آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. عقل‌گرایان غربی معتقدند که عقل یک سلسله از مفاهیم را بالفطره درک می‌کند، که از جمله آنها می‌توان از مفاهیم فطری دکارت و مقولات کانت یاد کرد.
2. تجربه‌گرایان معتقدند که هیچ مفهوم عقلی بدون کمک گرفتن از تجربه امکان ندارد، و بعضی از ایشان همه آنها را نیازمند به تجربه حسی می‌دانند.
3. قائل شدن به وجود مفاهیم عقلی از آغاز وجود انسان، یا پیدایش خودبه‌خودی آنها در زمان خاصی، خلاف وجدان است.
4. با فرض فطری بودن مفاهیم عقلی، نمی‌توان واقع‌نمایی آنها را اثبات کرد.
5. اگر مفاهیم عقلی از تغییر شکل یافتن ادراکات حسی حاصل می‌شد، می‌بایستی خود آن ادراکات بعد از تبدیل شدن باقی نمانند.
6. تبدیل یافتن ادراک حسی به ادراک عقلی، در مورد معقولات ثانیه معنا ندارد.
7. ادراکات حسی را حتی به عنوان فراهم‌کننده زمینه برای مفاهیم عقلی در همه موارد نمی‌توان پذیرفت؛ زیرا در ازای همه مفاهیم عقلی، ادراک حسی وجود ندارد.
8. برای پیدایش مفاهیم ماهوی که مصداق محسوسی نداشته باشند، وجود ادراک حسی سابق شرط لازم است. از‌این‌رو فاقد هر حسی نمی‌تواند مفاهیم کلی مربوط به آن را درک کند. به‌خلاف ماهیات مجرد و معقولات ثانیه.
9. نخستین مفاهیم فلسفی از مقایسة‌ معلومات حضوری با یکدیگر و در نظر گرفتن رابطه وجودی میانجی را ایفا می‌کنند.
10. نتیجه آنکه حس تنها نقش فراهم‌کننده شرط لازم برای پیدایش یک دسته از مفاهیم ماهوی را ایفا می‌کند و بس.
﴿ صفحه 221 ﴾

‌‌‌‌‌‌درس هیجدهم‌‌: ‌‌‌‌‌‌نقش عقل و حس در تصدیقات

شامل:
— نکاتی در باب تصدیقات
— تحقیق در مسئله
﴿ صفحه 222 ﴾
﴿ صفحه 223 ﴾

نکاتی در باب تصدیقات

پیش از آنکه به بحث درباره نقش حس و عقل در تصدیقات بپردازیم، لازم است نکاتی را پیرامون تصدیقات و قضایا گوشزد کنیم؛ نکاتی که مربوط به علم منطق است و ما در اینجا به اندازه نیاز بحث، آنها را با اختصار بیان خواهیم کرد:
1. چنان‌که در تعریف تصور اشاره شد، هر تصوری فقط شأنیت نشان دادنِ ماوراء خود را دارد؛ یعنی هیچ‌گاه تصور یک امر خاص یا یک مفهوم کلی، به معنای تحقق مطابق آن نیست و این واقع‌نمایی شأنی، هنگامی به فعلیت می‌رسد که به شکل یک قضیه و تصدیق درآید و مشتمل بر حکم و نمایانگر اعتقاد به مفاد آن باشد؛ مثلاً مفهوم «انسان» به‌تنهایی دلالتی بر تحقق انسان خارجی ندارد، ولی هنگامی که با مفهوم «موجود» ترکیب شد و رابطه اتحادی آنها را به‌صورت یک علم تصدیقی درآورد، کاشفیت بالفعل از خارج پیدا می‌کند، یعنی می‌توان این قضیه را که «انسان موجود است» به عنوان قضیه‌ای که حکایت از خارج می‌کند تلقی کرد.
حتی علم‌های حضوری بسیط که هیچ‌گونه ترکیب و تعددی ندارند (مانند احساس ترس)، هنگامی که در ذهن یعنی ظرف علم حصولی منعکس می‌شود، دست‌کم دو مفهوم از آنها گرفته می‌شود: یکی مفهوم ماهوی «ترس»، و دیگری مفهوم «هستی» و با ترکیب آنها به این‌صورت انعکاس می‌یابد که «ترس هست»، و گاهی با اضافه کردن مفاهیم دیگری به‌صورت «من می‌ترسم» یا «من ترس دارم» درمی‌آید.
باید توجه داشت که گاهی تصوری که ساده و بی‌حکم به‌نظر می‌رسد، در واقع منحل
﴿ صفحه 224 ﴾
به تصدیق می‌شود؛ مثلاً مفاد این قضیه که «انسان، حقیقت‌جو» است، این است که انسانی که در خارج موجود است دارای صفت حقیقت‌جویی است. پس در واقع موضوع قضیه (انسان) که در ظاهر تصور ساده‌ای بیش نیست، منحل به این قضیه می‌شود که «انسان در خارج موجود است» و آن‌گاه محمول «حقیقت‌جو» برای آن اثبات می‌شود، این قضیه انحلالی و ضمنی را منطقیین «عقد‌الوضع» می‌نامند.
2. موضوع قضیه گاهی تصوری است جزئی و حاکی از یک موجود مشخص، مانند «اِوِرست، مرتفع‌ترین قلة‌ روی زمین است»، و گاهی مفهومی است کلی و قابل انطباق بر مصادیق بی‌شمار. در صورت دوم، گاهی از مفاهیم ماهوی است، مانند «فلزات در اثر حرارت منبسط می‌شوند»، و گاهی از مفاهیم فلسفی است، مانند «معلول بدون علت به وجود نمی‌آید»، و گاهی مفهومی است منطقی، مانند «نقیض سالبه کلیه، موجبه جزئیه» است.
3. در منطق کلاسیک قضیه به دو صورت حملیه و شرطیه تقسیم شده که اولی مشتمل بر موضوع و محمول است و رابطه بین آنها «اتحادی» می‌باشد، مانند «انسان متفکر است»، و دومی مشتمل بر مقدم و تالی است و رابطه آنها یا تلازم است، مانند «اگر سطحی مثلث باشد، مجموع زوایای آن مساوی با دو قائمه خواهد بود»، و یا تعاند است، مانند «عدد یا زوج است ‌یا فرد»، یعنی اگر عددی زوج باشد، فرد نخواهد بود و اگر فرد باشد، زوج نخواهد بود. شکل‌های دیگری هم برای قضایا می‌توان تصور کرد و همه آنها را می‌توان به شکل قضیه حملیه بازگرداند.
4. نسبت بین موضوع و محمول گاهی صفت «امکان» دارد، مانند این قضیه: «یک فرد انسان بزرگ‌تر از فرد دیگر است»، و گاهی صفت «ضرورت»، مانند این قضیه: «هر کلی از جزء خودش بزرگ‌تر است». این صفت‌ها را منطقیین «ماده قضیه» می‌نامند، و هنگامی که در لفظ آورده شود آنها را «جهت قضیه» می‌خوانند.
مواد قضایا معمولاً به‌صورت ضمنی لحاظ می‌شوند نه به عنوان رکنی برای آنها، ولی می‌توان محمول را در موضوع ادغام کرد و ماده یا جهت قضیه را به‌صورت محمول و
﴿ صفحه 225 ﴾
رکن آن درآورد؛ مثلاً در قضایای بالا می‌توان گفت «بزرگ‌تر بودن یک فرد انسان از فرد دیگر ممکن است» و «بزرگ‌تر بودن هر کلی از جزء خودش ضروری است». این‌گونه قضایا در واقع نمایانگر چگونگی رابطه موضوع و محمول در قضایای دیگری هستند.
5. اتحادی که بین موضوع و محمول در نظر گرفته می‌شود گاهی اتحاد مفهومی است، مانند «انسان بشر است» و گاهی اتحاد مصداقی، مانند «انسان حقیقت‌جوست» که موضوع و محمول آن اتحاد مفهومی ندارند، ولی مصداقاً متحدند. نوع اول را «حمل اولی»، و نوع دوم را «حمل شایع» می‌نامند.
6. در حمل شایع اگر محمول قضیه «موجود» یا معادل آن باشد، قضیه را «هلیة‌ بسیطه» و در غیر این صورت آن را «هلیة‌ مرکبه» می‌خوانند. اولی مانند «انسان موجود است»، و دومی مانند «انسان حقیقت‌جوست».
پذیرفتن هلیة‌ بسیطه مبتنی بر این است که مفهوم «وجود» به عنوان یک مفهوم مستقل و قابل حمل (مفهوم محمولی) قبول شود، ولی بسیاری از فلسفه غربی مفهوم وجود را تنها به عنوان مفهوم حرفی و غیرمستقل می‌پذیرند و توضیح آن در بخش «هستی‌شناسی» خواهد آمد.
7. در هلیات مرکبه اگر مفهوم محمول از تحلیل مفهوم موضوع به‌دست بیاید، قضیه را «تحلیلی» و در غیر این صورت آن را «ترکیبی» می‌نامند؛ مثلاً قضیه «هر فرزندی پدر دارد» تحلیلی است؛ زیرا وقتی مفهوم «فرزند» را تحلیل می‌کنیم مفهوم «پدردار» از آن به‌دست می‌آید، ولی این قضیه که «فلزات در اثر حرارت انبساط می‌یابند» ترکیبی است؛ زیرا از تحلیل معنای «فلز» به مفهوم «انبساط» نمی‌رسیم. همچنین این قضیه که «هر انسانی پدر دارد» ترکیبی است؛ زیرا از تحلیل معنای «انسان»، مفهوم «پدردار» به‌دست نمی‌آید. نیز «هر معلولی محتاج به علت است» تحلیلی، و «هر موجودی محتاج به علت است» ترکیبی می‌باشد.
لازم است یادآور شویم که کانت قضایای ترکیبی را به دو قسم «مقدم بر تجربه» و
﴿ صفحه 226 ﴾
«مؤخر از تجربه» تقسیم می‌کند و قضایای ریاضی را از قسم اول می‌شمارد، ولی بعضی از پوزیتویست‌ها می‌کوشند که آنها را به «قضایای تحلیلی» برگردانند.
8. در منطق کلاسیک قضایا به دو قسم بدیهی و نظری (= غیربدیهی) تقسیم شده‌اند. بدیهیات قضایایی هستند که تصدیق به آنها احتیاج به فکر و استدلال ندارد، ولی نظریات قضایایی هستند که تصدیق به آنها نیازمند به فکر و استدلال است‌، سپس بدیهیات را به دو قسم فرعی تقسیم کرده‌اند: یکی «بدیهیات اولیه» که تصدیق به آنها احتیاج به هیچ چیزی به جز تصور دقیق موضوع و محمول ندارد، مانند قضیه محال بودن اجتماع نقیضین که آن را «اُم‌القضایا» نامیده‌اند، و دیگری بدیهیات ثانویه که تصدیق به آنها در گرو به‌کار گرفتن اندام‌های حسی یا چیزهای دیگری غیر از تصور موضوع و محمول است و آنها را به شش دسته تقسیم کرده‌اند: حسیات، وجدانیات، حدسیات، فطریات، تجربیات و متواترات.
اما حقیقت این است که همه این قضایا بدیهی نیستند و تنها دو دسته از قضایا را می‌توان «بدیهی» به معنای واقعی دانست، یکی بدیهیات اولیه، و دیگری وجدانیات که انعکاس ذهنی علوم حضوری می‌باشند، و حدسیات و فطریات از قضایای قریب به بدیهی هستند. اما سایر قضایا را باید از قضایای نظری و محتاج به برهان تلقی کرد و توضیح آن در مبحث «ارزش شناخت» ‌خواهد آمد. ‌‌‌‌‌