطالعه چندانى در کتب عهدین ندارند تعجب آور باشد اگر بگوئیم هیچ مسیحى و یهودى در جهان ادعا نمیکند این کتابهاى تورات و اناجیل کنونى کتب آسمانى هستند که از طریق وحى بر قلب پیامبرانى همچون «موسى» و «عیسى» نازل شده باشد، بلکه آنها عموماً معترفند که این کتابها همگى بعد از این دو پیامبر بزرگ بوسیله پیروان آنها (اعم از شاگردان و غیر شاگردان) نگاشته شده، منتها چون نویسندگان آنها از پیشوایان مذهبى و به اصطلاح از قدیسین و احیاناً از شاگردان این دو پیامبر بوده اند کتابهاى آنها به عنوان «کتب مقدسه» که حاوى قسمتى از تعلیمات آنهاست شناخته شده، نه کتب آسمانى.
بنابراین بحث از اینکه کتابهاى مزبور عین وحى آسمانى است که بر قلب این دو پیامبر نازل گردیده، اصولاً در میان آنها مطرح نیست، و به این ترتیب افرادى که از روى عدم اطلاع نام کتاب آسمانى بر آنها میگذارند بسیار از حقیقت دورند و گفتار آنها نه با تواریخ یهود و مسیحیت سازش دارد و نه با محتویات این کتابها.
براى روشن شدن این حقیقت اجازه دهید یک بررسى کوتاه و اجمالى درباره محتویات این کتب مقدسه بنمائیم:
عهد قدیم یا Old Testament شامل 39 کتاب و رساله است پنج قسمت اول آن که مهمترین آنهاست «اسفار پنجگانه تورات» نامیده مى شود.
محتویات این پنج کتاب شرحى درباره چگونگى آفرینش انسان و جانداران دیگر، و سپس بیوگرافى و تاریخچه اى از زندگى پیامبران بزرگ و شرح تاریخ زندگى موسى (البته بطور مشروحتر) میباشد، حتى چگونگى مرگ و دفن و قبر آن حضرت نیز در آن ثبت است(111)!
کتابها و رساله هاى سى و چهارگانه دیگر نیز همگى شرح حال پیامبران، و تاریخ ملوک و پادشاهانى است که پس از موسى روى کار آمدند و قسمتى از سرودهاى مذهبى و مناجاتها و موعظه هاى پیامبران بعد از موسى است.
عهد جدید یا New Testament عبارت از 27 کتاب و رساله است که قسمت عمده آن یعنى چهار کتاب اول «اناجیل اربعه» نام دارد که دو کتاب آن بوسیله شاگردان مسیح نگاشته شده (انجیل متى و انجیل یوحنا) و دو کتاب دیگر بوسیله شاگرد شاگردان (انجیل لوقا و انجیل مرقس) و هر چهار انجیل به اتفاق همه مورخان مسیحى سالها پس از مسیح نوشته شده است.
محتویات این اناجیل نیز یک شرح حال ساده، و نسبتاً مفصل از، شخص مسیح (ع) از هنگام ولادت تا هنگام مرگ (به عقیده آنان) و حوادث بعد از مرگ و دفن و زنده شدن و صعود به آسمان است(112)
از بیست و سه رساله دیگر، 21 رساله آن متن نامه هائى است که بوسیله حواریان مسیح (مانند پطرس و یوحنا) و غیر حواریان (مانند پولس) تنظیم و براى نقاط مختلف به عنوان تبلیغ آئین مسیح ارسال گردیده است.
به این ترتیب: 14 نامه از پولس و 3 نامه از یوحنا و 2 نامه از پطرس یک نامه از یعقوب و یک نامه هم از یهودا، دو رساله دیگر یکى خوابنامه اى است از یوحنا به نام «مکاشفات یوحنا» و دیگرى رساله اى است به نام «اعمال رسولان» و چنانکه از نامش پیدا است محتوى شرح فعالیتهاى تبلیغاتى شاگردان مسیح و بعضى دیگر از پیروان او میباشد.
با توجه به توضیح و بررسى کوتاهى که در بالا از چگونگى پیدایش کتب مقدسه یهود و نصارى، و محتویات آنها، به عمل آمد به خوبى روشن میشود که: اولا این کتب بهیچوجه کتاب آسمانى و مطالبى که از طریق وحى دریافت شده باشند، نیستند و این کتب از کتابهائى که بر حضرت مسیح و موسى نازل شده است کاملا جدا است و از آن دو کتاب فعلا اثرى در دست نیست.
ثانیاً این کتب به کتابهاى تاریخى (منتها تاریخ مذهبى) از هر چیز شبیه تر است، و در جهت تاریخى نیز بیشتر جنبه وقایع نگارى دارد، نه تحلیلى، بنابراین امتیاز کتاب آسمانى بودن منحصراً مربوطه به (قرآن) است زیرا:
1 ـ لحن قرآن در همه آیات آن لحن وحى و خطاب به پیامبر (ص) است و ضمیر «ما» و «من» که به ذات خداوند برمیگردد تکیه گاه بسیارى از آیات آن مى باشد.
2 ـ بسیارى از آیات قرآن با جمله «قل» (بگو) خطاب به پیغمبر اسلام شروع میشود که براى حفظ اصالت این کتاب آسمانى خود این جمله نیز در متن قرآن گنجانیده شده است.
3 ـ شأن نزول بیشتر آیات، و اینکه هر کدام در چه واقعه اى از طرف خدا نازل گردیده ثبت و ضبط شده است، و به این ترتیب باید گفت:
فعلا تنها کتاب آسمانى در روى زمین (قرآن) مجید است.
این بود بحث ما درباره اعجاز قرآن از جنبه تاریخى.

اعجاز قرآن از نظر وضع قوانین