قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

صراحت و قاطعیت

رهبران انقلاب فکرى باید صراحت داشته باشند
همه از صراحت لهجه یک گوینده لذت میبرند، چرا که حقائق را عریان و پوست کنده، و بدون هر گونه پیرایه و تحریف بیان میکند، و هیچ چیز براى یک انسان واقع بین لذت بخش تر از درک حقیقت نیست.
صراحت لهجه غالباً از یکنوع شهامت آمیخته با ایمان حکایت مى کند که گوینده در سایه آن حقایق را آنچنان که هست تشریح مینماید. در حالیکه افراد «ترسو و محافظه کار» چهره تابناک حقیقت را در لابلاى هزار گونه پرده هاى رنگارنگ که تار و پود «خیال و ترس» بافته شده مى پیچند، و شنونده بیچاره را در سنگلاخ ناراحت کننده اى سرگردان مى سازند.
دندان روى حرف گذاردن، و چند پهلو سخن گفتن (جز در مورد استثنائى) نشانه عدم اعتماد گوینده به گفته هاى خود. و یا علامت ترس و وحشت او از طرف قضاوت شنوندگان است، و در هر دو صورت از ضعف و ناتوانى گوینده، حکایت مى کند.
به همین دلیل همیشه رهبران انقلاب فکرى جهان، بخصوص پیامبران بزرگ، در صراحت بیان و قاطعیت، امتیاز بر دیگران داشته اند، آنها در محیطهائى که افکار مخالفین، آنان را به شدّت تهدید مى نموده، اهداف عالى خود را با صراحت و قاطعیت تمام بیان میکرده اند.
مخصوصاً چون آنها به حمایت و رنجیدگان و ستمدیدگان آمده بودند در گرفتن حقوق آنها صراحت خاصى نشان مى دادند. گفتگوى موسى را با زمامدار قلدر و استعمارگر زمان خود «فرعون» در مقام دفاع از حقوق بنى اسرائیل هر کس ببیند از صراحت و قاطعیت مردى که در لباس شبانى بوده، در برابر آنچنان دیکتاتورى، تعجب مى کند و در عین حال لذت مى برد.
پیشواى بزرگ اسلام على علیه السلام که خود آیتى از صراحت و قاطعیت بوده مخصوصاً در این باره تأکید بیشترى مى فرماید و تصریح مى کند:
«ملتى که حق ضعیفان را از زورمندان با «صراحت» نگیرد هرگز روى سعادت نخواهد دید»(36).
یکى از امتیازات بزرگ آیات قرآن و گفتار و سخنان موزون پیغمبر اسلام (ص) همین صراحت و قاطعیت است که به انحاء مختلف در لابلاى آن خودنمائى میکند.
همه میدانیم قرآن بسیارى از مطالب خود را با قسم ـ نه تنها با یک قسم بلکه با سوگندهاى متعدد تکان دهنده به آیات عظمت خدا در جهان آفرینش ـ شروع مى کند.
ممکن است بعضى از کثرت قسمهاى قرآن دچار تعجب شوند، اما اگر به این حقیقت توجه کنیم که سوگندهاى متعدد این کتاب آسمانى علاوه بر توجه دادن مردم به عظمت آیات خلقت و موجودات گوناگون آفرینش، و تحریک حس کنجکاوى آنها در راه مطالعه اسرار جهان هستى، نمونه اى از قاطعیت و صراحت خاص قرآن است و یکى از عوامل نفوذ آن در افکار عمومى میباشد.
علاوه بر سوگندهاى متعدد، بسیارى از آیات قرآن با «ادات تأکید» مانند «اِنَّ، اَنَّ، نون تأکید، لام قسم» و امثال آن توأم است و هر کس با این کتاب آسمانى آشنا
مى گردد، در همان مراحل نخستین تحت تأثیر لحن جدى و قاطع و نافذ آن قرار میگیرد، و در این قسمت میان مسائلى که افکار عمومى آن روز با آن آشنا بوده، یا نبوده و یا حتى مخالف بوده فرق نمى گذارد.

نمونه اى از صراحت قرآن

لحن بحثهاى قاطع قرآن براى درهم کوبیدن آئین بت پرستى در محیط آن روز که بتها با شکوه و جلال هر چه تمام تر بر افکار مردم حکومت مى کردند، نمونه زدنده اى از این معنى است.
قرآن براى جراحى افکار بیمار و علیل مردم آن محیط، به طرز ماهرانه اى دست در اعماق و زوایاى مغز آنها مى برد، و قسمتهاى پوسیده و فاسد شده، افکار آنها را با بیان برنده خود قطع نموده، به دور مى اندازد.
از هیجان افکار عمومى که بر اثر جریحه دار کردن تعصبات باطل و ریشه دار آنها بوجود مى آمد ابداً وحشت ندارد، قاطعیت لحن قرآن در این مسئله که مهم ترین جبهه مبارزه اسلام و کفر بود بسیار جالب است، بد نیست در اینجا به گوشه اى از این مبارزه وسیع و دامنه دار «به عنوان نمونه» اشاره شود.
قرآن گاهى براى مجسم ساختن ضعف و ناتوانى بتها با آنهمه «شکوة و جلال قلابى» که داشتند میگوید:
«إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئًا لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ» تمام خدایان شما اگر اجتماع کنند حتى از آفریدن یک مگس عاجزند، و اگر مگس چیزى از آنها برباید قدرت باز گرفتن آن را ندارند»!(37)
زمانى براى مجسم ساختن «بیچارگى و زبونى آن بتهاى بینوا» داستان ابراهیم بت شکن و سرنوشت افتضاح آمیز بتخانه مجلل «بابل» را پیش کشیده، به اینجا میرساند که ابراهیم (ع) به متولیان و حامیان بتکده، در حالى که در برابر استدلال روشنى که ابراهیم دائر بر گنگ بودن، و عدم شعور بتها، کرده بود سربزیر انداخته بودند و از شدت شرم دانه هاى عرق بر پیشانى آنها نمایان بود میگوید: «چگونه خدایانى را که (ابداً) نه بحال شما سودى دارند و نه مى توانند کمترین ضررى به شما برسانند پرستش مى کنند اف بر شما و بر خدایان ساختگى شما، اى بى عقلها»!(38) و به این ترتیب اثبات مى کند که هیچ مجوز عاقلانه تى براى پرستش آنها نیست، زیرا نه آنها میتوانند در صورت پرستش، گره اى از کار بندگان خود بگشایند، و نه در صورت تخلف صدمه اى به آنها بزنند و مجازات کنند، چنین معبودهایى بى مصرف و بى کفایتى چگونه لایق پرستش هستند؟!
باز به زبان دیگر از آنها اقرار مى گیرد: هل یسمعونکم اذ تدعون او ینفعونکم او یضرون:
«آیا هنگامى که آنها را مى خوانید، صداى شما را مى شنوند؟! یا سود و زیانى به شما مى رسانند؟»!(39) (خدایانى که حتى از شنیدن صداى بندگان خود عاجزند چگونه درخور پرستش مى باشند!)
بالاخره هنگامیکه بت پرستان براى فرار از این منطق کوبنده، بار مسئولیت را بر دوش پدران و نیاکان خود مى افکنند، و میخواهند در پناه احترام و قداست و مصونیت معنوى خاصى که نیاکان در افکار عمومى دارند، خود را از چنگال این منطق نیرومند نجات دهند و میگویند:
بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروى مى نمائیم»(40) در اینجا قرآن ضربت خرد کننده خود را بر پایه این منطق خرافى نیز میزند، و تسلیم بدون قید و شرط آنها را در برابر خرافاتى که میراث گذشتگان آنها را تشکیل مى دهد به باد انتقاد مى گیرد و با صراحت مى گوید:
وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَ لا یَهْتَدُونَ «آیا اگر پدران آنها چیزى نمى فهمیدند و هدایت نمى یافتند (باز هم باید از آنها پیروى کنند)»؟!(41)
لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلال مُبین: «به یقین شما و پدرانتان، در گمراهى آشکارى بوده اید»!(42)
و به این ترتیب آخرین پناهگاه و سنگر آنها را ویران مى سازد.
البته این گوشه اى از چگونگى مبارزه قرآن با آئین بت پرستى است که شاید امروز در نظر بعضى این معنى ساده جلوه کند، اما اگر عظمت و شکوه خاصى را که «بتها» به عنوان «خدایان مقدّس» در افکار مردم آن محیط داشتند در نظر مجسم کنیم خواهیم دانست که این «صراحت و قاطعیت» چقدر ارزنده و درخور ستایش بوده است.

متانت و عفّت بیان

با اینکه افراد بیسواد و تاریک، توجهى به تعبیرات خود ندارند، و بسیار میشود که براى اداى مقصود خود کلمات و جمله هائى دور از نزاکت و ادب بکار مى برند، و با اینکه قرآن در میان چنین مردمى آشکار گردید، ولى هرگز رنگ محیط را به خود نگرفت، و در تعبیرات خود نهایت متانت و عفّت را رعایت نموده است، و این موضوع به فصاحت و بلاغت قرآن رنگ خاصى بخشیده است.
اصولا در قرآن هیچگونه تعبیر زننده، رکیک، ناموزون، مبتذل و دور از عفت بیان، وجود ندارد، و ابداً متناسب طرز تعبیرات یک فرد عادى درس نخوانده و پرورش یافته در محیط جهل و نادانى نیست، با اینکه سخنان هر کس متناسب و همرنگ افکار و محیط اوست.
در بیان تمام سرگذشتهائى که قرآن نقل کرده یک داستان واقعى عشقى وجود دارد و آن داستان یوسف و زلیخاست.
داستانى که از عشق سوزان و آتشین یک زن زیباى هوس آلود، با جوانى ماهر و پاک دل سخن میگوید.
گویندگان و نویسندگان هنگامى که با اینگونه صحنه ها روبرو میشوند یا ناچارند براى ترسیم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلو زبان یا قلم را رها نموده، و به اصطلاح حق سخن را ادا کنند، گو اینکه هزار گونه تعبیرات تحریک آمیز یا زننده به میان آید.
و یا مجبور میشوند، براى حفظ نزاکت و عفّت زبان و قلم، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپیچند، و به خوانندگان و شنوندگان ـ بطور سربسته ـ تحویل دهند.
گوینده و نویسنده هر قدر مهارت داشته باشد غالباً گرفتار یکى از این دو اشکال میشود.
آیا میتوان باور کرد، فردى درس نخوانده، هم ترسیم دقیق و کاملى از باریکترین و حساس ترین فصول چنین عشق شورانگیزى بنماید، بدون اینکه کوچکترین تعبیر تحریک آمیز و دور از عفتى بکار برد.
ولى قرآن در ترسیم صحنه هاى حساس این داستان به طرز شگفت انگیزى، «دقت در بیان» را با «متانت و عفت» بهم آمیخته، و بدون اینکه از ذکر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز کند تمام اصول اخلاق و عفّت را نیز بکار بسته است.
میدانیم از همه صحنه هاى این داستان حساس تر شرح ماجراى آن «خلوتگاه عشق» است که «ابتکار» و «هوس» زلیخا دست به دست هم دادند و آنرا بوجود آوردند.
قرآن در شرح این ماجرا همه گفتنى ها را گفته، اما کوچکترین انحرافى از اصول عفت سخن پیدا نکرده است، آنجا که مى گوید:
وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اْلأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ(یوسف: 23): «و بانوئى که یوسف در خانه او بود از وى تقاضا و خواهش کرد و تمام درها را بست و گفت بشضتاب بسوى آنچه براى تو مهیا شده، گفت: از این کار بخدا پناه مى برم (عزیز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته. مسلماً ظالمان (و آلودگان) رستگار نخواهند شد».
نکاتى که در این آیه قابل دقت است از این قرار است:
1 ـ کلمه «راود» در جایى بکار برده میشود که کسى با اصرار آمیخته به نرمش و ملایمت چیزى را از کسى بخواهد (اما همسر عزیز مصر چه چیز از یوسف خواسته بود، چون روشن بوده قرآن به همین کنایه روشن قناعت نموده است.)
2 ـ قرآن نامى از «زلیخا» یا تعبیر «أمرأة العزیز» (یعنى زن عزیز مصر) را بکار نمى برد بلکه میگوید: «التَّى هُوَ فىِ بَیْتِها» (بانوئى که یوسف در خانه او بود) ضمناً با این تعبیر حس حق شناسى یوسف را نیز مجسّم ساخته، همانطور که مشکلات یوسف را در عدم تسلیم در برابر چنین کسى که زندگى او در پنجه وى مى باشد مجسم میکند!
3 ـ «غَلَّقَتِ اَلابْوابُ» که معنى مبالغه را میرساند و دلالت میکند تمام درها را به شدت بست و این ترسیمى از آن صحنه هیجان انگیز است.
4 ـ جمله «قَالتْ هَیْتَ لَک» که معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیاست» آخرین سخنى را که زلیخا براى رسیدن به وصال یوسف گفت شرح میدهد، ولى چقدر سنگین و پر متانت و پر معنى و بدون هیچگونه جنبه تحریک آمیز و بدآموز.
5 ـ جمله «مَعاذَ اللّه اِنَّهُ رَبِّى اَحَسن مَثْواى» که یوسف در پاسخ دعوت آن زن زیباى افسونگر گفت، به گفته اکثر مفسران به این معنى است: پناه به خدا مى برم، عزیز مصر همسر تو بزرگ و صاحب من است و به من احترام مى گذارد و اعتماد نموده چگونه به او خیانت کنم، این کار هم خیانت است و هم ظلم و ستم «انه یفلح الظالمون» و به این ترتیب کوشش یوسف را براى بیدار ساختن عواطف انسانى زلیخا تشریح میکند.
6 ـ جمله «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ»(43) از یک طرف ترسیم دقیقى از آن خلوتگاه عشق است که آنچنان وضع تحریک آمیز بوده که اگر یوسف هم مقام «عقل» یا «ایمان» یا «عصمت» نداشت گرفتار شده بود، و از طرف دیگر پیروزى نهائى یوسف را بر دیو شهوت طغیانگر به طرز زیبائى توصیف نموده.
جالب اینکه تنها کلمه «همّ» بکار برده شده یعنى «زلیخا تصمیم خود را گرفته بود، و یوسف هم اگر برهان پروردگار را نمى دید تصمیم خود را میگرفت» آیا کلمه اى متانت آمیزتر از کلمه «تصمیم» در اینجا مى توان پیدا کرد؟.
یک صحنه هیجان انگیز دیگر این داستان، صحنه دعوت همسر عزیز مصر از زنان اشراف مصر است که داستان عشق شورانگیز او را با یک غلام کنعانى، به باد انتقاد گرفته بودند.
در این قسمت نیز قرآن از یک طرف حق مطلب را آنچنان ادا نموده که میگوید:
فَلَمّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرًا إِنْ هذا إِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ(44)«هنگامیکه زنان مصر آن چهره دل آنرا دیدند چنان مسحور و محو تماشاى او شدند که بى اختیار بجاى بریدن میوه ها دستهاى خود را بریدند و گفتند این بشر نیست، فرشته آسمانى است»!.
از طرف دیگر براى رعایت نهایت عفت سخن تنها به جمله «اکبرنه» (یوسف را مهم تلقى کردند) قناعت نموده است.
جالب اینکه در دنباله این صحنه تهدید زلیخا را نسبت به یوسف که اگر تسلیم عشق و هوس او نشود به زندان خواهد رفت به این تعبیر نقل میکند و لئن لم یفعل ما آمره... یعنى اگر آنچه را به او دستور فرمان میدهم انجام ندهد(45) (اما چه فرمان میداده، سربسته گذاشته شده است).
و نیز در دعاى یوسف که پس از تهدید زلیخا به پیشگاه پروردگار نموده، چنین میگوید: رب السجن احب الى مما یدعوننى الیه: «خداوندا! زندان ـ نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوى آن مى خوانند».
ضمناً از تعبیر «یدعوننى» یعنى آنچه این زنان مرا به آن دعوت میکنند برمى آید که زنان دیگر هم دور یوسف را گرفته بودند و حق را به زلیخا در این عشق آتشین میدادند و یوسف را به تسلیم در برابر او تشویق میکردند.
این طرز تعبیرات از یک فرد عادى درس نخوانده که در میان یک ملت نیمه وحشى بزرگ شده باشد بسیار دور است، که در یک چنین داستان عشقى مو به مو مطالب را بازگو نماید بدون اینکه از مرز عفت سخن کوچکترین انحرافى پیدا کند.
اشکال
ممکن است کسانى ایراد کنند که با این همه، در قرآن پاره اى تعبیرات دیده میشود که با عفت سخن سازگار نیست مانند تعبیر به «قبل» و «دبر» در آیه 26 و 27 از همین سوره یوسف، و یا تعبیر به «فرج» و تعبیر به «غائط» در بعضى دیگر از آیات قرآن.
پاسخ
این ایراد از یک اشتباه بزرگ در معانى «این کلمات» سرچشمه میگیرد، و آن اینکه کلمات مزبور، بر خلاف آنچه گاهى در ترجمه هاى فارسى براى ما گفته اند، هرگز به معنى صریح اعضاى تناسلى و مانند آن نیست، بلکه کنایات بسیار دورى است که آن خود نیز نشانه دیگرى از عفّت بیان قرآن است.
ما اگر به معنى حقیقى و اصلى آنها در لغت مراجعه کنیم خواهیم دید که چه اندازه سربسته و جنبه کنائى دارد.
مثلا «قبل» در لغت درست به معنى «جلو ـ پیش رو» مى باشد (ان کان قمیصه قدمن قبل ـ یعنى اگر پیراهن یوسف از جلو و پیش رو پاره شده باشد).(46)
و «دبر» بمعنى «عقب ـ پشت سر) است (ان کان قمیصه قدمن دبر یعنى اگر پیراهن او از پشت سر پاره شده باشد):(47)
«غائط» بمعنى مکان پست و محفوظ است و در قرآن تنها به همین معنى بکار رفته و آمدن از مکان محفوظ و پائین کنایه بسیار سربسته اى براى دفع مدفوعات است، در لغت میخوانیم: (غوط البئر حفرها، فابعد حفرها غائط البئر حرفها ـ که بمعنى حفر چاه آمده است).
«فرج» درست به معنى فاصله میان دو چیز، و فرجه و شکاف است.
«فرج لباس» به شکافهاى لباس گفته میشود، و گاهى به متن و وسط چیزى فرج میگویند، مانند وسط جاده (فرج الوادى اى بطنه ـ فرج الطریق اى متنه).
با توجه به این واقعیت خوبى روشن میگردد که این تعبیرات کمترین منافاتى با عفّت بیان قرآن ندارد بلکه مؤیّد آن است.
تنها عیب در طرز لغت یاد دادن به ما فارسى زبان ها یا سایر افراد غیر اهل لسان است که هنگام ترجمه این لغات معناى اصلى را براى ما ذکر نمیکنند، و جنبه کنائى آن را نادیده میگیرند، و چنان ترجمه میکنند که ما خیال میکنیم مثلا فرج یا قبل و دبر به معنى آن اعضاى مخصوص است، این اشتباه مربوط به ما و طرز تعلیم ماست، نه مربوط به قرآن و طرز تعبیرات قرآن. (دقت کنید)
امیدواریم نویسندگان و گویندگان محترم در طرز ترجمه هاى خود در این لغات این نکته را رعایت نمایند تا از این رهگذر اشکالى در اذهان شنوندگان و خوانندگان آنها تولید نشود.