قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

مقایسه معارف قرآن و عهدین

اکنون این روش تطبیقى را در مورد سایر کتابهاى آسمانى و قرآن بکار بریم، این کتب که متأسفانه دستخوش انواع تحریفها شده، و در عین حال مترقى ترین افکار مذهبى عصر مقارن نزول قرآن را در بر داشته، در برابر مباحث عقیده اى قرآن چنان کوتاه، کم مایه، تاریک، غیر مستدل، و پر از خرافات مى نماید که هر گونه احتمال اقتباس این کتاب آسمانى را از آن کتابها نفى میکند.
اکنون یکى دو حادثه از سرگذشت انبیاء را هم قرآن طرح کرده، و هم در عهدین طرح شده است و بسیارى از مسائل عقیده اى در آن آمده است، در برابر هم قرار داده و مقایسه مى کنیم:
قرآن مسئله آفرینش انسان را چنین طرح میکند:
«خداوند به فرشتگان فرمود: در روى زمین جانشینى براى خود قرار میدهیم، گفتند: آیا کسى را مى آفرینى که در زمین فساد و خونریزى کند؟ در حالى که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى آوریم، خداوند فرمود:
من چیزهائى میدانم که شما از آن بى خبرید. سپس (آدم را آفرید) و علم اسماء (حقاق و اسرار جهان هستى) را به او تعلیم داد، سپس موجودات جهان را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود مرا از اسرار اینها آگاه سازید اگر راست میگوئید، فرشتگان گفتند: خداوندا منزّهى تو، ما هیچ دانشى نداریم جز آنکه تو به ما آموخته اى (و از این علوم بى خبریم). خداوند به آدم فرمود این حقایق و اسرار را براى آنها بیان کن، و هنگامى که آدم آنها را بیان کرد خداوند فرمود آیا به شما نگفتم (من چیزهائى میدانم که شما از آن آگاه نیستید) من غیب آسمان و زمین را میدانم و نیز میدانم آنچه را شما آشکار و آنچه را پنهان مى ساختید و به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید، همه سجده کردند جز ابلیس که امتناع و تکبر ورزید و از کافران شد، ـ و به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت سکونت اختیار کنید و از میوه هاى آن فراوان بخورید ولى نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران محسوب خواهید شد، سپس شیطان آنها را به لغزش انداخت (و از آن درخت که بهتر این بود نخورند خوردند) و آنها را از بهشت و نعمتهاى آن بیرون ساخت، و ما به آنها گفتیم به زمین فرود آئید در حالى که بعضى دشمن بعض دیگر هستید و قرارگاه و وسیله زندگى شما تا موقع معینى زمین خواهد بود. سپس آدم کلماتى را از پروردگار خود دریافت داشت و توبه کرد، خداوند نیز توبه او را پذیرفت خدا بازگشت کننده بسوى بندگان و مهربان است».(49)
طبق این آیات بزرگترین نقطه قوتى که در آدم وجود داشت، و آفرینش او را به عنوان یک شاهکار آفرینش و خلیفة اللّه توجیه مى نمود، و به همان دلیل مسجود فرشتگان شد و همگى در برابر مقام شامخ او سر فرود آوردند، همان آگاهى او از «علم الاسماء» و اطلاع از «حقایق و اسرار آفرینش و جهان هستى» بود. قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را در اینها میداند.
و بیرون رفتن آدم را از بهشت به خاطر خوردن از درختى که قرآن نام معینى براى آن ذکر نکرده، معرفى میکند، خروج او را به شیطان و وسوسه هاى او نسبت میدهد و این عمل را یک نوع لغزش براى آدم میداند، نه گناه و شگستن حریم و عبودیت (در کلمه «از لهما» دقت شود).
اکنون ببینیم تورات کنونى که مورد قبول یهودیان و تمام مسیحیان جهان است در این باره چه میگوید. در فصل دوم تکوین عیناً چنین مى خوانیم:
«... (7) پس خداوند خدا آدم را از خاک زمین صورت داد و نسیم حیات بر دماغش دمید و جان آدم زنده شد (8) و خداوند خدا در عدن از طرف شرقى باغى غرس نمود و انسانى که مصوّر ساخته بود در آنجا گذاشت (9) و خداوند خدا هر درخت خوش نما و به خوردن نیکو از زمین رویانید و هم درخت «حیات» در وسط باغ و درخت «دانستن نیک و بد را»!... (16) و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت که از تمامى درختان باغ مختارى که بخورى (17) اما از درخت «دانستن نیک و بد» مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مى شوى... (25) و آدم و زنش برهنه بودند و شرمندگى نداشتند»!...
و در فصل سوم چنین آمده:
«(1) و مار از تمامى جانوران صحرا حیله سازتر بود که خداوند خدا آفریده بود و به زن گفت آیا خدا فى الحقیقه گفته است که از تمامى درختان باغ مخورید (2) و زن به مار گفت که از میوه درختان باغ میخوریم (3) اما از میوه درختى که در وسط باغ است خدا فرموده است که از آن مخورید و آن را لمس ننمائید مبادا که بمیرید! (4) و مار بزن گفت که البته نمى میرید! (5) و حال اینکه خدا میداند روزى که از آن میخورید چشمان شما گشوده شده چون خدایانى که نیک و بد را میدانند خواهید شد (6) پس زن درخت را دید که به خوردن نیکو است، و اینکه در نظرها خوش آیند است، و درختى که مر دانشمندى را مرغوب است، پس از میوه اش گرفت و خورد و به شوهر خودش نیز داد که خورد (7) آنگاه چشمهاى هر دوى ایشان گشوده شده دانستند که برهنه اند و برگهاى درخت انجیر را دوخته از براى خود فوطه (چیزى شبیه لنگ) ساختند.
(8) و آواز خداوند را شنیدند که به هنگام نسیم روز در باغ میخرامید! و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند (9) و خداوند خدا آدم را آواز کرده، وى را گفت که کجائى؟ (10) او دیگر جواب گفت که آواز تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا که برهنه ام به جهت آن پنهان شدم (11) و خدا به او گفت که تو را که گفت که برهنه اى؟! آیا از درختى که تو را امر فرمودم که نخورى خوردى (12) و آدم گفت زنى که از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد که خوردم (13) و خداوند خدا به زن گفت: اینکه کردى چیست؟! و زن گفت که مار مرا اغوا نمود که خوردم (14) و خداوند خدا به مار گفت چونکه این را کردى از تمامى بهایم و تمامى حیوانات صحرا ملعونى، بر شکمت خواهى رفت و تمامى روزهاى عمرت خاک خواهى خورد...»
(22) و خداوند خدا گفت که اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکى از ما شده است، پس حال مبادا که دست خود را دراز کرده، هم از درخت «حیات» بگیرد و خورده، دائماً زنده ماند (23) پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند تا آنکه در زمینى که از آن گرفته شده بود فلاحت نماید (24)و آدم را راند، و در طرف شرقى باغ «عدن» کرد بیان (فرشتگان) را و شمشیر آتشبارى که به


جهت نگاهبانى راه شجره حیات گردش میکردند مسکن داد!»(50)
این «افسانه زننده» که در تورات کنونى به عنوان یک واقعیت تاریخى آمده است علت اصلى اخراج از بهشت، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد میداند، و چنانچه آدم دست به شجره نیک و بد دراز نمیکرد و تا ابد در جهل باقى میماند، تا آنجا که حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است، براى همیشه در بهشت باقى میماند.
به این ترتیب مسلماً آدم نباید از کار خود پشیمان شده باشد، زیرا از دست دادن بهشتى که شرط بقاى در آن ندانستن نیک و بد است در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب میگردد، چرا آدم از این تجارت نگران و پشیمان باشد؟!
و به این ترتیب افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن که ارزش مقام انسان و سر آفرینش او را در «علم الاسماء» معرفى کرده، گام برداشته است.
و اگر بعضى از ماتریالیستها دین و مذهب را مایه تخدیر و افیون اجتماعات معرفى کرده اند گفتار آنها مسلماً در مورد مذهبى که بر اساس چنین افسانه رسوائى بنا شده باشد صادق خواهد بود، نه در مورد آئینى همچون اسلام و کتابى همچون قرآن که هدف آفرینش را «علم و دانش» معرفى نموده است.
(البته نباید فراموش کرد این افسانه هاى دروغین روز اول در تورات نبوده و بعداً بدان افزوده شده است.)
از این گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجیبى درباره خداوند و یا مخلوقات او دیده مى شود که هر یک از دیگرى حیرت انگیزتر است، و آن عبارت است از:
1 ـ نسبت دروغ به خداوند ـ (چنانکه در جمله شماره 17 فصل دوم مى گوید: «خداوند گفت از این درخت نخورید که مى میرید»، در حالى که نمى مردند، دانا مى شدند).
2 ـ نسبت بخل به خداوند (چنانکه در جمله 22 فصل سوم میگوید که: خدا نمى خواست آدم و حوا از درخت علم و حیات بخورند و دانا شوند و زندگى جاویدان پیدا کنند.)
3 ـ امکان وجود شریک براى خداوند ـ (هم چنانکه در همان جمله میگوید: آدم پس از خوردن از درخت نیک و بد همچون یکى از ماها «خدایان» شده است!).
4 ـ نسبت حسد به خداوند ـ (چنانکه از همان جمله استفاده مى شود که خداوند بر این علم و دانشى که براى آدم پیدا شده بود رشک برد).
5 ـ نسبت جسم به خداوند ـ (چنانکه از جمله 8 فصل سوم استفاده مى شود که خداوند به هنگام صبح در خیابانهاى بهشت میخرامید!).
6 ـ خداوند از حوادثى که در نزدیکى او میگذرد بى خبر است (چنانکه در جمله 9 مى گوید: صدا زد آدم کجائى، و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان کرده بودند!).
7 ـ نسبت کار قبیح به خداوند ـ (زیرا از جمله هاى مختلف این دو فصل برمى آید که خداوند اصرار داشت آدم و حوا برهنه مادرزاد باشند و ندانند!).
8 ـ مار از خداوند دلسوزتر است!! (خواه مراد از مار شیطان باشد یا همان حیوان معروف، چه اینکه او انسان را به علم و دانش دعوت کرد در حالى که خداوند اصرار داشت نادان بماند، و به این ترتیب همه ما، در دانستن نیکیها و بدیها و علوم و دانشها مدیون مار یا شیطانیم!).
9 ـ مار یا شیطان از انسان عاقلتر و فهمیده تر است!
10 ـ نسبت مجازات بى دلیل به خداوند ـ (زیرا از جمله 14 فصل دوم برمى آید که خداوند مار را مجازات کرد، با اینکه او چیزى جز یک کار خیر (تعلیم جاهل!) انجام نداده بود و بیچاره چوب آن را خورد!).
11 ـ خوراک مار خاک است!، در حالى که چنین نیست.
12 ـ «علم» و «حیات» درخت دارد که هر کس از میوه آن بخورد عقل و دانش و یا حیات جاویدان پیدا میکند، در حالى که چنین نیست.
13 ـ آدم به جرم «آدم شدن» از بهشت اخراج شد!.
14 ـ حوا و آدم با اینکه نیک و بد را نمى دانستند از کجا نصیحت مار را که راه تکامل را به آنها نشان میداد فهمیدند و ترتیب اثر به آن دادند، اصولا آنها از کجا میدانستند علم و دانستن نیک و بد خوب است؟!
این بود نمونه اى از مترقى ترین معارف موجود در زمان نزول قرآن

نمونه دیگر: ملاقات (فرشتگان با ابراهیم)

قرآن سرگذشت آمدن فرشتگان را ـ در مسیر خود بسوى زمین لوط ـ نزد ابراهیم در سوره هود چنین آورده است:
«.. فرستادگان ما با بشارت به نزد ابراهیم آمدند و به او سلام کردند، ابراهیم به زودى گوساله بریانى نزد آنها آورد، اما هنگامیکه مشاهده کرد آنها دست به سوى غذا دراز نمى کنند در دل خود ترسید (زیرا معمول بود اگر کسى از خوردن غذاى دیگرى امتناع مىورزید این نشانه عدم دوستى او بود، یا اینکه ابراهیم متوجه شد آنها فرشته عذابند، و فرشته غذا نمى خورد) ولى آنها گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم (براى عذاب آنها) و همسر ابراهیم (ساره) ایستاده بود خندید (شاید به این جهت که فهمید مأمور عذاب قوم آنها نیستند) سپس ما او را بشارت به تولد اسحاق و از دودمان او یعقوب دادیم. صدا زد اى واى من چگونه فرزند میزایم در حالى که پیرم و شوهرم نیز پیر است، مسلماً این چیز عجیبى است؟! گفتند: آیا از فرمان خدا در این باره تعجب میکنى، این رحمت خدا و برکاتش بر خاندان شماست، خداوند شایسته ستایش و کریم است.
و هنگامیکه ترس ابراهیم فرو نشست با ما درباره قوم لوط به گفتگو پرداخت (که آنها را عذاب نکنیم) او مردى خدا ترس و توبه کار بود، گفتیم ابراهیم از این امر صرف نظر کن، فرمان خدا صادر شده و آنها مسلماً (به کیفر جنایات خود) گرفتار عذاب خواهند شد»(51).
همانطور که مشاهده مى شود در اینجا مسئله خیلى ساده و روشن است که جمعى از فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط از سرزمین اقامت ابراهیم میگذرند و او میخواهد از آنها پذیرائى کند ولى آنها دست به غذا نمى برند. ابراهیم ترسان میشود، زیرا متوجه میشود که وضع عادى نیست، و آنها مأمور عذابند، شاید احتمال میدهد مأمور عذاب قوم او باشند، اما بزودى متوجه حقیقت میشود.
همسر او ساره در گوشه اى ایستاده بود، خندان و مسرور میگردد، و فرشتگان که قرآن به عنوان رسولان و فرستادگان خدا از آنها نامبرده (رسلنا) به او که تا آن زمان عقیم بود بشارت تولد فرزندى به نام اسحاق میدهند، او تعجب میکند، به زودى به او مى فهمانند که در برابر رحمت و کرم خداوند تعجب معنى ندارد، سپس ابراهیم میخواهد از قوم لوط شفاعت کند اما به زودى متوجه میشود که فرمان عذاب آنها صادر شده و قابل شفاعت نیستند.
در اینجا همه چیز عادى و منطقى است.
اکنون ببینیم عهد قدیم (تورات) چه میگوید:
در فصل هیجدهم از سفر تکوین (پیدایش) چنین میخوانیم:
«و خداوند وى را در بلوطستان ممرى ظاهر شد، در حالتى که بر در چادر به گرمى روز مى نشست. و چشمان خود را گشاده، نگریست که اینک سه شخص در مقابلش ایستاده اند و هنگامى که ایشان را دید از براى استقبال ایشان از در چادر دوید و بسوى زمین خم شد. و گفت که اى آقایم حال اگر در نظرت التفات یافتم تمنا اینکه از نزد بنده خود نگذرى. و حال اندک آبى آورده خود تا آنکه پاهاى خود را شستشو داده در زیر این درخت استراحت فرمائید. و لقمه نانى خواهم آورد تا که دل خود را تقویت نمائید، و بعد از آن بگذرید، زیرا که از این سبب به نزد بنده خود عبور نمودید، پس گفتند به نحوى که گفتى عمل نما.
پس ابراهیم به چادر نزد «ساره» شتافت و گفت که تعجیل نموده سه پیمانه آرد رقیق خمیر کرده گرده ها بر اجاق بپز. پس ابراهیم به گله گاو شتافت و گوساله تر و تازه خوبى گرفته به جوانى داد که آن را به سرعت حاضر ساخت و کره و شیر با گوساله اى که حاضر کرده بود گرفت و در حضور ایشان گذاشت و نزد ایشان زیر آن درخت ایستادند تا خوردند!.
پس وى را گفتند زنت «ساره» کجاست؟ و گفت: اینک در چادر است، او دیگر گفت که البته بر طبق زمان، عمر به تو میگردم (بازمى گردانم) و اینک زنت ساره را پسرى خواهد شد و ساره به در چادر مى شنید در حالتى که در عقب او بود.
و ابراهیم و ساره پیر و سالخورده بودند و از ساره عادت زنان بریده شده بود. و ساره خود به خود خندیده گفت بعد از آنکه من پیر شدم و آقایم پیر شده است آیا میشود که مسرور شوم؟.
پس خداوند به ابراهیم گفت ساره چرا خندیده؟ گفت که آیا به تحقیق خواهم زائید در حالتى که پیر شده ام. آیا براى خداوند چیزى هست که دشوار باشد (و حال اینکه) در وقت موعود بر طبق زمان، عمر به تو مراجعت من فرمایم من و ساره را پسرى خواهد شد. و ساره انکار کرده گفت که نخندیدم، چه مى ترسید. پس او گفت چنین نیست به تحقیق تو خندیدى!.
و آن اشخاص از آنجا برخاستند و به سوى سدوم(52)، توجه نمودند و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود تا آنکه ایشان را روانه نماید.
و خداوند گفت از ابراهیم چیزى که میکنم پنهان نمایم. چون که ابراهیم حقیقتاً قوم عظیم و بزرگ خواهد شد و تمامى طوائف زمین در او متبرک خواهند بود...
و خداوند گفت: چون که فریاد «سدوم» و «عموراه»(53) زیاده و گناهان ایشان بسیار سنگین است، پس حال فرود آمده خواهم دید که آیا بالکلیه مثل فریادى که به من رسیده است عمل نموده اند و اگر چنین نباشد خواهم دانست و آن اشخاص از آنجا توجه نموده و به سوى «سدوم» روانه شدند در حالتى که ابراهیم در حضور خداوند مى ایستاد. پس ابراهیم تقرّب جسته گفت که آیا حقیقتاً صالح را با طالح هلاک خواهى ساخت؟ احتمال دارد که در اندرون شهر 50 نفر صالح باشند، آیا میشود که آن مکان را هلاک سازى و به سبب 50 نفر صالحى که در اندرونش مى باشند نجات ندهى؟
حاشا از تو که مثل این کار بکنى و صالحان را با طالحان هلاک سازى و صالح با طالح مساوى باشد حاشا از تو، آیا میشود که حاکم تمامى زمین عدالت نکند؟
پس خداوند گفت اگر در میان شهر سدوم 50 نفر صالح پیدا بکنم تمامى اهل آن مکان را به سبب ایشان نجات خواهم داد. و ابراهیم در جواب گفت: اینک حال من که خاک و خاکستر آغاز تکلم نمودن با آقایم مینمایم، بلکه از 50 نفر صالح پنج نفر کمى نماید آیا مى شود که تمامى اهل شهر را به سبب آن پنج هلاک سازى؟ پس گفت اگر در آنجا 45 نفر یابم هلاک آن نخواهم کرد.
و بار دیگر با او متکلم شده، گفت بلکه در آن 40 نفر یافت شود، پس او گفت که به سبب 40 نفر آن عمل نخواهم نمود.
و او گفت تمنا اینکه آقایم غضبناک نشود که تکلم نمایم، بلکه در آن 30 نفر یافت شوند، او گفت اگر در آنجا 30 نفر پیدا بکنم آن عمل نخواهم نمود.
دیگر گفت اینک حال آغاز تکلم با آقایم نموده ام بلکه در آنجا 20 نفر یافت شوند، او گفت که به سبب 20 نفر هلاک آن نخواهم کرد.
و دیگر گفت تمنا اینکه آقایم غضبناک نشود تا آنکه یک بار دیگر تکلم نمایم بلکه در آنجا 10 نفر پیدا شود او گفت که به سبب ده نفر هلاک شان نخواهم کرد.
و خداوند هنگامیکه کلام را با ابراهیم به انجام رسانیده بود روانه شد و ابراهیم به مکانش رجعت نمود.»(54)
طبق این نوشته تورات «خداوند» و «سه نفر از فرشتگان» در بلوطستان «ممرى»(55) در یک روز گرم بر ابراهیم آشکار میگردند. ابراهیم از آن سه فرشته پذیرائى گرمى میکند و آنها غذاى او را مى خورند (بعضى از این عبارات، فهمیده اند که خداوند هم از غذاى او خورد! یا اینکه آن سه نفر مظاهر سه گانه خدا طبق عقیده تثلیث بودند!) به هر حال خداوند بشارت فرزند به ساره داد، ولى ساره از این بشارت خندید، خداوند ساره را مؤاخذه کرد که چرا خندیدى؟ او منکر شد که نخندیدم ولى خداوند تأکید کرد که خندیدى!!.
سپس آنها روانه شدند و ابراهیم آنها را مشایعت کرد، در وسط راه خداوند فکر میکند چرا ابراهیم را از اقدامى که میخواهد درباره قوم لوط انجام دهد بى خبر بگذارد، لذا به او گفت:
سر و صداى زیادى از شهرهاى قوم لوط شنیدم و گناهان زیادى از آنها نقل میکنند، از آسمان فرود آمده ام تحقیق کنم ببینم راستى آنچه به من گزارش داده اند درست بوده یا نه؟!! اگر درست بوده آنها را هلاک خواهم نمود!
سپس آن سه نفر روانه به سوى سدوم شدند، اما ابراهیم همچنان در حضور خداوند ایستاده بود، و شروع به جر و بحث و به اصطلاح «چک و چانه» کرد و گفت:
از عدالت تو دور است که اگر در این شهرها 50 نفر صالح باشند آنها را هلاک کنى! خداوند اطمینان داد که اگر 50 نفر صالح در آنجا پیدا کند هلاکشان نکند.
ابراهیم با احتیاط کامل عدد را پائین کشید، و هر بار براى اینکه اوقات خداوند تلخ نشود! با اعتذار و پوزش تمام سخن را آغاز میکرد براى دو مرتبه صریحاً گفت: «تمنّا دارم عصبانى نشوى!» تا اینکه عدد به ده نفر رسید، مثل این که ابراهیم جرأت نکرد بیش از این پائین بیاید، لذا در همین جا سکوت را بر ادامه سخن ترجیح داد.
و هنگامیکه بحث به اینجا کشید و کلام خداوند با ابراهیم تمام شد خداوند روانه بسوى سدوم شد و ابراهیم به مکان خود بازگشت.(56)
با توجه به اینکه مسلماً منظور از خدا در این آیات (یا صحیح تر جمله ها) همان خداوند جهان است، مطالب زیر را میتوان نتیجه گرفت:
1 ـ نسبت جسمیت به خداوند! ـ این مطلب در چندین مورد از این عبارت به چشم میخورد!
2 ـ نسبت عدم اطلاع به خداوند! ـ زیرا مى گوید به زمین فرود آمد تا درباره قوم لوط تحقیق کند!
3 ـ عصبانیت و خشونت خداوند ـ تا آنجا که ابراهیم دوبار تقاضا کرد خشمناک نشود، و با لطایف الحیلى مى خواست از خشم و خشونت او درباره بندگانش بکاهد!
4 ـ فرشتگان غذا میخورند.
5 ـ ساره آن زن با ایمان و معرفت از بشارت خداوند خندید و سپس منکر هم شد!
این بود نقاط ضعف روشن این افسانه دروغین که در تورات تحریف یافته، به خدا نسبت داده شده است.
ولى هنگامى که اصل جریان را در قرآن مشاهده میکنیم هیچ یک از این اشتباهات و نسبتهاى ناروا در آن نیست.

نمونه سوم (سرچشمه اختلاف زبانها)

در مورد اینکه اختلاف زبانها از کجا ناشى شده قرآن اشاره کوتاهى در سوره روم ـ آیه 22 دارد و مى گوید:
وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ:
«یکى از آیات و نشانه هاى عظمت و قدرت خداوند آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف زبانها و رنگهاى شماست.»
این حقیقت با توجه به نکته زیر روشن میشود که: سرچشمه اختلاف زبانها همان قدرت ابتکار و خلاقیت فکر انسانهاست که به هنگامى که تدریجاً از هم فاصله گرفتند هر قوم و ملتى تدریجاً در الفاظ و عبارات موجود تغییرات و تحولاتى ایجاد نمود. این تغییرات طى هزاران سال به هم ضمیمه شدند و سرچشمه زبانهاى متعدد گردیدند.
گر چه ممکن است بعضى، از این موضوع تعجب کنند، ولى با توجه به طول زمان، و تغییرات تدریجى، و تراکم آنها بر روى یکدیگر در طى هزاران سال، مسئله خیلى ساده است.
تغییراتى که مثلا در زبان فارسى امروز نسبت به دو هزار سال یا هزار سال پیش صورت گرفته شاهد گویاى امکان این مسئله است، و الفاظ مشترکى که در میان بسیارى از زبانها وجود دارد شاهد دیگرى محسوب مى گردد.
در هر حال این اختلاف السنه که از فکر خلاّق و نوآور انسان سرچشمه میگیرد، و یکى از وسایل شناسائى اقوام و ملتها محسوب میگردد، از آیات خداست.
اکنون ببینیم «عهدین» در این باره چه میگوید، در فصل یازدهم از سفر تکوین میخوانیم:
«در تمامى زمین زبان و تکلم یکى بود، و واقع شد هنگامیکه از طرف شرقى مى کوچیدند(57). اینکه وادى را در زمین شنعار(58) یافتند و در آنجا ساکن شدند و به همدیگر گفتند که بیائید تا خشتها را بسازیم، و آنها را به آتش بسوزانیم، و ایشان را خشت به جاى سنگ و گل و چوب به جاى گچ بود. و گفتند که بیائید به جهت خود شهرى و برجى که سرش به آسمان بساید بنا کنیم، و از براى خود نامى پیدا بکنیم، مبادا که بر روى تمامى زمین پراکنده شویم.
و خداوند به جهت ملاحظه کردن شهر و برجى که بنى آدمیان مى ساختند به زیر آمد. و خداوند گفت که اینک قوم یکى اند، و از براى همگى ایشان زبان یکى است، و به کردن این کار شروع نموده اند، و حال از هر چه قصد ساختنش دارند چیزى از ایشان منع نمیشود. بیا به زیر آئیم و در آنجا زبان ایشان را مخلوط نمائیم! تا آنکه زبان همدیگر را نفهمند، و خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود که از بنا کردن شهر باز مانند. از آن سبب اسمش «بابل» گذاشته شد، زیرا که خداوند زبان تمامى زمین را در آنجا مخلوط نمود بلکه خداوند ایشان را از آنجا به روى تمامى زمین پراکنده نمود»!(59)