قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

نمونه سوم (سرچشمه اختلاف زبانها)

در مورد اینکه اختلاف زبانها از کجا ناشى شده قرآن اشاره کوتاهى در سوره روم ـ آیه 22 دارد و مى گوید:
وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ:
«یکى از آیات و نشانه هاى عظمت و قدرت خداوند آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف زبانها و رنگهاى شماست.»
این حقیقت با توجه به نکته زیر روشن میشود که: سرچشمه اختلاف زبانها همان قدرت ابتکار و خلاقیت فکر انسانهاست که به هنگامى که تدریجاً از هم فاصله گرفتند هر قوم و ملتى تدریجاً در الفاظ و عبارات موجود تغییرات و تحولاتى ایجاد نمود. این تغییرات طى هزاران سال به هم ضمیمه شدند و سرچشمه زبانهاى متعدد گردیدند.
گر چه ممکن است بعضى، از این موضوع تعجب کنند، ولى با توجه به طول زمان، و تغییرات تدریجى، و تراکم آنها بر روى یکدیگر در طى هزاران سال، مسئله خیلى ساده است.
تغییراتى که مثلا در زبان فارسى امروز نسبت به دو هزار سال یا هزار سال پیش صورت گرفته شاهد گویاى امکان این مسئله است، و الفاظ مشترکى که در میان بسیارى از زبانها وجود دارد شاهد دیگرى محسوب مى گردد.
در هر حال این اختلاف السنه که از فکر خلاّق و نوآور انسان سرچشمه میگیرد، و یکى از وسایل شناسائى اقوام و ملتها محسوب میگردد، از آیات خداست.
اکنون ببینیم «عهدین» در این باره چه میگوید، در فصل یازدهم از سفر تکوین میخوانیم:
«در تمامى زمین زبان و تکلم یکى بود، و واقع شد هنگامیکه از طرف شرقى مى کوچیدند(57). اینکه وادى را در زمین شنعار(58) یافتند و در آنجا ساکن شدند و به همدیگر گفتند که بیائید تا خشتها را بسازیم، و آنها را به آتش بسوزانیم، و ایشان را خشت به جاى سنگ و گل و چوب به جاى گچ بود. و گفتند که بیائید به جهت خود شهرى و برجى که سرش به آسمان بساید بنا کنیم، و از براى خود نامى پیدا بکنیم، مبادا که بر روى تمامى زمین پراکنده شویم.
و خداوند به جهت ملاحظه کردن شهر و برجى که بنى آدمیان مى ساختند به زیر آمد. و خداوند گفت که اینک قوم یکى اند، و از براى همگى ایشان زبان یکى است، و به کردن این کار شروع نموده اند، و حال از هر چه قصد ساختنش دارند چیزى از ایشان منع نمیشود. بیا به زیر آئیم و در آنجا زبان ایشان را مخلوط نمائیم! تا آنکه زبان همدیگر را نفهمند، و خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود که از بنا کردن شهر باز مانند. از آن سبب اسمش «بابل» گذاشته شد، زیرا که خداوند زبان تمامى زمین را در آنجا مخلوط نمود بلکه خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود»!(59)

بر طبق این عبارات تورات

نخست، زبان همه مردم جهان یکى بود تا هنگامى که رو به سوى شرق در حرکت بودند و به سرزمینى که بعدها به نام «بابل» نامیده شد رسیدند، در آنجا تصمیم گرفتند شهر و برجى که رمز وحدت آنها باشد بسازند و نام و نشان پیدا کنند.
مثل اینکه این کار به مذاق خداوند خوشایند نبود و از جنب و جوش و وحدتى که داشتند و در پرتو آن همه چیز براى آنان روبراه شده بود نگران شد! از آسمان به زیر آمد و تصمیم گرفت آنها را از انجام این کار بازدارد، و پراکنده کند.
این تصمیم عملى شد و زبان آنها را مخلوط ساخت، و السنه مختلف ایجاد نمود، تا زبان یکدیگر را نفهمند و در جهان پراکنده شوند، و به همین دلیل آن نقطه که قبلا «شنعار» نام داشت «بابل» نامیده شد.
از این افسانه ساختگى که در تورات محرَّف است، امور زیر استفاده مى شود:
1 ـ خداوند جسم و مکان دارد و از آسمان فرود مى آید!
2 ـ خداوند طالب ایجاد اختلاف است، و از وحدت مردم که موجب عمران و آبادى شهرهاى آنان و تفاهم هر چه بیشتر میگردد ناراضى است و لذا تفرقه اندازى میکند!.
3 ـ سرچشمه اختلاف زبانها، تفرقه اندازى خداوند به خاط جلوگیرى از ساختمان برج و شهر بابل بوده است!!.
4 ـ پیش از داستان بابل مردم جهان همه در یک نقطه زندگى میکردند (در حالى که به گواهى تواریخ چنین نبوده و نسلهاى مختلف بشر در نقاط مختلف جهان مى زیستند.)
اینها نمونه هائى از عقاید مذهبى مسیحیان و یهودیان درباره خداوند، و اسرار آفرینش، و بطور کلى معارف مذهبى در هنگام نزول قرآن و در محیط وحى است.
بار دیگر اینها را با معارفى که از قرآن مجید استفاده مى شود مقایسه کنید، و از فاصله عظیم میان این دو، آنچه باید درباره این کتاب گفته شود بررسى نمائید.
ما در فصل تواریخ «قرآن و عهدین» نیز نمونه هاى دیگرى از این موضوع را به خواست خداوند بزرگ ارائه خواهیم داد.
در پایان این بحث بد نیست این همه عباراتى که درباره جسمیت، حرکت، رفت و آمد و صعود و نزول خداوند در فصول مختلف «عهدین» دیده میشود با برداشتى که قرآن از این مسئله مهم (صفات خداوند) دارد مقایسه کنیم:
در قرآن زنده ترین نمونه این موضوع را در داستان بنى اسرائیل و اصرار آنها بر رؤیت خداوند، مى توان مشاهده کرد:
قرآن میگوید: بنى اسرائیل با اصرار تمام از موسى (ع) خواستند که خدا را به آنها نشان دهد تا آنها با چشم خود او را ببینند، و تأکید کردند که «ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم» او ناچار، و به فرمان خدا، جمعى از سران قوم را برگزید و با خود به «طور» برد تا عملا به آنها نشان دهد این امر ممکن نیست، سپس آنچه در این جریان واقع شد چنین شرح میدهد:
وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقًا فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ(اعراف ـ 139)
هنگامى که موسى به وعده گاه آمد و پروردگار با او سخن گفت عرضه داشت: خداوندا (بنا بخواسته قوم) خویش رات به من نشان ده تا تو را ببینم! خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى دید ولى به این کوه نظر بیفکن اگر (در برابر یکى از مخلوقات ساده ما) توانست در جاى خود بماند ما را خواهى دید، سپس هنگامى که خداوند جلوه اى بر کوه فرستاد (و صاعقه اى بر فراز آن درخشید) کوه را در هم کوبید و خرد کرد و موسى مدهوش بر روى زمین افتاد، هنگامى که بهوش آمد عرضه داشت: خداوندا منزهى تو (از اینکه با چشم دیده نشوى) من به سوى تو بازمیگردم و توبه میکنم و من نخستین گروندگانم».
نکته جالب در این آیه این است که علاوه بر نفى امکان رؤیت خداوند بطور مطلق و بطور ابد (به مقتضاى کلمه «لن» که براى نفى ابد است) عجز و ناتوانى انسان را از مشاهده بسیارى از موجودات جهان هستى تثبیت میکند، و از میان آنها مسئله صاعقه را پیش کشیده است.(60)
میدانیم صاعقه چیزى جز مبادله الکتریکى میان قطعات ابرى که داراى بار الکتریسته مثبت هستند با زمین که داراى بار الکتریکى منفى است، نیست. یعنى همان جرقه کوچکى که به هنگام برخورد دو سیم کوچک برق پیدا میشود، در مقایس بسیار عظیم میان این دو سیم عظیم، آفرینش که یکى نوک کوهها و دیگرى قطعات بزرگ ابرهاست، آشکار مى گردد.
این را نیز مى دانیم که الکتریسته و جریان برق و حرکت الکترونها یکى از هزاران موجود نامرئى این جهان است که چشم ما قدرت دید آن را ندارد.
و شاید انتخاب «صاعقه» در این مورد اشاره به این حقیقت باشد که نه تنها
نمى توان خدا را دید بلکه چشم انسان از مشاهده بسیارى از مخلوقات او نیز عاجز و ناتوان است، و اگر خداوند نامرئى است جاى تعجب نمى باشد.
اما همین موجود ناپیدائى که نامش الکتریسته است در یک لحظه کوتاه مى تواند آن چنان قدرت نمائى کند که کوهها را در هم بکوبد و عظیم ترین اثر را از خود به یادگار بگذارد.
ما هرگز امواج الکتریسته و حرکت الکترونها را ندیده ایم، ولى بوجود آن ایمان داریم چه اینکه آثار عظیم آن را لمس مى کنیم.
چه مانعى دارد که درباره آفریدگار جهان نیز این چنین فکر کنیم. (دقت کنید).
اصولا هنگامى که چشم ما از مشاهده برق درخشنده و خیره کننده صاعقه که در واقع جرقه بسیار کوچک و محدود و بازیچه مانندى در مقیاس جهان پهناور هستى است، عاجز و ناتوان باشد چگونه مى توان انتظار داشت که آن هستى بزرگى را که نور درخشندگى او فوق بى نهایت، و بالاتر و عالیتر از هر نور و روشنائى است، مشاهده کند؟!
آرى این حقایق را از اشارات کوتاهى که در این آیه آمده مى توان استفاده کرد، و با مقایسه این تعلیمات با تعلیمات عهدین تفاوت میان آن دو را تشخیص داد.

اعجاز قرآن از نظر علوم روز

پیش از ورود این بحث ذکر دو موضوع لازم به نظر میرسد: