آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌هشداری درباره الفاظ

دانستیم که ابزار اصلی اندیشیدن و استدلال کردن، مفاهیم و معقولات است، ولی نقل و انتقال اندیشه‌ها و تفهیم و تفهم، همواره به‌وسیله الفاظ صورت می‌گیرد و همان‌گونه که مفاهیم نقش مرآت و آینه را برای امور خارجی ایفا می‌کنند، الفاظ نیز همین نقش را نسبت به مفاهیم بازی می‌کنند و میان الفاظ و مفاهیم آن‌چنان رابطه مستحکمی به وجود می‌آید که غالباً هنگام فکر کردن، الفاظ حاکی از مفاهیم به ذهن می‌آید و بر این اساس، الفاظ را
﴿ صفحه 265 ﴾
«وجود لفظی» اشیاء نامیده‌اند، چنان‌که مفاهیم را «وجود ذهنی» آنها تلقی کرده‌اند و بعضی چندان مبالغه کرده‌اند که اساساً فکر کردن را سخن گفتن ذهنی دانسته‌اند، و طرف‌داران مکتب «تحلیل زبانی» و «لینگویستیک» پنداشته‌اند که مفاهیم فلسفی، واقعیتی ورای الفاظ ندارند و بازگشت بحث‌های فلسفی، به شاخه‌ای از مباحث زبان‌شناختی است؛ پنداری که بی‌مایگی آن تا حدودی در مبحث شناخت‌شناسی آشکار شده است.
رابطه لفظ و معنا گاهی چنین توهمی را پدید می‌آورد که صفات الفاظ به مفاهیم هم سرایت می‌کند و مثلاً وحدت لفظ و اشتراک لفظی از نوعی وحدت معنا و مفهوم حکایت می‌کند، چنان‌که برعکس گاهی مشترک معنوی از قبیل مشترک لفظی پنداشته می‌شود، یا اینکه کلید حل مشکلات فلسفی از تبیین شئون الفاظ و حقیقت و مجاز و استعاره و مانند آنها جست‌وجو می‌گردد، یا اینکه مفاهیمی که در لفظ و اصطلاح واحدی شریک هستند، در اثر قرابت به‌جای یکدیگر گرفته می‌شوند و مغالطه‌ای از باب اشتراک لفظی رخ می‌دهد، چنان‌که در درس چهارم اشاره شد. از‌این‌رو باید دقت کرد که مسائل لفظی با مسائل معنوی درنیامیزند و همچنین احکام الفاظ به معانی سرایت داده نشود و نیز در هر مبحثی معنای مورد نظر کاملاً مشخص شود تا مغالطه‌ای از جهت اشتراک در لفظ پیش نیاید. ‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌بداهت مفهوم وجود

در بخش اول دانستیم که قبل از شروع در مسائل هر علم، باید نخست موضوع آن را بشناسیم و تصور صحیحی از آن داشته باشیم، و نیز در هر علم حقیقی (= غیرقراردادی) باید از وجود حقیقی موضوع آن آگاه باشیم تا مباحثی که بر محور آن دور می‌زند، بی‌پایه و بی‌اساس نباشد، و در صورتی که وجود موضوع بدیهی نباشد، باید به عنوان یکی از مبادی تصدیقی علم اثبات شود، که معمولاً این کار در علم دیگری انجام می‌گیرد و نیازمند به بحث‌های فلسفی است. اکنون ببینیم موضوع خود فلسفه از نظر تصور و تصدیق چگونه است.
براساس تعریفی که از فلسفه اُولی یا متافیزیک شده، موضوع این علم «موجود مطلق»
﴿ صفحه 266 ﴾
یا «موجود بما هو موجود» است. اما مفهوم «موجود» از بدیهی‌ترین مفاهیم است که ذهن از همه موجودات انتزاع می‌کند، و نه نیازی به تعریف دارد و نه اساساً چنین کاری ممکن است؛ زیرا همچنان که در مفهوم «علم» گفته شد که مفهومی روشن‌تر از آن یافت نمی‌شود که بتوان آن را مبّین معنای علم قرار داد، در اینجا هم امر به همین منوال است.
یکی از شواهد روشن بر بداهت مفهوم وجود این است: همان‌گونه که در مبحث شناخت‌شناسی دانستیم، هنگامی که یک معلوم حضوری در ذهن منعکس می‌شود، به‌صورت قضیه هلیة‌ بسیطه درمی‌آید که محمول آن «موجود» است و این کاری است که ذهن نسبت به ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین یافته‌های حضوری و شهودی انجام می‌دهد و اگر مفهوم روشنی از وجود و موجود نمی‌داشت، چنین کاری ممکن نمی‌بود.
با این وصف، شبهاتی پیرامون مفهوم وجود و موجود القا شده و بحث‌هایی را در فلسفه‌های غربی و اسلامی برانگیخته است که با اختصار به آنها اشاره می‌شود. ‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌نسبت بین وجود و ادراک

ازجمله بحث‌هایی که پیرامون مفهوم وجود مطرح شده، این است که بارکلی ‌ادعا کرده است که معنای «وجود» چیزی جز «درک‌کردن یا درک‌شدن» نیست، ولی فلاسفه آن را به معنای دیگری گرفته‌اند و به‌دنبال آن، بحث‌های بی‌حاصلی را مطرح ساخته‌اند که منشأ آن همان سوء استعمال این واژه می‌باشد. وی بر این ادعا پای می‌فشرد و آن را یکی از اصول نظریه فلسفی خودش قلمداد می‌کند.
حقیقت این است که خود بارکلی‌ به این اتهام سزاوارتر است؛ زیرا معنای این واژه و معادل‌هایش در همه زبان‌ها (مانند هستی در زبان فارسی) جای هیچ‌گونه ابهامی ندارد و ابداً معنای درک‌شدن یا درک‌کردن را نمی‌فهماند، و اگر در بعضی از زبان‌ها واژه معادل «وجود» یا واژه معادل «ادراک»، ریشه مشترک داشته باشد، نباید آن را در معنای معروف این کلمه دخالت داد.
﴿ صفحه 267 ﴾
ازجمله شواهد بطلان این ادعا، آن است که وجود بیش از یک معنا ندارد، در صورتی که درک‌کردن و درک‌شدن دو معنای مختلف‌اند. نیز معنای وجود، یک مفهوم نفسی است که در آن نسبتی به فاعل یا مفعول لحاظ نمی‌شود و به همین جهت بر وجود خدای متعالی هم که جای توهم نسبت فاعلی و مفعولی ندارد اطلاق می‌گردد، به‌خلاف معنای ادراک که متضمن نسبت به فاعل و مفعول است.
در واقع این سخن بارکلی یکی از موارد اشتباه مفهوم به مصداق است، آن هم اشتباهی مضاعف! زیرا وی مقام ثبوت و اثبات را باهم خلط کرده است و لازمه اثبات وجود برای موجودات را که درک‌کردن یا درک‌شدن می‌باشد، به ثبوت نفس‌الامری آنها نسبت داده است.
حاصل آنکه مفهوم وجود و مفهوم ادراک، دو مفهوم متباین هستند و مفهوم هیچ‌کدام، از تحلیل مفهوم دیگری به‌دست نمی‌آید. تنها چیزی که می‌توان گفت این است که بعد از اثبات وجود خدا و احاطه علمی او بر همه موجودات، می‌توان گفت هر موجودی یا درک‌کننده است یا درک‌شونده؛ زیرا اگر موجودی درک‌کننده هم نباشد، دست‌کم متعلق علم الهی می‌باشد. اما این تساوی در مصداق که نیازمند به براهینی می‌باشد، ربطی به تساوی مفهوم وجود با مفهوم ادراک ندارد.