آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌امکان شناخت

هر انسان عاقلی بر این باور است که چیزهایی را می‌داند و چیزهایی را می‌تواند بداند. از‌این‌رو برای کسب اطلاع از امور مورد نیاز یا مورد علاقه‌اش کوشش می‌کند. بهترین نمونه این‌گونه کوشش‌ها به‌وسیله دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته که رشته‌های مختلف علوم و فلسفه را پدید آورده‌اند. پس امکان و وقوع علم، مطلبی نیست که برای هیچ انسان عاقلی که ذهنش به‌وسیله پاره‌ای از شبهات آشفته نشده باشد قابل انکار و یا حتی قابل تردید باشد، و آنچه جای بحث و بررسی دارد و اختلاف درباره آن معقول است، تعیین قلمرو علم انسان و تشخیص ابزار دستیابی به علم یقینی، و راه بازشناسی اندیشه‌های درست از نادرست و مانند آنهاست.
ولی چنان‌که در بحث‌های گذشته اشاره شد، بارها در اروپا موج خطرناک شک‌گرایی
﴿ صفحه 158 ﴾
پدید آمده و حتی اندیشمندان بزرگی را در کام خود فرو برده است و تاریخ فلسفه از مکتب‌هایی نام می‌برد که مطلقاً منکر علم بوده‌اند، مانند سوفیسم (سوفسطایی‌گری)، سپتی‌سیسم (شک‌گرایی) و آگنوستی‌سیسم (لاادریگری). اگر نسبت انکار علم به‌طور مطلق به کسانی صحیح باشد، بهترین توجیهش این است که ایشان مبتلا به وسواس ذهنی شدیدی شده بودند، چنان‌که گاهی چنین حالاتی نسبت به بعضی از مسائل برای افرادی رخ می‌دهد و در واقع باید آن را نوعی بیماری روانی به حساب آورد.
باری! ما بدون اینکه به بررسی تاریخی درباره وجود چنین کسانی بپردازیم، یا درباره انگیزه ایشان در این اظهارات جست‌وجو کنیم، یا پیرامون صحت و سقم نسبت‌هایی که به ایشان داده شده به کنکاش بپردازیم، سخنان نقل‌شده از آنان را شبهات و سؤالاتی تلقی می‌کنیم که باید به آنها پاسخ داده شود؛ کاری که درخور یک بحث فلسفی است، و سایر مطالب را به پژوهشگران تاریخ و دیگران وامی‌گذاریم.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بررسی ادعای شک‌گرایان

سخنانی که از سوفیست‌ها و شکاکان نقل شده، از یک نظر به دو بخش تقسیم می‌شود: یکی آنچه درباره وجود و هستی گفته‌اند، و دیگری آنچه درباره علم و شناخت اظهار کرده‌اند. یا سخنان ایشان دو جنبه دارد: یک جنبه آن مربوط به هستی‌شناسی، و جنبه دیگر آن مربوط به شناخت‌شناسی است؛ مثلاً عبارتی که از افراطی‌ترین سوفیست‌ها (گرگیاس) نقل شده که «هیچ چیزی موجود نیست، و اگر چیزی وجود می‌داشت قابل شناختن نمی‌بود، و اگر قابل شناختن می‌بود قابل شناساندن به دیگران نمی‌بود»، جمله اول آن مربوط به هستی است که باید در بخش هستی‌شناسی مورد بررسی قرار گیرد، ولی جمله دوم آن مربوط به بحث فعلی (شناخت‌شناسی) است و طبعاً در اینجا به بخش دوم می‌پردازیم و بخش اول را در مبحث هستی‌شناسی مورد بررسی قرار خواهیم داد.
نخست این نکته را خاطرنشان می‌کنیم که هرکس در هر چیزی شک کند، نمی‌تواند در
﴿ صفحه 159 ﴾
وجود خودش و در وجود شکش و نیز وجود قوای ادراکی، مانند نیروی بینایی و شنوایی و وجود صورت‌های ذهنی و حالات روانی خودش شک کند، و اگر کسی حتی در چنین اموری هم اظهار شک نماید، یا بیماری است که باید معالجه شود یا به‌دروغ و برای اغراض سوئی چنین اظهاری می‌کند که باید تأدیب و تنبیه شود.
همچنین کسی که به بحث و گفت‌وگو می‌پردازد یا کتاب می‌نویسد، نمی‌تواند در وجود طرف بحث یا در وجود کاغذ و قلمی که با آن می‌نویسد شک کند. نهایت این است که بگوید همه آنها را در درون خودم درک می‌کنم و در وجود خارجی آنها شک دارم، چنان‌که ظاهر سخنان «بارکلی» و بعضی دیگر از ایدئالیست‌ها این است که ایشان همه مدرَکات را فقط به عنوان صورت‌های درون‌ذهنی می‌پذیرفته‌اند و وجود خارجی آنها را انکار می‌کرده‌اند، ولی وجود انسان‌های دیگری را که دارای ذهن و ادراک هستند قبول داشته‌اند. ولی چنین نظری به معنای نفی مطلق علم یا مطلق وجود نیست؛ بلکه انکار موجودات مادی ـ چنان‌که از بارکلی نقل شده ـ به معنای انکار بعضی از موجودات، و شک در آنها، به معنای شک درباره بعضی از معلومات است.
حال اگر کسی ادعا کند که «هیچ شناخت ‌یقینی، امکان ندارد»، از وی سؤال می‌شود که آیا این مطلب را می‌دانی یا درباره آن شک داری؟ اگر بگوید «می‌دانم»، پس دست‌کم به یک شناخت‌ یقینی اعتراف کرده، و بدین‌ترتیب ادعای خود را نقض کرده است، و اگر بگوید «نمی‌دانم»، معنایش این است که احتمال می‌دهم معرفت‌ یقینی ممکن باشد، پس از سوی دیگر سخن خود را ابطال نموده است.
اگر کسی بگوید «من درباره امکان علم و شناخت جزمی، شک دارم»، از وی سؤال می‌شود که «آیا می‌دانی که شک داری یا نه؟»، اگر پاسخ دهد «می‌دانم که شک دارم»، پس نه‌تنها امکان، بلکه وقوع علم را هم پذیرفته است، اما اگر بگوید «در شک خودم هم شک دارم»، این همان سخنی است که یا به علت مرض و یا از روی غرض گفته می‌شود و باید به آن پاسخ عملی داد.
﴿ صفحه 160 ﴾
با کسانی که مدعی نسبی بودن همه شناخت‌ها هستند و می‌گویند هیچ قضیه‌ای به‌طور مطلق و کلی و دائمی صحیح نیست نیز می‌توان چنین گفت‌وگویی را انجام داد؛ یعنی می‌توان به ایشان گفت همین قضیه که «هیچ قضیه‌ای به‌طور مطلق صحیح نیست»، آیا مطلق و کلی و دائمی است، یا نسبی و جزئی و موقت؟ اگر همیشه و در همه موارد و بدون هیچ قید و شرطی صادق است، پس دست‌کم یک قضیه مطلق و کلی و دائمی ثابت می‌شود و اگر خود این علم هم نسبی است، معنایش این است که در بعضی از موارد صحیح نیست و ناچار موردی که این قضیه درباره آن صدق نمی‌کند، قضیه‌ای مطلق و کلی و دائمی خواهد بود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رد شبهه شک‌گرایان

شبهه‌ای که سوفیست‌ها و شک‌گرایان به آن تمسک جسته‌اند و آن را به صورت‌های گوناگون و با ذکر مثال‌های مختلفی بیان کرده‌اند این است: گاهی انسان از راه حس به وجود چیزی یقین پیدا می‌کند، ولی بعداً متوجه می‌شود که خطا کرده است، پس معلوم می‌شود که ادراک حسی، ضمانت صحت ندارد. به دنبال آن، چنین احتمالی پیش می‌آید که از کجا سایر ادراکات حسی من خطا نباشد، و شاید روزی بیاید که به خطا بودن آنها هم پی‌ببرم. همچنین گاهی انسان از راه دلیل عقلی، اعتقاد یقینی به مطلبی پیدا می‌کند، اما پس از چندی می‌فهمد که آن دلیل درست نبوده و یقینش مبدل به شک می‌شود. پس معلوم می‌شود که ادراک عقلی هم ضمانت صحت ندارد، و به همان ترتیب، احتمال خطا به سایر مدرَکات عقل هم سرایت می‌کند. نتیجه آنکه نه حس قابل اعتماد است، و نه عقل، و برای انسان جز شک باقی نمی‌ماند.
در پاسخ باید گفت:
1. معنای این استدلال آن است که شما می‌خواهید از راه این دلیل به نتیجه منظورتان که همان صحت ‌شک‌گرایی است برسید و به آن علم پیدا کنید و دست‌کم
﴿ صفحه 161 ﴾
بخواهید نظر خودتان را به این وسیله به طرف بقبولانید؛ یعنی انتظار دارید که او علم به صحت ادعای شما پیدا کند؛ در صورتی که مدعای شما این است که حصول علم مطلقاً محال است!
2. معنای کشف خطا در ادراکات حسی و عقلی این است که بفهمیم ادراک ما مطابق با واقع نیست، پس لازمه‌اش اعتراف به ‌وجود علم به خطا بودن ادراک است؛
3. لازمه دیگر آن این است که بدانیم واقعیتی وجود دارد که ادراک خطایی ما با آن مطابقت ندارد، وگرنه خطا بودن ادراک، مفهومی نخواهد داشت؛
4. لازمه دیگرش این است که خود ادراک خطایی و صورت ذهنی مخالف با واقع، برای ما معلوم باشد؛
5. و بالأخره باید وجود خطاکننده و حس یا عقل خطاکار را نیز بپذیریم؛
6. این استدلال خودش یک استدلال عقلی است (هرچند در واقع مغالطه است)، و استناد به آن به معنای معتبر شمردن عقل و ادراکات آن است؛
7. افزون بر اینها، در اینجا علم دیگری نیز مفروض است و آن این است که ادراک خطایی در عین خطا بودن نمی‌تواند درست باشد.
پس همین استدلال، مستلزم اعتراف به وجود چندین علم است و با این وصف چگونه می‌توان امکان علم را مطلقاً انکار کرد و یا حتی در وقوع آن تشکیک نمود؟!
اینها همه پاسخ‌های نقضی به استدلال شک‌گرایان بود و اما حل مطلب و بیان وجه مغالطه در آن این است که صحت و خطای ادراکات حسی را به کمک دلایل عقلی اثبات می‌کنیم و اما اینکه گفته شد کشف خطا در یک ادراک عقلی موجب سرایت احتمال خطا به سایر ادراکات عقل می‌شود، صحیح نیست؛ زیرا احتمال خطا تنها در ادراکات نظری (غیربدیهی) راه دارد و اما بدیهیات عقلی که اساس براهین فلسفی را تشکیل می‌دهند، به هیچ‌وجه قابل خطا نیستند، و توضیح خطاناپذیری آنها در درس نوزدهم خواهد آمد.
﴿ صفحه 162 ﴾