آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

رابطه بین قوه و فعل

چنان‌كه دانستیم مفهوم قوه و فعل از مفاهیم انتزاعی است و جز منشأ انتزاعشان مابازاء عینی دیگری ندارند. پس رابطه بین قوه و فعل، در واقع رابطه‌ای است بین دو وجودی كه منشأ انتزاع این مفاهیم به‌شمار می‌روند. به دیگر سخن باید رابطه را میان موجود بالقوه و موجود بالفعل در نظر گرفت. این رابطه به یكی از دو صورت تحقق می‌یابد: اول آنكه موجود بالقوه به‌طور كامل در ضمن موجود بالفعل باقی بماند، كه در این صورت موجود بالفعل كامل‌تر از آن خواهد بود، چنان‌كه گیاه كامل‌تر از خاكی است كه از آن به‌وجود آمده است. دوم آنكه تنها جزئی از موجود بالقوه در ضمن موجود بالفعل باقی بماند، كه در این صورت ممكن است جزئی جانشین جزء نابود شده گردد كه از نظر مرتبه وجودی مساوی با آن یا كامل‌تر یا ناقص‌تر از آن باشد و در نتیجه موجود بالفعل در بعضی از تغیرات، ناقص‌تر از موجود بالفعل و یا مساوی با آن باشد.
اما با نظر دقیق‌تری می‌توان گفت كه موجود بالقوه، در واقع همان جزئی است كه باقی می‌ماند و ازاین‌رو موجود بالفعل همیشه كامل‌تر از همان جزئی است كه موجود بالقوه واقعی می‌باشد، یا مساوی با آن است.
بعضی تصور كرده‌اند كه همیشه موجود بالقوه ناقص‌تر از موجود بالفعل است؛ زیرا حیثیت قوه، حیثیت فقدان و ناداری است و حیثیت فعلیت، حیثیت وجدان و دارایی، و هنگامی كه موجود بالقوه تبدیل به موجود بالفعل می‌شود، دارای امر وجودی‌ای می‌شود كه قبلاً فاقد آن بوده است. بر همین اساس، حركت متشابه و نزولی را انكار كرده‌اند. از سوی دیگر، بازگشت فعلیت به قوه را محال دانسته‌اند؛ زیرا بازگشت، نوعی تغیر است و
﴿ صفحه 300 ﴾
هر تغیر، تبدیل قوه سابق به فعلیت لاحق است نه برعكس، و نتیجه گرفته‌اند كه اگر روحی همه كمالات خودش را كسب كند، به‌گونه‌ای كه دیگر نسبت به هیچ كمالی بالقوه نباشد، از بدن مفارقت می‌كند و به اصطلاح، موت طبیعی روی می‌دهد و هرگز بازگشت به بدن نخواهد كرد، زیرا بازگشت چنین روحی به بدن، بازگشت فعلیت به قوه است.
اما با توجه به توضیحی كه درباره رابطه موجود بالقوه با موجود بالفعل داده شد، روشن گردید كه حیثیت قوه و فعل، دو حیثیت عینی نیستند كه مقایسه‌ای بین آنها انجام گیرد، و اما موجود بالفعل، یعنی مجموع آنچه از موجود سابق باقی مانده به علاوه فعلیتی كه جدیداً حاصل شده است، كامل‌تر از همان جزء باقی‌مانده خواهد بود، ولی ضرورتی ندارد كه همیشه مجموع موجود بالفعل، كامل‌تر از مجموع موجود بالقوه باشد. چنان‌كه نمی‌توان هیچ‌یك از آب و بخار را كامل‌تر از دیگری دانست با اینكه متناوباً تبدیل به یكدیگر می‌شوند.
اما بحث درباره حركت متشابه و حركت نزولی در جای خودش خواهد آمد.(20) و اما بازگشت روح به بدن، ربطی به بازگشت فعلیت به قوه ندارد؛ زیرا قوه، تقدم زمانی بر فعلیت دارد و با گذشت زمان می‌گذرد و امكان بازگشت ندارد. خواه وجود گذشته كامل‌تر از وجود بعدی باشد یا ناقص‌تر و یا مساوی با آن، در واقع، بدن است كه قوه پذیرش مجدد روح را دارا می‌شود و با تعلق گرفتن آن، فعلیت جدیدی می‌یابد.
در حقیقت، این اشتباه از آنجا نشئت گرفته است كه حیثیت قوه را ماهیت یا مرتبه وجودی موجود سابق پنداشته‌اند و ازاین‌رو گمان كرده‌اند كه اگر مرتبه وجودی موجود لاحق، همان مرتبه سابق باشد، بازگشت فعلیت به قوه، و اگر ضعیف‌تر از آن باشد، بازگشت به قوه قوه خواهد بود؛ در صورتی كه منشأ انتزاع قوه، شخص وجود سابق است (و نه نوع یا مرتبه وجود آن) و شخص موجود سابق، با گذشت زمان می‌گذرد و به هیچ وجه امكان بازگشت ندارد، و منشأ انتزاع فعلیت، شخص موجود لاحق است، خواه از نظر مرتبه وجودی و ماهیت نوعیه، مساوی و مماثل با موجود سابق باشد، و خواه كامل‌تر و یا ناقص‌تر از آن.
﴿ صفحه 301 ﴾

خلاصه

1. علاوه بر تغیراتی كه در موجودات مادی مشاهده می‌شود، تغیر دائمی و درونی در همه اجسام با براهین حركت جوهریه اثبات می‌شود، بنابراین هیچ موجود جسمانی بدون تغیر نخواهد بود.
2. ادعای اینكه هر موجود مادی (هر‌چند با چندین واسطه) قابل تبدیل به هر موجود مادی دیگری است، ادعای گزافی نیست، گرچه احتمال وجود نوعی از موجود مادی كه قابل تبدیل نباشد را نمی‌توان با برهان عقلی نفی كرد.
3. تبدیل بسیاری از موجودات، با وساطت چندین پدیده و بعد از گذراندن مراحل متعددی صورت می‌گیرد، ازاین‌رو فلاسفه موجودی را قابل تبدیل به موجود دیگری می‌دانند كه قوه آن را داشته باشد.
4. واژه «قوه» در فلسفه به سه معنا به‌كار می‌رود:
الف) قوه فاعلی كه منشأ صدور فعل است؛
ب‌) قوه انفعالی كه ملاك پذیرش فعلیت جدید است، و در این مبحث همین معنا اراده می‌شود؛
ج‌) قوه به‌معنای مقاومت كه در برابر «لاقوه» به‌كار می‌رود و هركدام از آنها نوعی از كیفیت استعدادی شمرده می‌شود.
5. مورد استعمال قوه در سخنان فلاسفه، اعم از مورد استعداد است؛ زیرا قوه برخلاف استعداد، بر جوهر هم اطلاق می‌شود.
6. قوه انفعالی از مقایسه دو وجود سابق و لاحق انتزاع می‌شود، از این نظر كه وجود سابق می‌تواند واجد وجود لاحق شود. ازاین‌رو بقاء دست‌كم جزئی از موجود سابق لازم است.
7. گاهی واژه «بالفعل» در معنای وسیع‌تری به‌كار می‌رود و شامل موجودی كه سابقه قوه‌ای ندارد هم می‌شود.
8. با توجه به این معنای «بالفعل» می‌توان مطلق موجود را به بالفعل و بالقوه تقسیم كرد؛ تقسیمی كه به‌لحاظ مفاهیم اضافی حاصل می‌شود و نظیر تقسیم موجود به خارجی و ذهنی است. ازاین‌رو هر موجود بالقوه‌ای از یك نظر بالفعل خواهد بود.
﴿ صفحه 302 ﴾
9. در صورتی كه كل موجود بالقوه در ضمن موجود بالفعل باقی باشد، موجود بالفعل كامل‌تر از موجود بالقوه می‌باشد، ولی اگر تنها جزئی از آن باقی بماند، ممكن است مجموع موجود بالفعل ناقص‌تر از موجود بالقوه و یا مساوی با آن باشد. مگر اینكه موجود بالفعل را با همان جزء باقی‌مانده از موجود بالقوه مقایسه كنیم كه در این صورت همیشه كامل‌تر یا مساوی با آن خواهد بود.
10. بازگشت روح به بدن، ربطی به بازگشت فعلیت به قوه ندارد، و در واقع بدن قوه پذیرش مجدد روح را دارد و زنده شدن آن، خروج از قوه به فعلیت است.
﴿ صفحه 303 ﴾

پرسش

1. آیا موجود مادی‌ای هست كه دستخوش تغیر و تحول قرار نگیرد؟
2. آیا هیچ موجود مادی هست كه قابل تبدل به موجود مادی دیگری نباشد؟
3. مفهوم قوه و فعل از كجا در فلسفه وارد شده است؟
4. اصطلاحات قوه و فعل را بیان، و اصطلاح منظور در این مبحث را تعیین كنید.
5. مفهوم قوه انفعالی چگونه انتزاع می‌شود؟
6. به چه معنا می‌توان موجودات را به بالفعل و بالقوه تقسیم كرد؟
7. این تقسیم نظیر كدام‌یك از تقسیمات اولیه موجود است؟
8. آیا ممكن است كه موجود بالفعل ناقص‌تر از موجود بالقوه یا مساوی با آن باشد؟ در صورت امكان، مورد آن را تعیین كنید.
9. آیا بازگشت فعلیت به قوه، ممكن است؟ چرا؟
10. بازگشت روح به بدن را چگونه می‌توان توجیه كرد؟
﴿ صفحه 304 ﴾
﴿ صفحه 305 ﴾