قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

ایدئولوژى مذهبى

منظور از معارف دینى همان عقائد مربوط به آفرینش جهان و مبدأ بزرگ عالم هستى، و صفات ذات پاک او، و مسائل مربوط به آفرینش و سرنوشت انسان، و عوالم بعد از این جهان، و سفیران وحى و شرایط و صفات آنان و همچنین جانشینان آنهاست.
خلاصه آنچه مربوط به «ایدئولوژى مذهبى» و زیر بناى مسائل دینى مى باشد.
از بررسى آیات قرآن مجید به خوبى برمى آید که آیات مربوط به معارف اسلامى کاملا در سر حد اعجاز است.
البته ذکر یک نکته در اینجا لازم بنظر میرسد و آن اینکه:
ممکن است سخن درباره «معارف قرآن» و «فرهنگ عقائد اسلامى» که از قرآن اقتباس شده، امروز براى ما ساده جلوه کند، زیرا آنچه در قرآن مى یابیم همان است که ما از روزهاى نخست که در محیطهاى اسلامى پرورش یافته ایم به آن ایمان داشته ایم، و براى ما تازگى ندارد.
ولى نباید فراموش کرد که گذشته از حقایق جالب عمیقى که در این زمینه ها در قرآن وجود دارد و براى اکثر مسلمانان هنوز بطور کامل تشریح نشده، و مسلماً آشنائى با آنها موجب آشنائى بیشتر به اهمیت این کتاب آسمانى است، در مورد همان عقایدى را که با آنها آشنائى داریم شرط انصاف این است که براى درک چگونگى تعلیمات قرآن در مورد آنها وضع موجود را که زائیده قرآن است بکلى فراموش کنیم، و خود را در یکى از دو محیط فرض کنیم:
1 ـ محیط جاهلیت، یا عصر پیدایش و طلوع قرآن.
2 ـ محیط مذاهب دیگر مانند مذهب یهود و مسیحیت، یا مذاهبى همچون بودائیت و مجوسى گرى.
اگر ما طرحى را که آنها درباره معارف و ایدئولوژیها و مسائل اصولى و اساسى مذهب ارائه میدهند با معارف و تعلیماتى که از قرآن به دست مى آید «مقایسه» کنیم تفاوت میان این دو کاملا روشن میگردد.
اصولا این روش (روش مقایسه) در بسیارى از علوم بکار میرود و نتایج درخشانى به بار آورده است و همان چیزى است که در اصطلاح متداول امروز ما به عنوان «روش تطبیقى» و در اصطلاح عربى امروز به عنوان «المنهج المقارن» نامیده مى شود.
(مثلا) منظور از «حقوق طبیعى» ارزیابى یک روش حقوقى معیّن، با در نظر گرفتن روشهاى حقوقى دیگر از طریق مقایسه و ارزیابى متقابل است، و مطئناً هر گونه ارزیابى درباره هر موضوعى بدون استفاده از این روش تحقیقى ناقص و ناتمام خواهد بود.
ما نیز در ارزیابى معارف اسلامى میخواهیم از «روش تطبیقى» استفاده کنیم و عقاید و معارف مذاهب مختلف را در برابر یکدیگر چیده، و یک بررسى همه جانبه روى آنها انجام دهیم و مزایاى معارف قرآن را بر آنها دریابیم.

1 ـ عقائد در محیط ظهور قرآن

محیطى است پر از بتها و بتکده هاى با شکوه، از بتهاى خانگى گرفته تا بتهاى قبیله و بتهاى بزرگ که مورد توجه هر شهر و دیار است.
نیروى تخیل چه کارها که نمى کند؟ انسان چیزى را به دست خود بسازد، آن هم از یک قطعه چوب و سنگ و فلز فاقد هر گونه حس و شعور و حرکت و بینش، و سپس همه مقدرات خود را به دست او بسپارد، در برابر آن عاجزانه زانو بزند، راز و نیاز کند، سجده کند، قربانى بیاورد، الحاح و التماس کند و شعاع قدرت آن را تا بى نهایت پیش ببرد، و آن را «شریک خدا» یا «واسطه فیض» و «شفیع» درگاه او بداند؟
بر خلاف آنچه بعضى تصور مى کنند بت پرستان عرب به خدا عقیده داشتند و آن ذات پاک را که «اللّه» مى نامیدند آفریننده آسمانها و زمین مى دانستند، چنانکه قرآن صریحاً از آنها نقل مى کند:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ «و هر گاه از آنان سئوال کنى: چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است؟ مى گویند: «اللّه». (لقمان ـ آیه 25).
عین همین مضمون در سه آیه دیگر از قرآن نیز آمده است: (زمر آیه 25) و (زخرف ـ آیه 9) و (زخرف ـ آیه 87)
بنابراین آنها «بتها» را شرکاء خدا در عبادت، و یا تعیین سرنوشت آدمیان مى دانستند: و جعلوا لِللّهِ شرکاء: «براى خدا همتایانى قرار دادند» (رعد ـ آیه 33)
و یا شفیعات بر درگاه او مى دانستند: چنانکه قرآن مى گوید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ:
«آنها چیزهائى را پرستش مى کنند که نه به آنها زیان مى ساند (که از ترس عبادت کنند) و نه سودى بحال آنها دارد (که به امید منفعت آنها را پرستش نمایند) و آنها مى گویند این (بتها) شفیعان ما در پیشگاه خدا هستند» (یونس ـ آیه 18).
گر چه عقیده آنها درباره شعاع قدرت بتها خالى از ابهام و احیاناً تناقض نبود، و البته یک چنین عقیده خرافى نمى تواند خود را از آن ابهام و تناقض هم بر کنار دارد، ولى هر چه بود، عقیده به بتها زیر بناى عقاید و افکار مذهبى آنان را تشکیل میداد، و روح بت سازى و بت تراشى، و بت پرستى بر سراسر ایده هاى آنها با تمام قدرت حکومت میکرد. تا آنجا که به هنگام سفر، یا انجام یک کار مهم، و یا حتى اقدام به جنگ با قبیله دیگر، از بتهاى معروف و بزرگ اجازه مى گرفتند، و متولیان بتخانه با کیسه مخصوصى که در آن چوبه هاى متعدد تیر مانندى ریخته بود و روى بعضى «این کار را انجام بده» و بعضى دیگر «این کار را انجام نده» نگاشته بودند، نظریه خدایان را ابراز مى داشتند، و به این ترتیب آن موجودات بى زبان را به زبان مى آوردند!
داستان معروف بت قبیله «بنى حنیفه» را که از «خرما» ساخته شده بود، و در قحطسالى پس از خالى شدن انبارهاى آذوقه، به آن حملهور شدند و در اندک مدتى «بندگان این خدا» «خداى خود» را با کمال جسارت خوردند و شکمى از عزا درآوردند! همه کم و بیش شنیده ایم.
و این شعر که هنوز در لابلاى اشعار دوران جاهلیت مى درخشد، یادگار همان داستان است:
اکلت حنیفة ربها عام التقحم و المجاعة *** لم یحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعة:
«طایفه بنى حنیفه خداى خود را به هنگام خشکسالى و گرسنگى خوردند، و از عواقب شوم این اقدام بر ضد خداى خود نترسیدند»!...
و معلوم نیست خداى هضم شده در شکم بندگان، دیگر چه قدرتى مى تواند داشته باشد تا آنها را کیفر دهد و مجازات کند؟
این منحط ترین و مضحک تیرن فکر خرافى است که ممکن است به مغز انسانى خطور نماید.
شاید ضرب المثل معروف فارسى ما «یا خدا یا خرما» نیز اشاره اى به همان داستان باشد که اگر آن بت پرستان خدا را میخواستند باید از خرما چشم بپوشند، و اگر خرما را مى خواستند باید از خدا چشم بپوشند، جمع میان هر دو ممکن نبود!!.
اعراب فرشتگان را دختران خدا میدانستند، در حالى که خودشان حتى از شنیدن نام «دختر» ـ بواسطه شدّت تحقیر زن در آن محیط ـ تنفر داشتند.
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا: «هنگامیکه به یکى از آنها بشارت داده شود همان چیزى که بخدا نسبت میدهد (دختر) نصیبش شده» (زخرف ـ آیه 17).
آنها براى خداوند صفاتى همچون صفات انسانى قائل بودند و تا سر حدّ یک رئیس قبیله او را تنزل میدادند.
قابل توجه اینکه مسئله «شرک» (تعدد خدایان) به قدرى پیش آنها مسلّم بود که اگر کسى دم از وحدت و یگانگى معبود میزد از سخن او وحشت میکردند و با تعجب مى گفتند:
أَ جَعَلَ اْلآلِهَةَ إِلهًا واحِدًا إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ: «آیا این پیامبر بجاى آنهمه معبود تنها یک معبود قرار داده؟ راستى چیز عجیبى است!» (سوره ص ـ آیه 5).
معاد و رستاخیز و بازگشت انسان به یک حیات نوین با همین بدن مورد انکار آنها بود و این مسئله را اصولا نمى توانستند هضم کنند که چگونه ممکن است اعضاى پوسیده و خاک شده و پراکنده در زمین بار دیگر جامه حیات در تن کند و به صورت نخستین باز گردد:
وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلى رَجُل یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّق إِنَّکُمْ لَفی خَلْق جَدید أَفْتَرى عَلَى اللّهِ کَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ «کافران گفتند آیا کسى را به شما نشان دهیم که مدعى است هنگامى که شما بصورت اجزاء بسیار زیادى در زمین پراکنده شدید بار دیگر آفرینش تازه اى خواهید یافت؟ آیا او بر خدا دروغ بسته، یا جنون دارد»؟! (سبا ـ آیه 7)
و به این ترتیب مسئله معاد و بازگشت به حیات را نشانه جنون و دیوانگى مى پندااشتند.
افکار آنها همه جا مملو از خرافات و موهومات بود، از حوادث موقع تولد گرفته تا هنگام مرگ.
اعتقاد عجیب و غریب آنها درباره غولهاى بیابانى، و فرمولهائى که براى رهائى از چنگال این موجودات خیالى پیشنهاد میکردند، عقیده آنها درباره مرغ نوحه گر که آن را «صدى» مى نامیدند نمونه هائى از این خرافات بود.
خلاصه قرآن در محیطى طلوع کرد که عقائد و ایدئولوژیهاى مذهبى آنها، خرافى، بى منطق و خالى از هر گونه ارزش علمى بود.
یک مقایسه ساده میان معارف قرآن، با اینگونه عقاید، نشان میدهد که معارف این کتاب علاوه بر اینکه در سطح بسیار بلند و عالى است، کاملا منطبق بر استدلالات عقلى و خالى از ابهام و خرافه است.
بعنوان نمونه:
قرآن براى کوبیدن افکار بت پرستان و تکان دادن مغزهاى خفته آنان، و بالاخره براى توجه دادن آنها به قبح و زشتى این عقیده خرافى چنین وارد میدان مى شود:
در یک جا از قول ابراهیم (ع) معلم توحید و قهرمان بت شکن چنین نقل میکند:
ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ. قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدینَ. قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلال مُبین «این عکسها و نقوش و مجسمه ها که در برابر آن زانو مى زنید چیست؟ گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را پرستش مى کنند! ـ گفت شما و پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده اید» (پس چه جاى تقلید و اقتباس از آنهاست؟) (سوره انبیاء ـ آیات 52 ـ 54)
در اینجا چون بت پرستان بر مسئله حفظ عادات و رسوم نیاکان تکیه میکنند، قرآن این مسئله را مردود شناخته و آن را محدود به مواردى میداند که تقلید و اقتباس و حفظ این عادات و رسوم مصداق «گمراهى» و یا «گمراهى آشکار» نباشد.
در جاى دیگر مى گوید:
أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئًا وَ لا یَضُرُّکُمْ أُفِّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ: آیا غیر از خدا را پرستش مى کنید؟ همان چیزهائى که نمى توانند سودى به شما برسانند و نه زیانى، اف بر شما و این معبودهائى که غیر از خدا براى خود انتخاب کرده اید، آیا شما نمى فهمید؟» (انبیاء ـ 66 ـ 67)
یعنى پرستش شما یا به امید سود است یا ترس از زیان، اینها که منشاء اثرى نیستند نه سودى دارند و نه زیانى.
در جاى دیگر مى گوید:آیا خدایانى غیر از او براى خود برگزیده اید که (حتى) مالک سود زیان خود نیستند (تا چه رسد به شما؟)
قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ لا یَمْلِکُونَ ِلأَنْفُسِهِمْ نَفْعًا وَ لا ضَرًّا(رعد ـ 16).
درباره «بت طلائى مجسمه گوساله» بنى اسرائیل مى فرماید:
آیا اینها نمى دیدند که این بت پاسخ به سخنان آنان نمى دهد، و قادر به درک کلمات آنها نیست، و مالک سود و زیان آنها نمى باشد؟ «خدائى که با بندگانش نمى تواند تفاهم کند و سخنان آنها را درک کند چگونه ممکن است بیارى آنها بشتابد: «أَ فَلا یَرَوْنَ أَلاّ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لا یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعًا» (طه ـ 89)

قرآن و اثبات وجود خدا

اکنون ببینیم قرآن براى مهمترین مسائل عقیده اى یعنى اثبات وجود خدا از چه راه وارد شده است.
قرآن درباره اثبات وجود خدا نزدیکترین و روشن ترین راه را پیموده، گاهى از طریق توجه دادن به نداى فطرت وارد شده و مى گوید: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ:
«هنگامى که سوار بر کشتى شوند خدا را با اخلاص میخوانند، اما هنگامى که آنها را نجات دادیم و به خشکى رسیدند بار دیگر شرک و بت پرستى را آغاز میکنند.» (عنکبوت ـ 65).
ولى بیش از آنچه روى «توحید فطرى» تکیه نموده، روى «توحید استدلالى» از طریق «سیر آفاق و انفس» و مطالعه در اسرار آفرینش زمین و آسمان و انسان و گیاهان و حیوانات و کوهها و دریاها و ابرها و بادها و حوادث دیگر، تکیه میکند.
بطوریکه اگر بخواهیم آیاتى را که درباره شناسائى خداوند از طریق مطالعه در اسرار هستى در قرآن وارد شده جمع آورى کنیم خود یک کتاب بزرگ مى شود. این آیات کشش و جاذبه خاصى دارد و خدا را با عظمت بى پایانى در اعماق روح انسان جاى میدهد.
قرآن درباره صفات خدا، بیان عمیق و جالبى دارد و ضمن اینکه او را از هر گونه صفات محدود بشرى و آنچه در عالم امکان از صفات محدود آمیخته به نقص، مبرا و منزه میکند; لَیْسَ کَمَثْلِهِ شیئى: «هیچ چیز مانند او نیست» (شورى ـ 11) توصیف رسائى درباره صفات کمالیه او دارد، در یک جا مى گوید:
«هُوَ اللّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ هُوَ اللّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یُشْرِکُونَ هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِىُ الْمُصَوِّرُ لَهُ اْلأَسْماءُ الْحُسْنى یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»(حشر ـ 21 تا 24)
«او خداوندى است که بجز او معبودى نیست، از اسرار درون و برون، پنهان و آشکار آگاه است، او بخشنده و همربان است. او خداوندى است که جز او معبودى ندارد، سلطان و حکمروا اوست، از هر عیب و نقصى منزه است، ایمنى بخش و نگاهبان و مراقب و پیروز قاهر و بلند مرتبه و شایسته عظمت او است، پاک و منزه است از این شرکیهائى که براى او درست کرده اند. او خداوندى است ایجاد کننده، آفریننده، طرح کننده صورتها، صاحب اسامى و صفات نیک، تمام موجوادات زمین و آسمان تسبیح او مى گویند، و او با قدرت و داناست».
راستى اگر این توصیفى را که قرآن از خداوند در این چند آیه کرده با توصیفى که بت پرستان یعنى قشرهاى وسیع محیط ظهور قرآن درباره خدا میکردند مقایسه کنیم، آیا هیچ مى توان احتمال داد که این طرز بیان تکامل یافته آن افکار، و از مجراى تحولات فکرى انسانى باشد.
آیا از آن محیط تاریک و خرافى پیدایش چنین تعلیمات عادى است؟!
و درباره توصیف علم خداوند چنین مى گوید:
وَ لَوْ أَنَّ ما فِی اْلأَرْضِ مِنْ شَجَرَة أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ «اگر بتمام درختان روى زمین قلم شود، و دریا با هفت دریاى دیگر مرکب، با اینحال کلمات خدا تمام نمى شود (و قادر به نوشتن علوم او نخواهند بود)». (لقمان ـ 27)
در واقع این بیان تصویرى است از بى نهایت، ولى یک تصویر زنده، زیرا گاهى عدد بى نهایت به صورت «مرده» ادا مى شود، و آن در حالى است که براى بیان آن از اصطلاحات ریاضى و فلسفى مانند کلمه «بى نهایت» و امثال آن استفاده مى شود.
و گاهى به صورت «زنده» و آن در حالى است که یک ترسیم اجمالى عظیم با یک تجسم فوق العاده قوى آن را در فکر انسان منعکس سازد، همانطور که در این آیه دیده مى شود، و در هر صورت تصور نمى کنیم براى توضیح علم بى پایان خداوند بیانى رساتر و گویاتر از این باشد که اُبهت و عظمت بى نهایت را در یک عبارت کوتاه منعکس سازد.
در مورد احاطه علم بى پایان خدا به همه چیز مى گوید: یَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ: «از چشمهائى که بخیانت گردش میکنند آگاه و از اسرار درون سینه ها با خبر است». (غافر ـ 19)
درباره عمومیت قدرت بى پایان او ضمن بحث معاد مى فرماید:
أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلیمُ إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ: آیا آن کسى که آسمانها و زمین را آفرید نمى تواند جهانى همانند آنها بیافریند؟ بلى مى تواند، و اوست خلاق دانا، آفرینش در پیشگاه قدرت او بقدرى ساده است که) هنگامى که چیزى را اداره کند میدهد ایجاد شود! آنهم فواً ایجاد میشود». (یس ـ 82 ـ 81)
درباره پاک بودن او از جسمیت و عوارض جسم و عدم قدرت دیده هاى ظاهر بر مشاهده ذات مقدس او، مى گوید: لا تُدْرِکُهُ اْلأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ اْلأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ: «چشم ها از مشاهده ذات عاجزند، ولى او چشمها را مى بیند و او دقیق و آگاه است». (انعام ـ 103)
درباره احاطه او به همه چیز و حضور او در همه جا تعبیرات فوق العاده بلندى دیده میشود که مخصوص خود قرآن است مانند:
وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ: «مشرق و مغرب از آن خدا است! پس به هر سو رو کنید رو به خدا کرده اید». (بقره ـ 115)
و هو معکم اینما کنتم و اللّه بما تعملون بصیر: «او همراه شما و با شماست هر کجا باشید و آنچه را عمل مى کنید مى بینید» (حدید ـ 4)
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید: «ما انسان را آفریدیم و از وسوسه هائى که در او میگذرد آگاهیم و ما به او از رگ گردنش نزدیکتریم» (سوره ق ـ 16)
هنگامیکه انسان مفاهیم این آیات را در درون جان خود ترسیم میکند، و به تعبیرات دیگر آیات قرآن درباره تسبیح عمومى موجودات جهان و آن نغمه روح پرور توحید که به تصریح قرآن از تمام ذرات جهان هستى، از دل تمام اتمها، از درون تمام کهکشانها و سحابیها، در این پهنه بى انتهاى آفرینش در گوش جان نواخته مى شود، مى آمیزد، خود را در عالمى دیگر احساس میکند، عالمى که با عالم معمولى ما بسیار فرق دارد، جهانى که سراسر گوش و زبان است، سراسر روح و احساس، و سراسر مراقبت و مسئولیت و بالاخره سراسر نور و روشنائى است.
چگونه مى توان باور کرد که این تعلیمات از درون آن بتکده هاى کثیف و آلوده برخیزد و محیطى که جز ظلمت و جهل محصولى ندارد مبتکر چنین افکارى باشد؟
در مورد نسبتى که بت پرستان درباره فرشتگان به خدا میدادند و مى گفتند آنها دختران خدایند، مى گوید:
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدًا سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ«گفتند خداوند فرزند براى خود اختیار کرده است چنین نیست، آنها (فرشتگان) بندگان بزرگوار او هستند که هرگز بدون اجازه او سخنى نمى گویند و به فرمان او عمل میکنند، اعمالى را که انجام داده اند و اعمالى را که انجام خواهند داد میداند، و آنها جز براى کسانى که خداوند راضى است شفاعت نمى کنند و از ترس کیفر) او بیمناکند (انبیاء ـ آیات 26 ـ 30)
قرآن درباره معاد و وحشتى که از شنیدن نام آن داشتند، و بازگشت به زندگى را جزو محالات مى شمردند، با منطق جالبى که از زندگى روزمره آن مایه مى گیرد این مسئله را به صورت یک امر حسى و ملموس در آورده است.
و در حالى که بت پرستان دوران جاهلیت از جمع آورى استخوانهاى انسان پس از پراکنده شدن در زمین و پوسیدن تعجب مى کردند، مى گوید: خداوند نه تنها قادر بر این کار است، بلکه قادر است که خطوط سر را نیز دوباره به همان صورت اول بازگرداند.
أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ ـ بَلى قادِرینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ:
آیا انسان گمان میکند استخوانهاى او را جمع آورى نمى کنیم، آرى توانا هستیم که از سر انگشتان او را نیز تجدید ساختمان نمائیم» (سوره قیامت ـ آیات 3 و 4)
موضوع تجدید ساختمان سرانگشتان که لازمه آن ترسیم خطوط سابق و تجدید آنست با توجهى که اخیراً درباره خطوط سرانگشتان و اینکه خطوط سرانگشت هر کس معرّف خود او است و هیچ گونه شباهتى با دیگران ندارد، خیلى پر معنى به نظر میرسد.
و براى اینکه به این مسئله معاد جنبه حسى بدهد، گاهى انسان را متوجه آفرینش او از خاک که همچون زندگى پس از مرگ است، میکند.
و گاهى به مراحل تکامل جنینى که به واسطه تحولهاى فوق العاده میان هر مرحله با مرحله دیگر شباهت زیادى به مسئله معاد دارد، اشاره کرده و زمانى دست انسان را گرفته در جهان طبیعت سیر میدهد، آنجا که زمینهاى مرده را در برابر چشم همگان زنده میکند و این صحنه را هر سال تکرار مى نماید.
این سه موضوع را در آیات زیر یکجا بیان میکند:
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ مِنْ عَلَقَة ثُمَّ مِنْ مُضْغَة مُخَلَّقَة وَ غَیْرِ مُخَلَّقَة لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی اْلأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَل مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّى وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْم شَیْئًا وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ:
«اى مردم اگر در رستاخیز تردید دارید، در نظر بیاورید که ما شما را از خاک آفریدیم، و سپس (در دوران تکامل جنینى)از نطفه و سپس از علقه (خون منعقد شده) و بعد بصورت گوش جویده شده درآمدید که بعضى تام الخلقه و بعضى غیر تام الخلقه است، تا به شما نشان دهیم که بر همه چیز قادر هستیم. سپس تا زمانى که میخواهیم شما را در رحم مادران نگاه داشته، سپس به صورت طفلى شما را بیرون سپس به دوران تکامل عقل میرسید، در این میان بعضى مى میرند، و بعضى زنده مى مانند و بدوران سخت و ناراحت کننده پیرى و کهنسالى میرسند تا آنجا که همه دانستنیهاى خود را فراموش میکننند.
(از طرفى) زمین مرده را مى بینى که پس از نزول باران تحرک و جنبش مى یابد و نمو میکند و از هر جفت گیاهان با طراوت و نشاط انگیز مى رویاند. اینها بخاطر این است که بدانید خداوند بر حق است و مردگان را زنده میکند و بر همه چیز قادر است (سوره حج ـ آیات 5 و 6)
و به این ترتیب نخستین صحنه اى را که ترسیم میکند صحنه اول آفرینش از خاک (یک موجود بى جان) است که همه آن را قبول دارند. چه اینکه همه حتى مادّیها معتقدند که در آغاز آفرینش زمین، هرگز موجود جاندارى وجود نداشت، و زمین یکپارچه آتش سوزان بود.
پس چه جاى تعجب که بار دیگر انسان پس از خاک شدن لباس حیات را در بر کند، این یک دلیل.
سپس خلقت افراد فعلى را تشریح میکند که نخست نطفه اى تک سلولى و به ظاهر بى ارزش بودند و در مدت چند ماه چنان تحولها و دگرگونیها در آن آشکار میگردد که فاصله هر کدام با دیگر بى شباهت به فاصله مرگ و حیات نیست.
گاهى در آن ظلمتکده خاموش رحم، و زمانى در دوران پر تحرک کودکى و جوانى، و باز به دوران خاموش پیرى گام مى نهد و دائماً مرکز نوسانهاى گوناگون و شدید است. بنابراین چرا امکان بازگشت مجدد او به زندگى با تردید روبرو گردد (این دلیل دیگر).
بعد داستان زندگى و مرگ گیاهان و حیات و مرگ مکرر زمین را در زمستان و بهار پیش میکشد، و معاد را به صورت یک قانون عمومى و همگانى جهان آفرینش و حیات مجسم مى سازد.
حیات و مرگ همه جا یکى است، اگر امکان رستاخیز و معاد در گیاهان و خاکهاى مرده و مواد غذائى آن که عضو پیکر گیاهان زنده میشوند اثبات گردد، این حکم در موارد دیگر نیز صادق خواهد بود همانطور که گفته اند: حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد. (اینهم دلیل سوم)(48)
قرآن در آیات فراوانى که درباره تشریح رستاخیز و مسائل مربوط به آن بیان ننموده است. علاوه بر مسئله «بقاى ماده»، اشارات زیبائى به مسئله «بقاء انرژیهاى مختلف» نموده است.
گاهى مى گوید: اعمال انسان در زمین اثر میگذارد و زمین به صورت یک «بایگانى بزرگ» اعمال او را ضبط میکند، سپس در جهان دیگر همه را بازگو میکند یَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحى لَها: «آنروز زمین خبرهاى خود را بازمى گوید، و به وحى و الهام الهى این کار را انجام میدهد» (سوره زلزال ـ آیات 4 و 5).
و در جاى دیگر تصریح میکند که کار «بایگانى» و سپس «گواهى و شهادت» را پوست بدن انسان یا دست و پاى او نیز انجام میدهند:
وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْء:
«به پوستهاى تن خود مى گویند چرا به زیان ما گواهى دادید؟ میگویند خدائى که همه موجودات را به سخن آورده ما را نیز به سخن درآورد (تا حقایق را بازگو کنیم) (سوره فصلت ـ 21)
مسلماً در آن روز کسى توجه به بقاى انرژى، و تغییر شکل آنها، و عدم نابودى اعمال و افعال انسان، و امکان استکشاف آنها از آثار باقیمانده در دل موجودات مختلف، نداشت.
در آن چنان محیطى راستى این حقایق جالب است.