آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

مقدمه

چنان‌كه اشاره شد فلاسفه پیشین، اعم از مشائی و اشراقی، حركت را ویژه اعراض می‌دانسته‌اند و نه‌تنها حركت در جوهر را اثبات نمی‌كرده‌اند، بلكه آن را امری محال می‌پنداشته‌اند. از فلاسفه یونان باستان هم كسی را نیافته‌ایم كه صریحاً حركت در جوهر را مطرح و آن را اثبات كرده باشد. تنها از هراكلیتوس سخنانی نقل شده كه قابل تطبیق بر حركت جوهریه است، و حداكثر به كسانی از فلاسفه و متكلمین اسلامی و غیراسلامی كه قائل به آفرینش مستمر و نو‌به‌نو بوده‌اند نیز می‌توان گرایش به حركت جوهریه را نسبت داد. اما كسی كه صریحاً این مسئله را عنوان كرد و برخلاف فیلسوفان بنام جهان، شجاعانه بر اثبات آن پای فشرد، فیلسوف عظیم اسلامی صدرالمتألهین شیرازی بود.
ما در اینجا نخست به بیان شبهه منكرین حركت در جوهر و حل آن می‌پردازیم، سپس نظریه صدرالمتألهین و دلایلی را كه وی برای اثبات آن اقامه كرده است بیان می‌كنیم.

شبهه منكرین حركت در جوهر

سخنان كسانی كه حركت در جوهر را محال می‌پنداشته‌اند، بر این محور دور می‌زند كه یكی­ از لوازم بلكه مقومات هر حركتی، وجود متحرک­ و به­اصطلاح­ موضوع حركت است، چنان‌كه وقتی می‌گوییم كره زمین به دور خودش و به دور خورشید می‌چرخد، یا سیب از سبزی به­زردی ­و ­سرخی ­تحول ­می‌یابد، یا نهال ­درخت و نوزاد حیوان و انسان رشد و نمو می‌كند، در همه این موارد ذات ثابتی داریم كه صفات و حالات آن تدریجا
﴿ صفحه 384 ﴾
دگرگون می‌شود. اما اگر بگوییم خود ذات هم ثَباتی ندارد و همان‌گونه كه صفات و اعراض آن دگرگون می‌شوند، جوهر آن هم تحول می‌یابد، این دگرگونی را به چه چیزی نسبت بدهیم؟ به دیگر سخن، حركت در جوهر، حركتی بی‌متحرك و صفتی بی‌موصوف خواهد بود، و چنین چیزی معقول نیست.

حل شبهه

خاستگاه این شبهه، نارسایی تحلیلی است كه درباره حركت انجام داده‌اند و در نتیجه بعضی مانند شیخ اشراق آگاهانه، و بعضی دیگر ناخودآگاه، آن را از اعراض خارجیه به‌شمار آورده‌اند و ازاین‌رو برای آن، موضوع و موصوف عینی مستقلی را لازم دانسته‌اند كه در جریان حركت باقی و ثابت باشد، و حركت و دگرگونی به‌عنوان عرض و صفتی به آن نسبت داده شود.
اما هم‌چنان‌كه قبلاً روشن شد، حركت همان سیلان وجود جوهر و عرض است، نه عرضی در كنار سایر اعراض. به دیگر سخن، مفهوم حركت از قبیل مفاهیم ماهوی نیست، بلكه از قبیل معقولات ثانیه فلسفی است، و به عبارت سوم، حركت از عوارض تحلیلیه وجود است نه از اعراض خارجیه موجودات. چنین مفهومی نیاز به موضوع، به‌معنایی كه برای اعراض اثبات می‌شود، ندارد و تنها می‌توان منشأ انتزاع آن را كه همان وجود سیالِ جوهری یا عرضی است، موضوع آن به‌شمار آورد، به‌معنایی كه موضوع به عوارض تحلیلیه نسبت داده می‌شود، یعنی موضوعی كه وجود خارجی آن عین عارض است و انفكاك بین آنها جز در ظرف تحلیل ذهن محال است.
بنابراین ­هنگامی­كه می‌گوییم: «جوهری دگرگون می‌شود»، مانند آن­ است كه بگوییم: «رنگ سیب(ونه خودسیب)تغییرمی‌یابد» و روشن است كه در جریان تحول رنگ، رنگ ثابتی وجود ندارد كه تحول به ­آن ­نسبت­ داده ­شود. حتی ­موضوع­ مستقلی ­كه ­به­حركات عرضی نسبت داده می‌شود، به لحاظ عرض بودن است نه به لحاظ حركت بودن، و ازاین‌رو
﴿ صفحه 385 ﴾
اگر اعراض مورد حركت، ساكن هم باشند، نیازمند به موضوع خواهند بود، چنان‌كه رنگ سیب، خواه ثابت باشد و خواه در حال تغییر، نیازمند به خود سیب می‌باشد.
حاصل آنكه: حركت و ثَبات دو وصف تحلیلی برای وجودِ سیال و ثابت هستند و چنین اوصافی نیاز به موصوف عینی مستقل از وصف ندارند و هم‌چنان‌كه وصف ثَبات عرضی نیست كه در خارج عارض موجودی شود، به‌گونه‌ای كه صرف‌نظر از عروض آن متصف به عدم ثَبات باشد، وصف حركت هم عرضی خارجی نیست كه بر وجود خاصی عارض شود، به‌گونه‌ای كه صرف‌نظر از عروض آن متصف به ثبات و عدم حركت باشد. به تعبیر اصطلاحی، عوارض تحلیلیه نیازی به موضوع مستقلی ندارند، بلكه وجود آنها عین وجود معروضشان می‌باشد.
شایسته است در اینجا به نكته ظریفی اشاره كنیم كه بنابر اصالت وجود، باید حركت را به‌عنوان «عارض تحلیلی» به وجود نسبت داد و نسبت دادنِ آن به ماهیت جوهر یا عرض، نسبتی بالعرض می‌باشد.