آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

نظریات درباره انواع جواهر

درباره انواع جواهر مادی و مجرد اختلافاتی در میان فلاسفه وجود دارد: پیروان مشائین جوهر را به پنج قسم تقسیم كرده‌اند:
1. جوهر عقلانی، كه مجرد تام است و علاوه بر اینكه ذاتاً دارای ابعاد مكانی و زمانی نیست، تعلقی هم به موجود مادی و جسمانی ندارد.
باید توجه داشت كه اطلاق «عقل» بر چنین موجودی، ربطی به عقل به‌معنای قوه درك‌كننده مفاهیم كلی ندارد و استعمال واژه عقل درباره آنها از قبیل اشتراك لفظی است، چنان‌كه علمای اخلاق عقل را به‌معنای سومی نیز به‌كار می‌برند؛
2. جوهر نفسانی، كه ذاتاً مجرد است ولی تعلق به بدن (موجود جسمانی) می‌گیرد، بلكه بدون بدن امكان پیدایش ندارد، هر‌چند ممكن است پس از پدید آمدن، تعلقش از بدن قطع شود و بعد از مرگ بدن هم باقی بماند؛
3. جوهر جسمانی، كه دارای ابعاد مكانی و زمانی است، و ما نمودهای آن را به‌صورت اعراضی از قبیل رنگ‌ها و شكل‌ها احساس می‌كنیم و وجود خود آن را با عقل اثبات می‌نماییم. مشائین هر جوهر جسمانی را مركب از دو جوهر دیگر به‌نام «ماده» و «صورت» می‌دانند؛
4. ماده یا هیولی، كه به عقیده ایشان جوهری است مبهم و بدون فعلیت كه در همه اجسام اعم از فلكی و عنصری موجوداست، ولی ماده هر فلكی تنهاصورت خاص خودش را می‌پذیرد و ازاین‌رو به‌گمان ایشان كون و فساد و خرق و التیام در افلاك محال
﴿ صفحه 196 ﴾
است، اما ماده عنصری انواع صور مختلف (به‌جز صورت فلكی) را می‌پذیرد و از این جهت عالم عناصر، عالم تحولات و تبدلات و كون و فسادهاست؛
5. صورت، كه حیثیت فعلیت هر موجود جسمانی و منشأ آثار ویژه هر نوع مادی است. صورت، انواع مختلفی دارد كه ازجمله آنها صورت جسمیه است كه در همه جواهر جسمانی وجود دارد و قابل انفكاك از هیولی نیست. صورت‌های دیگری نیز هست كه متناوباً همراه با صورت جسمیه در انواع مختلف جسمانی تحقق می‌یابند و قابل تغییر و تبدیل و كون و فساد هستند، مانند صور عنصری و صور معدنی و صور نباتی و صور حیوانی.
از سوی دیگر، شیخ اشراق وجود هیولی را به‌عنوان یك جوهر بدون فعلیت و جزئی از جوهر جسمانی انكار كرده و صورت جسمیه را همان جوهر جسمانی دانسته و سایر صورت‌های عنصری و معدنی و نباتی را اعراضی برای جوهر جسمانی پذیرفته است. در میان پنج نوع جوهری كه مشائین قائل شده‌اند، تنها سه نوع از آنها (جوهر عقلانی، جوهر نفسانی، جوهر جسمانی) را قبول كرده است، ولی نوع دیگری از موجودات را به‌عنوان واسطه‌ای میان مجرد تام و مادی محض، به‌نام «اشباح مجرده» و «صور معلقه» اثبات كرده كه بعداً در اصطلاح متأخرین به‌نام «جوهر مثالی و برزخی» معروف شده است.
قبلاً اشاره شد كه باركلی جوهر جسمانی و طبعاً ماده و صورت مادی را انكار كرده است. وی معتقد بود كه آنچه را ما به‌عنوان اشیاء مادی درك می‌كنیم، در واقع صورت‌هایی است كه خدای متعالی در عالم نفس ما به‌وجود می‌آورد و واقعیت آنها همان واقعیت نفسانی است و در ماوراء نفس، عالَمی به‌نام عالم مادی وجود ندارد.
نیز اشاره شد كه هیوم جوهر نفسانی را نیز مورد تشكیك قرار داده و اظهار داشته است كه ما فقط می‌توانیم پدیده‌های نفسانی (اعراض) را به‌صورت قطعی اثبات كنیم؛ زیرا آنها تنها اموری هستند كه مورد تجربه بی‌‌واسطه قرار می‌گیرند.
﴿ صفحه 197 ﴾

جوهر جسمانی

در درس بیست و سوم، وجود واقعیت مادی به اثبات رسید و توضیح داده شد كه تصور اینكه جهان مادی تنها در عالم نفس و در ظرف ادراك انسان وجود دارد، پنداری نادرست است؛ زیرا انسان با علم حضوری می‌یابد كه صور حسی را خودش به‌وجود نمی‌آورد، پس ناچار علتی بیرون از خودش هست كه به‌نحوی تأثیر در پیدایش ادراكات حسی وی دارد.
اما فرض اینكه خدای متعالی بدون واسطه این صورت‌های ادراكی را در نفس ما پدید می‌آورد ـ آن‌چنان‌كه از سخنان منقول از باركلی به‌دست می‌آیدـ نیز فرض صحیحی نیست؛ زیرا نسبت فاعل مجرد به همه نفوس و همه زمان‌ها و مكان‌ها مساوی است. پس پدید آمدن پدیده خاص در زمان معیّن، بدون وساطت فاعل‌های اِعدادی و حصول شرایط خاص زمانی و مكانی صورت نمی‌پذیرد، گو اینكه همه عالم هستی آفریده خدای متعالی است و او تنها كسی است كه هستی موجودات را افاضه می‌فرماید. چنان‌كه در جای خودش بیان خواهد شد. به‌علاوه، با انكار وجود ماده جایی برای نفس به‌عنوان جوهر متعلق به ماده وجود نخواهد داشت و باید آن را از قبیل جواهر عقلانی و مجردات تام به‌حساب آورد، در صورتی كه مجرد تام معروض اعراض و دستخوش دگرگونی‌ها واقع نمی‌شود.
حاصل آنكه اعتقاد به جهان مادی، علاوه بر اینكه یك اعتقاد ارتكازی و به یك معنا «فطری» است، مقتضای برهان عقلی نیز هست.
در این میان بعضی از اندیشمندان غربی اظهار داشته‌اند كه آنچه از جهان مادی قابل اثبات است، تنها اعراضی است كه مورد تجربه حسی قرار می‌گیرد و چیز دیگری به‌نام «جوهر جسمانی» قابل اثبات نیست؛ مثلاً هنگامی كه یك سیب مورد ادراك حسی ما قرار می‌گیرد، به‌وسیله چشم، رنگ و شكل آن را می‌بینیم و به‌وسیله بینی، بوی آن را استشمام می‌كنیم و با لمس كردن، نرمی آن را درك می‌كنیم و با خوردن آن، مزه‌اش را می‌چشیم، اما با هیچ حسی درك نمی‌كنیم كه علاوه بر رنگ و شكل و بوی و مزه و مانند آنها چیز دیگری به‌نام جوهر سیب وجود دارد كه محل این اعراض می‌باشد.
﴿ صفحه 198 ﴾
در برابر ایشان باید گفت گو اینكه ما حس جوهرشناس نداریم، اما با عقل خود می‌فهمیم كه موجود خارجی یا حالت و صفتی برای شی‌ء دیگر و نیازمند به موضوعی است كه متصف به آن شود و در این صورت «عرض» خواهد بود، و یا نیازمند به موضوع و موصوف خارجی نیست و در این صورت آن را «جوهر» می‌نامیم. پس‌ آنچه متعلق ادراكات حسی قرار می‌گیرد، اگر عرض باشد ناچار نیازمند به موضوع جوهری می‌باشد، و اگر نیازی به موضوع نداشته باشد خود آن جوهر خواهد بود. به هر حال، از نظر عقل چاره‌ای جز پذیرفتن وجود جوهر جسمانی نیست. اما تعیین جواهر و اعراض خارجی، مسئله دیگری است كه فعلاً درصدد بررسی آن نیستیم.

جوهر نفسانی

در درس سیزدهم اشاره كردیم كه علم حضوری به نفس، عین وجود آن است و هر انسانی كمابیش از چنین علمی برخودار است، ولی این علم مراتبی دارد و در آغاز، مرتبه ضعیفی از آن تحقق می‌یابد كه متناسب با ضعف وجودِ نفس می‌باشد و از این جهت مورد آگاهی قرار نمی‌گیرد. تدریجاً آگاهی ضعیفی نسبت به آن پیدا می‌شود، ولی باز هم در حدی نیست كه بتواند تفسیر ذهنی روشنی از آن داشته باشد و از این جهت آن را با بدن اشتباه می‌كند. هرقدر وجود نفس كامل‌تر و مرتبه تجردش بالاتر باشد، آگاهی وی از خودش بیشتر خواهد بود تا به حدی كه آن را با روشنی كامل می‌یابد كه جوهری است مجرد و مستقل از بدن. اما چنین علمی جز برای كسانی كه مراحلی از تكامل معنوی را پیموده باشند حاصل نمی‌شود، و ازاین‌رو اكثر انسان‌ها برای حصول علم آگاهانه به تجرد نفس، نیازمند به برهان می‌باشند.
برای اثبات تجرد نفس راه‌های گوناگونی وجود دارد كه بررسی همه آنها درخور كتاب مستقلی است. از جمله آنها دلایلی است كه با استفاده از رؤیاها و احضار ارواح و خواب‌های مغناطیسی و همچنین از اعمال مرتاضان و كرامات اولیای خدا و مانند آنها
﴿ صفحه 199 ﴾
اقامه می‌شود و بعضی از مقدمات آنها برای كسانی كه اطلاع مستقیم نداشته باشند، از راه نقل ثابت شود. حقیقت این است كه این‌گونه منقولات، فوق حد تواتر است.
در یك دسته دیگر از دلایل، از مقدماتی استفاده می‌شود كه باید در علوم تجربی و به‌خصوص روان‌شناسی و زیست‌شناسی اثبات گردد، مانند این مقدمه كه همه اندام‌ها و سلول‌های بدن تدریجاً عوض می‌شود و حتی سلول‌های مغز در اثر تحلیل رفتن و تغذیه از مواد جدید دگرگون می‌شوند، در حالی كه نفس وجود شخصی ثابتی دارد كه در طول ده‌ها سال باقی می‌ماند و هر انسانی از این وحدت شخصی خودش آگاه است.
اما برهان‌های فلسفی خالص برای تجرد نفس نیز بر دو دسته تقسیم می‌شوند: یك دسته براهینی كه از تحلیلِ همان علم حضوری متعارف حاصل می‌شود، و یك دسته براهینی كه نخست تجرد پدیده‌های نفسانی مانند ادراك و اراده و محبت را ثابت می‌كند و آن‌گاه تجرد موضوع آنها كه نفس است اثبات می‌گردد. چون در آینده از تجرد كیفیات نفسانی به‌ویژه از تجرد علم و ادراك بحث خواهیم كرد، در اینجا به بعضی از براهین كه مستقیماً تجرد نفس را به ثبوت می‌رساند بسنده می‌كنیم.