آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

توحید در وجوب وجود

حكمای الهی برای اثبات وحدت و یگانگی ذات واجب‌الوجود، دلایلی اقامه كرده‌اند كه متقن‌ترین آنها برهانی است كه با استفاده از برهان صدیقین (طبق تقریر صدرالمتألهین) تشكیل می‌یابد و تقریر آن این است:
وجود دارای مرتبه‌ای است كه كامل‌تر از آن امكان ندارد، یعنی دارای كمال بی‌نهایت است، و چنین موجودی قابل تعدد نیست و به اصطلاح، دارای «وحدت حقه حقیقیه» می‌باشد. نتیجه آنكه وجود خدای متعالی قابل تعدد نیست.
مقدمه اول این برهان در واقع همان نتیجه برهان صدیقین است؛ زیرا از برهان مزبور این نتیجه به‌دست آمد كه سلسله مراتب وجود باید منتهی به مرتبه‌ای شود كه عالی‌ترین و كامل‌ترین است و هیچ ضعف و نقصی در آن راه ندارد، یعنی دارای كمال نامتناهی است.
و اما مقدمه دوم با اندكی دقت روشن می‌شود؛ زیرا اگر فرض شود كه چنین موجودی تعدد داشته باشد، لازمه‌اش این است كه هركدام از آنها فاقد كمالات عینی دیگری باشد، یعنی كمالات هریك محدود و متناهی باشد، در صورتی كه طبق مقدمه اول، كمالات واجب‌الوجود نامتناهی می‌باشد.
ممكن است توهم شود كه لازمه نامتناهی بودن كمالات واجب‌الوجود این است كه مطلقاً هیچ موجود دیگری تحقق نیابد؛ زیرا تحقق هر موجود دیگری، به‌معنای واجد بودن بخشی از كمالات وجودی است.
جواب این شبهه آن است كه كمالات سایر مراتب كه همگی مخلوقِ واجب‌الوجود هستند، شعاعی از كمالات وی می‌باشد و وجود آنها تزاحمی با كمالات نامتناهی واجب‌الوجود ندارد. اما اگر واجب‌الوجود دیگری فرض شود، كمالات وجودی آنها با یكدیگر تزاحم خواهند داشت؛ زیرا هركدام از آنها دارای كمالی اصیل و مستقل خواهد بود و هیچ‌كدام از آنها شعاع و فرع دیگری نخواهد بود.
﴿ صفحه 435 ﴾
به دیگر سخن، هنگامی دو كمال عینی با یكدیگر تزاحم پیدا می‌كنند كه در یك مرتبه از وجود فرض شوند، اما اگر یكی در طول دیگری باشد، مزاحمتی با یكدیگر نخواهند داشت. بنابراین وجود مخلوقات منافاتی با نامتناهی بودن كمالات خالق ندارد و چنان نیست كه وقتی كمالی را به مخلوقی افاضه می‌كند از دستش برود و خودش فاقد آن گردد، اما فرض وجود دو واجب‌الوجود، با نامتناهی بودن كمالات آنها منافات دارد.
و به عبارت سوم، فرض دو كمال عینی مستقل، با فرض نامتناهی بودن آنها سازگار نیست، اما اگر یكی عین تعلق و ربط و وابستگی به دیگری باشد و شعاع و جلوه‌ای از آن به‌شمار رود، منافاتی با نامتناهی بودن دیگری كه دارای استقلال و غنای مطلق است ندارد.

نفی اجزاء بالفعل

اگر فرض شود كه ذات مقدس الهی (العیاذ باللّه‌) مركب از اجزائی است كه بالفعل وجود دارند، یا اینكه همه اجزای مفروضْ واجب‌الوجود هستند، و یا اینكه دست‌كم بعضی از آنها ممكن‌الوجودند، اگر همه آنها واجب‌الوجود باشند و هیچ‌كدام نیازی به دیگری نداشته باشند، بازگشت این فرض به تعدد واجب‌الوجود است كه در بحث قبلی ابطال گردید، و اگر فرض شود كه نیازمند به یكدیگرند، با فرض واجب‌الوجود بودن آنها سازگار نخواهد بود، و اگر فرض شود كه یكی از آنها بی‌نیاز از دیگران است، واجب‌الوجود همان موجود بی‌نیاز خواهد بود و تركیب مفروض به‌عنوان تركیبی از اجزای حقیقی واقعیتی نخواهد داشت، زیرا هر مركب حقیقی نیازمند به اجزایش می‌باشد.
و اگر فرض شود كه بعضی از اجزای آن ممكن‌الوجود باشد، ناچار جزء ممكن‌الوجود مفروض معلول خواهد بود. اكنون اگر فرض شود كه معلول جزء دیگر باشد، معلوم می‌شود كه آن دیگری در واقع واجب‌الوجود و دارای وجود مستقلی است
﴿ صفحه 436 ﴾
و فرض تركیب حقیقی بین آنها نادرست است؛ و اگر فرض شود كه جزء ممكن‌الوجود، معلول واجب‌الوجود دیگری است، لازمه‌اش تعدد واجب‌الوجود است كه بطلان آن ثابت شد.
پس فرض تركیب ذات واجب‌الوجود از اجزاء بالفعل، به هیچ وجه فرض صحیحی نخواهد بود.

نفی اجزاء بالقوه و مكان و زمان

منظور از وجود اجزاء بالقوه برای موجودی، این است كه بالفعل وجود واحد یكپارچه‌ای دارد و هیچ‌یك از اجزاء آن فعلیت و تشخص و مرز معیّنی ندارند. ولی عقلاً تجزیه و تفكیك آنها از یكدیگر ممكن است و هر وقت چنین تجزیه‌ای انجام گیرد، موجود واحد مبدل به چند موجود خواهد شد كه هركدام از آنها دارای تشخص و مرز معیّنی خواهد بود. اجزاء بالقوه اگر قابل اجتماع باشند، معنایش این است كه موجود مركب از آنها دارای امتدادات مكانی (طول و عرض و ضخامت) است، و اگر قابل اجتماع نباشند و هركدام با معدوم شدن دیگری به‌وجود بیاید، معنایش داشتن امتداد زمانی است، و هر دو نوع امتداد مخصوص به اجسام می‌باشد، چنان‌كه در جای خودش بیان شد.(29)
پس نفی اجزاء بالقوه، در واقع نفی جسمیت از خدای متعالی است و لازمه آن نفی مكان و زمان نیز می‌باشد.
و اما دلیل بر نفی اجزاء بالقوه از ذات واجب‌الوجود، این است كه همان‌گونه كه اشاره شد موجودی كه دارای اجزاء بالقوه باشد، عقلاً قابل تقسیم به چند موجود دیگر، و در نتیجه قابل زوال خواهد بود، در صورتی كه وجود واجب‌الوجود ضروری و غیرقابل‌زوال است.
دلیل دیگر این است كه اجزاء بالقوه در هر موجودی از سنخ همان موجود است،
﴿ صفحه 437 ﴾
چنان‌كه اجزاء خط و سطح و حجم از جنس آنها می‌باشند. اكنون اگر فرض كنیم كه واجب‌الوجود دارای اجزاء بالقوه ممكن‌الوجودی باشد، لازمه‌اش این است كه اجزاء با كل سنخیت نداشته باشند، و اگر فرض كنیم كه اجزاء مفروض هم واجب‌الوجود هستند، لازمه‌اش امكان تعدد واجب‌الوجود است. از سوی دیگر، لازمه‌اش این است كه واجب‌الوجودهایی كه در اثر تجزیه و تقسیم به‌وجود می‌آیند فعلاً موجود نباشند، یعنی وجودشان ضروری نباشد، در صورتی كه وجود واجب‌الوجود ضروری است و در هیچ زمانی امكان عدم ندارد.