آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تحقیق درباره مفهوم کلی

چنان‌که اشاره شد، بازگشت سخنان اسمیین (نومینالیست‌ها) به این است که الفاظ کلی از قبیل مشترک لفظی یا در حکم آن هستند که دلالت بر افراد متعددی می‌کنند. از‌این‌رو برای پاسخ قطعی به ایشان لازم است توضیحی درباره مشترک لفظی و مشترک معنوی و فرق بین آنها بدهیم:
مشترک لفظی عبارت است از لفظی که با چند وضع و قرارداد، برای چند معنا وضع شده است، چنان‌که لفظ شیر در زبان فارسی یک‌بار برای حیوان درنده معروف، و بار دیگر برای مایع گوارایی که در درون حیوانات پستاندار به وجود می‌آید، و بار سوم برای شیر آب وضع شده است.
اما مشترک معنوی، لفظی است که با یک وضع، دلالت بر جهت مشترکی بین امور متعدد می‌کند و با یک معنا، قابل انطباق بر همه آنهاست.
مهم‌ترین فرق‌ها بین مشترک لفظی و مشترک معنوی از این قرار است:
1. مشترک لفظی نیازمند به وضع‌های متعددی است، ولی مشترک معنوی نیازی به بیش از یک وضع ندارد؛
2. مشترک معنوی قابل صدق بر بی‌نهایت افراد و مصادیق است، ولی مشترک لفظی فقط بر معانی معدودی که برای آنها وضع شده صدق می‌کند؛
3. معنای مشترک معنوی معنای واحد عامی است که فهمیدن آن نیاز به هیچ قرینه‌ای ندارد، ولی مشترک لفظی دارای معناهای خاصی است که تعیین هریک نیاز به قرینه تعیین‌کننده دارد. اکنون با توجه به این فرق‌ها به بررسی الفاظی مانند انسان و حیوان و... می‌پردازیم که آیا از هریک از این الفاظ، معنای واحدی را بدون احتیاج به قرینه تعیین‌کننده می‌فهمیم، یا اینکه هنگام شنیدن آنها چندین معنا به ذهن ما می‌آید و اگر قرینه تعیین‌کننده‌ای نباشد، متحیر می‌مانیم که منظور گوینده کدام‌یک از آنهاست. بدون شک محمد و علی و حسن و حسین را به‌عنوان معانی لفظ «انسان» تلقی نمی‌کنیم، تا هنگام
﴿ صفحه 184 ﴾
شنیدن این واژه، دچار شک و تردید شویم که منظور از این واژه کدام‌یک از این معانی است، بلکه می‌دانیم که این واژه معنای واحدی دارد که مشترک بین این افراد و دیگر افراد انسانی است، پس مشترک لفظی نیست.
اکنون این‌گونه الفاظ هیچ محدودیتی را نسبت به مصادیق نشان می‌دهند، یا اینکه قابل صدق بر بی‌نهایت افراد می‌باشند؟ بدیهی است که معنای این الفاظ، مقتضی هیچ نوع محدودیتی از نظر تعداد مصادیق نیست، بلکه قابل صدق بر افراد نامتناهی است.
و بالأخره ملاحظه می‌کنیم که هیچ‌یک از این الفاظ، دارای وضع‌های بی‌نهایت نیستند و هیچ‌کس قادر نیست که افراد نامتناهی را در ذهن خود تصور کند و لفظ واحدی را با بی‌نهایت وضع، به آنها اختصاص ‌دهد. از سوی دیگر می‌بینیم که خود ما می‌توانیم یک لفظ را به‌گونه‌ای وضع کنیم که قابل انطباق بر بی‌نهایت افراد باشد. پس کلیات، نیازی به بی‌نهایت وضع ندارند.
نتیجه آنکه الفاظ کلی، از قبیل مشترکات معنوی هستند، نه از قبیل مشترکات لفظی.
ممکن است کسی اعتراض کند که این بیان برای عدم امکان وضع‌های متعدد در مشترکات، کافی نیست؛ زیرا ممکن است وضع‌کننده یک مصداق (و نه بی‌نهایت مصداق) را در ذهن خود تصور کند و لفظ را برای آن و همه افراد مشابهش وضع نماید. ولی می‌دانیم که چنین کسی می‌بایست معنای «همه»‌ و «فرد» و «مشابه» را تصور کند تا بتواند چنین قراردادی را انجام دهد. پس سؤال متوجه خود این الفاظ می‌شود که چگونه وضع شده‌اند؟ و چگونه قابل صدق بر بی‌نهایت مورد هستند؟ و ناچار باید بپذیریم که ذهن ما می‌تواند مفهومی را تصور کند که در عین وحدت، قابل انطباق بر مصادیق نامحدود است، و ممکن نیست چنین مفهومی با در نظر گرفتن تک‌تک مصادیق نامتناهی وضع شده باشد؛ زیرا چنین چیزی برای هیچ انسانی میسر نیست.
﴿ صفحه 185 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پاسخ یک شبهه

نومینالیست‌ها برای انکار واقعیت مفاهیم کلی، به شبهه‌ای تمسک کرده‌اند و آن این است که هر مفهومی در هر ذهنی تحقق یابد، یک مفهوم مشخص و خاصی است که با مفاهیمی از همان قبیل که در اذهان دیگر تحقق می‌یابد مغایرت دارد و حتی یک شخص، وقتی بار دیگر همان مفهوم را تصور کند، مفهوم دیگری خواهد بود. پس چگونه می‌توان گفت که مفهوم کلی با وصف کلیت و وحدت، در ذهن تحقق می‌یابد.
منشأ این شبهه خلط بین حیثیت مفهوم و حیثیت وجود، و به دیگر سخن خلط بین احکام منطقی و احکام فلسفی است. ما هم شک نداریم که هر مفهومی از آن جهت که وجودی دارد، متشخص است و به قول فلاسفه «وجود، مساوق با تشخص است» و هنگامی که بار دیگر تصور شد، وجود دیگری خواهد داشت، ولی کلیت و وحدت مفهومی آن به لحاظ وجودش نیست بلکه به لحاظ حیثیت مفهومی آن است؛ یعنی همان حیثیت نشانگری آن، نسبت به افراد و مصادیق متعدد.
به عبارت دیگر، ذهن ما هنگامی که مفهومی را با نظر آلی و مرآتی (و نه استقلالی) می‌نگرد، و قابلیت انطباق آن را بر مصادیق متعدد می‌آزماید، صفت کلی را از آن انتزاع می‌کند؛ به‌خلاف هنگامی که وجود آن را در ذهن ملاحظه می‌کند که امری شخصی است.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بررسی نظریات دیگر

کسانی که پنداشته‌اند مفهوم کلی عبارت است از تصور جزئی مبهم، و لفظ کلی برای همان صورت رنگ‌پریده و گشاد وضع شده است، ایشان هم نتوانسته‌اند حقیقت کلیت را دریابند. بهترین راه برای روشن کردن اشتباه ایشان، توجه دادن به مفاهیمی است که یا اصلاً مصداق حقیقی در خارج ندارند، مانند مفهوم معدوم و محال، و یا مصداق مادی و محسوسی ندارند، مانند مفهوم خدا و فرشته و روح، و یا هم بر مصادیق مادی قابل انطباق‌اند و هم بر مصادیق مجرد، مانند مفهوم علت و معلول؛ زیرا درباره چنین مفاهیمی
﴿ صفحه 186 ﴾
نمی‌توان گفت که همان صورت‌های جزئی رنگ‌پریده هستند. همچنین مفاهیمی که بر اشیاء متضاد صدق می‌کند، مانند مفهوم «رنگ» که هم بر «سیاه» و هم بر «سفید» حمل می‌شود و نمی‌توان گفت که رنگ سفید آن‌قدر مبهم شده که به‌صورت مطلق رنگ درآمده و قابل صدق بر سیاه هم هست، یا رنگ سیاه آن‌قدر ضعیف و کم‌رنگ شده که قابل صدق بر سفید هم هست.
نظیر این اشکال بر قول افلاطونیان نیز وارد است؛ زیرا بسیاری از مفاهیم کلی، مانند مفهوم معدوم و محال، مثال عقلانی ندارد تا گفته شود که ادراک کلیات، مشاهده حقایق عقلانی و مجرد آنهاست.
بنابراین قول صحیح همان قول مورد قبول اکثر فلسفه اسلامی و عقل‌گرایان است که انسان دارای نیروی درک‌کننده ویژه‌ای به‌نام عقل است که کار آن، ادراک مفاهیمِ ذهنی کلی است؛‌ خواه مفاهیمی که مصداق حسی دارند و خواه سایر مفاهیم کلی که مصداق حسی ندارند. ‌‌‌‌‌