قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

متانت و عفّت بیان

با اینکه افراد بیسواد و تاریک، توجهى به تعبیرات خود ندارند، و بسیار میشود که براى اداى مقصود خود کلمات و جمله هائى دور از نزاکت و ادب بکار مى برند، و با اینکه قرآن در میان چنین مردمى آشکار گردید، ولى هرگز رنگ محیط را به خود نگرفت، و در تعبیرات خود نهایت متانت و عفّت را رعایت نموده است، و این موضوع به فصاحت و بلاغت قرآن رنگ خاصى بخشیده است.
اصولا در قرآن هیچگونه تعبیر زننده، رکیک، ناموزون، مبتذل و دور از عفت بیان، وجود ندارد، و ابداً متناسب طرز تعبیرات یک فرد عادى درس نخوانده و پرورش یافته در محیط جهل و نادانى نیست، با اینکه سخنان هر کس متناسب و همرنگ افکار و محیط اوست.
در بیان تمام سرگذشتهائى که قرآن نقل کرده یک داستان واقعى عشقى وجود دارد و آن داستان یوسف و زلیخاست.
داستانى که از عشق سوزان و آتشین یک زن زیباى هوس آلود، با جوانى ماهر و پاک دل سخن میگوید.
گویندگان و نویسندگان هنگامى که با اینگونه صحنه ها روبرو میشوند یا ناچارند براى ترسیم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلو زبان یا قلم را رها نموده، و به اصطلاح حق سخن را ادا کنند، گو اینکه هزار گونه تعبیرات تحریک آمیز یا زننده به میان آید.
و یا مجبور میشوند، براى حفظ نزاکت و عفّت زبان و قلم، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپیچند، و به خوانندگان و شنوندگان ـ بطور سربسته ـ تحویل دهند.
گوینده و نویسنده هر قدر مهارت داشته باشد غالباً گرفتار یکى از این دو اشکال میشود.
آیا میتوان باور کرد، فردى درس نخوانده، هم ترسیم دقیق و کاملى از باریکترین و حساس ترین فصول چنین عشق شورانگیزى بنماید، بدون اینکه کوچکترین تعبیر تحریک آمیز و دور از عفتى بکار برد.
ولى قرآن در ترسیم صحنه هاى حساس این داستان به طرز شگفت انگیزى، «دقت در بیان» را با «متانت و عفت» بهم آمیخته، و بدون اینکه از ذکر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز کند تمام اصول اخلاق و عفّت را نیز بکار بسته است.
میدانیم از همه صحنه هاى این داستان حساس تر شرح ماجراى آن «خلوتگاه عشق» است که «ابتکار» و «هوس» زلیخا دست به دست هم دادند و آنرا بوجود آوردند.
قرآن در شرح این ماجرا همه گفتنى ها را گفته، اما کوچکترین انحرافى از اصول عفت سخن پیدا نکرده است، آنجا که مى گوید:
وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اْلأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ(یوسف: 23): «و بانوئى که یوسف در خانه او بود از وى تقاضا و خواهش کرد و تمام درها را بست و گفت بشضتاب بسوى آنچه براى تو مهیا شده، گفت: از این کار بخدا پناه مى برم (عزیز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته. مسلماً ظالمان (و آلودگان) رستگار نخواهند شد».
نکاتى که در این آیه قابل دقت است از این قرار است:
1 ـ کلمه «راود» در جایى بکار برده میشود که کسى با اصرار آمیخته به نرمش و ملایمت چیزى را از کسى بخواهد (اما همسر عزیز مصر چه چیز از یوسف خواسته بود، چون روشن بوده قرآن به همین کنایه روشن قناعت نموده است.)
2 ـ قرآن نامى از «زلیخا» یا تعبیر «أمرأة العزیز» (یعنى زن عزیز مصر) را بکار نمى برد بلکه میگوید: «التَّى هُوَ فىِ بَیْتِها» (بانوئى که یوسف در خانه او بود) ضمناً با این تعبیر حس حق شناسى یوسف را نیز مجسّم ساخته، همانطور که مشکلات یوسف را در عدم تسلیم در برابر چنین کسى که زندگى او در پنجه وى مى باشد مجسم میکند!
3 ـ «غَلَّقَتِ اَلابْوابُ» که معنى مبالغه را میرساند و دلالت میکند تمام درها را به شدت بست و این ترسیمى از آن صحنه هیجان انگیز است.
4 ـ جمله «قَالتْ هَیْتَ لَک» که معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیاست» آخرین سخنى را که زلیخا براى رسیدن به وصال یوسف گفت شرح میدهد، ولى چقدر سنگین و پر متانت و پر معنى و بدون هیچگونه جنبه تحریک آمیز و بدآموز.
5 ـ جمله «مَعاذَ اللّه اِنَّهُ رَبِّى اَحَسن مَثْواى» که یوسف در پاسخ دعوت آن زن زیباى افسونگر گفت، به گفته اکثر مفسران به این معنى است: پناه به خدا مى برم، عزیز مصر همسر تو بزرگ و صاحب من است و به من احترام مى گذارد و اعتماد نموده چگونه به او خیانت کنم، این کار هم خیانت است و هم ظلم و ستم «انه یفلح الظالمون» و به این ترتیب کوشش یوسف را براى بیدار ساختن عواطف انسانى زلیخا تشریح میکند.
6 ـ جمله «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ»(43) از یک طرف ترسیم دقیقى از آن خلوتگاه عشق است که آنچنان وضع تحریک آمیز بوده که اگر یوسف هم مقام «عقل» یا «ایمان» یا «عصمت» نداشت گرفتار شده بود، و از طرف دیگر پیروزى نهائى یوسف را بر دیو شهوت طغیانگر به طرز زیبائى توصیف نموده.
جالب اینکه تنها کلمه «همّ» بکار برده شده یعنى «زلیخا تصمیم خود را گرفته بود، و یوسف هم اگر برهان پروردگار را نمى دید تصمیم خود را میگرفت» آیا کلمه اى متانت آمیزتر از کلمه «تصمیم» در اینجا مى توان پیدا کرد؟.
یک صحنه هیجان انگیز دیگر این داستان، صحنه دعوت همسر عزیز مصر از زنان اشراف مصر است که داستان عشق شورانگیز او را با یک غلام کنعانى، به باد انتقاد گرفته بودند.
در این قسمت نیز قرآن از یک طرف حق مطلب را آنچنان ادا نموده که میگوید:
فَلَمّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرًا إِنْ هذا إِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ(44)«هنگامیکه زنان مصر آن چهره دل آنرا دیدند چنان مسحور و محو تماشاى او شدند که بى اختیار بجاى بریدن میوه ها دستهاى خود را بریدند و گفتند این بشر نیست، فرشته آسمانى است»!.
از طرف دیگر براى رعایت نهایت عفت سخن تنها به جمله «اکبرنه» (یوسف را مهم تلقى کردند) قناعت نموده است.
جالب اینکه در دنباله این صحنه تهدید زلیخا را نسبت به یوسف که اگر تسلیم عشق و هوس او نشود به زندان خواهد رفت به این تعبیر نقل میکند و لئن لم یفعل ما آمره... یعنى اگر آنچه را به او دستور فرمان میدهم انجام ندهد(45) (اما چه فرمان میداده، سربسته گذاشته شده است).
و نیز در دعاى یوسف که پس از تهدید زلیخا به پیشگاه پروردگار نموده، چنین میگوید: رب السجن احب الى مما یدعوننى الیه: «خداوندا! زندان ـ نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوى آن مى خوانند».
ضمناً از تعبیر «یدعوننى» یعنى آنچه این زنان مرا به آن دعوت میکنند برمى آید که زنان دیگر هم دور یوسف را گرفته بودند و حق را به زلیخا در این عشق آتشین میدادند و یوسف را به تسلیم در برابر او تشویق میکردند.
این طرز تعبیرات از یک فرد عادى درس نخوانده که در میان یک ملت نیمه وحشى بزرگ شده باشد بسیار دور است، که در یک چنین داستان عشقى مو به مو مطالب را بازگو نماید بدون اینکه از مرز عفت سخن کوچکترین انحرافى پیدا کند.
اشکال
ممکن است کسانى ایراد کنند که با این همه، در قرآن پاره اى تعبیرات دیده میشود که با عفت سخن سازگار نیست مانند تعبیر به «قبل» و «دبر» در آیه 26 و 27 از همین سوره یوسف، و یا تعبیر به «فرج» و تعبیر به «غائط» در بعضى دیگر از آیات قرآن.
پاسخ
این ایراد از یک اشتباه بزرگ در معانى «این کلمات» سرچشمه میگیرد، و آن اینکه کلمات مزبور، بر خلاف آنچه گاهى در ترجمه هاى فارسى براى ما گفته اند، هرگز به معنى صریح اعضاى تناسلى و مانند آن نیست، بلکه کنایات بسیار دورى است که آن خود نیز نشانه دیگرى از عفّت بیان قرآن است.
ما اگر به معنى حقیقى و اصلى آنها در لغت مراجعه کنیم خواهیم دید که چه اندازه سربسته و جنبه کنائى دارد.
مثلا «قبل» در لغت درست به معنى «جلو ـ پیش رو» مى باشد (ان کان قمیصه قدمن قبل ـ یعنى اگر پیراهن یوسف از جلو و پیش رو پاره شده باشد).(46)
و «دبر» بمعنى «عقب ـ پشت سر) است (ان کان قمیصه قدمن دبر یعنى اگر پیراهن او از پشت سر پاره شده باشد):(47)
«غائط» بمعنى مکان پست و محفوظ است و در قرآن تنها به همین معنى بکار رفته و آمدن از مکان محفوظ و پائین کنایه بسیار سربسته اى براى دفع مدفوعات است، در لغت میخوانیم: (غوط البئر حفرها، فابعد حفرها غائط البئر حرفها ـ که بمعنى حفر چاه آمده است).
«فرج» درست به معنى فاصله میان دو چیز، و فرجه و شکاف است.
«فرج لباس» به شکافهاى لباس گفته میشود، و گاهى به متن و وسط چیزى فرج میگویند، مانند وسط جاده (فرج الوادى اى بطنه ـ فرج الطریق اى متنه).
با توجه به این واقعیت خوبى روشن میگردد که این تعبیرات کمترین منافاتى با عفّت بیان قرآن ندارد بلکه مؤیّد آن است.
تنها عیب در طرز لغت یاد دادن به ما فارسى زبان ها یا سایر افراد غیر اهل لسان است که هنگام ترجمه این لغات معناى اصلى را براى ما ذکر نمیکنند، و جنبه کنائى آن را نادیده میگیرند، و چنان ترجمه میکنند که ما خیال میکنیم مثلا فرج یا قبل و دبر به معنى آن اعضاى مخصوص است، این اشتباه مربوط به ما و طرز تعلیم ماست، نه مربوط به قرآن و طرز تعبیرات قرآن. (دقت کنید)
امیدواریم نویسندگان و گویندگان محترم در طرز ترجمه هاى خود در این لغات این نکته را رعایت نمایند تا از این رهگذر اشکالى در اذهان شنوندگان و خوانندگان آنها تولید نشود.

اعجاز قرآن از دریچه عقاید و معارف مذهبى

ایدئولوژى مذهبى

منظور از معارف دینى همان عقائد مربوط به آفرینش جهان و مبدأ بزرگ عالم هستى، و صفات ذات پاک او، و مسائل مربوط به آفرینش و سرنوشت انسان، و عوالم بعد از این جهان، و سفیران وحى و شرایط و صفات آنان و همچنین جانشینان آنهاست.
خلاصه آنچه مربوط به «ایدئولوژى مذهبى» و زیر بناى مسائل دینى مى باشد.
از بررسى آیات قرآن مجید به خوبى برمى آید که آیات مربوط به معارف اسلامى کاملا در سر حد اعجاز است.
البته ذکر یک نکته در اینجا لازم بنظر میرسد و آن اینکه:
ممکن است سخن درباره «معارف قرآن» و «فرهنگ عقائد اسلامى» که از قرآن اقتباس شده، امروز براى ما ساده جلوه کند، زیرا آنچه در قرآن مى یابیم همان است که ما از روزهاى نخست که در محیطهاى اسلامى پرورش یافته ایم به آن ایمان داشته ایم، و براى ما تازگى ندارد.
ولى نباید فراموش کرد که گذشته از حقایق جالب عمیقى که در این زمینه ها در قرآن وجود دارد و براى اکثر مسلمانان هنوز بطور کامل تشریح نشده، و مسلماً آشنائى با آنها موجب آشنائى بیشتر به اهمیت این کتاب آسمانى است، در مورد همان عقایدى را که با آنها آشنائى داریم شرط انصاف این است که براى درک چگونگى تعلیمات قرآن در مورد آنها وضع موجود را که زائیده قرآن است بکلى فراموش کنیم، و خود را در یکى از دو محیط فرض کنیم:
1 ـ محیط جاهلیت، یا عصر پیدایش و طلوع قرآن.
2 ـ محیط مذاهب دیگر مانند مذهب یهود و مسیحیت، یا مذاهبى همچون بودائیت و مجوسى گرى.
اگر ما طرحى را که آنها درباره معارف و ایدئولوژیها و مسائل اصولى و اساسى مذهب ارائه میدهند با معارف و تعلیماتى که از قرآن به دست مى آید «مقایسه» کنیم تفاوت میان این دو کاملا روشن میگردد.
اصولا این روش (روش مقایسه) در بسیارى از علوم بکار میرود و نتایج درخشانى به بار آورده است و همان چیزى است که در اصطلاح متداول امروز ما به عنوان «روش تطبیقى» و در اصطلاح عربى امروز به عنوان «المنهج المقارن» نامیده مى شود.
(مثلا) منظور از «حقوق طبیعى» ارزیابى یک روش حقوقى معیّن، با در نظر گرفتن روشهاى حقوقى دیگر از طریق مقایسه و ارزیابى متقابل است، و مطئناً هر گونه ارزیابى درباره هر موضوعى بدون استفاده از این روش تحقیقى ناقص و ناتمام خواهد بود.
ما نیز در ارزیابى معارف اسلامى میخواهیم از «روش تطبیقى» استفاده کنیم و عقاید و معارف مذاهب مختلف را در برابر یکدیگر چیده، و یک بررسى همه جانبه روى آنها انجام دهیم و مزایاى معارف قرآن را بر آنها دریابیم.