قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

نمونه دیگر: ملاقات (فرشتگان با ابراهیم)

قرآن سرگذشت آمدن فرشتگان را ـ در مسیر خود بسوى زمین لوط ـ نزد ابراهیم در سوره هود چنین آورده است:
«.. فرستادگان ما با بشارت به نزد ابراهیم آمدند و به او سلام کردند، ابراهیم به زودى گوساله بریانى نزد آنها آورد، اما هنگامیکه مشاهده کرد آنها دست به سوى غذا دراز نمى کنند در دل خود ترسید (زیرا معمول بود اگر کسى از خوردن غذاى دیگرى امتناع مىورزید این نشانه عدم دوستى او بود، یا اینکه ابراهیم متوجه شد آنها فرشته عذابند، و فرشته غذا نمى خورد) ولى آنها گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم (براى عذاب آنها) و همسر ابراهیم (ساره) ایستاده بود خندید (شاید به این جهت که فهمید مأمور عذاب قوم آنها نیستند) سپس ما او را بشارت به تولد اسحاق و از دودمان او یعقوب دادیم. صدا زد اى واى من چگونه فرزند میزایم در حالى که پیرم و شوهرم نیز پیر است، مسلماً این چیز عجیبى است؟! گفتند: آیا از فرمان خدا در این باره تعجب میکنى، این رحمت خدا و برکاتش بر خاندان شماست، خداوند شایسته ستایش و کریم است.
و هنگامیکه ترس ابراهیم فرو نشست با ما درباره قوم لوط به گفتگو پرداخت (که آنها را عذاب نکنیم) او مردى خدا ترس و توبه کار بود، گفتیم ابراهیم از این امر صرف نظر کن، فرمان خدا صادر شده و آنها مسلماً (به کیفر جنایات خود) گرفتار عذاب خواهند شد»(51).
همانطور که مشاهده مى شود در اینجا مسئله خیلى ساده و روشن است که جمعى از فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط از سرزمین اقامت ابراهیم میگذرند و او میخواهد از آنها پذیرائى کند ولى آنها دست به غذا نمى برند. ابراهیم ترسان میشود، زیرا متوجه میشود که وضع عادى نیست، و آنها مأمور عذابند، شاید احتمال میدهد مأمور عذاب قوم او باشند، اما بزودى متوجه حقیقت میشود.
همسر او ساره در گوشه اى ایستاده بود، خندان و مسرور میگردد، و فرشتگان که قرآن به عنوان رسولان و فرستادگان خدا از آنها نامبرده (رسلنا) به او که تا آن زمان عقیم بود بشارت تولد فرزندى به نام اسحاق میدهند، او تعجب میکند، به زودى به او مى فهمانند که در برابر رحمت و کرم خداوند تعجب معنى ندارد، سپس ابراهیم میخواهد از قوم لوط شفاعت کند اما به زودى متوجه میشود که فرمان عذاب آنها صادر شده و قابل شفاعت نیستند.
در اینجا همه چیز عادى و منطقى است.
اکنون ببینیم عهد قدیم (تورات) چه میگوید:
در فصل هیجدهم از سفر تکوین (پیدایش) چنین میخوانیم:
«و خداوند وى را در بلوطستان ممرى ظاهر شد، در حالتى که بر در چادر به گرمى روز مى نشست. و چشمان خود را گشاده، نگریست که اینک سه شخص در مقابلش ایستاده اند و هنگامى که ایشان را دید از براى استقبال ایشان از در چادر دوید و بسوى زمین خم شد. و گفت که اى آقایم حال اگر در نظرت التفات یافتم تمنا اینکه از نزد بنده خود نگذرى. و حال اندک آبى آورده خود تا آنکه پاهاى خود را شستشو داده در زیر این درخت استراحت فرمائید. و لقمه نانى خواهم آورد تا که دل خود را تقویت نمائید، و بعد از آن بگذرید، زیرا که از این سبب به نزد بنده خود عبور نمودید، پس گفتند به نحوى که گفتى عمل نما.
پس ابراهیم به چادر نزد «ساره» شتافت و گفت که تعجیل نموده سه پیمانه آرد رقیق خمیر کرده گرده ها بر اجاق بپز. پس ابراهیم به گله گاو شتافت و گوساله تر و تازه خوبى گرفته به جوانى داد که آن را به سرعت حاضر ساخت و کره و شیر با گوساله اى که حاضر کرده بود گرفت و در حضور ایشان گذاشت و نزد ایشان زیر آن درخت ایستادند تا خوردند!.
پس وى را گفتند زنت «ساره» کجاست؟ و گفت: اینک در چادر است، او دیگر گفت که البته بر طبق زمان، عمر به تو میگردم (بازمى گردانم) و اینک زنت ساره را پسرى خواهد شد و ساره به در چادر مى شنید در حالتى که در عقب او بود.
و ابراهیم و ساره پیر و سالخورده بودند و از ساره عادت زنان بریده شده بود. و ساره خود به خود خندیده گفت بعد از آنکه من پیر شدم و آقایم پیر شده است آیا میشود که مسرور شوم؟.
پس خداوند به ابراهیم گفت ساره چرا خندیده؟ گفت که آیا به تحقیق خواهم زائید در حالتى که پیر شده ام. آیا براى خداوند چیزى هست که دشوار باشد (و حال اینکه) در وقت موعود بر طبق زمان، عمر به تو مراجعت من فرمایم من و ساره را پسرى خواهد شد. و ساره انکار کرده گفت که نخندیدم، چه مى ترسید. پس او گفت چنین نیست به تحقیق تو خندیدى!.
و آن اشخاص از آنجا برخاستند و به سوى سدوم(52)، توجه نمودند و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود تا آنکه ایشان را روانه نماید.
و خداوند گفت از ابراهیم چیزى که میکنم پنهان نمایم. چون که ابراهیم حقیقتاً قوم عظیم و بزرگ خواهد شد و تمامى طوائف زمین در او متبرک خواهند بود...
و خداوند گفت: چون که فریاد «سدوم» و «عموراه»(53) زیاده و گناهان ایشان بسیار سنگین است، پس حال فرود آمده خواهم دید که آیا بالکلیه مثل فریادى که به من رسیده است عمل نموده اند و اگر چنین نباشد خواهم دانست و آن اشخاص از آنجا توجه نموده و به سوى «سدوم» روانه شدند در حالتى که ابراهیم در حضور خداوند مى ایستاد. پس ابراهیم تقرّب جسته گفت که آیا حقیقتاً صالح را با طالح هلاک خواهى ساخت؟ احتمال دارد که در اندرون شهر 50 نفر صالح باشند، آیا میشود که آن مکان را هلاک سازى و به سبب 50 نفر صالحى که در اندرونش مى باشند نجات ندهى؟
حاشا از تو که مثل این کار بکنى و صالحان را با طالحان هلاک سازى و صالح با طالح مساوى باشد حاشا از تو، آیا میشود که حاکم تمامى زمین عدالت نکند؟
پس خداوند گفت اگر در میان شهر سدوم 50 نفر صالح پیدا بکنم تمامى اهل آن مکان را به سبب ایشان نجات خواهم داد. و ابراهیم در جواب گفت: اینک حال من که خاک و خاکستر آغاز تکلم نمودن با آقایم مینمایم، بلکه از 50 نفر صالح پنج نفر کمى نماید آیا مى شود که تمامى اهل شهر را به سبب آن پنج هلاک سازى؟ پس گفت اگر در آنجا 45 نفر یابم هلاک آن نخواهم کرد.
و بار دیگر با او متکلم شده، گفت بلکه در آن 40 نفر یافت شود، پس او گفت که به سبب 40 نفر آن عمل نخواهم نمود.
و او گفت تمنا اینکه آقایم غضبناک نشود که تکلم نمایم، بلکه در آن 30 نفر یافت شوند، او گفت اگر در آنجا 30 نفر پیدا بکنم آن عمل نخواهم نمود.
دیگر گفت اینک حال آغاز تکلم با آقایم نموده ام بلکه در آنجا 20 نفر یافت شوند، او گفت که به سبب 20 نفر هلاک آن نخواهم کرد.
و دیگر گفت تمنا اینکه آقایم غضبناک نشود تا آنکه یک بار دیگر تکلم نمایم بلکه در آنجا 10 نفر پیدا شود او گفت که به سبب ده نفر هلاک شان نخواهم کرد.
و خداوند هنگامیکه کلام را با ابراهیم به انجام رسانیده بود روانه شد و ابراهیم به مکانش رجعت نمود.»(54)
طبق این نوشته تورات «خداوند» و «سه نفر از فرشتگان» در بلوطستان «ممرى»(55) در یک روز گرم بر ابراهیم آشکار میگردند. ابراهیم از آن سه فرشته پذیرائى گرمى میکند و آنها غذاى او را مى خورند (بعضى از این عبارات، فهمیده اند که خداوند هم از غذاى او خورد! یا اینکه آن سه نفر مظاهر سه گانه خدا طبق عقیده تثلیث بودند!) به هر حال خداوند بشارت فرزند به ساره داد، ولى ساره از این بشارت خندید، خداوند ساره را مؤاخذه کرد که چرا خندیدى؟ او منکر شد که نخندیدم ولى خداوند تأکید کرد که خندیدى!!.
سپس آنها روانه شدند و ابراهیم آنها را مشایعت کرد، در وسط راه خداوند فکر میکند چرا ابراهیم را از اقدامى که میخواهد درباره قوم لوط انجام دهد بى خبر بگذارد، لذا به او گفت:
سر و صداى زیادى از شهرهاى قوم لوط شنیدم و گناهان زیادى از آنها نقل میکنند، از آسمان فرود آمده ام تحقیق کنم ببینم راستى آنچه به من گزارش داده اند درست بوده یا نه؟!! اگر درست بوده آنها را هلاک خواهم نمود!
سپس آن سه نفر روانه به سوى سدوم شدند، اما ابراهیم همچنان در حضور خداوند ایستاده بود، و شروع به جر و بحث و به اصطلاح «چک و چانه» کرد و گفت:
از عدالت تو دور است که اگر در این شهرها 50 نفر صالح باشند آنها را هلاک کنى! خداوند اطمینان داد که اگر 50 نفر صالح در آنجا پیدا کند هلاکشان نکند.
ابراهیم با احتیاط کامل عدد را پائین کشید، و هر بار براى اینکه اوقات خداوند تلخ نشود! با اعتذار و پوزش تمام سخن را آغاز میکرد براى دو مرتبه صریحاً گفت: «تمنّا دارم عصبانى نشوى!» تا اینکه عدد به ده نفر رسید، مثل این که ابراهیم جرأت نکرد بیش از این پائین بیاید، لذا در همین جا سکوت را بر ادامه سخن ترجیح داد.
و هنگامیکه بحث به اینجا کشید و کلام خداوند با ابراهیم تمام شد خداوند روانه بسوى سدوم شد و ابراهیم به مکان خود بازگشت.(56)
با توجه به اینکه مسلماً منظور از خدا در این آیات (یا صحیح تر جمله ها) همان خداوند جهان است، مطالب زیر را میتوان نتیجه گرفت:
1 ـ نسبت جسمیت به خداوند! ـ این مطلب در چندین مورد از این عبارت به چشم میخورد!
2 ـ نسبت عدم اطلاع به خداوند! ـ زیرا مى گوید به زمین فرود آمد تا درباره قوم لوط تحقیق کند!
3 ـ عصبانیت و خشونت خداوند ـ تا آنجا که ابراهیم دوبار تقاضا کرد خشمناک نشود، و با لطایف الحیلى مى خواست از خشم و خشونت او درباره بندگانش بکاهد!
4 ـ فرشتگان غذا میخورند.
5 ـ ساره آن زن با ایمان و معرفت از بشارت خداوند خندید و سپس منکر هم شد!
این بود نقاط ضعف روشن این افسانه دروغین که در تورات تحریف یافته، به خدا نسبت داده شده است.
ولى هنگامى که اصل جریان را در قرآن مشاهده میکنیم هیچ یک از این اشتباهات و نسبتهاى ناروا در آن نیست.

نمونه سوم (سرچشمه اختلاف زبانها)

در مورد اینکه اختلاف زبانها از کجا ناشى شده قرآن اشاره کوتاهى در سوره روم ـ آیه 22 دارد و مى گوید:
وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ:
«یکى از آیات و نشانه هاى عظمت و قدرت خداوند آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف زبانها و رنگهاى شماست.»
این حقیقت با توجه به نکته زیر روشن میشود که: سرچشمه اختلاف زبانها همان قدرت ابتکار و خلاقیت فکر انسانهاست که به هنگامى که تدریجاً از هم فاصله گرفتند هر قوم و ملتى تدریجاً در الفاظ و عبارات موجود تغییرات و تحولاتى ایجاد نمود. این تغییرات طى هزاران سال به هم ضمیمه شدند و سرچشمه زبانهاى متعدد گردیدند.
گر چه ممکن است بعضى، از این موضوع تعجب کنند، ولى با توجه به طول زمان، و تغییرات تدریجى، و تراکم آنها بر روى یکدیگر در طى هزاران سال، مسئله خیلى ساده است.
تغییراتى که مثلا در زبان فارسى امروز نسبت به دو هزار سال یا هزار سال پیش صورت گرفته شاهد گویاى امکان این مسئله است، و الفاظ مشترکى که در میان بسیارى از زبانها وجود دارد شاهد دیگرى محسوب مى گردد.
در هر حال این اختلاف السنه که از فکر خلاّق و نوآور انسان سرچشمه میگیرد، و یکى از وسایل شناسائى اقوام و ملتها محسوب میگردد، از آیات خداست.
اکنون ببینیم «عهدین» در این باره چه میگوید، در فصل یازدهم از سفر تکوین میخوانیم:
«در تمامى زمین زبان و تکلم یکى بود، و واقع شد هنگامیکه از طرف شرقى مى کوچیدند(57). اینکه وادى را در زمین شنعار(58) یافتند و در آنجا ساکن شدند و به همدیگر گفتند که بیائید تا خشتها را بسازیم، و آنها را به آتش بسوزانیم، و ایشان را خشت به جاى سنگ و گل و چوب به جاى گچ بود. و گفتند که بیائید به جهت خود شهرى و برجى که سرش به آسمان بساید بنا کنیم، و از براى خود نامى پیدا بکنیم، مبادا که بر روى تمامى زمین پراکنده شویم.
و خداوند به جهت ملاحظه کردن شهر و برجى که بنى آدمیان مى ساختند به زیر آمد. و خداوند گفت که اینک قوم یکى اند، و از براى همگى ایشان زبان یکى است، و به کردن این کار شروع نموده اند، و حال از هر چه قصد ساختنش دارند چیزى از ایشان منع نمیشود. بیا به زیر آئیم و در آنجا زبان ایشان را مخلوط نمائیم! تا آنکه زبان همدیگر را نفهمند، و خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود که از بنا کردن شهر باز مانند. از آن سبب اسمش «بابل» گذاشته شد، زیرا که خداوند زبان تمامى زمین را در آنجا مخلوط نمود بلکه خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود»!(59)

بر طبق این عبارات تورات

نخست، زبان همه مردم جهان یکى بود تا هنگامى که رو به سوى شرق در حرکت بودند و به سرزمینى که بعدها به نام «بابل» نامیده شد رسیدند، در آنجا تصمیم گرفتند شهر و برجى که رمز وحدت آنها باشد بسازند و نام و نشان پیدا کنند.
مثل اینکه این کار به مذاق خداوند خوشایند نبود و از جنب و جوش و وحدتى که داشتند و در پرتو آن همه چیز براى آنان روبراه شده بود نگران شد! از آسمان به زیر آمد و تصمیم گرفت آنها را از انجام این کار بازدارد، و پراکنده کند.
این تصمیم عملى شد و زبان آنها را مخلوط ساخت، و السنه مختلف ایجاد نمود، تا زبان یکدیگر را نفهمند و در جهان پراکنده شوند، و به همین دلیل آن نقطه که قبلا «شنعار» نام داشت «بابل» نامیده شد.
از این افسانه ساختگى که در تورات محرَّف است، امور زیر استفاده مى شود:
1 ـ خداوند جسم و مکان دارد و از آسمان فرود مى آید!
2 ـ خداوند طالب ایجاد اختلاف است، و از وحدت مردم که موجب عمران و آبادى شهرهاى آنان و تفاهم هر چه بیشتر میگردد ناراضى است و لذا تفرقه اندازى میکند!.
3 ـ سرچشمه اختلاف زبانها، تفرقه اندازى خداوند به خاط جلوگیرى از ساختمان برج و شهر بابل بوده است!!.
4 ـ پیش از داستان بابل مردم جهان همه در یک نقطه زندگى میکردند (در حالى که به گواهى تواریخ چنین نبوده و نسلهاى مختلف بشر در نقاط مختلف جهان مى زیستند.)
اینها نمونه هائى از عقاید مذهبى مسیحیان و یهودیان درباره خداوند، و اسرار آفرینش، و بطور کلى معارف مذهبى در هنگام نزول قرآن و در محیط وحى است.
بار دیگر اینها را با معارفى که از قرآن مجید استفاده مى شود مقایسه کنید، و از فاصله عظیم میان این دو، آنچه باید درباره این کتاب گفته شود بررسى نمائید.
ما در فصل تواریخ «قرآن و عهدین» نیز نمونه هاى دیگرى از این موضوع را به خواست خداوند بزرگ ارائه خواهیم داد.
در پایان این بحث بد نیست این همه عباراتى که درباره جسمیت، حرکت، رفت و آمد و صعود و نزول خداوند در فصول مختلف «عهدین» دیده میشود با برداشتى که قرآن از این مسئله مهم (صفات خداوند) دارد مقایسه کنیم:
در قرآن زنده ترین نمونه این موضوع را در داستان بنى اسرائیل و اصرار آنها بر رؤیت خداوند، مى توان مشاهده کرد:
قرآن میگوید: بنى اسرائیل با اصرار تمام از موسى (ع) خواستند که خدا را به آنها نشان دهد تا آنها با چشم خود او را ببینند، و تأکید کردند که «ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم» او ناچار، و به فرمان خدا، جمعى از سران قوم را برگزید و با خود به «طور» برد تا عملا به آنها نشان دهد این امر ممکن نیست، سپس آنچه در این جریان واقع شد چنین شرح میدهد:
وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقًا فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ(اعراف ـ 139)
هنگامى که موسى به وعده گاه آمد و پروردگار با او سخن گفت عرضه داشت: خداوندا (بنا بخواسته قوم) خویش رات به من نشان ده تا تو را ببینم! خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى دید ولى به این کوه نظر بیفکن اگر (در برابر یکى از مخلوقات ساده ما) توانست در جاى خود بماند ما را خواهى دید، سپس هنگامى که خداوند جلوه اى بر کوه فرستاد (و صاعقه اى بر فراز آن درخشید) کوه را در هم کوبید و خرد کرد و موسى مدهوش بر روى زمین افتاد، هنگامى که بهوش آمد عرضه داشت: خداوندا منزهى تو (از اینکه با چشم دیده نشوى) من به سوى تو بازمیگردم و توبه میکنم و من نخستین گروندگانم».
نکته جالب در این آیه این است که علاوه بر نفى امکان رؤیت خداوند بطور مطلق و بطور ابد (به مقتضاى کلمه «لن» که براى نفى ابد است) عجز و ناتوانى انسان را از مشاهده بسیارى از موجودات جهان هستى تثبیت میکند، و از میان آنها مسئله صاعقه را پیش کشیده است.(60)
میدانیم صاعقه چیزى جز مبادله الکتریکى میان قطعات ابرى که داراى بار الکتریسته مثبت هستند با زمین که داراى بار الکتریکى منفى است، نیست. یعنى همان جرقه کوچکى که به هنگام برخورد دو سیم کوچک برق پیدا میشود، در مقایس بسیار عظیم میان این دو سیم عظیم، آفرینش که یکى نوک کوهها و دیگرى قطعات بزرگ ابرهاست، آشکار مى گردد.
این را نیز مى دانیم که الکتریسته و جریان برق و حرکت الکترونها یکى از هزاران موجود نامرئى این جهان است که چشم ما قدرت دید آن را ندارد.
و شاید انتخاب «صاعقه» در این مورد اشاره به این حقیقت باشد که نه تنها
نمى توان خدا را دید بلکه چشم انسان از مشاهده بسیارى از مخلوقات او نیز عاجز و ناتوان است، و اگر خداوند نامرئى است جاى تعجب نمى باشد.
اما همین موجود ناپیدائى که نامش الکتریسته است در یک لحظه کوتاه مى تواند آن چنان قدرت نمائى کند که کوهها را در هم بکوبد و عظیم ترین اثر را از خود به یادگار بگذارد.
ما هرگز امواج الکتریسته و حرکت الکترونها را ندیده ایم، ولى بوجود آن ایمان داریم چه اینکه آثار عظیم آن را لمس مى کنیم.
چه مانعى دارد که درباره آفریدگار جهان نیز این چنین فکر کنیم. (دقت کنید).
اصولا هنگامى که چشم ما از مشاهده برق درخشنده و خیره کننده صاعقه که در واقع جرقه بسیار کوچک و محدود و بازیچه مانندى در مقیاس جهان پهناور هستى است، عاجز و ناتوان باشد چگونه مى توان انتظار داشت که آن هستى بزرگى را که نور درخشندگى او فوق بى نهایت، و بالاتر و عالیتر از هر نور و روشنائى است، مشاهده کند؟!
آرى این حقایق را از اشارات کوتاهى که در این آیه آمده مى توان استفاده کرد، و با مقایسه این تعلیمات با تعلیمات عهدین تفاوت میان آن دو را تشخیص داد.