آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

مقدمه

علت غائی به‌معنایی كه بیان شد مخصوص افعال اختیاری است، ولی از سخنانی كه از ارسطو نقل شده چنین برمی‌آید كه وی برای افعال طبیعی هم قائل به علت غائی بوده و پیروان مشائین هم از او تبعیت كرده‌اند و انكار علت غائی برای افعال طبیعی را به‌منزله اتفاقی بودن آنها تلقی نموده‌اند و در مقابلِ قول به اتفاقی بودن حوادث طبیعی كه به‌صورت‌های مختلفی از دموكریتوس و امپدكلس و اپیكورس نقل شده، برای همه پدیده‌‌ها علت غائی اثبات كرده‌اند.
ما در اینجا نخست به بیان قول منقول از ارسطو و نقد آن می‌پردازیم، سپس توضیحی درباره اتفاق و تصادف می‌دهیم و در پایان، معنای صحیح «هدفمندی جهان» را بیان می‌كنیم.

نظریه ارسطو درباره علت غائی

ارسطو در كتاب اول مابعدالطبیعه پس از اشاره به آراء فیلسوفان پیشین درباره علت پیدایش پدیده‌ها اظهار می‌دارد كه هیچ‌كدام از ایشان علت غائی را دقیقاً مورد توجه قرار نداده‌اند. آن‌گاه با تحلیلی درباره حركت و دگرگونی موجودات مادی، نتیجه می‌گیرد كه هر موجود متحرك و دگرگون‌شونده‌ای به‌سوی غایتی سیر می‌كند كه كمال آن می‌باشد و خودِ حركت كه مقدمه‌ای برای رسیدن به غایت مزبور است، نخستین كمال برای آن به‌شمار می‌رود و ازاین‌رو حركت را به «كمال اول برای موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه است» تعریف می‌كند.(3)
﴿ صفحه 144 ﴾
وی می‌افزاید: هر موجودی دارای كمال مخصوصی است و به‌همین جهت، هر متحركی غایت معیّنی دارد كه می‌خواهد به آن برسد. این كمال گاهی همان صورتی است كه می‌خواهد واجد آن شود، مانند صورت درخت بلوط برای هسته بلوطی كه در حال رشد و نمو است، و گاهی عرضی از اعراض آن است، مانند سنگی كه از آسمان‌ به‌سوی زمین حركت می‌كند و قرار گرفتن بر روی زمین یكی از اعراض و كمالات آن می‌باشد.
حاصل آنكه هر موجود طبیعی، میل طبیعی خاصی به‌سوی غایت معیّنی دارد كه موجب حركت به‌سوی آن غایت و مقصد می‌شود و این همان علت غائی برای تحقق حركت و تعیّن جهت آن است.
ارسطو همچنین كل جهان را موجود واحدی می‌داند كه طبیعت آن، همه طبایع جزئیه (مانند جمادات و نباتات و حیوانات) را دربرمی‌گیرد و چون رسیدن آن به كمال خودش در گرو تناسب خاصی بین طبایع جزئیه و كمیت و كیفیت مخصوصی در افراد هریك از آنهاست، ازاین‌رو میل طبیعت جهان به كمال خودش موجب برقراری نظم و سامان ویژه‌ای در میان پدیده‌های آن می‌گردد كه هریك از آنها جزئی از اجزاء یا عضوی از اعضای آن به‌شمار می‌روند.

نقد

به‌نظر می‌رسد كه در این بیان، میان دو معنای غایت (كه در درس قبل اشاره شد) خلط شده و به هر حال از چند جهت جای مناقشه دارد:
1. به‌فرض اینكه این بیان تمام باشد، تنها می‌تواند علت غائی را برای حركت و دگرگونی موجودات جسمانی اثبات كند نه برای هر معلولی، خواه مجرد باشد یا مادی، و خواه متحرك باشد یا ساكن؛
2. باتوجه به اینكه فاعل‌های طبیعی«فاعل بالطبع»و فاقد شعور و اراده هستند، نسبت دادن«میل طبیعی» به آنها بیش از یك تعبیر استعاری نخواهد بود، چنان‌كه شیمی‌دانان
﴿ صفحه 145 ﴾
بعضی از عناصر را دارای «میل تركیبی» می‌دانند، و فرض نفی شعور و اراده از فاعل‌های بالطبع و اثبات میل و خواست حقیقی (كه متضمن معنای شعور است) برای آنها فرض متناقضی است.
اما اگر «میل طبیعی» را به «جهت حركت» تفسیر كنیم، جهتی كه طبع موجود متحرك اقتضای آن را داشته باشد و آن را تعبیری مبنی بر تشبیه و استعاره تلقی نماییم، در این صورت حقیقتی به‌نام علت غائی اثبات نخواهد شد و حداكثر نتیجه‌‌ای كه می‌توان گرفت این است كه هر حركتی كه به مقتضای طبع متحرك باشد، جهت آن هم به اقتضای طبع آن تعیّن می‌یابد؛
3. چنان‌كه در بخش‌های آینده خواهیم گفت، كمال بودن غایت حركت برای هر متحركی به این معنا كه متحرك همواره با حركت خود كامل‌تر شود، قابل اثبات نیست، تا در پرتو آن بتوان حركت را به «كمال نخستین...» تفسیر كرد؛ زیرا بسیاری از حركت‌ها و دگرگونی‌ها، نزولی و رو به كاهش است، مانند حركت ذبولی گیاهان و جانوران كه پس از رسیدن به نهایت رشد خود سیر نزولی را به‌سوی خشكیدن و مردن آغاز می‌كنند. همچنین قرار گرفتن سنگ بر روی زمین و مانند آن را نمی‌توان كمالی برای جمادات به‌حساب آورد.
بنابراین به فرض اینكه بتوان برای میل طبیعی هر موجودی به‌سوی كمال خودش معنای صحیحی را در نظر گرفت، باز هم حركات نزولی و غیراستكمالی فاقد علت غائی خواهند بود؛
4. اثبات وحدت حقیقی برای جهان طبیعت و همچنین اثبات میلِ طبیعی به‌سوی كمال برای آن و تعلیل نظم و هماهنگی اجزاء جهان به چنین میلی بسیار دشوار است. چنان‌كه فرض وجود نفس كلی برای جهان و وجود شوق نفسانی به‌سوی كمال برای آن، دست‌كم فرضی بی‌دلیل است و تاكنون برهانی برای اثبات آن نیافته‌ایم. در صورتی كه نفس و شوق نفسانی برای جهان طبیعت ثابت شود، می‌بایست حركات آن را «ارادی» دانست نه «طبیعی»، و در این صورت وجود علت غائی برای افعال وی از قبیل علت غائی برای افعال طبیعی نخواهد بود.
﴿ صفحه 146 ﴾