آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بازگشت به مسئله اصلی

دانستیم که مسئله اصلی شناخت‌شناسی این است که آیا انسان توان کشف حقایق و اطلاع بر واقعیات را دارد یا نه؟ و اگر دارد از چه راهی می‌تواند به آنها برسد؟ و معیار بازشناسی حقایق از پندارهای نادرست و مخالف با واقع چیست؟ و به دیگر سخن محور اصلی مباحث شناخت‌شناسی را مسئله «ارزش شناخت» تشکیل می‌دهد و سایر مسائل از مقدمات یا توابع این مبحث به‌شمار می‌روند.
و چون شناخت دارای انواع گوناگونی است، طبعاً مسئله ارزش شناخت هم ابعاد مختلفی خواهد داشت، ولی آنچه برای فلسفه اهمیت ویژه‌ای دارد، ارزشیابی شناخت عقلانی و اثبات توان عقل بر حل مسائل هستی‌شناسی و سایر شاخه‌های فلسفه است.
ما نخست به بررسی اقسام کلی شناخت پرداختیم و به این نتیجه رسیدیم که یک دسته از شناخت‌های انسان بی‌واسطه و حضوری، و به تعبیر دیگر یافتن خود واقعیت است. در چنین شناخت‌هایی جای احتمال خطا هم وجود ندارد، ولی نظر به اینکه این شناخت‌ها به تنهایی نیاز علمی بشر را رفع نمی‌کند، به بررسی علم حصولی و اقسام آن همت گماشتیم و نقش حس و عقل را در آنها روشن کردیم.
اکنون نوبت آن فرا رسیده که به مسئله اصلی بازگردیم و به تبیین ارزش شناخت‌های حصولی بپردازیم. با توجه به اینکه شناخت‌ حصولی، به معنای کاشف بالفعل از واقعیات، همان تصدیقات و قضایاست، طبعاً ارزشیابی شناخت‌های حصولی هم در دایره آنها انجام
﴿ صفحه 234 ﴾
می‌گیرد، و اگر سخنی از تصورات به میان بیاید، به‌صورت ضمنی و به عنوان اجزاء تشکیل‌دهنده قضایا خواهد بود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حقیقت چیست؟

مشکل اساسی در باب ارزش شناخت این است که چگونه می‌توان اثبات کرد که شناخت انسان مطابق با واقع است؟ و این مشکل در موردی رخ می‌نماید که بین شناسنده و متعلق شناخت واسطه‌ای در کار باشد که به لحاظ آن، فاعل شناسایی، متصف به «عالم» و متعلق شناسایی، متصف به «معلوم» گردد. به دیگر سخن علم غیر از معلوم باشد، اما در موردی که واسطه‌ای در کار نباشد و عالم وجود عینی معلوم را بیابد، طبعاً جای چنین سؤالی هم نخواهد بود.
بنابراین شناختی که شأنیت حقیقت بودن ـ یعنی مطابق با واقع بودن ـ و خطا بودن ـ‌ یعنی مخالف با واقع بودن ـ را دارد، همان شناخت حصولی است و اگر شناخت‌ حضوری متصف به حقیقت شود، به معنای نفی خطا از آن است.
ضمناً تعریف «حقیقت» که در مبحث ارزش شناخت مورد بحث واقع می‌شود معلوم شد، یعنی عبارت است از صورت علمی مطابق با واقعیتی که از آن حکایت می‌کند. اما تعریف‌های دیگری که احیاناً برای حقیقت می‌شود، مانند تعریف پراگماتیست‌ها که «حقیقت عبارت است از فکری که در زندگی عملی انسان مفید باشد»، یا تعریف نسبیین که «حقیقت عبارت است از شناختی که مقتضای دستگاه ادراکی سالم باشد»، یا تعریف سومی که می‌گوید «حقیقت عبارت است از آنچه همه مردم بر آن اتفاق دارند»، یا تعریف چهارمی که می‌گوید «حقیقت عبارت است از شناختی که بتوان آن را با تجربه حسی اثبات کرد»، همه اینها در واقع فرار از موضوع بحث و شانه خالی کردن از پاسخ به سؤال اساسی در مبحث ارزش شناخت است و می‌توان آنها را به عنوان نشانه‌هایی از عجز تعریف‌کنندگان نسبت به حل این مسئله تلقی کرد. به فرض اینکه بتوان توجیه صحیحی برای بعضی از آنها ارائه داد،
﴿ صفحه 235 ﴾
یا آنها را حمل بر تعریف به لوازم اخص کرد (که تعریف صحیحی نیست)، ‌یعنی به عنوان ذکر نشانه‌های خاصی از بعضی از حقایق به‌حساب آورد، یا حمل بر اصطلاحات خاصی نمود، ولی به هر حال باید توجه داشت که هیچ‌کدام از این توجیهات راهی به‌سوی حل مسئله مورد بحث نمی‌گشاید و همچنان سؤال درباره حقیقت به معنای شناخت مطابق با واقع به حال خود محفوظ مانده، پاسخ صحیح و روشنگری می‌طلبد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معیار بازشناسی حقایق

عقل‌گرایان معیار بازشناسی حقایق را «فطرت عقل» معرفی می‌کنند، و قضایایی را که به‌شکل صحیحی از بدیهیات استنتاج شود و در واقع جزئیاتی از آنها را تشکیل دهد حقیقت می‌شمارند، و قضایای حسی و تجربی را هم تا آنجا که به کمک براهین عقلی قابل اثبات باشد معتبر می‌دانند، ولی بیانی از ایشان برای مطابقت بدیهیات و فطریات با واقعیات به ما نرسیده، جز آنچه از دکارت نقل کردیم که در مورد افکار فطری به حکمت و عدم فریبکاری خدای متعالی تمسک کرده بود، و ضعف آن هم روشن است، چنان‌که در درس هفدهم گذشت.
البته جای هیچ شکی نیست که عقل بعد از تصور موضوع و محمول قضایای بدیهی، خودبه‌خود و بدون نیاز به تجربه، قاطعانه حکم به اتحاد آنها می‌کند و کسانی که درباره این قضایا تشکیکاتی کرده‌اند، یا موضوع و محمول آنها را درست تصور نکرده‌اند و یا دچار نوعی بیماری و وسواس بوده‌اند، ولی سخن در این است که آیا این نوع درک به‌اصطلاح فطری، لازمه نوع آفرینش عقل انسانی است، به‌طوری که ممکن است عقل موجود دیگری (مثلاً عقل جن)، همین قضایا را به‌گونه دیگری درک کند یا اگر عقل انسان طور دیگری آفریده شده بود، مطالب را به‌صورت دیگری درک می‌کرد و یا اینکه این ادراکات کاملاً مطابق با واقع و نمایشگر امور نفس‌الامری است و هر موجود دیگری هم که دارای عقل باشد به همین صورت درک خواهد کرد؟
﴿ صفحه 236 ﴾
واضح است که معنای ارزش واقعی داشتن و حقیقت بودن شناخت عقلانی همین شق دوم است، ولی صِرف فطری بودن آن (بنابراینکه به‌صورت صحیحی تفسیر شود) چنین مطلبی را اثبات نمی‌کند.
از سوی دیگر تجربه‌گرایان معیار حقیقت بودن شناخت را این دانسته‌اند که قابل اثبات به‌وسیله تجربه باشد و بعضی از ایشان افزوده‌اند که باید با تجربه عملی (پراتیک) اثبات شود.
اما روشن است که اولاً، این معیار فقط درباره محسوسات و اموری که قابل تجربه عملی باشند کارآیی دارد و حتی مطالب منطقی و ریاضی محض را نمی‌توان با این معیار سنجید و ثانیاً، نتیجه تجربه حسی و عملی را باید به‌وسیله علم حصولی درک کرد و عیناً سؤالِ مورد بحث درباره آن تکرار می‌شود که آن علم حصولی چه ضمانت صحتی دارد و حقیقت بودن آن را با چه معیاری باید تشخیص داد؟