قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

ابو العلاء معرى و اتهام معارضه او با قرآن

این نسبت را به ابو العلاء معرى که از نویسندگان و شعراى معروف قرن پنجم هجرى است نیز داده اند، در حالى که او هرگز چنین ادعائى نداشته، و ظاهراً انتساب این مطالب به او بواسطه اتهام او به بى دینى و الحاد بوده است، و چون ادیب، نویسنده و شاعر هم بوده این نسبت زودتر به او مى چسبیده است!.
البته از ابوالعلاء سخنان زننده اى نقل شده، و وضع او قابل مقایسه با عبداللّه بن مقفع نیست، ولى در هر حال او داعیه مبارزه با قرآن را نداشته است.
زیرا او در رساله «الغفران» در پاسخ «ابن راوندى»(24) که به عنوان معارضه با قرآن برخاسته و کتابى بنام «التاج» نگاشته است چنین مینویسد:
اما تاجه فلیس نعلا، و هل تاجه الا کما قالت الکهنه: اف و تف و جورب و خف» یعنى «آنچه را او کتاب «تاج» نام نهاده ارزش «کفش» را هم ندارد و آیا قافیه پردازیها و سجعهاى ابن راوندى چیزى جز مانند آنچه کاهنان بهم مى بافتند و میگفتند: «اف، تف، جورب و خف» نمیباشد؟(25) و به این ترتیب عبارت پردازیهاى ابن راوندى را بباد مسخره گرفته ا ست.
و در همان رساله «الغفران» آن گفتار جالبى را که درباره قرآن گفته و سابقاً نقل کردیم بیان میکند و اعتراف مینماید که: «هنگامى که یک آیه از قرآن در میان سخنان دیگر واقع شود مانند ستاره درخشانى در شب تاریک مى درخشد»!

متنبى شاعر 17 ساله اى که میگویند داعیه نبوت داشت

یکى دیگر از کسانیکه میگویند داعیه نبوت و معارضه با قرآن داشته، احمد بن حسین کوفى معروف به «متنبى» است.
او در سال 303 تولد یافت، از ذوق شعر بهره فراوانى داشت، در آغاز مسلمان بود ولى میگویند بعداً از اسلام کناره گیرى نمود، و در سال 320 دعوى نبوت کرد و در سال 354 کشته شد.
قرائن زیادى در دست است که نشان مى دهد داعیه او بیشتر به علت محرومیتهاى خانوادگى و حس جاه طلبى بوده است.
طرز تفکر و روح او را از شعر زیر که از اشعار معروف اوست میتوانید درک کنید:
الخیل و اللیل و البیداء تعرفنى *** و الطعن و الضرب و القرطاس و القلم!
یعنى: اسبها، شبها، صحرا، مرا میشناسند، و ضربه نیزه و شمشیر و همچنین قلم و کاغذ همه مرا مى شناسند.
پدر او در کوفه سقائى مى کرد و در آغاز سنین جوانى مدّعى خلافت گردید و چیزى نگذشت که مى گویند دعوى خلافت مبدّل به دعوى نبوت گردید (جالب توجه اینکه دعوى او در سن 17 سالگى بود!) علت کشته شدن او ادعاى نبوت نبود بلکه مذمتى بود که از «عضدالدوله دیلمى» نمود.
در هر حال امروز مطالب قابل بحثى از او در مورد معارضه با قرآن در دست نیست که مورد بحث قرار گیرد، و با اینکه او شاعر نکته سنجى بود جاى تردید نیست که از او فصیح تر در میان شعرا و گویندگان عرب فراوانند، بعلاوه بعضى عقیده دارند که دعوى نبوت او نیز افسانه اى بیش نیست، و ما احتمال میدهیم سرچشمه این نسبت همان دعوى خلافت، و بلند پروازى هاى او بوده که رقیبان او میخواسته اند به این وسیله او را هم متهم ساخته و از میدان سیاست و شعر و ادب بیروت کنند!.
این بود سرگذشت اجمالى کسانى که میگویند در مقام معارضه با قرآن برآمدند و تنیجه کار آنان.

دسته گلى که بیگانگان به آب دادند!

در میان بحثها و گفتگوهائى که از طرف مخالفان در مورد «معارضه با قرآن» شده از همه شگفت انگیزتر بحثى است که اخیراً از طرف عدّه اى از مسیحیان صورت گرفته است. در سال 1913 میلادى رساله اى در «مصر» انتشار یافت که نویسنده آن معلوم نبود، همین قدر از محتویات و روى جلد آن استفاده مى شد که این رساله از طرف «مطبعه انگلیس و آمریکا» انتشار یافته است.
در این رساله کوچک «مبشّران مسیحى» که معمولا «پیش قراولان استعمارند» به اصطلاح خواسته بودند با دو سوره از قرآن (سوره حمد و سوره کوثر) معارضه کنند.
اجازه بدهید قبلا عین دو سوره اى را که در آن رساله انتشار داده بودند در اینجا ذکر کنیم سپس درباره آن بحث و گفتگو نمائیم، زیرا قیافه این دو سوره ساختگى و عبارات و مضمون آنها ما را از توضیح و بحث زیاد مستغنى مى سازد.
1 ـ «الحمد للرحمن، رب الاکوان، الملک الدیان، لک العبادة و بک المستعان، اهدنا صراط الایمان!...»
2 ـ «أنا اعطیناک الجواهر! فصل لربک و جاهر! و لا تعتمد قول ساحر!...»
نقائص معنوى و ناموزون بودن تعبیرات و الفاظ این دو عبارت بر تمام کسانى که با زبان عربى آشنائى دارند روشن است و ما به چند قسمت آن اشاره مى کنیم و کسانى که علاقه مند به توضیح بیشترى هستند مى توانند به مقدمه تفسیر نفیس «البیان» صفحه 70 ـ 74 مراجعه کنند.
این دو عبارت قطع نظر از سبکى تعبیرات، نارسائیهاى فراوانى از نظر معنى دارند که ذیلا به چند مورد آن اشاره مى شود.
الف ـ تبدیل کلمه «اللّه» به «الرحمن» در جمله الحمد للرحمن تناسب جمله را به کلى بر هم مى زند زیرا «ال» در الحمد بمعنى جنس، و براى تعمیم است، و این تناسب با کلمه: «اللّه» دارد که ناظر به تمام صفات خداوند میباشد زیرا «اللّه» به معنى ذات مقدسى است که داراى تمام صفات کمالیه است، ولى «رحمن» فقط اشاره به یکى از صفات او که صفت رحمت است مى باشد و این با عمومیت «حمد» سازگار نیست (دقت کنید).
ب ـ «اکوان» بمعنى «حوادث» است و آن تناسب با «خلقت» دارد مناسب این است که گفته شود: خالق الاکوان نه با کلمه «رب» که بمعنى «مالک» است، زیرا مالکیت و تربیت بعد از حدوث است، بعلاوه از کلمه اکوان بیشتر غیر صاحبان عقل به نظر مى آید، در حالى که از کلمه «عالمین» در درجه اول صاحبان عقل مفهوم مى گردد بنابراین کلمه عالمین قابل مقایسه با «اکوان» نیست.
ج ـ «لک العبادة و بک المستعان» هیچگونه دلالت بر عبودیت گوینده و استعانت او از درگاه خداوند ندارد، و آن مفهوم پر ارزشى که از «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعِینُ» استفاده مى شود، در این تعبیر ابداً وجود ندارد، زیرا در این جمله بندگان با صراحت تمام اعتراف به عبودیت و بندگى خداوند و استعانت جستن از ذات پاک مى کنند، و این یک تلقین پر معنى و دائمى است که در تربیت آنها کاملا تأثیر دارد.
د ـ کلمه «صراط الایمان» یک معنى خصوصى که راه ایمان است در بردارد، در حالى که «الصراط المستقیم» یعنى راه راست یک مفهوم عام دارد که شامل تمام شئون زندگى مادى و معنوى انسانها مى شود، ضمناً از این تعبیر استفاده میشود که در دو طرف راه سعادت (یعنى در طرف افراط و تفریط) راههاى انحرافى فراوانى است که باید به دقت مراقب آن بود ولى از «صراط الایمان» این معنى فهمیده نمى شود.
هــ منظور از «جواهر» که خداوند به پیغمبر بخشیده چیست؟ آیا همین دانه هاى قیمتى است؟ اینکه افتخارى نیست، بعلاوه دروغ است زیرا چنین جواهرى در کار نبوده، و اگر منظور چیز دیگر است، جمله کاملا ابهام دارد.
و ـ نهى از اعتماد بر گفته «ساحران» نامفهوم به نظر مى رسد زیرا در مورد پیامبر (ص) چنین احتمالى وجود ندارد که او بر گفته ساحران اعتماد کند، بعلاوه آنچه درباره ساحران مورد توجه است کارهاى آنهاست، نه گفتار آنها، پس بهتر اینست که گفته شود بر اعمال ساحران اعتماد مکن....
ولى آنچه باید مورد توجه قرار گیرد این است که گویا تلقین کنندگان این عبارات نظرى جز به «سجع» و «قافیه» پردازى عبارات نداشته اند و چنین تصوّر میکرده اند که اگر عبارتى بر وزن آیات قرآن درست کنند، مانند قرآن را آورده اند، خواه این عبارات از نظر «معنى» و «الفاظ» موزون و صحیح و در سر حد فصاحت قرآن باشد یا نه، این اشتباه بسیار بزرگى است که آنها مرتکب شده اند.
اگر کار به این سادگى بود که ما بعضى از کلمات این سوره را برداریم و بجاى آن هر کلمه اى خواستیم بگذاریم، و به همین اندازه که هم وزن آن کلمه باشد قناعت کنیم، مى بایست تاکنون هزاران سوره مانند سوره هاى قرآن آورده باشند.
اساساً چنین معارضه اى احتیاج به اطلاع کافى از ادبیات عرب، و اصول فصاحت و بلاغت ندارد، و کودکان مدارس هم مى توانستند این کار را بکنند، پس چرا این همه گویندگان توانا، فصحا و بلغاى عرب که در زمان ظهور اسلام فراوان بودند چنین کارى را نکردند، یعنى آنها آنقدر توجه نداشتند؟! یا اینکه آنها مى دانستند با عوض کردن چند کلمه به کلمه هم وزن آن مشکل حل نمى گردد بلکه باید مزایا و مفاهیم آنها را حفظ کنند، و صورت اقتباس و تقلید هم نداشته باشند، مشکل اینجاست.
اگر مطلب به همین سادگى باشد ما نیز قدرت داریم در یک ساعت چندین سوره مانند سوره هاى قرآن بسازیم و مثلا بگوئیم:
«الحمد الرحیم. رب العالم العظیم! نحن عبدک المسکین. نعبدک و نستعین.اهدنا صراط العلیین!» و مانند آنها. آیا این سوره که نگارنده ساده و راحت آنرا ساخته است از سوره اى که آنها ساخته اند کمتر است؟!
این کار درست مانند این است که یک آدم بى اطلاع از فن شعر بخواهد با شاعر توانایى همچون سعدى رقابت کند، و براى این منظور بعضى از کلمات سعدى را از میان اشعار آبدارش بردارد و به جاى آن کلماتى هم وزن آنها بگذارد، و مانند پاره اى از اشعار نو در قید و بند معنى نباشند. مثلا اشعار معروف «بنى آدم اعضاى یکدیگرند» را به این صورت درآورد:
بنى آدم افراد یک ملتند! که در آفرینش ز یک علتند!
چو چشمت بدرد آورد روزگار برو دکتر حاذقى را بیار!
آیا راستى این کار را رقابت با سعدى مى توان گفت، و چنین کسى را «سعدى زمان» یا «سعدى شکن دوران»! باید لقب داد به عقیده ما بهترین و در عین حال ساده ترین راه براى پاسخ گفتن به این گونه سخنان اینست که آنها را به اهل زبان نشان بدهیم، شما دو عبارت «عربى نماى» بالا را به هر فرد عرب درس خوانده یا بادیه نشین، بلکه بکسانیکه عرب نیستند ولى تحصیلات عربى دارند نشان بدهید، در همان نظر اول خواهند گفت که به هیچ وجه با دو سوره قرآن، نه از نظر لفظ و نه از نظر معنى، و نه از نظر فصاحت و بلاغت و نکات ادبى، قابل مقایسه نیست، بلکه مضحک و مسخره است.