قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

2 ـ عشق آتشین داود به همسر اوریاه!

در سوره ص از قرآن مجید داستان دادخواهى دو نفر متخاصم در برابر داود به این شرح نقل شده است:
«آیا خبر متخاصمان به تو رسیده است که از دیوار محراب عبادت (داود) بالا رفتند (و از طریق غیر معمول بر او وارد شدند). هنگامیکه بر داود وارد شدند از آنها وحشت کرد (زیرا در غیر موقع و از راه غیر معمول وارد شده بودند) گفتند: نترس، دو نفر متخاصم هستیم که یکى بر دیگرى ستم کرده است، در میان ما به عدالت حکم کن و از طریق حق بیرون مرو، و ما را به راه راست هدایت فرما، این شخص برادر من است و 99 گوسفند دارد و من فقط یک گوسفند دارم و به من گفته است همین یکى را به من واگذار و از نظر منطق و سخن بر من برترى دارد. (داود) گفت گفت مسلماً با درخواست ضمیمه کردن این یک گوسفند به گوسفندانش به تو ستم کرده ـ و بسیارند دوستانى که بعضى بر بعضى دیگر ستم روا میدارند مگر آنها که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند و اینها کمند ـ و داود گمان کرد ما او را آزمایش کرده ایم (با این جریان) سپس استغفار کرد و بدرگاه خدا نماز گذارد و توبه نمود. ما او را آمرزیدیم و او در نزد ما مقام (ارجمند) و جایگاه خوب دارد» (آیات 21 تا 25 سوره ص).
آغاز و انجام داستان در قرآن همین است که در بالا آوردیم. در اینجا سخن از دو نفر متخاصم و طرف نزاع و دعوا در کار است که درباره مسئله ساده اى به نزاع برخاسته اند (و اینگونه نزاعها در میان توده مردم عادى مخصوصاً در آن اعصار کم نبوده است).
اما دو جمله در این آیات است که خالى از ابهام نیست، یکى مسئله «آزمایش» داود و دیگرى مسئله «استغفار و توبه» او است. در این دو قسمت، قرآن روى نقطه مشخصى انگشت نگذاشته، و لذا مفسّران اسلامى در این باره به بحث و گفتگو پرداخته احتمالات متعددى داده اند.
در میان احتمالات گوناگونى که مفسّران داده اند یک احتمال از همه قویتر است که با آیاتى که بعد از این آیه قرار دارد نیز تأیید میشود، بنابراین باید به قرینه آیات بعد، این احتمال را از میان همه احتمالات انتخاب کرده، پذیرفت و آن اینکه:
داود در امر قضاوت اطلاعات و مهارت فراوانى داشت، و خدا مى خواست او را آزمایش کند، و یک چنین شرایط غیر عادى براى او پیش آورد، او گرفتار دستپاچگى و عجله شد و هنگامیکه یکى از آن دو نفر طرف دعوا، ادعاى خود را طرح کرد، او بدون اینکه مهلت دهد و گفتار نفر دوم را بشنود ـ و قانون قضاوت و دادرسى چنین اقتضاءِ میکند ـ فوراً حکم کرد و گفت برادر تو بر تو ستم کرده، در حالى که مى بایست خونسردى خود را حفظ کند و گفتار طرف دیگر را بشنود ـ لغزش داود در چنین مسئله به ظاهر ساده اى وسیله اى براى آزمایش او بود، گر چه فوراً متوجه شد و آن را پیش از «گذشتن وقت» جبران نمود، ولى هر چه بود کارى از او سر زد که شایسته آن مقام ارجمند نبود، لذا از این «ترک اولى» استغفار کرد، و خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش خود قرار داد.
شاهد این تفسیر، آیه اى است که بلافاصله بعد از این آیات آمده:
یا داوُودُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی اْلأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ (سوره ص ـ 26): «اى داود ما تو را جانشین در روى زمین قرار دادیم، بنابراین از روى حق و عدالت در میان مردم قضاوت کن و از هوس پیروى مکن که تو را از خدا گمراه میسازد.»
این آیه نشان میدهد که لغزش داود در طرز قضاوت و حکومت بوده است، و نه در چیز دیگر، بنابراین باید کاملا مراقب اصول عدالت و حق در مسئله قضاوت باشد، و این معنى با موضوع عجله در قضاوت ـ آنهم در تحت شرایط غیر عادى ـ که از آیات مورد بحث برمیآید کاملا سازگار مى باشد.
اکنون به تورات مراجعه کنیم و ببینیم در این زمینه چه میگویند:
«واقع شد که وقت غروب داود از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملک گردش کرد، و از پشت بام زنى را دید که خویشتن را شستشو میکرد، و آن زن بسیار خوب صورت و خوش منظر بود، و داود فرستاد و درباره آن زن استفسار نمود، و کسى گفت که آیا «بث شبع»(87) دختر «الیعام» زن(88) «اوریاه حتى»(89) نیست؟
و داود ایلچیان را فرستاد و او را گرفت، و او نزد وى آمده، داود با او خوابید و او بعد از تمیز شدن از نجاستش به خانه خود رفت، و زن حامله شده، فرستاد و داود را مخبر ساخته که حامله هستم، و داود به «یوآب»(90) فرستاد که «اوریاه حتى» را نزد من بفرست، و یوآب، اوریاه را نزد او فرستاد، و اوریاه نزد وى آمد، و داود از سلامتى یوآب و از سلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسید.
و داود به اوریاه گفت به خانه ات فرود آى و پاهایت را شستشو نماى، و اوریاه از خانه ملک بیرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملک بیرون رفت. اما اوریاه در در دهنه خانه ملک با سایر بندگان آقایش خوابید و به خانه اش فرود نیامد. و هنگامیکه داود را خبر داده گفتند که اوریاه به خانه اش فرود نیامده بود، داود به اوریاه گفت که آیا از سفر نیامده اى چرا به خانه ات فرود نیامدى؟ و اوریاه به داود عرض کرد که صندوق و اسرائیل و یهوداه در سایه بانها ساکنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم برروى و صحرا خیمه نشینند، و من آیا میشود که به جهت خوردن و نوشیدن و خوابیدن با زن خود به خانه خود بروم، به حیات تو و حیات جانت (سوگند) این کار را نخواهم کرد...
و واقع شد که داود صبحدم مکتوبى به «یوآب» نوشته به دست اوریاه فرستاد، و در مکتوب به دین مضمون نوشت که اوریاه را در مقابل روى جنگ شدیدى بگذارید، و از عقبش پس بروید، تاکه زده شد بمیرد (کشته شود). و چنین شد بعد از آنى که یوآب شهر را ملاحظه کرده بود اوریاه را در مکانى که میدانست مردمان دلیر در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بیرون آمده با یوآب جنگیدند، و بعضى از قوم بندگان داود افتادند و «اوریاه حتى» نیز مرد... زن اوریاه شنید که شوهرش اوریاه مرده است، و بخصوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزیه داود فرستاد او را به خانه اش آورد که او زنش شد!... اما کارى که داود کرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!(91).
خلاصه داستان تا اینجا چنین میشود که داود به هنگامى که در اورشلیم بود روزى به پشت بام قصر میرود و چشمش به خانه مجاور مى افتد، زنى را برهنه در حال شستشو مى بیند (و لابد خوب در چهره اش دقیق مى شود) و عشق او در دلش جاى مى گیرد، و به هر وسیله اى بود او را به خانه خود مى آورد و با او همبستر مى گردد، و او از داود حامله مى شود!!.
شوهر این زن یکى از افسران برجسته لشکر داود بود، مرد پاک طینت و باصفا بود، بطوریکه پس از بازگشت از میدان جنگ حاضر نشد به خانه خود برود و با همسرش همبستر گردد و از غذاهاى خوب استفاده کند، چرا که هم رزمان او هنوز در میدان جنگ در خیمه ها زندگى مى کردند.
با این همه داود دستور بسیار ناجوانمردانه اى صادر کرد، نامه اى به فرمانده سپاه خود (یوآب) نوشت و بدست خود اوریاه داد که به فرمانده لشکر برساند، در این نامه نوشته بود، باید اوریاه را در یکى از نقاط خطرناک جبهه جنگ بگمارى، سپس اطراف او را خالى کنید، تا او با شمشیر دشمنان از پاى درآید، این دستور ننگین و جنایت بار اجرا شد و اوریاه پاکدل و باصفا و شجاع کشته شد، و داود همسر او را تصاحب کرد!!... تنها در آخرین جمله این فصل میخوانیم «و این کار در نظر خدا ناپسند آمد»!
اکنون به بقیّه داستان برگردیم:
در فصل بعد از تورات چنین میخوانیم:
و خداوند «ناثان(92)» را به داود فرستاد که به او آمده وى را گفت که در شهرى دو آدم بودند; یکى غنى و آن دیگرى فقیر، غنى را گوسفند و گاو بسیار بسیار بود. و فقیر را جز یک بره ماده کوچک نبود که او را خریده و پرورش داده، به همراه او و پسرانش نشوونما نمود، از خوردنى او میخورد و از کاسه او مى نوشید و در آغوشش میخوابید و از برایش مثل دختر بود.
و مسافرى نزد آن غنى آمد و از این دریغ کرد که از گوسفندان و گاوان خودش بگیرد تا آنکه بخصوص مسافرى که نزد وى آمده بود مهیّا سازد، و بره آن مرد فقیر را گرفت و آن را بخصوص مرد مسافرى که نزد او آمده بود مهیّا ساخت.
و غضب داود به آن مرد بسیار افروخته شد و به «ناثان» گفت که به خداوند حىّ قسم، مردى که این کار کرده است مستحق قتل است! پس بره را چهار مقابله! باید بدهد به سبب کردن این، و دریغ ننمودنش.

آنگاه ناثان به داود گفت که آن مرد توئى، خداوند خداى اسرائیل چنین میفرماید که من تو را به پادشاهى اسرائیل مسح کردم، و تو را از دست «شاؤول»(93) نجات دادم... چرا فرمان خداوند را خوار نموده، عمل بدى در نظر او بجا آوردى که «اوریاه حتى» را به شمشیر زدى و زنش را به خودت عورت نمودى، بلکه او را به شمشیر «بنى عمون»(94) کشتى. و حال شمشیر از خانه ات ابداً دور نخواهد شد، به علت اینکه مرا تحقیر نموده، زن اوریاه حتى را گرفتى تا آنکه زن خودت باشد، و خداوند چنین میفرماید که اینک بلا را به تو از خانه خودت برپا خواهم نمود، و زنان تو را در پیش رویت گرفته به رفیقت خواهم داد! و او در عین این آفتاب با زنانت خواهد خوابید! زیرا که (این عمل را) توسراً کردى، اما من جزا را در برابر تمامى اسرائیل و در عین آفتاب بجا خواهم آورد!
و داود به ناثان گفت به ضد خداوند گناه کردم و ناثان نیز به داود گفت که خداوند گناه تو را عفو نموده است که نخواهى مرد...
و داود «بث شبع» زن خود را تسلّى داد و نزدیکى با او نموده، با او خوابید که او پسرى را زائیده و اسمش را سلیمان گذاشت و خداوند او را دوست داشت!(95)
در این قسمت از داستان نکاتى به چشم میخورد که باید روى آن دقت نمود:
1 ـ کسى به عنوان دادخواهى به نزد داود نیامد بلکه یکى از پیامبران بنى اسرائیل در آن عصر که ضمناً مشاور داود هم بود به عنوان پند و اندرز، یک داستان را بر سبیل مثال براى او ذکر کرد، در این داستان سخنى از دو برادر به میان نیامده، بلکه بحت از یک مرد غنى و فقیر است که یکى گاوان و گوسفندان بسیار دارد و دیگرى فقط یک بره، در اینجا باز سخنى از تقاضاى نفر اول از دوم به میان نیامده، بلکه هنگامیکه میهمانى براى مرد غنى آمد گوسفند دست پرورده مرد دوم را براى میهمان خود کشت و غذا تهیه کرد.
2 ـ داود آنچنان ستمگرى را مستحق قتل دانست (براى یک گوسفند قتل چرا؟!)
3 ـ داود حکم کرد که باید به عوض یک گوسفند چهار گوسفند بدهد (چهار مقابل چرا؟)
4ـ داود به عمل زشت و گناه خود در مورد خیانت به همسر اوریاه اعتراف کرد.
5 ـ خداوند داود را عفو کرد (به همین سادگى؟!)
6 ـ خداوند تنها یک مجازات دنیوى براى داود قائل شد و مقدّر ساخت زنانش به دست رفیقان او بیفتند و آنها در عین آفتاب (در روز روشن) و در برابر چشم بنى اسرائیل آن عمل را با آنها انجام دهند!
7 ـ و همین زن بالاخره مادر سلیمان شد و سلیمان از او متولد گردید و خداوند هم او را دوست داشت چه مادر پاک و حلالى؟!
اگر ما داود را پیامبر خدا بدانیم، چنانکه همه مسلمانان میدانند، و از پاره اى از عبارات تورات نیز برمى آید(96) منافات این اعمال با مقام نبوت نیاز به کوچکترین بحث و گفتگو ندارد، نه تنها با مقام نبوت سازگار نیست بلکه این عمل یک عمل بسیار جنایتکارانه است که از یک فرد عادى هم عجیب به نظر میرسد و در خور هر گونه مجازات است، وانگهى چطور مى توان باور کرد که خداوند از یک آدم قاتل که افسر خود را عمداً به کشتن داده، و زناى محصنه کرده، و سپس زن او را تصاحب نموده، به همین سادگى درگذرد و او را عفو فرماید؟!
و اگر او را تنها پادشاهى از پادشاهان بنى اسرائیل بدانیم ـ چنانکه در تورات حالات او در کتاب ملوک و پادشاهان آمده ـ باز هم ابداً قابل قبول نیست.
زیرا اولا او یک پادشاه عادى نبود، تورات در فصول مختلف عظمت و مقام بس ارجمندى براى داود قائل شده است، و هم او بنیانگذار معبد بزرگ بنى اسرائیل بود که بواسطه جنگهاى زیاد در زمان او پایان نیافت و فرزندش سلیمان مأمور تکمیل آن گردید، آیا این عمل از زمامدارى که مقام معنوى او مورد توجه بود و خداوند، به او عنایت داشت ممکن است صادر گردد؟!
ثانیاً ـ یکى از کتابهاى معروف تورات کتاب مزامیر داود و سرودهاى مذهبى و مناجاتهاى اوست.
آیا مناجاتها و سخنان یک «قاتل مرتکب زناى محصنه» مى تواند در لابلاى کتب آسمانى قرار گیرد؟
اما هنگامى که به قرآن مراجعه مى کنیم مى بینیم نه سخنى از عشق و جنایت و گناه داود به میان آمده و نه سایر فقرات این داستان دروغین، بلکه سرگذشت یک دادخواهى عبرت انگیز ـ آنهم به صورت جدّى و نه مثال ـ آمده است که شرح آن گذشت.
خالى بودن قرآن از تمام این پیرایه ها، بسیار قابل ملاحظه است.
نکته اى که در اینجا ذکر آن نیز لازم به نظر میرسد این است که متأسفانه بعضى از مورّخان یا مفسّران اسلامى تحت تأثیر افسانه هاى دروغین تورات واقع شده و آن را در کتابهاى خود نقل کرده اند، بدیهى است سخنان اینگونه افراد هیچگونه ارزش علمى و تاریخى و تفسیرى ندارد، زیرا در منابع معتبر اسلامى کوچکترین دلیلى بر گفتار آنها نیست.
جالب توجه اینکه از على (ع) نقل شده که فرمود: هر کس بگوید: داود زن اوریاه را تزویج کرد دو حد بر او جارى میکنم «حَداً لِلنَبوةِ وَ حَداً لِلاِسلامِ»!: یک حد بخاطر مقام نبوت او و یک حد به خاطر مقام ایمان او ـ یعنى این تهمت ناروا به او از نظر اینکه فرد با ایمانى بوده به تنهائى در خور کیفر و مجازات است و توهین به مقام نبوت او نیز کیفر دیگرى دارد(97).

3 ـ آیا سلیمان بتخانه مى سازد؟!

در قرآن مجید سرگذشت سلیمان ـ به عنوان یک پیامبر و زمامدار بزرگ ـ در سوره هاى مختلف از جمله سوره هاى «البقره، نساء، انبیاء، نمل، سبأ، و ص» آمده است، از جمله در سوره (ص) او را به عنوان یک بنده خوب و متوجه درگاه خداوند معرفى نموده: وَ وَهَبْنا لِداوُودَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ (سوره ص ـ آیه 30)
قرآن نه تنها نسبت بت پرستى و بت سازى به او نمیدهد، بلکه سراسر زندگى او را از هر گونه آلودگى به شرک و گناه پاک و منزّه مى شمرد.
ولى هنگامیکه به عهد قدیم (تورات و کتب وابسته به آن) مراجعه میکنیم تاریخ زندگى این مرد بزرگ الهى را آمیخته به خرافاتى مى بینیم که قلم از شرح آن شرم دارد، ولى از نظر تحقیق «واقعیتها» باید آن را به دقت مورد بررسى قرار دهیم:
در کتاب اول ملوک و پادشاهان ـ چنین میخوانیم:
و سلیمان ملک سواى دختر فرعون زنان بیگانه بسیارى را از «موآبیان» و «عمونیان» و «ادومیان» و «صیدونیان» و «حتیان» دوست میداشت. از امتهائى که خداوند بنى اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان درنیائید (و ازدواج نکنید) و ایشان به شما درنیایند که قلب ایشان شما را به خدایان خودشان مایل خواهند گردانید، و سلیمان از راه محبت به ایشان ملصق شد.
و او را هفتصد زن بانویه (عقدى) و سیصد متعه (موقت) بود و ایشان قلبش را برگردانیدند!. و واقع شد وقت پیرى سلیمان که زنهایش قلبش را به سمت خدایان غریب برگردانیدند و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدایش کامل نبود! و سلیمان در عقب «عشتروت» خداى صیدونیان، و «ملکوم» مکروه عمونیان (بت عمونیان) رفت، و سلیمان در نظر خداوند بدى کرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماماً نرفت!
آنگاه سلیمان مقام بلندى را به کوهى که روبروى «اورشلیم» است بخصوص «کموش» مکروه موابیان (بت طایفه موابیان) و بخصوص «مولک» مکروه پسران عمون بنا کرد. پس خداوند به سلیمان غضبناک شد به سبب اینکه قلبش از خداوند خداى اسرائیل که وى را دو مرتبه مرئى شد برگردید... و خداوند به سلیمان گفت چونکه این عمل از تو صادر شد و عهد مرا و فرائضى که به تو امر فرمودم نگاه نداشتى البته مملکت تو را از دست تو خواهم گرفت و به بنده ات خواهم داد. نهایت به ایام تو این را نخواهم کرد به سبب پدرت داود و از دست پسرت آن را خواهم گرفت... نهایت تمامى مملکت را از دست او (سلیمان) نخواهم گرفت بلکه به پاس خاطر بنده من داود که برگزیدم به جهت اینکه اوامر و فرائض مرا نگاهداشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود...»(98)
از مجموع این داستان دروغین تورات چنین برمى آید:
1 ـ سلیمان علاقه زیادى به زنان طوایف بت پرست داشت و برخلاف دستور خدا عدّه زیادى از آنان را گرفت، و کم کم به مذهب آنها تمایل پیدا کرد، و با اینکه شخص «زن ندیمه اى» هم نبود بلکه 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! علاقه شدید او به زنها او را از راه خدا بیرون برد!
2 ـ سلیمان صریحاً دستور ساختن بتخانه داد و روى کوهى که در برابر «اورشلیم» آن مرکز مقدس اسرائیل قرار داشت بتکده اى براى بت کموش ـ بت معروف طایفه موابیان، و بت مولک ـ بت مخصوص طایفه بنى عمون بنا کرد، و به
بت «عشتروت» بت صیدونیان نیز علاقه خاصى پیدا نمود، و همه اینها در سر پیرى واقع شد!
3 ـ خداوند به خاطر این انحراف و گناه بزرگ مجازاتى براى او قائل شد و آن مجازات این بود که کشور او را از دستش بگیرد، ولى نه از دست خودش بلکه از دست فرزندش «رحبعام»! و به او مهلت خواهد داد هر چه میخواهد سلطنت کند، این هم به خاطر بنده خاص خدا داود پدر سلیمان بود، همان بنده خاص خدا که طبق تصریح تورات مرتکب قتل نفس و زناى محصنه و تصاحب زن افسر رشید و خدمتگذار خود گردیده بود!!
آیا این تهمتهاى ناروا را کسى میتواند به ساحت مقدّس مردى مانند سلیمان نسبت دهد؟
اگر ما سلیمان را ـ همانطور که قرآن میگوید ـ پیامبر بدانیم که وضع روشن است، و اگر هم او را در ردیف پادشاهان بنى اسرائیل بدانیم باز چنین نسبتهائى ممکن نیست درباره او صادق باشد.
چه اینکه اگر او را پیامبر ندانیم مسلماً تالى تلو پیامبر بوده، زیرا دو کتاب از کتب عهد قدیم یکى به نام «مواعظ سلیمان ـ یا ـ حکمتهاى سلیمان» و دیگرى بنام «سرود سلیمان» از گفته هاى این مرد بزرگ الهى است.
به علاوه در فصل سوم از کتاب اول تاریخ ملوک تورات (جمله هاى 5 تا به آخر) صریحاً مى گوید که «خداوند در خواب شبانه بر سلیمان تجلّى کرد و به او خطاب نمود آنچه میخواهى از من بطلب، سلیمان چون جوان بود و کم تجربه از خداوند طلب حکمت نمود، خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او حکمت و فهم داد، و گفت حکمت و فهمى به تو دادم که نه پیش از تو و نه بعد از تو به کسى نداده ام».
کسى که در جوانى چنین علم و حکمت بى نظیرى از خدا مى گیرد کدام عقل مى پذیرد در پیرى و پختگى آنهم به خاطر زنانش دست به ساختن بتخانه بزند؟!
مسلماً این افسانه هاى دروغین ساخته هاى مغزهاى ناتوانى بوده، و متأسفانه افراد نادان آنها را بعداً در ردیف کتب آسمانى قرار داده اند، و این سخنان «نامقدس» به عنوان «کتاب مقدس» شمرده شده است.
ولى آیا در تواریخ قرآن هیچیک از این نسبتهاى ناروا دیده مى شود؟ دقت و بررسى مى گوید: نه.

4 ـ داستان عجیب تقلّب در نبوت

از همه زننده تر و عجیب تر داستان پیامبرى یعقوب (اسرائیل) است، مطالعه همین یک داستان در کتب عهد قدیم شاید براى آشنا ساختن ما به محتویات این کتب و پایه فکر نویسندگان آنها کافى باشد، تقاضا میکنم با بى نظرى کامل این جریان را مورد بررسى قرار دهید:
نخست ببینیم قرآن درباره یعقوب چه میگوید؟ قرآن در سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، انعام، انبیاء، هود، یوسف، ص، عنکبوت و مریم اشاراتى به سرگذشت یعقوب کرده، و در همه جا از او به احترام نام برده است، و کوچکترین مطلب زننده اى در تاریخ زندگى این پیامبر بزرگ ذکر نکرده است، از جمله در سوره انبیاء میفرماید: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَّ (انبیاء ـ 72 و 73): «ما به ابراهیم اسحاق را بخشیدیم، و یعقوب را نیز (بدون اینکه درخواست کند) باو بخشیدیم و همه را شایسته (براى نبوت) قرار دادیم، و آنها را پیشوایانى که بفرمان ما (مردم را) هدایت میکنند، نمودیم، ما به آنها کارهاى نیک و برپا داشتن نماز، و پرداختن زکوة الهام نمودیم، و آنها بندگان عبادت کننده ما بودند».
در سوره (ص) نیز میگوید:وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی اْلأَیْدی وَ اْلأَبْصارِ ـ إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِکْرَى الدّارِ ـ وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ اْلأَخْیارِ (سوره ص ـ 45 ـ 47): «و به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را، قدرت و بصریت. ـ ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص، گرداندیم ،همان یادآورى سراى آخرت بود. ـ و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکان بودند».
قضاوت قرآن درباره او و سایر انبیاء الهى غالباً از همین قبیل است.
اکنون به تورات برمیگردیم و شرح ماجراى شگفت انگیزى را که درباره یعقوب نقل میکند، مى شنویم:
در فصل بیست و هفتم از سفر تکوین (پیدایش) چنین میخوانیم:
«و واقع شد هنگامى که اسحاق پیر شد که چشمانش از دیدن تار شد و پسر بزرگ خود عیسو را خوانده، وى را گفت که اى پسرم! و او دیگر گفت که اینک حاضرم. و گفت که اینک پیر شدم و به روز وفات خود عارف نیستم. پس حال اسلحه خود یعنى ترکش و کمان خود را بگیر و به صحرا رفته از براى من شکارى صید کن. و براى من چنانکه میل دارم طعامى ترتیب داده به من بیاور تا آنکه بخورم و جانم پیش از وفاتم ترا برکت دهد.
و «ربقاه»(99) آنچه که اسحاق به پسرش عیسو گفت شنید، پس عیسو به صحرا رفت تا آنکه شکار صید کرده (به پدرش) بیاورد. و ربقاه به پسر خود یعقوب متکلم شده، گفت اینک پدر تو را شنیدم که با برادرت عیسو به دین مضمون گفت که از برایم صیدى آورده طعامى ترتیب نما تا بخورم و پیش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خیر نمایم. پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى که تو را مى فرمایم.
حال به گله برو و از برایم دو بزغاله خوبى از آن بیاور تا از آنها براى پدرت به نحوى که میل دارد طعامى ترتیب نمایم. و تو از براى پدرت ببر تا آنکه بخورد و پیش از وفاتش تو را برکت دهد. و یعقوب به مادرش ربقاه گفت که اینک برادرم عیسو مرد مودارى است و من مرد ساده هستم. احتمال دارد که پدرم مرا مس نماید و من در نظرش مثل فریبنده باشم و بر خود به جاى برکت لعنت بیاورم!...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عیسو را به خانه نزدش بود گرفت و به پسر کوچکش یعقوب پوشانید و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى که ترتیب داده بود به دست پسر خود یعقوب داد. و او به نزد پدر خود رفته گفت اى پدرم! و او در جواب گفت که اینک حاضرم اى پسرم تو کیستى؟. و یعقوب در جواب به پدر خود گفت که من اول زاده تو عیسو هستم بطوریکه مرا امر فرمودى کردم، تمنّااینکه برخاسته بنشینى و از صید من بخورى تا آنکه جانت مرا دعاى خیر نماید.
و اسحاق به پسر خود گفت که اى پسرم از کجاست که به این زودى یافتى و او گفت از اینکه خداى تو در برابرم راست آورد. و اسحاق به یعقوب گفت که به تحقیق اى پسرم نزدیک بیا تا آنکه تو را مس نمایم که آیا پسرم عیسو هستى یا نه. پس یعقوب به پدر خود اسحاق نزدیک آمد و او را مس نموده گفت که آواز آواز یعقوب است اما دستها دست عیسو است. و او را تشخیص نداد زیرا که دستهایش مثل دستهاى برادرش عیسو مودار بود!، پس او را برکت داد و گفت آیا خود پسرم عیسو هستى و او گفت که هستم، و باز گفت که به من نزدیک بیاور، تا از صید پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد و به نزد او آورد که خورد و هم شراب را به او آورد که آشامید! و پدرش اسحاق به او گفت اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس. و به اسحاق نزدیک آمد او را بوسید و (اسحاق) لباس او را بوئید و او را برکت داده گفت ببین که رایحه پسرم مثل رایحه زراعتى است که خداوند آن را برکت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمین، و فراوانى گندم، و شیره انگور، عطا نماید، و قومها تو را بندگى نمایند و امتها تو را تعظیم نمایند، و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت تو را کرنش نمایند لعنت کننده ات ملعون و دعاى
خیر کننده ات متبارک باشد.
و واقع شد بعد از تمام کردن دعاى خیر اسحاق یعقوب را، در حین بیرون رفتن یعقوب از حضور پدرش اسحاق که برادرش عیسو از صید باز آمد، و او هم طعامى ترتیب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت که پدرم برخیزد و از صید پسر خود بخورد تا آنکه جانت به من برکت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت که تو کیستى و او در جواب گفت که من پسر اول زاده ات عیسو هستم. پس اسحق به لرزش بسیار شدیدى لرزیده گفت کیست و از کجاست. آنکه صید را صید نموده و به من آورده و پیش از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم که متبارک هم او خواهد بود.
و هنگامى که عیسو سخنان پدر خود را شنید به فریاد عظیم، و به زیادتى تلخى فریاد کرده، به پدرش گفت که به من هم برکت بده اى پدرم. و او گفت که برادرت از راه حیله بازى آمده برکت تو را گرفته است»...(100)
و در فصل بعد چنین میخوانیم:
و «پس اسحاق یعقوب را طلب نمود، و او را دعاى خیر نمود، و هم او را وصیت نموده گفت که زنى از دختران کنعتى نگیرى... و خداى قادر مطلق تو را برکت داده، تو را بارور و بسیار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى. و برکت ابراهیم به تو و به ذرّیه ات به همراهت بدهد تا آنکه ارض مسافرت را که خدا به ابراهیم داده بود و ارث شوى.»(101)