قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

براى کوبیدن انقلاب

قرآن در میان چنین جمعیتى پیدا شد که علاوه بر داشتن یک زبان عالى و پر مایه، در آن عصر به اوج ترقى ادبى خود رسیده بودند. ولى با اینهمه قرآن (قطع نظر از مزایاى دیگر که در آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت) فصل نوینى در ادبیات عرب گشود، و آنچنان شور و انقلاب دامنه دارى در پهنه زبان عرب بوجود آورد که قابل مقایسه با تأثیر و نفوذ هیچیک از آثار زنده ادبى آن روز و «اشعار عکاظ» و «معلقات سبع» نبود، شعرا و سخن سرایان عرب در آغاز به فکر مبارزه افتادند، ولى خیلى زود متوجه شدند که جاذبه و نفوذ و قدرت کشش قرآن بیش از آنست که بتوان با آن برابرى کرد. لذا عقب نشینى کردند.

لذا ناچار دست به مبارزات «منفى و غیر منطقى» زدند.

این مبارزات به اشکال گوناگونى صورت مى گرفت و در پاره اى از موارد شکل کودکانه اى داشت که حکایت از عجز و ناتوانى آنها میکرد.
یکى از طرق مبارزه آنها این بود که عدّه اى را مأمور کردند در همان موقعى که پیامبر اسلام (ص) مى خواست دلهاى عدّه اى از مردم حقیقت جو را با آن آیات شیواى قرآن مجذوب سازد با «کف زدنهاى ممتد» و «سوت کشیدن» و «قال و غوغا» آنچنان جنجالى برپا کنند که آهنگ دلنواز پیامبر (ص) در میان آنها گم شود!
این موضوع را قرآن در آیه 26 سوره فصلت» بازگو کرده است:
وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ: «مشرکان گفتند باین قرآن گوش فرا ندهید و به هنگام تلاوت آ» جنجال کنید، شاید پیروز شوید»!...
راه دیگرى که براى انحراف افکار عمومى از قرآن اندیشیدند این بود که: تاجرى بنام «نضربن حارث» که در آن وقت با ایران مبادلات تجارتى داشت، داستانهاى هیجان انگیز قهرمانان ایران باستان و افسانه هاى آبدار رستم و اسفندیار را که با روح حماسى اعراب سازش داشت، به ضمیمه سرگذشت شاهان بزرگ ایران و شرح کاخهاى رؤیائى آنها، به قیمت هاى قابل توجهى خریدارى کرده بود، و براى سران قریش به ارمغان آورد.
آنها هم براى منحرف ساختن افکار توده مردم که سخت تحت تأثیر آیات قرآن قرار گرفته بودند (و یا به تعبیر دیگر براى فراهم کردن یک سرگرمى سالم!) از آن استفاده کردند و گفتند:
اگر محمد (ص) داستان «عاد» و «ثمود» براى شما مى خواند، ما از آن بهتر را براى شما تهیه کرده ایم، داستان رستم و اسفندیار و پهلوانان بزرگ ایران زمین!
ولى این نقشه هم کارگر نیفتاد، و ریشه هاى قرآن روز به روز در اعمال دلها محکمتر مى شد و جوانه هاى تازه میزد.

من نیز مسلمان شدم

اما عجیبترین طرق مبارزه، همان بلائى بود که بر سر «اسعد بن زراره» آوردند. او از طایفه «خزرج» بود که سالیان دراز با طایفه «اوس» جنگ و ستیز داشتند.
هنگامیکه از «مدینه» براى جلب همکارى نظامى مردم مکه به آنجا آمد در ملاقاتهاى اولیه از دوست قدیمیش «عتیة بن ربیعه» این جمله را شنید:
«این روزها شخصى بنام «محمد (ص) » در مکه پیدا شده که ضد آئین بت پرستى، همان آئین نیاکان ما، قیام کرده و تمام حوادث را تحت الشعاع قرار داده است، بطوریکه ما قادر به هیچ گونه کمک بشما نیستیم»!
«اسعد» بسیار علاقه مند شد این مرد اعجوبه را که در این مدت کوتاه چنان تکان سختى به افکار مردم مکه داده است از نزدیک ببیند.
ـ او الآن کجاست؟
ـ در کنار کعبه (در حجر اسماعیل) نشسته و مردم را با کلمات مخصوصى به آئین خود مى خواند.
ـ آیا من مى توانم با او ملاقات کنم؟
ـ آرى، ولى بسیار خطرناک است. زیرا ممکن است تو را با گفتار خود سحر کند!
ـ بالاخره من ناچارم اطراف خانه کعبه طواف کنم، چگونه ممکن است سخنان او را نشونم، مگر او در حجر اسماعیل کنار کعبه ننشسته است؟
ـ چرا... ولى بیا این قطعه «پنبه» را بگیر و در گوش بگذار تا سخنان او را نشوى!
ـ پنبه...؟!
ـ آرى پنبه!.
«اسعد» پنبه را گرفت و در گوش گذارد، و براى طواف به مسجدالحرام آمد و مشغول طواف شد، در «دور اول» نگاه عمیقى به پیغمبر اسلام (ص) افکند که اطراف او را مانند تشنگانى که دور چشمه «آب زندگى» جمع شوند گرفته اند، و با دقت به سخنانش گوش مى دهند در «دور دوم» طاقت نیاورد، با خود گفت این چه کار احمقانه اى است که من گوش خود را ببندم و از چنین جریان مهمى که در مکه میگذرد بى خبر باشم. این پنبه «لعنتى» را باید از گوش خود بیرون کنم ببینم چه خبر است؟
این را گفت و پنبه را با خشم و نفرت از گوش به در آورد و بیرون انداخت و با روئى گشاده خدمت پیغمبر (ص) آمد.
ـ محمد (ص)! بگو ببینم ما را به چه چیز دعوت مى کنى؟
ـ بسوى خداوند یگانه یکتا، و این که من فرستاده او هستم...، سپس دو آیه از سوره انعام (آیه 152 و 153) را که عصاره قسمت مهمى از اصول و فروع اسلام است بر او خواند.
«اسعد» چنان مجذوب و مسحور آیات قرآن شد که بى اختیار فریاد زد: «من گواهى میدهم معبودى شایسته ستایش جز خداوند یگانه نیست و تو پیامبر او هستى...
آرى من نیز مسلمان شدم!