آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌بداهت اصول شناخت‌شنا‌سی

شامل:
— کیفیت نیاز فلسفه به شناخت‌شناسی
— امکان شناخت
— بررسی ادعای شک‌گرایان
— رد شبهه شک‌گرایان
﴿ صفحه 154 ﴾
﴿ صفحه 155 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کیفیت نیاز فلسفه به شناخت‌شناسی

با توجه به مفهوم وسیع شناخت که شامل هر نوع آگاهی و ادراکی می‌شود، مسائل فراوانی را می‌توان در بخش شناخت‌شناسی مطرح کرد که برخی از آنها رسماً در این علم عنوان نمی‌شود، مانند بحث درباره حقیقت وحی و الهام و انواع مکاشفات و مشاهدات عرفانی. اما مسائلی که معمولاً در این شاخه از فلسفه مورد بحث قرار می‌گیرد، بر محور حس و عقل دور می‌زند، ولی ما همه آنها را نیز در اینجا مطرح نمی‌کنیم؛ زیرا هدف اصلی، توضیح ارزش ادراک عقلی و تثبیت موضع بر‌حق فلسفه و صحت روش تعقلی آن است. از‌این‌رو تنها به مسائلی خواهیم پرداخت که برای متافیزیک و خدا‌شناسی و ضمناً برای بعضی دیگر از علوم فلسفی مانند روان‌شناسی فلسفی و فلسفه اخلاق مفید باشد.
در اینجا ممکن است سؤالی مطرح شود که مبادی تصدیقی علم شناخت‌شناسی چیست و در کجا اثبات می‌شود؟ و پاسخ این است که شناخت‌شناسی نیازی به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها براساس بدیهیات اولیه تبیین می‌شود.
سؤال دیگری که ممکن است مطرح شود این است که اگر حل مسائل هستی‌شناسی و دیگر علومی که با روش تعقلی مورد بررسی قرار می‌گیرند، متوقف بر اثبات این مسئله است که آیا عقل، توان حل این‌گونه مسائل را دارد یا نه، لازمه‌اش این است که فلسفه اُولی هم نیازمند به علم شناخت‌شناسی باشد و این علم باید مبادی تصدیقی فلسفه را نیز اثبات کند، در صورتی که قبلاً گفته شد فلسفه نیاز به هیچ علم دیگری ندارد.
﴿ صفحه 156 ﴾
ما در درس هفتم اشاره‌ای به پاسخ این سؤال کرده‌ایم و اینک به بیان پاسخ دقیق آن می‌پردازیم:
اولاً، قضایایی که مستقیماً مورد نیاز فلسفه اُولی است، در واقع قضایای بدیهی و بی‌نیاز از اثبات است و توضیحاتی که پیرامون این قضایا در علم منطق یا شناخت‌شناسی داده می‌شود، در حقیقت بیاناتی است تنبیهی نه استدلالی؛ یعنی وسیله‌ای است برای توجه‌دادن ذهن به حقایقی که عقل بدون نیاز به استدلال، آنها را درک می‌کند. نکته مطرح کردن این‌گونه قضایا در این علوم، این است که شبهاتی درباره آنها به وجوده آمده که منشأ توهمات و تشکیکاتی شده است، چنان‌که درباره بدیهی‌ترین قضایا، یعنی محال بودن تناقض هم چنین شبهاتی پدید آمده، تا آنجا که بعضی پنداشته‌اند که تناقض نه‌تنها محال نیست، بلکه اساس همه حقایق است!
شبهاتی که درباره ارزش ادراک عقلی مطرح شده نیز از همین قماش است و برای پاسخ‌گویی به این شبهات و زدودن آنها از اذهان است که این مباحث مطرح می‌شود. در واقع، نام‌گذاری این قضایا به مسائل علم منطق یا مسائل شناخت‌شناسی، از باب مسامحه یا استطراد یا مماشات با صاحبان شبهات است و اگر کسی ارزش ادراک عقلی را هرچند به‌صورت ناخودآگاه نپذیرفته باشد، چگونه می‌توان با برهان عقلی برای او استدلال کرد؟! چنان‌که همین بیان، خود بیانی عقلی است (دقت شود).
ثانیاً، نیاز فلسفه به اصول منطق و معرفت‌شناسی، در حقیقت برای مضاعف کردن علم، و به‌اصطلاح برای حصول علم به علم است. توضیح آنکه کسی که ذهنش مشوب به شبهات نباشد، می‌تواند برای بسیاری از مسائل استدلال کند و به نتایج یقینی هم برسد و استدلالاتش هم منطبق بر اصول منطقی باشد، بدون اینکه توجهی داشته باشد که مثلاً این استدلال در قالب شکل اول بیان شده و شرایط آن چیست، یا توجهی داشته باشد که عقلی وجود دارد که این مقدمات را درک می‌کند و صحت نتیجه آنها را می‌پذیرد. از سوی دیگر ممکن است کسانی برای ابطال اصالت عقل یا متافیزیک دست به استدلالاتی بزنند و
﴿ صفحه 157 ﴾
ناخودآگاه از مقدمات عقلی و متافیزیکی استفاده کنند، یا برای ابطال قواعد منطق براساس قواعد منطقی استدلال کنند، یا حتی برای ابطال محال بودن تناقض ناخودآگاه به خود این اصل تمسک نمایند، چنان‌که اگر به ایشان گفته شود این استدلال شما در عین حال که صحیح است باطل است، ناراحت ‌شوند و آن را حمل بر استهزاء نمایند.
پس در واقع نیاز استدلالات فلسفی به اصول منطقی یا اصول شناخت‌شناسی، از قبیل نیاز مسائل علوم به اصول موضوعه نیست، بلکه نیازی ثانوی و نظیر نیاز قواعد این علوم به خود آنهاست؛ یعنی برای مضاعف شدن علم و حصول تصدیق دیگری، متعلق به این تصدیقات می‌باشد. چنان‌که در مورد بدیهیات اولیه نیز گفته می‌شود که نیاز به اصل محال بودن تناقض دارند و معنای صحیح آن همین است؛ زیرا روشن است که نیاز قضایای بدیهی به این اصل، از قبیل نیاز قضایای نظری به قضایای بدیهی نیست، وگرنه فرقی بین قضایای بدیهی و نظری باقی نمی‌ماند و حداکثر می‌بایست اصل محال بودن تناقض را به ‌عنوان تنها اصل بدیهی معرفی کرد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌امکان شناخت

هر انسان عاقلی بر این باور است که چیزهایی را می‌داند و چیزهایی را می‌تواند بداند. از‌این‌رو برای کسب اطلاع از امور مورد نیاز یا مورد علاقه‌اش کوشش می‌کند. بهترین نمونه این‌گونه کوشش‌ها به‌وسیله دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته که رشته‌های مختلف علوم و فلسفه را پدید آورده‌اند. پس امکان و وقوع علم، مطلبی نیست که برای هیچ انسان عاقلی که ذهنش به‌وسیله پاره‌ای از شبهات آشفته نشده باشد قابل انکار و یا حتی قابل تردید باشد، و آنچه جای بحث و بررسی دارد و اختلاف درباره آن معقول است، تعیین قلمرو علم انسان و تشخیص ابزار دستیابی به علم یقینی، و راه بازشناسی اندیشه‌های درست از نادرست و مانند آنهاست.
ولی چنان‌که در بحث‌های گذشته اشاره شد، بارها در اروپا موج خطرناک شک‌گرایی
﴿ صفحه 158 ﴾
پدید آمده و حتی اندیشمندان بزرگی را در کام خود فرو برده است و تاریخ فلسفه از مکتب‌هایی نام می‌برد که مطلقاً منکر علم بوده‌اند، مانند سوفیسم (سوفسطایی‌گری)، سپتی‌سیسم (شک‌گرایی) و آگنوستی‌سیسم (لاادریگری). اگر نسبت انکار علم به‌طور مطلق به کسانی صحیح باشد، بهترین توجیهش این است که ایشان مبتلا به وسواس ذهنی شدیدی شده بودند، چنان‌که گاهی چنین حالاتی نسبت به بعضی از مسائل برای افرادی رخ می‌دهد و در واقع باید آن را نوعی بیماری روانی به حساب آورد.
باری! ما بدون اینکه به بررسی تاریخی درباره وجود چنین کسانی بپردازیم، یا درباره انگیزه ایشان در این اظهارات جست‌وجو کنیم، یا پیرامون صحت و سقم نسبت‌هایی که به ایشان داده شده به کنکاش بپردازیم، سخنان نقل‌شده از آنان را شبهات و سؤالاتی تلقی می‌کنیم که باید به آنها پاسخ داده شود؛ کاری که درخور یک بحث فلسفی است، و سایر مطالب را به پژوهشگران تاریخ و دیگران وامی‌گذاریم.