آموزش فلسفه جلد دوم(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

پرسش

1. سنخیت علت هستی‌بخش با معلول آن به چه معناست؟
2. دلیل لزوم این سنخیت چیست؟
3. آیا این‌گونه سنخیت در میان علت‌های مادی و اِعدادی با معلولاتشان هم وجود دارد؟
4. آیا لازمه سنخیت علت و معلول این است كه مثلاً علت وجود ماده هم امر مادی باشد؟ چرا؟
5. دلیل اینكه از علت واحده جز معلول واحد به‌وجود نمی‌آید چیست؟
6. آیا این قاعده شامل علل مادی هم می‌شود؟
7. آیا این قاعده شامل واحد نوعی هم می‌شود؟
8. آیا خدای متعالی هم مشمول این قاعده می‌باشد؟
9. چرا تعدد معلول‌های طولی منافاتی با این قاعده ندارد؟
10. آیا صدور معلول واحد از مجموعه‌ای از علل ناقصه ممكن است؟
11. به چه دلیل صدور معلول واحد از چند علت تامه امكان ندارد؟
12. آیا قاعده عدم صدور معلول واحد از چند علت، شامل واحد نوعی هم می‌شود؟
13. دلیل این قاعده و مورد آن را بیان كنید.
14. چرا تعدد علت‌های طولی منافاتی با این قاعده ندارد؟
15. وحدت یا تعدد علت‌های مادی و اِعدادی را از چه راهی می‌توان ثابت كرد؟


﴿ صفحه 101 ﴾

درس سی و هفتم: احكام علت و معلول

· نكاتی پیرامون علت و معلول
· محال بودن دور
· محال بودن تسلسل
﴿ صفحه 102 ﴾
﴿ صفحه 103 ﴾

نكاتی پیرامون علت و معلول

تصور صحیح معنای علت و معلول، كافی است كه دریابیم «هیچ موجودی نمی‌تواند علت وجود خودش باشد»؛ زیرا قوام معنای علیت به این است كه موجودی متوقف بر موجود دیگری باشد تا با توجه به توقف یكی از آنها بر دیگری، مفهوم علت و معلول از آنها انتزاع گردد، یعنی این قضیه از بدیهیات اولیه است و نیازی به استدلال ندارد.
ولی گاهی در سخنان فلاسفه به تعبیراتی برمی‌خوریم كه ممكن است چنین توهمی را به‌وجود بیاورد كه موجودی می‌تواند علت برای وجود خودش باشد؛ مثلاً در مورد خدای متعالی گفته می‌شود: «وجود واجب‌الوجود مقتضای ذات اوست» و حتی درباره تعبیر «واجب‌الوجود بالذات» كه در برابر «واجب‌الوجود بالغیر» به‌كار می‌رود، ممكن است توهم شود كه همان‌گونه كه در واجب‌الوجود بالغیر، «غیر» علت است، در واجب‌الوجود بالذات هم، «ذات» علت است و «باء سببیه» دلالت بر این علیت دارد.
حقیقت این است كه این‌گونه سخنان از باب ضیق تعبیر است و هرگز مقصود ایشان اثبات رابطه علیت بین ذات مقدس الهی و وجود خودش نیست، بلكه منظور نفی هرگونه معلولیت از آن مقام متعالی است.
برای تقریب به ذهن مثالی از گفت‌‌وگوهای متعارف می‌آوریم: اگر از كسی بپرسند «فلان كاررابه اذن چه كسی انجام دادی؟» و او بگوید:«به اذن خودم انجام دادم»، در اینجا منظور این نیست كه او به خودش اذن داده است، بلكه منظور این است­ كه­نیازی به
﴿ صفحه 104 ﴾
اذن كسی نداشته است. تعبیر «بالذات» یا «مقتضای ذات» هم در واقع، بیان‌كننده نفی علیت غیر است نه اثبات‌كننده علیت برای ذات.
مورد دیگری كه خاستگاه چنین توهمی است، این است كه فلاسفه ماده و صورت را علت جسم مركب دانسته‌اند، در صورتی كه میان آنها تعدد و تغایری وجود ندارد، یعنی جسم چیزی جز مجموع آنها نیست و لازمه‌اش وحدت علت و معلول است.
این شبهه در كتب فلسفی مطرح گردیده و به این صورت پاسخ داده شده كه آنچه متصف به علیت می‌شود، خود ماده و صورت است و آنچه متصف به معلولیت می‌شود، مجموع آنها به شرط اجتماع و داشتن هیئت تركیبی است؛ یعنی اگر ماده و صورت را با صرف‌نظر از مجتمع بودن و مركب بودن در نظر بگیریم، هریك از آنها را علت برای «كل» می‌شماریم، و هرگاه آنها را به شرط اجتماع و تركیب و به‌صورت یك كل در نظر بگیریم، آن را معلول اجزایش می‌نامیم، زیرا وجود كل متوقف بر وجود اجزایش می‌باشد.
ولی بازگشت این پاسخ به این است كه مغایرت علت و معلول تابع نظر و اعتبار ما خواهد بود، در صورتی كه رابطه علیت یك امر واقعی و نفس‌الامری و مستقل از اعتبار می‌باشد (هر‌چند به‌معنای دیگری در مقام مفاهیم ماهوی «اعتباری» نامیده می‌شود).
حقیقت این است كه اطلاق علت بر ماده و صورت، و اطلاق معلول بر مجموع آنها خالی از مسامحه نیست، چنان‌كه قبلاً نیز اشاره شد. اگر جسمی را كه مستعد پذیرش صورت جدیدی است، «علت مادی» برای موجود بعدی بنامیم، از این نظر كه زمینه پیدایش آن را فراهم می‌كند موجه‌تر است.
نكته دیگر آنكه با توجه به اصالت وجود و اینكه رابطه علیت در حقیقت میان دو «وجود» برقرار است، روشن می‌شود كه نمی‌توان ماهیت چیزی را علت وجود آن دانست؛ زیرا ماهیت به خودی خود واقعیتی ندارد تا علت برای چیزی واقع شود، و همچنین نمی‌توان ماهیتی را علت برای ماهیت دیگری به‌حساب آورد.
دراینجاممكن است گفته شودكه فلاسفه علت را به دو قسم تقسیم كرده‌اند: علت
﴿ صفحه 105 ﴾
ماهیت، و علت وجود، و برای قسم اول، به علیت خط و سطح برای ماهیت مثلث، و علیت ماده و صورت برای ماهیت جسم مثال زده‌اند، چنان‌كه برای قسم دوم، علیت وجود آتش را برای وجود حرارت ذكر كرده‌اند. پس معلوم می‌شود كه به‌نظر ایشان در میان ماهیات هم نوعی رابطه علیت وجود دارد.
ولی این سخنان را باید از باب توسعه در اصطلاح تلقی كرد؛ یعنی همان‌گونه كه در وجود خارجی و عالم عینی، رابطه علیت میان موجودات برقرار است و وجود خارجی معلول متوقف بر وجود خارجی علت می‌باشد، نظیر این رابطه را در عالم ذهن هم می‌توان تصور كرد، و آن در جایی است كه تصور یك ماهیت، متوقف بر تصور معانی دیگری باشد، چنان‌كه تصور معنای مثلث، متوقف بر تصور معنای خط و سطح است، ولی لازمه این توسعه در اصطلاح آن نیست كه احكام علت و معلول حقیقی و عینی هم برای آنها ثابت باشد.
نظیر این توسعه را در مورد معقولات ثانیه فلسفی نیز می‌توان یافت، چنان‌كه «امكان» را «علت احتیاج به علت» دانسته‌اند، در صورتی كه نه امكان و نه احتیاج، هیچ‌كدام از امور عینی نیستند و رابطه علیت حقیقی و تأثیر و تأثر خارجی در میان آنها معنا ندارد تا یكی را علت و دیگری را معلول بشماریم. در اینجا هم منظور این است كه عقل با توجه به امكان ماهیت است كه پی به نیاز آن به علت می‌برد، نه اینكه امكان ـ كه به «عدم ضرورت وجود و عدم» تفسیر می‌شودـ واقعیتی داشته باشد و از آن چیز دیگری به‌نام «احتیاج به علت» به‌وجود بیاید.
حاصل آنكه مبحثی كه به‌عنوان علت و معلول و به‌نام یكی از اصیل‌ترین مباحث فلسفی مطرح می‌شود و در خلال آن، احكام خاصی برای علت و معلول بیان می‌گردد، مخصوص به علت و معلول خارجی و رابطه حقیقی میان آنهاست، و اگر در موارد دیگری تعبیر «علیت» به‌كار می‌رود، همراه با نوعی مسامحه و یا از باب توسعه در اصطلاح است.
﴿ صفحه 106 ﴾