قرآن و آخرین پیامبر

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

مبارزه کنندگان ناشى

اینکه میگوئیم قرآن آنچنان کتابى است که با گذشت اعصار و قرون گرد فرسودگى بر روى آن نمى نشیند، و عبارات و مفاهیم عالى آن گواهى میدهد که از مبدئى ما فوق افکار انسانى سرچشمه گرفته، و به همین دلیل تاکنون کسى نتوانسته با آن به «معارضه» برخیزد، نه باین معنى است که تاکنون کسى به میدان قرآن نرفته، بلکه منظور اینست کسانى که در این میدان قدم گذارده اند با شکست و ناکامى روبرو شده اند.
تاریخ، افرادى را بما نشان مى دهد که براى «معارضه» با قرآن برخاستند، و کسان دیگرى را نیز نشان مى دهد که بعنوان «معارضه کنندگان با قرآن» معرفى شده اند اگر چه خودشان مدعى چنین چیزى نبوده اند.
مطالعه حالات این دو دسته و چگونگى شکست و ناکامى آنها در این راه جالب و شنیدنى است و میتواند بسیار چیزها به ما بیاموزد.
در اینجا بیوگرافى چند تن از افراد این دو دسته و شمه اى از سخنان آنها را که در مقام معارضه با قرآن گفته اند مى آوریم تا از مطالعه آنها، و مقایسه با قرآن، پى به عظمت این کتاب بزرگ آسمانى ببریم:
«مسیلمه» و سخنان او
از طلوع اسلام و دعوت پیامبر (ص) زیاد نگذشته بود که شخصى به نام «مسیلمة بن حبیب» از سرزمین «یمامه» (یمامه از نواحى شرقى حجاز است) برخاست، و دعوى نبوى کرد که بعداً به «مسیلمه کذاب» مشهور شد.
او مردى حادثه جو، جاه طلب و مادى بود، و تصور میکرد موفقیتها و پیشرفتهاى خیره کننده پیغمبر اسلام (ص) تنها به واسطه ادعاى نبوت بوده است، و اگر او هم ادعائى کند میتواند کسب شهرت و نفوذ نماید.
لذا مردم «یمامه» را دور خود جمع کرد و گفت: فرشته اى بنام «رحمن» بر من نازل شده، و قرآنى بنام من آورده است! و به دنبال این ادعا کلمات مسجعى بهم بافته براى مردم مى خواند.
میگویند «مسیلمه» از پیغمبر اسلام (ص) درخواست نموده که او را در پیامبرى شریک سازد!، یا وصیت نماید که پس از رحلت آن حضرت جانشین او خواهد بود، تا دست از مخالفت و دعوى استقلال بردارد!
و نیز، در ضمن نامه اى به پیامبر اسلام (ص) نوشت: «اَمّا بَعدُ فَاِنّى قَد شَورکَتُ فىِ الارضِ مَعَک، و ان لنا نصف الارض و لقریش نصفها و لکن قریشاً قوم یعتدون»!...
یعنى: «من در زمین با تو شریکم، نصف زمین براى ما باشد و نصف دیگر براى قریش، ولى قریش از حق خود تجاوز مى کنند».
طرز تفکر مسیلمه، و انگیزه دعوى نبوت او از این سخنان بخوبى آشکار است.
از قرائن چنین برمى آید دستهاى تعصبهاى قبیله اى پشت «مسلیمه» بوده، و او را در این کار تأئید مى کرده است، مردم یمامه بدینوسیله مى خواسته اند برترى و سیادت قریش را که در سایه مقام نبوت پیغمبر اسلام (ص) بوجود آمده بود در هم بکوبند، گفتار بالا نیز گواه روشنى براى این حقیقت است.
در هر صورت، قسمتى از آیاتى که به گفته «مسیلمه» فرشته «رحمن» بر او نازل کرده امروز در دست ماست اگر جنبه هدایت و آموزندگى ندارد از نظر تفریحى بسیار جالب است، بعنوان نمونه:
1 ـ و المبذرات بذراً، و الحاصدات حصداً، و الذاریات قمحاً، و الطاحنات طحناً، و العاجنات عجناً، و الخابزات خبزاً و الثاردات ثرداً، و اللااقمات لقماً، اهالة و سمناً!
یعنى: قسم به دهقانان و کشاورزان، قسم به درو کنندگان، قسم به جدا کنندگان گندم از کاه، قسم به خمیر کنندگان! (خلیفه نانوائى)، قسم به نان پزندگان (شاطر آقا!...) قسم به ترید کنندگان، قسم به لقمه برداران با چربى و روغن!!... (راستى هم که عالمى دارد).
ولى ما فکر مى کنیم دو جمله دیگر از قلم فرشته وحى مسیلمه افتاده یا اینکه خود او فراموش کرده است، و در هر صورت براى تکمیل سوره فوق باید این دو آیه! به ذیل آن حتماً اضافه شود و الا نقصان فاحشى خواهد داشت:
و الهاضمات هضماً و الدافعات دفعاً...
در هر حال گویا «مسیلمه» این عبارات را در مقابل آیاتى از قرآن مجید مانند زیر آورده است:
وَ الْعادِیاتِ ضَبْحًا فَالْمُورِیاتِ قَدْحًافَالْمُغیراتِ صُبْحًا فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا إِنَّ اْلإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ ...(20)
سوگند به اسبهائى که شیهه زنان به سوى میدان نبرد مى روند، (و آنچنان سربازان را بسرعت میبرند که) از برخورد سم آنها به سنگها برق میجهد، گرد و غبار در فضا پراکنده میگردد، (سوگند به اینها) که انسان ارزش نعمتهاى بى پایان پروردگار خود را نمى داند و کفران مى کند، و آنها را در مورد خود بکار نمى برد».
ممکن است بعضى نتوانند باور کنند کسى آنچنان کلمات مضحک را بنام آیات آسمانى براى مردم بخواند، اما با توجه به تعصبات غلط و افراطى، و با توجه به سطح افکار مردم آن زمان، بخصوص در آن محیط نیمه وحشى زیاد هم جاى تعجب نیست.
راه دور نرویم در همین زمانى که ما زندگى مى کنیم، در این عصر علم و دانش و فرهنگ، در همین عصر فضا و موشک و اتم، هنوز در گوشه و کنار افرادى پیدا مى شوند که ایمان به نبوت پیغمبر فارسى زبانى دارند که سخنان «مسیلمه کذاب» در برابر کتاب عربى او بسیار آبرومند و پرمعنى و فصیح است.
زیرا اگر آیات «مسیلمه» از نظر «معنى» بى ارزش یا خنده آور است، ولى از نظر لفظ و دستور زبان عربى (صرف و نحو) لااقل درست مى باشد. اما آیات پیامبر عصر ما بدبختانه، نه معنى دارد، نه لفظ! و در عین حال افرادى یافت مى شوند که به آن ایمان دارند!
براى اینکه بدانید در این گفتار نه تعصب بخرج داده ایم و نه راه مبالغه و اغراق را پیموده ایم در پایان همین بحث نمونه هائى از آنرا به تناسب مطلب به خواست خدا از نظر مى گذرانیم.
اکنون بازگردیم به دنباله سخنان «مسیلمه» و آیات او.
2 ـ یا ضفدع بنت ضفدعین! نقى ما تنقین، نصفک فى الماء و نصفک فى الطین لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین!...(21)
یعنى «اى قورباغه خانم!، دختر قورباغه، آنچه میخواهى صدا کن، نیمى از تن تو در آب و نیمى دیگر در گل است، نه آب را گل آلود مى کنى، و نه کسى را از آب خوردن جلوگیرى مى نمائى!... (راستى آفرین بر تو قورباغه خانم).
از این عبارات چنین استفاده مى شود که مسیلمه تنها اهمیت به «سجع» عبارات مى داده و مسجع بودن کلمات خود را کافى مى دانسته است، و شاید براى پاره اى از مردم آن محیط و آن عصر که دور او بودند در این تشخیص هم صائب بوده است!
او چنین خیال مى کرد که نفوذ و تأثیر خارق العاده قرآن در دلهاى مردم مرهون سجع و شبهات اواخر آیات با یکدیگر بوده است (همانطور که پیامبر عصر اخیر این اشتباه را بوضع اسف انگیزترى که به آن اشاره خواهد شد مرتکب گردیده است).
3 ـ مسیلمه با «سجاح» ازدواج مى کند!
مقارن ظهور مسیلمه زنى از طایفه تغلب به نام «سجاح»(22) نیز دعوى نبوت کرد و قضایاى جالبى بین او و مسیلمه واقع گردید.
بطوریکه «رافعى» دانشمند و نویسنده اسلامى در کتاب «اعجاز قرآن» مینویسد، او در آغاز مسیحى بود، در زمان خلافت ابوبکر آئین مسیحیت را ترک گفت و ادعاى نبوت کرد و بعضى از مسیحیان آن نواحى به او گرویدند، عدّه اى از رؤساى قبائل که پیشرفت اسلام در محیط حجاز منافع کثیف آنها را بخطر انداخته بود به او قول مساعدت دادند، و به قیام و شورش بر ضد مرکز حکومت اسلام تشویق کردند.
او با بعضى از قبائل اطراف خود جنگ کرد، و با بعضى طرح مسالمت آمیز ریخت، تا نزدیک سرزمین «یمامه» رسید در آن موقع کار مسیلمه در آنجا بالا گرفته بود «سجاح» تصمیم گرفت با «مسیلمه» بجنگد، و سرزمین یمامه را تصرف کند.
مسیلمه از این جریان بیمناک شد و پیشنهاد کرد با او ملاقات کند در این ملاقات، هم پیشنهاد صلح و هم ازدواج با او را نمود، تا به کمک یکدیگر و قبائل خود، با مسلمین بجنگند!
ازدواج این دو پیامبر قلابى صورت گرفت و میدان جنگ بمجلس عروسى تبدیل شد!
چون ادامه این وضع ممکن بود فتنه بزرگى برپا کند، سرانجام ارتش نیرومند اسلام دخالت نمود و دستگاه هر دو را در هم پیچپد و به این صحنه مسخره پایان داد.
سجاح گر چه مدعى نبوت بود اما آیاتى براى مبارزه با قرآن نازل نکرد، شاید افتضاح مسیلمه درس عبرتى براى او بود.
«ابن اثیر» مورخ معروف اسلامى در کتاب «کامل» مى نویسد: مسیلمه در یکى از سخنان خود (که بعنوان وحى نازل کرده بود) به «سجاح» گفت: فتولج فیهن ایلاجاً! ثم تخرجها اذا تشاء اخراجاً! فینتجن لنا سخالا انتاجاً...!!
(از معنى کردن این عبارت معذرت مى خواهم)
داستان قیام مسیلمه را در برابر قرآن با ذکر یکى از سوره هائى که او نازل کرده خاتمه مى دهیم:
الفیل، ماالفیل، و ما ادریک ما الفیل، له خرطوم طویل، ذنب وثیل:
یعنى «فیل چه فیلى؟! نمیدانى چه فیلى؟ داراى دم زمختى و خرطوم طویلى!...

آیا اینها هم سر جنگ دارند؟

بد نیست پیش از آنکه بحث خود را درباره «کسانیکه به معارضه با قرآن برخاستند» تعقیب کنیم به یکى از نقاط ضعف اخلاقى ما که سرچشمه «گرفتارى هاى فراوان اجتماعى» شده به تناسب موضوع مورد بحث اشاره کرده، چند جمله درباره آن گفتگو کنیم.
نمیدانم این گرفتارى تنها در محیط ماست یا در میان سایر ملل جهان نیز وجود دارد که اگر کسى تمایل به فساد و انحراف عقیده پیدا کند و هنوز در مراحل مقدماتى باشد او را «هل» بدهند و در میان دره انحراف قطعى پرتاب نمایند.
آیا اگر کسى در لابلاى حرفهاى خود یک سخن دو پهلو بگوید که بوى آلودگى به یکى از مفاسد اخلاقى (مثلا میخوارگى) یا عدم ایمان به بعضى از مبانى مذهبى بدهد، باید فوراً یک داستان مفصل و پر آب و تاب از شراب خوارى و مستى و عربده کشى او با شاخ و برگ فراوان درست کرد، و پرونده قطورى از عدم ایمان او به خدا و روز جزا و سایر مقدسات، با تمام منضماتش تنظیم نمائیم و در هر محفل و مجلسى داد سخن را در این باره بدهیم و عموم مردم را از «خطرات احتمالى و قطعى» که از ناحیه این فرد منحرف و فاسد العقیده ممکن است دامن گیر اجتماع گردد آگاه کنیم؟!
این عادت مذموم و خطرناک در بسیارى از افراد اجتماع ما بدبختانه ریشه دوانیده است، و اگر کسى هم واقعاً فاسد و منحرف نباشد به گردن او میگذاریم که منحرف و فاسد بشود!
عواقب شوم این کار ناگفته پیداست. زیرا انگیزه عدّه اى از مردم در ترک بسیارى از کارهاى غلط و ناپسند «ملاحظه و شرم از اجتماع» است، نه ترس از خدا و احترام بفضیلت و اخلاق. هنگامیکه ما با شایته سازى و متهم ساختن این و آن یا بزرگ کردن نقاط ضعف کوچک و مراحل مقدماتى فساد و انحراف، این پرده «شرم از اجتماع» را پاره کردیم، دیگر دلیلى ندارند که این اشخاص که متهم بفساد و انحراف شده اند راه فساد را نپیمایند و آنچه میخواهند انجام ندهند و دلیلى ندارد پاره اى از محرومیتها را بر خود هموار سازند.
آنها پیش از این از اجتماع حساب مى بردند، و براى خود شخصیتى قائل بودند، و روى همین ملاحظه از انجام بسیارى کارها خوددارى مى کردند، اما هنگامى که ما شخصیت و احترام آنها را در هم کوبیدیم دیگر ملاحظه و حساب معنى ندارد، بلکه روح انتقام جوئى از این اجتماعى که با قضاوتهاى ظالمانه خود احترام و شخصیت آنها را پایمال کرده، ایجاب میکند که هر چه مى توانند در واژگون کردن اساس چنین اجتماعى کوشش کنند.
بدبختى اینجاست که بعضى خیال مى کنند با طرد فورى و بدون محاکمه افراد مجهول الحال، خدمتى به دین و اجتماع مى کنند، در حالى که نخستین اثر سوء آن جرى ساختن افراد مشکوک، و کمک کردن به ایجاد یک باند متشکل و فشرده از مخالفان تازه نفس خواهد بود.
و چه بسا آن افراد سالمى هستند که با این اتهامات و پرونده سازیها به سوى فساد مى گرایند. این عمل درست نقطه مقابل دستور «حسن ظن» و «حمل بر صحت» است که اسلام صریحاً و مؤکداً به آن دستور مى دهد.
بعضى از افراد نادان و لجوج بقدرى در این قسمت اصرار دارند که حتى اگر طرف مقابل اعتراف به تقصیر و عذر خواهى و ایمان و اعتقاد به مبانى مذهبى کنند، نه تنها از او نمى پذیرند بلکه با توجیهات و تأویلاتى سعى مى کنند، از آن، پیراهن عثمان تازه اى درست نمایند! در حالى که قرآن مجید صریحاً میگوید:
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا: بکسیکه اظهار اسلام و تسلیم مى کند نگوئید با ایمان نیستى.(23)
اسلام و مسلمین تاکنون از این رهگذر زیانهاى هنگفت دیده اند و گرفتاریهاى فراوانى گریبانگیر آنها شده است. این رشته سر دراز دارد که بحث درباره آن ما را از تعقیب موضوع مورد بحث باز مى دارد، امیدواریم همین اشاره کوتاه براى بیدارى همه ما کافى باشد.
اکنون نمونه همین موضوع را در مورد کسانى که به معارضه قرآن برخاسته اند ملاحظه فرمائید.

آیا عبداللّه مقفع به معارضه با قرآن برخاست؟

از کسانیکه متهم به معارضه با قرآن هستند «عبداللّه بن مقفع» میباشد، او از نویسندگان و ادباى معروف قرن دوم هجرى است.
میگویند در آغاز «مجوسى» بود و بعد اسلام آورد، او احاطه کاملى به لغت عربى و فارسى داشت و تعدادى از کتابهاى فارسى را به عربى ترجمه کرد که از آن جمله، کتاب «کلیله و دمنه» بود.
در مقدمه اى که بر کتاب کلیله و دمنه نوشت با صراحت تمام اظهار اسلام مى کند، ولى مى گویند کلمات زننده اى گاه و بیگاه از او شنیده مى شده که به واسطه همانها بالاخره به دست «سفیان بن معاویه مهلبى» امیر بصره که ظاهراً خرده حسابهائى هم با او داشت، کشته شد.
هنگامیکه «سفیان» میخواست او را در تنور آتش بیفکند گفت: «من تو را مى کشم و هیچ ایرادى بر من نیست، چون تو زندیقى و عقاید مردم را خراب کرده اى»!
این حادثه در حدود سال 145 هجرى اوائل خلافت بنى العباس روى داد.
در هر حال وضع عقیده او کاملا بر ما روشن نیست، آنچه مسلم است او داعیه معارضه با قرآن مجید نداشته، ولى مى گویند: کتاب معروف «الدرة الیتیمة» را به همین منظور نوشته است.
با اینکه کتاب مزبور امروز در دسترس ماست، و چندین بار چاپ شد و کوچکترین اشاره اى در آن کتاب به این مطلب نشده است نمیدانیم چطور این نسبت را به او داده اند؟
جز اینکه بگوئیم چون متهم به فساد عقیده بوده میخواستند این کار را هم بگردنش بیندازند تا به اصطلاح او را بسوى معارضه با قرآن «هل» بدهند! در هر صورت ابن مقفع هرگز چنین ادعائى نداشته است و هیچ سند تاریخى که گواه بر ادعاى معارضه او با قرآن باشد در دست نیست.