قرآن و آخرین پیامبر

آیت الله مکارم شیرازی

مبارزه شروع مى شود

از بحث گذشته دو نکته قابل استفاده شد:
1 ـ قرآن با لحن قاطعى مخالفان خود را به مبارزه دعوت کرده، با صراحت کامل به آنها میگوید: «اگر معتقدید این «آیات» ساخته مغز بشر است، شما هم بشرید، مغز دارید، فکر دارید، نوابغ و دانشمندان دارید، گویندگان و سخن سرایان و نکته سنجان در میان شما فراوانند، اگر در این ادعا صادق هستید شما هم آیاتى همانند این آیات بیاورید».
طرز بیان قرآن در این «دعوت به مبارزه» توأم با انواع تعبیرات تحریک آمیز است.
2 ـ این مبارزه موضوع ساده اى نبود چون:
از طرفى ناگزیر بودند در آن شرکت کنند، زیرا قدم نگذاردن در این میدان با شکست آنها مساوى بود، بنابراین چاره اى جز این نداشتند که در این مبارزه شرکت کنند.
از طرف دیگر این مبارزه تنها یک مبارزه «ادبى» یا «مذهبى» نبود، یک مبارزه «سیاسى»، «اقتصادى» و «اجتماعى» نیز محسوب مى شد که همه چیز حتى «موجودیت» آنها در گرو این مبارزه بود، و بعبارت دیگر یک مبارزه حیاتى بود که مسیر و سرنوشت زندگى و مرگ آنها را روشن مى ساخت، چرا؟
براى آنکه زمامداران و پیشوایان آن میحط بر ملتى حکومت میکردند که بت و بت خانه در تمام شئون زندگى آنها نفوذ عمیق داشت و مسلماً کسانیکه بر آنها حکومت داشتند روى هیچ حسابى نمى توانستند در برابر حملاتى که اساس بت و بت خانه را واژگون کند آرام بنشینند.
آنها بر ملتى حکومت میکردند که نادان و بیسواد بودند، و میبایست در این نادانى بمانند، تا در برابر بزرگان قبائل تا سر حد پرستش خضوع کنند، و آنها را همچون بتهاى سنگى و چوبى بپرستند!
آنها بر ملتى حکومت مى کردند که به تمام معنى پراکنده بودند و اگر متّحد مى شدند مسلماً آنها نمى توانستند آن همه خون ایشان را بمکند و با آنان همچون بردگان رفتار نمایند.
در مقابل، اسلام دین آزادى بود، امتیازات موهوم و ساختگى شیوخ و زمامداران ستمگر را در هم مى کوبید، و به ثروتمندان مغرورى که خیال میکردند ثروت آنها نشانه عظمت واقعى و قرب آنها در پیشگاه خداست، میفهمانید که شخصیت تنها در سایه تقوى و ارزشهاى انسانى است.(19)
«قرآن» با هر گونه معبودى جز خداوند یگانه و آفریننده جهان هستى، مبارزه مى کرد و پرستش و عبودیت را فقط براى خدا مى دانست.
«قرآن» آنهمه خدایان ساختگى، و آن خدایان بشرى (شیوخ و اشراف زورمند و ستمگر) را از آن تخت ابهت خیالى پائین میکشید.
«قرآن» دعوت به علم و دانش میکرد، چشم و گوشها را باز مینمود، دلها را بهم پیوند مى داد و با بردگى و اسارت بشر میجنگید، و حتى نقشه وسیعى براى آزادى بردگان طرح کرده بود.
بدیهى است این برنامه اساس زندگى مخالفان را در هم مى ریخت، لذا آنها ناگزیر بودند تا آخرین نفس با این آئین جدید مبارزه کنند. آنها بارها انجمنهائى تشکیل دادند، سخنرانیهاى پر جوش و تحریک آمیزى کردند، سخن سرایان و گویندگان خود را به مبارزه با قرآن تشویق نمودند، و قول همه گونه مساعدت به آنها دادند.
از بزرگان و ریش سفیدان دنیا دیده و باهوشى مانند «ولید بن مغیره مخزومى» نظر خواستند، حتى براى تحقیق و تفحص بیشتر او را نزد پیامبر اسلام (ص) فرستادند تا آخرین نظر خود را درباره چگونگى این آیات عجیب که نفوذ خارق العاده اش آنها را به وحشت انداخته بود اعلام دارد که بعداً سرگذشت او را مشروحاً خواهیم دانست، ولى از هیچ یک از اینها نتیجه نگرفتند.
تنها جواب آنها براى اسکات توده مردمیکه هر زمان به آنها فشار مى آوردند و میخواستند پاسخ این گفتار پیامبر اسلام (ص) را بدهند که به آنها میگفت: «اگر راست مى گوئید این آیات از طرف خدا نیست مانند آنرا بیاورید» این بود:
«این آیات سحر است، و محمد (ص) ساحر چیره دستى است که میخواهد با سحر خود آئین نیاکان شما را به خطر اندازد، از او دورى کنید، از او فاصله بگیرید...،»!
اما روشن است اینگونه سخنان جز تخلیه کردن سنگرها و عقب نشینى، مفهومى نداشت! و اگر هم اثرى جز این داشت موقتى و محدود بود.
و بعداً خواهیم دانست، همین انتخاب تعبیر «سحر» چه اندازه پر معنى است و چگونه حکایت از نفوذ خارق العاده آیات قرآن در اعمال دلها مى کند.

از کجا که نیاوردند؟

در اینجا ممکن است کسى بگوید: ما از کجا بدانیم کسانى به معارضه با قرآن برنخاستند و مانند آنرا نیاوردند؟ شاید برخاسته اند، و آیاتى همچون آیات قرآن آورده اند، ولى در لابلاى تاریخ گذشتگان، ماند بسیارى از حوادث دیگر، مدفون شده و یا مسلمانان متعصب در محو آن کوشیده اند؟!
گر چه پاسخ این سؤال براى کسانى که اطلاعات وسیعى از تاریخ اسلام و وضع مخالفان اسلام دارند، روشن است. اما قطع نظر از این، اگر جهات زیر را کاملا مورد توجه قرار دهیم، خواهیم دانست این احتمال یک احتمال محال و غیر قابل قبول است، زیرا:
1 ـ هم در زمان پیغمبر اسلام (ص) و هم بعد از رحلت آن حضرت، در داخل کشورهاى اسلامى، حتى در خود مکه و مدینه، مسیحیان و یهودیان سرسخت و متعصبى میزیستند که براى تضعیف مسلمانان از هر فرصتى استفاده مى کردند، و طبق مدارکى که در دست است با هم مسلکان خود در خارج ممالک اسلامى نیز بى ارتباط نبودند.
اگر راستى کسانى به معارضه با قرآن برخاسته بودند و کتابى همانند قرآن آورده بودند آنها به هر قیمتى بود آن را حفظ مى کردند، و بخارج نیز مى فرستادند، و غیر مسلمانان در تواریخ خود نام و مشخصات آورنده آنرا ضبط مینمودند.
بعلاوه بگواهى تواریخ اسلام و تاریخهائى که غیر مسلمانان نگاشته اند همیشه در میان مسلمانان جمعى «مسلمان نما» که قرآن مجید آنها را «منافق» نام نهاده زندگى میکردند، که ضمناً رل جاسوسى بیگانگان را نیز بعهده داشتند (مانند آنچه درباره «ابوعامر» راهب نصرانى، و همدستان او از منافقان مدینه و چگونگى ارتباط آنها با امپراطور روم، در تواریخ نقل شده که منتهى بساختن مسجد ضرار در مدینه شد و آن صحنه عجیبى را که قرآن مجید در سوره «برائت» به آن اشاره کرده است بوجود آورد.)
مسلماً این دسته از منافقان که نقش ستون پنجم بیگانگان را در پایتخت اسلام داشتند به دقّت مراقب اوضاع مسلمین بودند، و از هر جریانى که بسود بیگانگان و بزیان مسلمانان بود استقبال میکردند.
بطور قطع اگر آنها دسترسى به چنین کتابى یافته بودند در حفظ و نگاهدارى آن کوتاهى نمى نمودند.
خلاصه محال بود یک چنین موضوع مهمى، چه در زمان پیغمبر (ص)، و چه بعد از او، از چشم تاریخ پنهان گردد، بلکه اگر مطلب کوچکى که احتمال بهره بردارى از آن در برابر قرآن وجود داشت به دست آنها مى افتاد از هر گونه تبلیغات روى آن فروگذار نمى کردند.
مسلماً احتمال چنین چیزى در زمانهاى بعد از پیامبر اسلام (ص) که توسعه یافته و رفت و آمد بیگانگان در ممالک اسلامى زیادتر شده بود بسیار بعیدتر بنظر میرسد.
2 ـ قرآن در آیات متعدد ـ هم در مکه هم در مدینه ـ تحدى و دعوت به مبارزه کرده است، باور کردنى نیست که مخالفان اسلام با قرآن مبارزه کرده باشند، و پیامبر اسلام (ص) آنرا نادیده گرفته باشد و باز هم دعوت خود را تکررا کند، اگر او هم نادیده میگرفت تازه مسلمانانى که در کوچکترین مسائل ایراد میگرفتند و توضیح مى خواستند نادیده نمى گرفتند، و پیامبر را در فشار مى گذاردند تا لااقل در برابر معارضه مخالفان توضیحى بدهد. با اینکه در هیچیک از تاریخهاى اسلامى چنین چیزى دیده نمى شود که مسلمانان چنین توضیحى از پیغمبر اسلام (ص) خواسته باشند.
3 ـ در زمان ما و اعصار نزدیک بما دستگاه هاى تبلیغاتى کلیسا و سایر مخالفان اسلام در سراسر جهان تبلیغات وسیع و دامنه دارى بر ضد مسلمانان دارند، زیرا خطرناک ترین و سرسخت ترین رقیب خود را اسلام با آن آئین جامع و وسیع جهانى تشخیص داده اند.
آنها بودجه هاى هنگفتى در اختیار دارند، و به دور دست ترین نقاط جهان مبلغ میفرستند حتى در میان وحشیان آدمخوار! کتابهاى تبلیغاتى آنها همه جا (حتى کشور ما را) پر کرده است.
آنها نویسندگان تواناى مسیحى عربى الاصل در اختیار دارند. میتوانند با بودجه هاى هنگفت افراد دیگرى را نیز اجیر کنند، مسلماً اگر آنها میتوانستند آیاتى بیاورند که با آیات قرآن رقابت کند تردیدى بخود راه نمى دادند، زیرا در این صورت سنگر بزرگى را فتح کرده بودند. و یک وسیله مؤثر تبلیغى بچنگ آنها مى افتاد و به این وسیله مسلمانان را خلع سلاح میکردند! اما نیاوردند، چون نمى تواستند و نخواهند توانست.

مبارزه کنندگان ناشى

اینکه میگوئیم قرآن آنچنان کتابى است که با گذشت اعصار و قرون گرد فرسودگى بر روى آن نمى نشیند، و عبارات و مفاهیم عالى آن گواهى میدهد که از مبدئى ما فوق افکار انسانى سرچشمه گرفته، و به همین دلیل تاکنون کسى نتوانسته با آن به «معارضه» برخیزد، نه باین معنى است که تاکنون کسى به میدان قرآن نرفته، بلکه منظور اینست کسانى که در این میدان قدم گذارده اند با شکست و ناکامى روبرو شده اند.
تاریخ، افرادى را بما نشان مى دهد که براى «معارضه» با قرآن برخاستند، و کسان دیگرى را نیز نشان مى دهد که بعنوان «معارضه کنندگان با قرآن» معرفى شده اند اگر چه خودشان مدعى چنین چیزى نبوده اند.
مطالعه حالات این دو دسته و چگونگى شکست و ناکامى آنها در این راه جالب و شنیدنى است و میتواند بسیار چیزها به ما بیاموزد.
در اینجا بیوگرافى چند تن از افراد این دو دسته و شمه اى از سخنان آنها را که در مقام معارضه با قرآن گفته اند مى آوریم تا از مطالعه آنها، و مقایسه با قرآن، پى به عظمت این کتاب بزرگ آسمانى ببریم:
«مسیلمه» و سخنان او
از طلوع اسلام و دعوت پیامبر (ص) زیاد نگذشته بود که شخصى به نام «مسیلمة بن حبیب» از سرزمین «یمامه» (یمامه از نواحى شرقى حجاز است) برخاست، و دعوى نبوى کرد که بعداً به «مسیلمه کذاب» مشهور شد.
او مردى حادثه جو، جاه طلب و مادى بود، و تصور میکرد موفقیتها و پیشرفتهاى خیره کننده پیغمبر اسلام (ص) تنها به واسطه ادعاى نبوت بوده است، و اگر او هم ادعائى کند میتواند کسب شهرت و نفوذ نماید.
لذا مردم «یمامه» را دور خود جمع کرد و گفت: فرشته اى بنام «رحمن» بر من نازل شده، و قرآنى بنام من آورده است! و به دنبال این ادعا کلمات مسجعى بهم بافته براى مردم مى خواند.
میگویند «مسیلمه» از پیغمبر اسلام (ص) درخواست نموده که او را در پیامبرى شریک سازد!، یا وصیت نماید که پس از رحلت آن حضرت جانشین او خواهد بود، تا دست از مخالفت و دعوى استقلال بردارد!
و نیز، در ضمن نامه اى به پیامبر اسلام (ص) نوشت: «اَمّا بَعدُ فَاِنّى قَد شَورکَتُ فىِ الارضِ مَعَک، و ان لنا نصف الارض و لقریش نصفها و لکن قریشاً قوم یعتدون»!...
یعنى: «من در زمین با تو شریکم، نصف زمین براى ما باشد و نصف دیگر براى قریش، ولى قریش از حق خود تجاوز مى کنند».
طرز تفکر مسیلمه، و انگیزه دعوى نبوت او از این سخنان بخوبى آشکار است.
از قرائن چنین برمى آید دستهاى تعصبهاى قبیله اى پشت «مسلیمه» بوده، و او را در این کار تأئید مى کرده است، مردم یمامه بدینوسیله مى خواسته اند برترى و سیادت قریش را که در سایه مقام نبوت پیغمبر اسلام (ص) بوجود آمده بود در هم بکوبند، گفتار بالا نیز گواه روشنى براى این حقیقت است.
در هر صورت، قسمتى از آیاتى که به گفته «مسیلمه» فرشته «رحمن» بر او نازل کرده امروز در دست ماست اگر جنبه هدایت و آموزندگى ندارد از نظر تفریحى بسیار جالب است، بعنوان نمونه:
1 ـ و المبذرات بذراً، و الحاصدات حصداً، و الذاریات قمحاً، و الطاحنات طحناً، و العاجنات عجناً، و الخابزات خبزاً و الثاردات ثرداً، و اللااقمات لقماً، اهالة و سمناً!
یعنى: قسم به دهقانان و کشاورزان، قسم به درو کنندگان، قسم به جدا کنندگان گندم از کاه، قسم به خمیر کنندگان! (خلیفه نانوائى)، قسم به نان پزندگان (شاطر آقا!...) قسم به ترید کنندگان، قسم به لقمه برداران با چربى و روغن!!... (راستى هم که عالمى دارد).
ولى ما فکر مى کنیم دو جمله دیگر از قلم فرشته وحى مسیلمه افتاده یا اینکه خود او فراموش کرده است، و در هر صورت براى تکمیل سوره فوق باید این دو آیه! به ذیل آن حتماً اضافه شود و الا نقصان فاحشى خواهد داشت:
و الهاضمات هضماً و الدافعات دفعاً...
در هر حال گویا «مسیلمه» این عبارات را در مقابل آیاتى از قرآن مجید مانند زیر آورده است:
وَ الْعادِیاتِ ضَبْحًا فَالْمُورِیاتِ قَدْحًافَالْمُغیراتِ صُبْحًا فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا إِنَّ اْلإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ ...(20)
سوگند به اسبهائى که شیهه زنان به سوى میدان نبرد مى روند، (و آنچنان سربازان را بسرعت میبرند که) از برخورد سم آنها به سنگها برق میجهد، گرد و غبار در فضا پراکنده میگردد، (سوگند به اینها) که انسان ارزش نعمتهاى بى پایان پروردگار خود را نمى داند و کفران مى کند، و آنها را در مورد خود بکار نمى برد».
ممکن است بعضى نتوانند باور کنند کسى آنچنان کلمات مضحک را بنام آیات آسمانى براى مردم بخواند، اما با توجه به تعصبات غلط و افراطى، و با توجه به سطح افکار مردم آن زمان، بخصوص در آن محیط نیمه وحشى زیاد هم جاى تعجب نیست.
راه دور نرویم در همین زمانى که ما زندگى مى کنیم، در این عصر علم و دانش و فرهنگ، در همین عصر فضا و موشک و اتم، هنوز در گوشه و کنار افرادى پیدا مى شوند که ایمان به نبوت پیغمبر فارسى زبانى دارند که سخنان «مسیلمه کذاب» در برابر کتاب عربى او بسیار آبرومند و پرمعنى و فصیح است.
زیرا اگر آیات «مسیلمه» از نظر «معنى» بى ارزش یا خنده آور است، ولى از نظر لفظ و دستور زبان عربى (صرف و نحو) لااقل درست مى باشد. اما آیات پیامبر عصر ما بدبختانه، نه معنى دارد، نه لفظ! و در عین حال افرادى یافت مى شوند که به آن ایمان دارند!
براى اینکه بدانید در این گفتار نه تعصب بخرج داده ایم و نه راه مبالغه و اغراق را پیموده ایم در پایان همین بحث نمونه هائى از آنرا به تناسب مطلب به خواست خدا از نظر مى گذرانیم.
اکنون بازگردیم به دنباله سخنان «مسیلمه» و آیات او.
2 ـ یا ضفدع بنت ضفدعین! نقى ما تنقین، نصفک فى الماء و نصفک فى الطین لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین!...(21)
یعنى «اى قورباغه خانم!، دختر قورباغه، آنچه میخواهى صدا کن، نیمى از تن تو در آب و نیمى دیگر در گل است، نه آب را گل آلود مى کنى، و نه کسى را از آب خوردن جلوگیرى مى نمائى!... (راستى آفرین بر تو قورباغه خانم).
از این عبارات چنین استفاده مى شود که مسیلمه تنها اهمیت به «سجع» عبارات مى داده و مسجع بودن کلمات خود را کافى مى دانسته است، و شاید براى پاره اى از مردم آن محیط و آن عصر که دور او بودند در این تشخیص هم صائب بوده است!
او چنین خیال مى کرد که نفوذ و تأثیر خارق العاده قرآن در دلهاى مردم مرهون سجع و شبهات اواخر آیات با یکدیگر بوده است (همانطور که پیامبر عصر اخیر این اشتباه را بوضع اسف انگیزترى که به آن اشاره خواهد شد مرتکب گردیده است).
3 ـ مسیلمه با «سجاح» ازدواج مى کند!
مقارن ظهور مسیلمه زنى از طایفه تغلب به نام «سجاح»(22) نیز دعوى نبوت کرد و قضایاى جالبى بین او و مسیلمه واقع گردید.
بطوریکه «رافعى» دانشمند و نویسنده اسلامى در کتاب «اعجاز قرآن» مینویسد، او در آغاز مسیحى بود، در زمان خلافت ابوبکر آئین مسیحیت را ترک گفت و ادعاى نبوت کرد و بعضى از مسیحیان آن نواحى به او گرویدند، عدّه اى از رؤساى قبائل که پیشرفت اسلام در محیط حجاز منافع کثیف آنها را بخطر انداخته بود به او قول مساعدت دادند، و به قیام و شورش بر ضد مرکز حکومت اسلام تشویق کردند.
او با بعضى از قبائل اطراف خود جنگ کرد، و با بعضى طرح مسالمت آمیز ریخت، تا نزدیک سرزمین «یمامه» رسید در آن موقع کار مسیلمه در آنجا بالا گرفته بود «سجاح» تصمیم گرفت با «مسیلمه» بجنگد، و سرزمین یمامه را تصرف کند.
مسیلمه از این جریان بیمناک شد و پیشنهاد کرد با او ملاقات کند در این ملاقات، هم پیشنهاد صلح و هم ازدواج با او را نمود، تا به کمک یکدیگر و قبائل خود، با مسلمین بجنگند!
ازدواج این دو پیامبر قلابى صورت گرفت و میدان جنگ بمجلس عروسى تبدیل شد!
چون ادامه این وضع ممکن بود فتنه بزرگى برپا کند، سرانجام ارتش نیرومند اسلام دخالت نمود و دستگاه هر دو را در هم پیچپد و به این صحنه مسخره پایان داد.
سجاح گر چه مدعى نبوت بود اما آیاتى براى مبارزه با قرآن نازل نکرد، شاید افتضاح مسیلمه درس عبرتى براى او بود.
«ابن اثیر» مورخ معروف اسلامى در کتاب «کامل» مى نویسد: مسیلمه در یکى از سخنان خود (که بعنوان وحى نازل کرده بود) به «سجاح» گفت: فتولج فیهن ایلاجاً! ثم تخرجها اذا تشاء اخراجاً! فینتجن لنا سخالا انتاجاً...!!
(از معنى کردن این عبارت معذرت مى خواهم)
داستان قیام مسیلمه را در برابر قرآن با ذکر یکى از سوره هائى که او نازل کرده خاتمه مى دهیم:
الفیل، ماالفیل، و ما ادریک ما الفیل، له خرطوم طویل، ذنب وثیل:
یعنى «فیل چه فیلى؟! نمیدانى چه فیلى؟ داراى دم زمختى و خرطوم طویلى!...