آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌بداهت مفهوم وجود

در بخش اول دانستیم که قبل از شروع در مسائل هر علم، باید نخست موضوع آن را بشناسیم و تصور صحیحی از آن داشته باشیم، و نیز در هر علم حقیقی (= غیرقراردادی) باید از وجود حقیقی موضوع آن آگاه باشیم تا مباحثی که بر محور آن دور می‌زند، بی‌پایه و بی‌اساس نباشد، و در صورتی که وجود موضوع بدیهی نباشد، باید به عنوان یکی از مبادی تصدیقی علم اثبات شود، که معمولاً این کار در علم دیگری انجام می‌گیرد و نیازمند به بحث‌های فلسفی است. اکنون ببینیم موضوع خود فلسفه از نظر تصور و تصدیق چگونه است.
براساس تعریفی که از فلسفه اُولی یا متافیزیک شده، موضوع این علم «موجود مطلق»
﴿ صفحه 266 ﴾
یا «موجود بما هو موجود» است. اما مفهوم «موجود» از بدیهی‌ترین مفاهیم است که ذهن از همه موجودات انتزاع می‌کند، و نه نیازی به تعریف دارد و نه اساساً چنین کاری ممکن است؛ زیرا همچنان که در مفهوم «علم» گفته شد که مفهومی روشن‌تر از آن یافت نمی‌شود که بتوان آن را مبّین معنای علم قرار داد، در اینجا هم امر به همین منوال است.
یکی از شواهد روشن بر بداهت مفهوم وجود این است: همان‌گونه که در مبحث شناخت‌شناسی دانستیم، هنگامی که یک معلوم حضوری در ذهن منعکس می‌شود، به‌صورت قضیه هلیة‌ بسیطه درمی‌آید که محمول آن «موجود» است و این کاری است که ذهن نسبت به ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین یافته‌های حضوری و شهودی انجام می‌دهد و اگر مفهوم روشنی از وجود و موجود نمی‌داشت، چنین کاری ممکن نمی‌بود.
با این وصف، شبهاتی پیرامون مفهوم وجود و موجود القا شده و بحث‌هایی را در فلسفه‌های غربی و اسلامی برانگیخته است که با اختصار به آنها اشاره می‌شود. ‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌نسبت بین وجود و ادراک

ازجمله بحث‌هایی که پیرامون مفهوم وجود مطرح شده، این است که بارکلی ‌ادعا کرده است که معنای «وجود» چیزی جز «درک‌کردن یا درک‌شدن» نیست، ولی فلاسفه آن را به معنای دیگری گرفته‌اند و به‌دنبال آن، بحث‌های بی‌حاصلی را مطرح ساخته‌اند که منشأ آن همان سوء استعمال این واژه می‌باشد. وی بر این ادعا پای می‌فشرد و آن را یکی از اصول نظریه فلسفی خودش قلمداد می‌کند.
حقیقت این است که خود بارکلی‌ به این اتهام سزاوارتر است؛ زیرا معنای این واژه و معادل‌هایش در همه زبان‌ها (مانند هستی در زبان فارسی) جای هیچ‌گونه ابهامی ندارد و ابداً معنای درک‌شدن یا درک‌کردن را نمی‌فهماند، و اگر در بعضی از زبان‌ها واژه معادل «وجود» یا واژه معادل «ادراک»، ریشه مشترک داشته باشد، نباید آن را در معنای معروف این کلمه دخالت داد.
﴿ صفحه 267 ﴾
ازجمله شواهد بطلان این ادعا، آن است که وجود بیش از یک معنا ندارد، در صورتی که درک‌کردن و درک‌شدن دو معنای مختلف‌اند. نیز معنای وجود، یک مفهوم نفسی است که در آن نسبتی به فاعل یا مفعول لحاظ نمی‌شود و به همین جهت بر وجود خدای متعالی هم که جای توهم نسبت فاعلی و مفعولی ندارد اطلاق می‌گردد، به‌خلاف معنای ادراک که متضمن نسبت به فاعل و مفعول است.
در واقع این سخن بارکلی یکی از موارد اشتباه مفهوم به مصداق است، آن هم اشتباهی مضاعف! زیرا وی مقام ثبوت و اثبات را باهم خلط کرده است و لازمه اثبات وجود برای موجودات را که درک‌کردن یا درک‌شدن می‌باشد، به ثبوت نفس‌الامری آنها نسبت داده است.
حاصل آنکه مفهوم وجود و مفهوم ادراک، دو مفهوم متباین هستند و مفهوم هیچ‌کدام، از تحلیل مفهوم دیگری به‌دست نمی‌آید. تنها چیزی که می‌توان گفت این است که بعد از اثبات وجود خدا و احاطه علمی او بر همه موجودات، می‌توان گفت هر موجودی یا درک‌کننده است یا درک‌شونده؛ زیرا اگر موجودی درک‌کننده هم نباشد، دست‌کم متعلق علم الهی می‌باشد. اما این تساوی در مصداق که نیازمند به براهینی می‌باشد، ربطی به تساوی مفهوم وجود با مفهوم ادراک ندارد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. سروکار عقل همواره با مفاهیم ذهنی است و حتی استفاده از علوم حضوری در فکر و استدلال، متوقف بر گرفتن مفاهیم ذهنی از آنهاست.
2. استفاده از مفاهیم به‌صورت‌های مختلفی انجام می‌گیرد و این اختلاف یا مربوط به اختلاف ذاتی خود مفاهیم است، مانند تفاوتی که بین مفاهیم ماهوی و فلسفی و منطقی وجود دارد، و یا مربوط به اختلاف جهات و حیثیاتی است که برای آنها در نظر گرفته می‌شود، مانند حیثیت مفهومی و حیثیت وجودی.
﴿ صفحه 268 ﴾
3. وحدت مفاهیم ماهوی، نشانه حدود وجودی مشترک و یک‌سان بین مصادیق خارجی است، ولی وحدت مفهوم فلسفی، نشانه وحدت دیدگاه عقل در انتزاع آن می‌باشد و می‌توان از آن به وحدت نحوه یا شأن وجود تعبیر کرد.
4. کثرت مفاهیم فلسفی یا تعدد معقولات اُولی و ثانیه‌ای که از یک مورد انتزاع می‌شوند، نشانه تعدد حیثیات عینی و خارجی آن نیست.
5. در تقابل مفاهیم فلسفی باید وحدت جهت و اضافه را نیز در نظر گرفت.
6. در مقام فکر و استدلال باید ویژگی‌های مفاهیم را مورد توجه قرار داد و مخصوصاً از خلط احکام مفاهیم با مصادیق احتراز کرد، که مغالطه‌ای از باب اشتباه مفهوم به مصداق رخ ندهد.
7. رابطه حکایت و نمایشگری که بین الفاظ و معانی وجود دارد، ممکن است منشأ خلط احکام لفظ با احکام معنا شود، چنان‌که ممکن است در مشترکات لفظی معنایی به‌جای معنای دیگر گرفته شود و مغالطه‌ای از باب اشتراک لفظ رخ دهد.
8. «موجود» که موضوع فلسفه اُولی است از نظر مفهوم، بدیهی و بی‌نیاز از تعریف است و یکی از شواهد آن، انعکاس معلومات حضوری به‌صورت هلیات بسیطه در ذهن است که در آنها از مفهوم «موجود» استفاده می‌شود.
9. بارکلی مفهوم وجود را مساوی با درک‌کردن و درک‌شدن پنداشته و فلاسفه را به سوء استعمال این واژه، متهم ساخته است.
10. ولی خود او به این اتهام سزاوارتر است؛ زیرا تباین مفهوم وجود و مفهوم درک روشن است و از شواهد آن، وحدت مفهوم وجود و خالی بودن آن از نسبت فاعل و مفعول می‌باشد. اما تساوی مصداق که نیازمند به برهان است، ربطی به اتحاد مفهومی ندارد.


﴿ صفحه 269 ﴾