قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

3 ـ آیا سلیمان بتخانه مى سازد؟!

در قرآن مجید سرگذشت سلیمان ـ به عنوان یک پیامبر و زمامدار بزرگ ـ در سوره هاى مختلف از جمله سوره هاى «البقره، نساء، انبیاء، نمل، سبأ، و ص» آمده است، از جمله در سوره (ص) او را به عنوان یک بنده خوب و متوجه درگاه خداوند معرفى نموده: وَ وَهَبْنا لِداوُودَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ (سوره ص ـ آیه 30)
قرآن نه تنها نسبت بت پرستى و بت سازى به او نمیدهد، بلکه سراسر زندگى او را از هر گونه آلودگى به شرک و گناه پاک و منزّه مى شمرد.
ولى هنگامیکه به عهد قدیم (تورات و کتب وابسته به آن) مراجعه میکنیم تاریخ زندگى این مرد بزرگ الهى را آمیخته به خرافاتى مى بینیم که قلم از شرح آن شرم دارد، ولى از نظر تحقیق «واقعیتها» باید آن را به دقت مورد بررسى قرار دهیم:
در کتاب اول ملوک و پادشاهان ـ چنین میخوانیم:
و سلیمان ملک سواى دختر فرعون زنان بیگانه بسیارى را از «موآبیان» و «عمونیان» و «ادومیان» و «صیدونیان» و «حتیان» دوست میداشت. از امتهائى که خداوند بنى اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان درنیائید (و ازدواج نکنید) و ایشان به شما درنیایند که قلب ایشان شما را به خدایان خودشان مایل خواهند گردانید، و سلیمان از راه محبت به ایشان ملصق شد.
و او را هفتصد زن بانویه (عقدى) و سیصد متعه (موقت) بود و ایشان قلبش را برگردانیدند!. و واقع شد وقت پیرى سلیمان که زنهایش قلبش را به سمت خدایان غریب برگردانیدند و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدایش کامل نبود! و سلیمان در عقب «عشتروت» خداى صیدونیان، و «ملکوم» مکروه عمونیان (بت عمونیان) رفت، و سلیمان در نظر خداوند بدى کرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماماً نرفت!
آنگاه سلیمان مقام بلندى را به کوهى که روبروى «اورشلیم» است بخصوص «کموش» مکروه موابیان (بت طایفه موابیان) و بخصوص «مولک» مکروه پسران عمون بنا کرد. پس خداوند به سلیمان غضبناک شد به سبب اینکه قلبش از خداوند خداى اسرائیل که وى را دو مرتبه مرئى شد برگردید... و خداوند به سلیمان گفت چونکه این عمل از تو صادر شد و عهد مرا و فرائضى که به تو امر فرمودم نگاه نداشتى البته مملکت تو را از دست تو خواهم گرفت و به بنده ات خواهم داد. نهایت به ایام تو این را نخواهم کرد به سبب پدرت داود و از دست پسرت آن را خواهم گرفت... نهایت تمامى مملکت را از دست او (سلیمان) نخواهم گرفت بلکه به پاس خاطر بنده من داود که برگزیدم به جهت اینکه اوامر و فرائض مرا نگاهداشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود...»(98)
از مجموع این داستان دروغین تورات چنین برمى آید:
1 ـ سلیمان علاقه زیادى به زنان طوایف بت پرست داشت و برخلاف دستور خدا عدّه زیادى از آنان را گرفت، و کم کم به مذهب آنها تمایل پیدا کرد، و با اینکه شخص «زن ندیمه اى» هم نبود بلکه 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! علاقه شدید او به زنها او را از راه خدا بیرون برد!
2 ـ سلیمان صریحاً دستور ساختن بتخانه داد و روى کوهى که در برابر «اورشلیم» آن مرکز مقدس اسرائیل قرار داشت بتکده اى براى بت کموش ـ بت معروف طایفه موابیان، و بت مولک ـ بت مخصوص طایفه بنى عمون بنا کرد، و به
بت «عشتروت» بت صیدونیان نیز علاقه خاصى پیدا نمود، و همه اینها در سر پیرى واقع شد!
3 ـ خداوند به خاطر این انحراف و گناه بزرگ مجازاتى براى او قائل شد و آن مجازات این بود که کشور او را از دستش بگیرد، ولى نه از دست خودش بلکه از دست فرزندش «رحبعام»! و به او مهلت خواهد داد هر چه میخواهد سلطنت کند، این هم به خاطر بنده خاص خدا داود پدر سلیمان بود، همان بنده خاص خدا که طبق تصریح تورات مرتکب قتل نفس و زناى محصنه و تصاحب زن افسر رشید و خدمتگذار خود گردیده بود!!
آیا این تهمتهاى ناروا را کسى میتواند به ساحت مقدّس مردى مانند سلیمان نسبت دهد؟
اگر ما سلیمان را ـ همانطور که قرآن میگوید ـ پیامبر بدانیم که وضع روشن است، و اگر هم او را در ردیف پادشاهان بنى اسرائیل بدانیم باز چنین نسبتهائى ممکن نیست درباره او صادق باشد.
چه اینکه اگر او را پیامبر ندانیم مسلماً تالى تلو پیامبر بوده، زیرا دو کتاب از کتب عهد قدیم یکى به نام «مواعظ سلیمان ـ یا ـ حکمتهاى سلیمان» و دیگرى بنام «سرود سلیمان» از گفته هاى این مرد بزرگ الهى است.
به علاوه در فصل سوم از کتاب اول تاریخ ملوک تورات (جمله هاى 5 تا به آخر) صریحاً مى گوید که «خداوند در خواب شبانه بر سلیمان تجلّى کرد و به او خطاب نمود آنچه میخواهى از من بطلب، سلیمان چون جوان بود و کم تجربه از خداوند طلب حکمت نمود، خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او حکمت و فهم داد، و گفت حکمت و فهمى به تو دادم که نه پیش از تو و نه بعد از تو به کسى نداده ام».
کسى که در جوانى چنین علم و حکمت بى نظیرى از خدا مى گیرد کدام عقل مى پذیرد در پیرى و پختگى آنهم به خاطر زنانش دست به ساختن بتخانه بزند؟!
مسلماً این افسانه هاى دروغین ساخته هاى مغزهاى ناتوانى بوده، و متأسفانه افراد نادان آنها را بعداً در ردیف کتب آسمانى قرار داده اند، و این سخنان «نامقدس» به عنوان «کتاب مقدس» شمرده شده است.
ولى آیا در تواریخ قرآن هیچیک از این نسبتهاى ناروا دیده مى شود؟ دقت و بررسى مى گوید: نه.

4 ـ داستان عجیب تقلّب در نبوت

از همه زننده تر و عجیب تر داستان پیامبرى یعقوب (اسرائیل) است، مطالعه همین یک داستان در کتب عهد قدیم شاید براى آشنا ساختن ما به محتویات این کتب و پایه فکر نویسندگان آنها کافى باشد، تقاضا میکنم با بى نظرى کامل این جریان را مورد بررسى قرار دهید:
نخست ببینیم قرآن درباره یعقوب چه میگوید؟ قرآن در سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، انعام، انبیاء، هود، یوسف، ص، عنکبوت و مریم اشاراتى به سرگذشت یعقوب کرده، و در همه جا از او به احترام نام برده است، و کوچکترین مطلب زننده اى در تاریخ زندگى این پیامبر بزرگ ذکر نکرده است، از جمله در سوره انبیاء میفرماید: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَّ (انبیاء ـ 72 و 73): «ما به ابراهیم اسحاق را بخشیدیم، و یعقوب را نیز (بدون اینکه درخواست کند) باو بخشیدیم و همه را شایسته (براى نبوت) قرار دادیم، و آنها را پیشوایانى که بفرمان ما (مردم را) هدایت میکنند، نمودیم، ما به آنها کارهاى نیک و برپا داشتن نماز، و پرداختن زکوة الهام نمودیم، و آنها بندگان عبادت کننده ما بودند».
در سوره (ص) نیز میگوید:وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی اْلأَیْدی وَ اْلأَبْصارِ ـ إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِکْرَى الدّارِ ـ وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ اْلأَخْیارِ (سوره ص ـ 45 ـ 47): «و به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را، قدرت و بصریت. ـ ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص، گرداندیم ،همان یادآورى سراى آخرت بود. ـ و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکان بودند».
قضاوت قرآن درباره او و سایر انبیاء الهى غالباً از همین قبیل است.
اکنون به تورات برمیگردیم و شرح ماجراى شگفت انگیزى را که درباره یعقوب نقل میکند، مى شنویم:
در فصل بیست و هفتم از سفر تکوین (پیدایش) چنین میخوانیم:
«و واقع شد هنگامى که اسحاق پیر شد که چشمانش از دیدن تار شد و پسر بزرگ خود عیسو را خوانده، وى را گفت که اى پسرم! و او دیگر گفت که اینک حاضرم. و گفت که اینک پیر شدم و به روز وفات خود عارف نیستم. پس حال اسلحه خود یعنى ترکش و کمان خود را بگیر و به صحرا رفته از براى من شکارى صید کن. و براى من چنانکه میل دارم طعامى ترتیب داده به من بیاور تا آنکه بخورم و جانم پیش از وفاتم ترا برکت دهد.
و «ربقاه»(99) آنچه که اسحاق به پسرش عیسو گفت شنید، پس عیسو به صحرا رفت تا آنکه شکار صید کرده (به پدرش) بیاورد. و ربقاه به پسر خود یعقوب متکلم شده، گفت اینک پدر تو را شنیدم که با برادرت عیسو به دین مضمون گفت که از برایم صیدى آورده طعامى ترتیب نما تا بخورم و پیش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خیر نمایم. پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى که تو را مى فرمایم.
حال به گله برو و از برایم دو بزغاله خوبى از آن بیاور تا از آنها براى پدرت به نحوى که میل دارد طعامى ترتیب نمایم. و تو از براى پدرت ببر تا آنکه بخورد و پیش از وفاتش تو را برکت دهد. و یعقوب به مادرش ربقاه گفت که اینک برادرم عیسو مرد مودارى است و من مرد ساده هستم. احتمال دارد که پدرم مرا مس نماید و من در نظرش مثل فریبنده باشم و بر خود به جاى برکت لعنت بیاورم!...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عیسو را به خانه نزدش بود گرفت و به پسر کوچکش یعقوب پوشانید و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى که ترتیب داده بود به دست پسر خود یعقوب داد. و او به نزد پدر خود رفته گفت اى پدرم! و او در جواب گفت که اینک حاضرم اى پسرم تو کیستى؟. و یعقوب در جواب به پدر خود گفت که من اول زاده تو عیسو هستم بطوریکه مرا امر فرمودى کردم، تمنّااینکه برخاسته بنشینى و از صید من بخورى تا آنکه جانت مرا دعاى خیر نماید.
و اسحاق به پسر خود گفت که اى پسرم از کجاست که به این زودى یافتى و او گفت از اینکه خداى تو در برابرم راست آورد. و اسحاق به یعقوب گفت که به تحقیق اى پسرم نزدیک بیا تا آنکه تو را مس نمایم که آیا پسرم عیسو هستى یا نه. پس یعقوب به پدر خود اسحاق نزدیک آمد و او را مس نموده گفت که آواز آواز یعقوب است اما دستها دست عیسو است. و او را تشخیص نداد زیرا که دستهایش مثل دستهاى برادرش عیسو مودار بود!، پس او را برکت داد و گفت آیا خود پسرم عیسو هستى و او گفت که هستم، و باز گفت که به من نزدیک بیاور، تا از صید پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد و به نزد او آورد که خورد و هم شراب را به او آورد که آشامید! و پدرش اسحاق به او گفت اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس. و به اسحاق نزدیک آمد او را بوسید و (اسحاق) لباس او را بوئید و او را برکت داده گفت ببین که رایحه پسرم مثل رایحه زراعتى است که خداوند آن را برکت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمین، و فراوانى گندم، و شیره انگور، عطا نماید، و قومها تو را بندگى نمایند و امتها تو را تعظیم نمایند، و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت تو را کرنش نمایند لعنت کننده ات ملعون و دعاى
خیر کننده ات متبارک باشد.
و واقع شد بعد از تمام کردن دعاى خیر اسحاق یعقوب را، در حین بیرون رفتن یعقوب از حضور پدرش اسحاق که برادرش عیسو از صید باز آمد، و او هم طعامى ترتیب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت که پدرم برخیزد و از صید پسر خود بخورد تا آنکه جانت به من برکت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت که تو کیستى و او در جواب گفت که من پسر اول زاده ات عیسو هستم. پس اسحق به لرزش بسیار شدیدى لرزیده گفت کیست و از کجاست. آنکه صید را صید نموده و به من آورده و پیش از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم که متبارک هم او خواهد بود.
و هنگامى که عیسو سخنان پدر خود را شنید به فریاد عظیم، و به زیادتى تلخى فریاد کرده، به پدرش گفت که به من هم برکت بده اى پدرم. و او گفت که برادرت از راه حیله بازى آمده برکت تو را گرفته است»...(100)
و در فصل بعد چنین میخوانیم:
و «پس اسحاق یعقوب را طلب نمود، و او را دعاى خیر نمود، و هم او را وصیت نموده گفت که زنى از دختران کنعتى نگیرى... و خداى قادر مطلق تو را برکت داده، تو را بارور و بسیار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى. و برکت ابراهیم به تو و به ذرّیه ات به همراهت بدهد تا آنکه ارض مسافرت را که خدا به ابراهیم داده بود و ارث شوى.»(101)

خلاصه داستان

به اسحاق دو پسر داشت بزرگتر به نام «عیسو» و کوچکتر به نام «یعقوب» در اواخر عمر به هنگامى که نابینا شده بود تصمیم گرفت پسر بزرگتر را وصى و جانشین خود کند، و به او برکت دهد (از قرائن استفاده میشود که منظور از این برکت همان مقام نبوت و معنویت رسالت و راهبرى خلق بوده است.) ولى یعقوب حیله اى بکار زد و لباس برادر بزرگتر را به فرمان مادرش که به او علاقه داشت و مایل بود او جانشین اسحاق گردد، دربر کرد و قطعه پوست گوسفندى به دستها و به گردن خود بست، زیرا بدن برادرش پشمالود بود و ممکن بود راز او نزد پدرش فاش گردد (انسانى تا این اندازه پشمالود که بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجیب است).
و بالاخره با دروغ و تردستى و حیله و نیرنگ خود را به جاى برادر بزرگتر جازد، و پدر پیر هم با اینکه صداى او را شناخت تنها با لمس دست پشمالود او قناعت نمود و در حق او دعا کرد و به او برکت داد و او را وصى و جانشین خود و سرپرست خاندان خود ساخت.
برادر بزرگتر هنگامیکه از ماجرا آگاه شد گریه تلخى سرداد، اما کار از کار گذشته، و هنگامیکه از پدر تقاضا کرد به او هم برکت دهد، پاسخ شنید که برکت دیگرى باقى نمانده و آنچه بود برادرش یعقوب برده است و قابل تجدید نظر نیست!!»
عجب اینست که خداى اسحاق نیز عمل او را تأیید نمود و مقام نبوت را به مردى حیله گر و دروغگو و مزور داد، و به گفته تورات او را بارور و بسیار گردانید و صاحب جماعت و امتها و وارث ملک و افتخارات «ابراهیم» پیغمبر بزرگ خود ساخت، و نه تنها خاندان اسحاق بلکه سایر مردم نیز موظّف به پیروى از او و کرنش در برابر وى شدند.
این افسانه دروغین و مضحک را چگونه مى توان به عنوان وحى آسمانى معرفى کرد؟ اگر یک مقام ساده معمولى را کسى به دروغ و حیله تصاحب کند ـ فى المثل یک لباس ساده افسرى بپوشد ـ پس از کشف حقیقت نه تنها از او سلب مى کنند، و لباس را از تنش بیرون مى آوردند، بلکه او را به خاطر این عمل مجازات هم مى نمایند، ولى مقام نبوت و برکت الهى و رهبرى جمعیت را چگونه ممکن است به حقّه و تقلّب تحصیل کرد، و پس از کشف حقیقت نیز آن را ادامه داد؟!
تصور مى کنیم براى نمونه همین چند مورد، از مندرجات تاریخى عهد قدیم کافى باشد، زیرا اگر بخواهیم یک یک موارد اشتباه را ذکر کنیم سخن به درازا مى کشد.
اکنون نظرى هم به تواریخ اناجیل بیندازیم و با استفاده از همان روش تطبیقى، وضع تواریخ قرآن را در برابر آن ارزیابى نمائیم.