قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

قرآن و اثبات وجود خدا

اکنون ببینیم قرآن براى مهمترین مسائل عقیده اى یعنى اثبات وجود خدا از چه راه وارد شده است.
قرآن درباره اثبات وجود خدا نزدیکترین و روشن ترین راه را پیموده، گاهى از طریق توجه دادن به نداى فطرت وارد شده و مى گوید: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ:
«هنگامى که سوار بر کشتى شوند خدا را با اخلاص میخوانند، اما هنگامى که آنها را نجات دادیم و به خشکى رسیدند بار دیگر شرک و بت پرستى را آغاز میکنند.» (عنکبوت ـ 65).
ولى بیش از آنچه روى «توحید فطرى» تکیه نموده، روى «توحید استدلالى» از طریق «سیر آفاق و انفس» و مطالعه در اسرار آفرینش زمین و آسمان و انسان و گیاهان و حیوانات و کوهها و دریاها و ابرها و بادها و حوادث دیگر، تکیه میکند.
بطوریکه اگر بخواهیم آیاتى را که درباره شناسائى خداوند از طریق مطالعه در اسرار هستى در قرآن وارد شده جمع آورى کنیم خود یک کتاب بزرگ مى شود. این آیات کشش و جاذبه خاصى دارد و خدا را با عظمت بى پایانى در اعماق روح انسان جاى میدهد.
قرآن درباره صفات خدا، بیان عمیق و جالبى دارد و ضمن اینکه او را از هر گونه صفات محدود بشرى و آنچه در عالم امکان از صفات محدود آمیخته به نقص، مبرا و منزه میکند; لَیْسَ کَمَثْلِهِ شیئى: «هیچ چیز مانند او نیست» (شورى ـ 11) توصیف رسائى درباره صفات کمالیه او دارد، در یک جا مى گوید:
«هُوَ اللّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ هُوَ اللّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یُشْرِکُونَ هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِىُ الْمُصَوِّرُ لَهُ اْلأَسْماءُ الْحُسْنى یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»(حشر ـ 21 تا 24)
«او خداوندى است که بجز او معبودى نیست، از اسرار درون و برون، پنهان و آشکار آگاه است، او بخشنده و همربان است. او خداوندى است که جز او معبودى ندارد، سلطان و حکمروا اوست، از هر عیب و نقصى منزه است، ایمنى بخش و نگاهبان و مراقب و پیروز قاهر و بلند مرتبه و شایسته عظمت او است، پاک و منزه است از این شرکیهائى که براى او درست کرده اند. او خداوندى است ایجاد کننده، آفریننده، طرح کننده صورتها، صاحب اسامى و صفات نیک، تمام موجوادات زمین و آسمان تسبیح او مى گویند، و او با قدرت و داناست».
راستى اگر این توصیفى را که قرآن از خداوند در این چند آیه کرده با توصیفى که بت پرستان یعنى قشرهاى وسیع محیط ظهور قرآن درباره خدا میکردند مقایسه کنیم، آیا هیچ مى توان احتمال داد که این طرز بیان تکامل یافته آن افکار، و از مجراى تحولات فکرى انسانى باشد.
آیا از آن محیط تاریک و خرافى پیدایش چنین تعلیمات عادى است؟!
و درباره توصیف علم خداوند چنین مى گوید:
وَ لَوْ أَنَّ ما فِی اْلأَرْضِ مِنْ شَجَرَة أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ «اگر بتمام درختان روى زمین قلم شود، و دریا با هفت دریاى دیگر مرکب، با اینحال کلمات خدا تمام نمى شود (و قادر به نوشتن علوم او نخواهند بود)». (لقمان ـ 27)
در واقع این بیان تصویرى است از بى نهایت، ولى یک تصویر زنده، زیرا گاهى عدد بى نهایت به صورت «مرده» ادا مى شود، و آن در حالى است که براى بیان آن از اصطلاحات ریاضى و فلسفى مانند کلمه «بى نهایت» و امثال آن استفاده مى شود.
و گاهى به صورت «زنده» و آن در حالى است که یک ترسیم اجمالى عظیم با یک تجسم فوق العاده قوى آن را در فکر انسان منعکس سازد، همانطور که در این آیه دیده مى شود، و در هر صورت تصور نمى کنیم براى توضیح علم بى پایان خداوند بیانى رساتر و گویاتر از این باشد که اُبهت و عظمت بى نهایت را در یک عبارت کوتاه منعکس سازد.
در مورد احاطه علم بى پایان خدا به همه چیز مى گوید: یَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ: «از چشمهائى که بخیانت گردش میکنند آگاه و از اسرار درون سینه ها با خبر است». (غافر ـ 19)
درباره عمومیت قدرت بى پایان او ضمن بحث معاد مى فرماید:
أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلیمُ إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ: آیا آن کسى که آسمانها و زمین را آفرید نمى تواند جهانى همانند آنها بیافریند؟ بلى مى تواند، و اوست خلاق دانا، آفرینش در پیشگاه قدرت او بقدرى ساده است که) هنگامى که چیزى را اداره کند میدهد ایجاد شود! آنهم فواً ایجاد میشود». (یس ـ 82 ـ 81)
درباره پاک بودن او از جسمیت و عوارض جسم و عدم قدرت دیده هاى ظاهر بر مشاهده ذات مقدس او، مى گوید: لا تُدْرِکُهُ اْلأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ اْلأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ: «چشم ها از مشاهده ذات عاجزند، ولى او چشمها را مى بیند و او دقیق و آگاه است». (انعام ـ 103)
درباره احاطه او به همه چیز و حضور او در همه جا تعبیرات فوق العاده بلندى دیده میشود که مخصوص خود قرآن است مانند:
وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ: «مشرق و مغرب از آن خدا است! پس به هر سو رو کنید رو به خدا کرده اید». (بقره ـ 115)
و هو معکم اینما کنتم و اللّه بما تعملون بصیر: «او همراه شما و با شماست هر کجا باشید و آنچه را عمل مى کنید مى بینید» (حدید ـ 4)
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید: «ما انسان را آفریدیم و از وسوسه هائى که در او میگذرد آگاهیم و ما به او از رگ گردنش نزدیکتریم» (سوره ق ـ 16)
هنگامیکه انسان مفاهیم این آیات را در درون جان خود ترسیم میکند، و به تعبیرات دیگر آیات قرآن درباره تسبیح عمومى موجودات جهان و آن نغمه روح پرور توحید که به تصریح قرآن از تمام ذرات جهان هستى، از دل تمام اتمها، از درون تمام کهکشانها و سحابیها، در این پهنه بى انتهاى آفرینش در گوش جان نواخته مى شود، مى آمیزد، خود را در عالمى دیگر احساس میکند، عالمى که با عالم معمولى ما بسیار فرق دارد، جهانى که سراسر گوش و زبان است، سراسر روح و احساس، و سراسر مراقبت و مسئولیت و بالاخره سراسر نور و روشنائى است.
چگونه مى توان باور کرد که این تعلیمات از درون آن بتکده هاى کثیف و آلوده برخیزد و محیطى که جز ظلمت و جهل محصولى ندارد مبتکر چنین افکارى باشد؟
در مورد نسبتى که بت پرستان درباره فرشتگان به خدا میدادند و مى گفتند آنها دختران خدایند، مى گوید:
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدًا سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ«گفتند خداوند فرزند براى خود اختیار کرده است چنین نیست، آنها (فرشتگان) بندگان بزرگوار او هستند که هرگز بدون اجازه او سخنى نمى گویند و به فرمان او عمل میکنند، اعمالى را که انجام داده اند و اعمالى را که انجام خواهند داد میداند، و آنها جز براى کسانى که خداوند راضى است شفاعت نمى کنند و از ترس کیفر) او بیمناکند (انبیاء ـ آیات 26 ـ 30)
قرآن درباره معاد و وحشتى که از شنیدن نام آن داشتند، و بازگشت به زندگى را جزو محالات مى شمردند، با منطق جالبى که از زندگى روزمره آن مایه مى گیرد این مسئله را به صورت یک امر حسى و ملموس در آورده است.
و در حالى که بت پرستان دوران جاهلیت از جمع آورى استخوانهاى انسان پس از پراکنده شدن در زمین و پوسیدن تعجب مى کردند، مى گوید: خداوند نه تنها قادر بر این کار است، بلکه قادر است که خطوط سر را نیز دوباره به همان صورت اول بازگرداند.
أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ ـ بَلى قادِرینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ:
آیا انسان گمان میکند استخوانهاى او را جمع آورى نمى کنیم، آرى توانا هستیم که از سر انگشتان او را نیز تجدید ساختمان نمائیم» (سوره قیامت ـ آیات 3 و 4)
موضوع تجدید ساختمان سرانگشتان که لازمه آن ترسیم خطوط سابق و تجدید آنست با توجهى که اخیراً درباره خطوط سرانگشتان و اینکه خطوط سرانگشت هر کس معرّف خود او است و هیچ گونه شباهتى با دیگران ندارد، خیلى پر معنى به نظر میرسد.
و براى اینکه به این مسئله معاد جنبه حسى بدهد، گاهى انسان را متوجه آفرینش او از خاک که همچون زندگى پس از مرگ است، میکند.
و گاهى به مراحل تکامل جنینى که به واسطه تحولهاى فوق العاده میان هر مرحله با مرحله دیگر شباهت زیادى به مسئله معاد دارد، اشاره کرده و زمانى دست انسان را گرفته در جهان طبیعت سیر میدهد، آنجا که زمینهاى مرده را در برابر چشم همگان زنده میکند و این صحنه را هر سال تکرار مى نماید.
این سه موضوع را در آیات زیر یکجا بیان میکند:
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ مِنْ عَلَقَة ثُمَّ مِنْ مُضْغَة مُخَلَّقَة وَ غَیْرِ مُخَلَّقَة لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی اْلأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَل مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّى وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْم شَیْئًا وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ:
«اى مردم اگر در رستاخیز تردید دارید، در نظر بیاورید که ما شما را از خاک آفریدیم، و سپس (در دوران تکامل جنینى)از نطفه و سپس از علقه (خون منعقد شده) و بعد بصورت گوش جویده شده درآمدید که بعضى تام الخلقه و بعضى غیر تام الخلقه است، تا به شما نشان دهیم که بر همه چیز قادر هستیم. سپس تا زمانى که میخواهیم شما را در رحم مادران نگاه داشته، سپس به صورت طفلى شما را بیرون سپس به دوران تکامل عقل میرسید، در این میان بعضى مى میرند، و بعضى زنده مى مانند و بدوران سخت و ناراحت کننده پیرى و کهنسالى میرسند تا آنجا که همه دانستنیهاى خود را فراموش میکننند.
(از طرفى) زمین مرده را مى بینى که پس از نزول باران تحرک و جنبش مى یابد و نمو میکند و از هر جفت گیاهان با طراوت و نشاط انگیز مى رویاند. اینها بخاطر این است که بدانید خداوند بر حق است و مردگان را زنده میکند و بر همه چیز قادر است (سوره حج ـ آیات 5 و 6)
و به این ترتیب نخستین صحنه اى را که ترسیم میکند صحنه اول آفرینش از خاک (یک موجود بى جان) است که همه آن را قبول دارند. چه اینکه همه حتى مادّیها معتقدند که در آغاز آفرینش زمین، هرگز موجود جاندارى وجود نداشت، و زمین یکپارچه آتش سوزان بود.
پس چه جاى تعجب که بار دیگر انسان پس از خاک شدن لباس حیات را در بر کند، این یک دلیل.
سپس خلقت افراد فعلى را تشریح میکند که نخست نطفه اى تک سلولى و به ظاهر بى ارزش بودند و در مدت چند ماه چنان تحولها و دگرگونیها در آن آشکار میگردد که فاصله هر کدام با دیگر بى شباهت به فاصله مرگ و حیات نیست.
گاهى در آن ظلمتکده خاموش رحم، و زمانى در دوران پر تحرک کودکى و جوانى، و باز به دوران خاموش پیرى گام مى نهد و دائماً مرکز نوسانهاى گوناگون و شدید است. بنابراین چرا امکان بازگشت مجدد او به زندگى با تردید روبرو گردد (این دلیل دیگر).
بعد داستان زندگى و مرگ گیاهان و حیات و مرگ مکرر زمین را در زمستان و بهار پیش میکشد، و معاد را به صورت یک قانون عمومى و همگانى جهان آفرینش و حیات مجسم مى سازد.
حیات و مرگ همه جا یکى است، اگر امکان رستاخیز و معاد در گیاهان و خاکهاى مرده و مواد غذائى آن که عضو پیکر گیاهان زنده میشوند اثبات گردد، این حکم در موارد دیگر نیز صادق خواهد بود همانطور که گفته اند: حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد. (اینهم دلیل سوم)(48)
قرآن در آیات فراوانى که درباره تشریح رستاخیز و مسائل مربوط به آن بیان ننموده است. علاوه بر مسئله «بقاى ماده»، اشارات زیبائى به مسئله «بقاء انرژیهاى مختلف» نموده است.
گاهى مى گوید: اعمال انسان در زمین اثر میگذارد و زمین به صورت یک «بایگانى بزرگ» اعمال او را ضبط میکند، سپس در جهان دیگر همه را بازگو میکند یَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحى لَها: «آنروز زمین خبرهاى خود را بازمى گوید، و به وحى و الهام الهى این کار را انجام میدهد» (سوره زلزال ـ آیات 4 و 5).
و در جاى دیگر تصریح میکند که کار «بایگانى» و سپس «گواهى و شهادت» را پوست بدن انسان یا دست و پاى او نیز انجام میدهند:
وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْء:
«به پوستهاى تن خود مى گویند چرا به زیان ما گواهى دادید؟ میگویند خدائى که همه موجودات را به سخن آورده ما را نیز به سخن درآورد (تا حقایق را بازگو کنیم) (سوره فصلت ـ 21)
مسلماً در آن روز کسى توجه به بقاى انرژى، و تغییر شکل آنها، و عدم نابودى اعمال و افعال انسان، و امکان استکشاف آنها از آثار باقیمانده در دل موجودات مختلف، نداشت.
در آن چنان محیطى راستى این حقایق جالب است.

خلاصه

کوتاه سخن اینکه: از مجموع آیاتى که در باب مبدأ و معاد در قرآن آمده، خدا آن چنان معرفى شده که هیچ گونه عیب و نقص و محدودیت و تعدد در ذات بى مثال راه او ندارد.
عالم به همه چیز، قادر بر همه چیز، با خبر از اسرار درون آگاه از غیب و شهود عالم هستى، حکمش در همه جا نافذ، از کهکشانها گرفته تا دل اتم، از جنین گرفته تا موجودات نیرومند همه و همه سر بر فرمان او هستند
همه جا هست، در هر زمانى وجود دارد، اصولا زمان و مکان براى او مفهومى ندارد، همه موجودات جهان آیات عظمت او هستند و زبان همه آنها به تسبیح او باز.
نه احتیاج و فقر، نه زن و فرزند، و نه خواب و بیدارى، و نه تحول و دگرگونى در ذات او راه ندارد.
هیچ گونه شبیه و شریک ندارد و با اینکه تمام ذرات وجود شاهد هستى او هستند هیچ کدام شبیه و مانند او نیستند.
به همه موجودات روزى میدهد، و همه از خوان نعمت او بهره مندند.
هیچ کس جز او شایسته عبودیت نیست، و همه انبیاء و فرشتگان بندگان او و سر بر فرمان او هستند و حتى بدون اذن او از کسى شفاعت نمى کنند.
در مورد معاد هم تصریح میکند که همان خداى که طرح نخستین جهان را ریخت بار دیگر لباس حیات در اندام انسان مى پوشاند، همان خدائى که در تنگناى رحم صورت گرى میکند و نقشهاى عجیب و شگفت انگیز. بر یک قطره آب ترسیم مى نماید، همان کس که از اعماق خاکهاى تیره و مرده و یکنواخت هزاران نوع زندگى و حیات آفرینش، همان آفریدگارى که زندگى را در دل مرگ و آتش را در درون آب و درخت سبز نگه میدارد، بار دیگر انسانها را به حیات نوینى باز میگرداند.
ذرّه اى از اعمال انسان مخفى نمى ماند، در و دیوار و زمین، و گوشت و پوست بدن انسان، و چشم و گوش و دست و پاى او همه مراقب و گواه اعمال اویند. خوبى و بدى را، حتى به اندازه یک «دانه خردل» یا یک «ذره بى مقدار»، جزا میدهد.
اگر این معارف را در برابر عقائد مذهبى اعراب در دوران جاهلیت بگذاریم فاصله اى که در میان آنها وجود دارد با چیزى غیر از «اعجاز» پر نخواهد شد، زیرا طرق مادى مطلقاً تفسیرى براى این تفاوت نمى توان یافت. (دقت کنید).

مقایسه معارف قرآن و عهدین

اکنون این روش تطبیقى را در مورد سایر کتابهاى آسمانى و قرآن بکار بریم، این کتب که متأسفانه دستخوش انواع تحریفها شده، و در عین حال مترقى ترین افکار مذهبى عصر مقارن نزول قرآن را در بر داشته، در برابر مباحث عقیده اى قرآن چنان کوتاه، کم مایه، تاریک، غیر مستدل، و پر از خرافات مى نماید که هر گونه احتمال اقتباس این کتاب آسمانى را از آن کتابها نفى میکند.
اکنون یکى دو حادثه از سرگذشت انبیاء را هم قرآن طرح کرده، و هم در عهدین طرح شده است و بسیارى از مسائل عقیده اى در آن آمده است، در برابر هم قرار داده و مقایسه مى کنیم:
قرآن مسئله آفرینش انسان را چنین طرح میکند:
«خداوند به فرشتگان فرمود: در روى زمین جانشینى براى خود قرار میدهیم، گفتند: آیا کسى را مى آفرینى که در زمین فساد و خونریزى کند؟ در حالى که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى آوریم، خداوند فرمود:
من چیزهائى میدانم که شما از آن بى خبرید. سپس (آدم را آفرید) و علم اسماء (حقاق و اسرار جهان هستى) را به او تعلیم داد، سپس موجودات جهان را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود مرا از اسرار اینها آگاه سازید اگر راست میگوئید، فرشتگان گفتند: خداوندا منزّهى تو، ما هیچ دانشى نداریم جز آنکه تو به ما آموخته اى (و از این علوم بى خبریم). خداوند به آدم فرمود این حقایق و اسرار را براى آنها بیان کن، و هنگامى که آدم آنها را بیان کرد خداوند فرمود آیا به شما نگفتم (من چیزهائى میدانم که شما از آن آگاه نیستید) من غیب آسمان و زمین را میدانم و نیز میدانم آنچه را شما آشکار و آنچه را پنهان مى ساختید و به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید، همه سجده کردند جز ابلیس که امتناع و تکبر ورزید و از کافران شد، ـ و به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت سکونت اختیار کنید و از میوه هاى آن فراوان بخورید ولى نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران محسوب خواهید شد، سپس شیطان آنها را به لغزش انداخت (و از آن درخت که بهتر این بود نخورند خوردند) و آنها را از بهشت و نعمتهاى آن بیرون ساخت، و ما به آنها گفتیم به زمین فرود آئید در حالى که بعضى دشمن بعض دیگر هستید و قرارگاه و وسیله زندگى شما تا موقع معینى زمین خواهد بود. سپس آدم کلماتى را از پروردگار خود دریافت داشت و توبه کرد، خداوند نیز توبه او را پذیرفت خدا بازگشت کننده بسوى بندگان و مهربان است».(49)
طبق این آیات بزرگترین نقطه قوتى که در آدم وجود داشت، و آفرینش او را به عنوان یک شاهکار آفرینش و خلیفة اللّه توجیه مى نمود، و به همان دلیل مسجود فرشتگان شد و همگى در برابر مقام شامخ او سر فرود آوردند، همان آگاهى او از «علم الاسماء» و اطلاع از «حقایق و اسرار آفرینش و جهان هستى» بود. قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را در اینها میداند.
و بیرون رفتن آدم را از بهشت به خاطر خوردن از درختى که قرآن نام معینى براى آن ذکر نکرده، معرفى میکند، خروج او را به شیطان و وسوسه هاى او نسبت میدهد و این عمل را یک نوع لغزش براى آدم میداند، نه گناه و شگستن حریم و عبودیت (در کلمه «از لهما» دقت شود).
اکنون ببینیم تورات کنونى که مورد قبول یهودیان و تمام مسیحیان جهان است در این باره چه میگوید. در فصل دوم تکوین عیناً چنین مى خوانیم:
«... (7) پس خداوند خدا آدم را از خاک زمین صورت داد و نسیم حیات بر دماغش دمید و جان آدم زنده شد (8) و خداوند خدا در عدن از طرف شرقى باغى غرس نمود و انسانى که مصوّر ساخته بود در آنجا گذاشت (9) و خداوند خدا هر درخت خوش نما و به خوردن نیکو از زمین رویانید و هم درخت «حیات» در وسط باغ و درخت «دانستن نیک و بد را»!... (16) و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت که از تمامى درختان باغ مختارى که بخورى (17) اما از درخت «دانستن نیک و بد» مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مى شوى... (25) و آدم و زنش برهنه بودند و شرمندگى نداشتند»!...
و در فصل سوم چنین آمده:
«(1) و مار از تمامى جانوران صحرا حیله سازتر بود که خداوند خدا آفریده بود و به زن گفت آیا خدا فى الحقیقه گفته است که از تمامى درختان باغ مخورید (2) و زن به مار گفت که از میوه درختان باغ میخوریم (3) اما از میوه درختى که در وسط باغ است خدا فرموده است که از آن مخورید و آن را لمس ننمائید مبادا که بمیرید! (4) و مار بزن گفت که البته نمى میرید! (5) و حال اینکه خدا میداند روزى که از آن میخورید چشمان شما گشوده شده چون خدایانى که نیک و بد را میدانند خواهید شد (6) پس زن درخت را دید که به خوردن نیکو است، و اینکه در نظرها خوش آیند است، و درختى که مر دانشمندى را مرغوب است، پس از میوه اش گرفت و خورد و به شوهر خودش نیز داد که خورد (7) آنگاه چشمهاى هر دوى ایشان گشوده شده دانستند که برهنه اند و برگهاى درخت انجیر را دوخته از براى خود فوطه (چیزى شبیه لنگ) ساختند.
(8) و آواز خداوند را شنیدند که به هنگام نسیم روز در باغ میخرامید! و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند (9) و خداوند خدا آدم را آواز کرده، وى را گفت که کجائى؟ (10) او دیگر جواب گفت که آواز تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا که برهنه ام به جهت آن پنهان شدم (11) و خدا به او گفت که تو را که گفت که برهنه اى؟! آیا از درختى که تو را امر فرمودم که نخورى خوردى (12) و آدم گفت زنى که از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد که خوردم (13) و خداوند خدا به زن گفت: اینکه کردى چیست؟! و زن گفت که مار مرا اغوا نمود که خوردم (14) و خداوند خدا به مار گفت چونکه این را کردى از تمامى بهایم و تمامى حیوانات صحرا ملعونى، بر شکمت خواهى رفت و تمامى روزهاى عمرت خاک خواهى خورد...»
(22) و خداوند خدا گفت که اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکى از ما شده است، پس حال مبادا که دست خود را دراز کرده، هم از درخت «حیات» بگیرد و خورده، دائماً زنده ماند (23) پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند تا آنکه در زمینى که از آن گرفته شده بود فلاحت نماید (24)و آدم را راند، و در طرف شرقى باغ «عدن» کرد بیان (فرشتگان) را و شمشیر آتشبارى که به


جهت نگاهبانى راه شجره حیات گردش میکردند مسکن داد!»(50)
این «افسانه زننده» که در تورات کنونى به عنوان یک واقعیت تاریخى آمده است علت اصلى اخراج از بهشت، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نیک و بد میداند، و چنانچه آدم دست به شجره نیک و بد دراز نمیکرد و تا ابد در جهل باقى میماند، تا آنجا که حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است، براى همیشه در بهشت باقى میماند.
به این ترتیب مسلماً آدم نباید از کار خود پشیمان شده باشد، زیرا از دست دادن بهشتى که شرط بقاى در آن ندانستن نیک و بد است در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب میگردد، چرا آدم از این تجارت نگران و پشیمان باشد؟!
و به این ترتیب افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن که ارزش مقام انسان و سر آفرینش او را در «علم الاسماء» معرفى کرده، گام برداشته است.
و اگر بعضى از ماتریالیستها دین و مذهب را مایه تخدیر و افیون اجتماعات معرفى کرده اند گفتار آنها مسلماً در مورد مذهبى که بر اساس چنین افسانه رسوائى بنا شده باشد صادق خواهد بود، نه در مورد آئینى همچون اسلام و کتابى همچون قرآن که هدف آفرینش را «علم و دانش» معرفى نموده است.
(البته نباید فراموش کرد این افسانه هاى دروغین روز اول در تورات نبوده و بعداً بدان افزوده شده است.)
از این گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجیبى درباره خداوند و یا مخلوقات او دیده مى شود که هر یک از دیگرى حیرت انگیزتر است، و آن عبارت است از:
1 ـ نسبت دروغ به خداوند ـ (چنانکه در جمله شماره 17 فصل دوم مى گوید: «خداوند گفت از این درخت نخورید که مى میرید»، در حالى که نمى مردند، دانا مى شدند).
2 ـ نسبت بخل به خداوند (چنانکه در جمله 22 فصل سوم میگوید که: خدا نمى خواست آدم و حوا از درخت علم و حیات بخورند و دانا شوند و زندگى جاویدان پیدا کنند.)
3 ـ امکان وجود شریک براى خداوند ـ (هم چنانکه در همان جمله میگوید: آدم پس از خوردن از درخت نیک و بد همچون یکى از ماها «خدایان» شده است!).
4 ـ نسبت حسد به خداوند ـ (چنانکه از همان جمله استفاده مى شود که خداوند بر این علم و دانشى که براى آدم پیدا شده بود رشک برد).
5 ـ نسبت جسم به خداوند ـ (چنانکه از جمله 8 فصل سوم استفاده مى شود که خداوند به هنگام صبح در خیابانهاى بهشت میخرامید!).
6 ـ خداوند از حوادثى که در نزدیکى او میگذرد بى خبر است (چنانکه در جمله 9 مى گوید: صدا زد آدم کجائى، و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان کرده بودند!).
7 ـ نسبت کار قبیح به خداوند ـ (زیرا از جمله هاى مختلف این دو فصل برمى آید که خداوند اصرار داشت آدم و حوا برهنه مادرزاد باشند و ندانند!).
8 ـ مار از خداوند دلسوزتر است!! (خواه مراد از مار شیطان باشد یا همان حیوان معروف، چه اینکه او انسان را به علم و دانش دعوت کرد در حالى که خداوند اصرار داشت نادان بماند، و به این ترتیب همه ما، در دانستن نیکیها و بدیها و علوم و دانشها مدیون مار یا شیطانیم!).
9 ـ مار یا شیطان از انسان عاقلتر و فهمیده تر است!
10 ـ نسبت مجازات بى دلیل به خداوند ـ (زیرا از جمله 14 فصل دوم برمى آید که خداوند مار را مجازات کرد، با اینکه او چیزى جز یک کار خیر (تعلیم جاهل!) انجام نداده بود و بیچاره چوب آن را خورد!).
11 ـ خوراک مار خاک است!، در حالى که چنین نیست.
12 ـ «علم» و «حیات» درخت دارد که هر کس از میوه آن بخورد عقل و دانش و یا حیات جاویدان پیدا میکند، در حالى که چنین نیست.
13 ـ آدم به جرم «آدم شدن» از بهشت اخراج شد!.
14 ـ حوا و آدم با اینکه نیک و بد را نمى دانستند از کجا نصیحت مار را که راه تکامل را به آنها نشان میداد فهمیدند و ترتیب اثر به آن دادند، اصولا آنها از کجا میدانستند علم و دانستن نیک و بد خوب است؟!
این بود نمونه اى از مترقى ترین معارف موجود در زمان نزول قرآن