آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌درس یازدهم: ‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه شناخت‌‌‌شناسی

شامل:
— اهمیت‌ شناخت‌شناسی
— نگاهی به تاریخچه شناخت‌شناسی
— شناخت در فلسفه اسلامی
— تعریف شناخت‌شناسی
﴿ صفحه 144 ﴾
﴿ صفحه 145 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهمیت‌ شناخت‌‌شنا‌سی

از بحث‌های مقدماتی روشن شد که برای انسان به عنوان یک موجود آگاه که فعالیت‌هایش از آگاهی نشئت می‌گیرد، یک سلسله مسائل بنیادی مطرح است که تغافل و شانه خالی کردن از تلاش برای یافتن پاسخ‌های صحیح آنها، او را از مرز انسانیت خارج کرده، به چارپایان ملحق می‌سازد، و باقی‌ماندن در حال شک و دودلی علاوه بر اینکه وجدان حقیقت‌جویش را خرسند نمی‌کند و نگرانی از مسئولیت محتمل را رفع نمی‌نماید، وی را موجودی ایستا و بی‌تحرک و احیاناً خطرناک به‌بار می‌آورد، چنان‌که راه‌حل‌های غلط و انحرافی مانند مادیگری و پوچ‌انگاری نیز نمی‌توانند آرامش روانی و خوشبختی اجتماعی را فراهم کنند، و ریشه‌ای‌ترین عامل مفاسد فردی و اجتماعی را باید در کژبینی‌ها و کژاندیشی‌ها جست‌وجو کرد. پس چاره‌ای جز این نیست که با عزمی راسخ و سستی‌ناپذیر به بررسی این مسائل بپردازیم، و از هیچ کوششی در این راه دریغ نورزیم، تا هم پایه‌های زندگی انسانی خود را استوار سازیم و هم دیگران را در این راه یاری دهیم، و از نفوذ اندیشه‌های نادرست و رواج مکتب‌های منحرف در جامعه خویش جلوگیری کنیم.
اکنون که ضرورت تلاش عقلانی و فلسفی کاملاً روشن شده و جای هیچ‌گونه شک و تردید و وسوسه‌ای نسبت به آن باقی نمانده و بر سیر و سلوک در این مسیرِ ضروری و اجتناب‌ناپذیر عزم کرده‌ایم، در نخستین گام با این سؤال مواجه می‌شویم که آیا عقل بشر توان حل این مسائل را دارد؟
این پرسش، هسته مرکزی مسائل «شناخت‌شناسی» را تشکیل می‌دهد و تا مسائل این
﴿ صفحه 146 ﴾
بخش حل نشود، نوبت به بررسی مسائل «هستی‌شناسی» و دیگر علوم فلسفی نمی‌رسد؛ زیرا تا هنگامی که ارزش شناخت عقلانی ثابت نشده، ادعای ارائه راه‌حل واقعی برای چنین مسائلی، بیهوده و ناپذیرفتنی است و همواره چنین سؤالی وجود خواهد داشت که از کجا عقلْ این مسئله را درست حل کرده باشد؟
اینجا‌ست که بسیاری از چهره‌های سرشناس فلسفه غرب مانند هیوم، کانت، اگوست کنت و همة‌ پوزیتویست‌ها لغزیده‌اند، و با نظریات نادرست خود بنیاد فرهنگ جوامع غربی را واژگون ساخته‌اند و حتی دانشمندان علوم دیگر مخصوصاً روان‌شناسان رفتارگرا را به گمراهی کشانده‌اند. متأسفانه امواج شکننده و تباه‌کننده این‌گونه مکتب‌ها به دیگر نقاط جهان نیز گسترش یافته و جز قله‌های رفیع و صخره‌های سرسخت و آسیب‌ناپذیری که در پناه فلسفه استوار و نیرومند الهی قرار داشته‌اند، دیگران را کمابیش تحت تأثیر قرار داده است.
بنابراین باید بکوشیم تا گام نخستین را با استواری برداریم و سنگ بنای کاخ اندیشه فلسفی خود را با استحکام و اتقان هرچه بیشتر به‌کار گذاریم تا بتوانیم به یاری خداوند مراحل دیگر را نیز به‌شایستگی بپیماییم و به هدف مطلوب برسیم.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاهی به تاریخچه شناخت‌‌شناسی

گرچه شناخت‌شناسی (اِپیستمولوژی) به عنوان شاخه‌ای از علوم فلسفی، سابقه زیادی در تاریخ علوم ندارد، ولی می‌توان گفت که مسئله ارزش شناخت که محور اصلی مسائل آن را تشکیل می‌دهد، از قدیم‌ترین دوران‌های فلسفه کمابیش مطرح بوده است. شاید نخستین عاملی که موجب توجه اندیشمندان به این مسئله شده، کشف خطاهای حواس و نارسایی این ابزار شناخت برای نمایش دادن واقعیت‌های خارجی بوده است و همین امر، موجب شد که الئائیان بهای بیشتری به ادراکات عقلی بدهند و ادراکات حسی را قابل اعتماد ندانند.
از سوی دیگر اختلافات دانشمندان در مسائل عقلی و استدلالات متناقضی که هر گروهی برای اثبات و تأیید افکار و آرای خودشان می‌کردند، به سوفیست‌ها مجال داد که
﴿ صفحه 147 ﴾
ارزش ادراکات عقلی را انکار کنند و به‌قدری در این زمینه زیاده‌روی کردند که اساساً واقعیت خارجی را مورد شک و انکار قرار دادند.
از این پس مسئله شناخت به‌صورت جدی‌تری مطرح شد تا اینکه ارسطو اصول منطقی را به عنوان ضوابطی برای درست اندیشیدن و سنجش استدلال‌ها تدوین کرد که هنوز هم بعد از گذشت بیست و چند قرن مورد استفاده می‌باشد، و حتی مارکسیست‌ها پس از سال‌ها مبارزه با آن، سرانجام آن را به عنوان بخشی از منطق مورد نیاز بشر پذیرفته‌اند.
بعد از دوران شکوفایی فلسفه یونان، نوساناتی در ارزشگذاری به ادراکات حسی و عقلی پدید آمد و چنان‌که در درس‌های اول اشاره کردیم، دو مرتبه دیگر بحران شک‌گرایی در اروپا رخ داد و بعد از عهد رنسانس و پیشرفت علوم تجربی، تدریجاً حس‌گرایی رواج بیشتری یافت، چنان‌که اکنون هم گرایش غالب همین است، هرچند در میان عقل‌گرایان هم گهگاه چهره‌های برجسته‌ای رخ نموده‌اند.
تقریباً نخستین پژوهش‌های سیستماتیک درباره شناخت‌شناسی در قاره اروپا، به‌وسیله لایب‌نیتز و در انگلستان به‌وسیله جان لاک انجام یافت و بدین‌ترتیب شاخه مستقلی از علوم فلسفی رسماً شکل گرفت. پژوهش‌های لاک به‌وسیله اخلافش بارکلی و هیوم دنبال شد و مکتب تجربه‌گرایی ایشان شهرت یافت و تدریجاً موقعیت عقل‌گرایان را تضعیف کرد، به‌طوری که کانت، فیلسوف معروف آلمانی که در جناح عقل‌گرایان قرار دارد، شدیداً تحت تأثیر افکار هیوم واقع شد.
کانت ارزشیابی شناخت و توان عقل را مهم‌ترین وظیفه فلسفه قلمداد کرد، ولی ارزش ادراکات عقل نظری را تنها در محدوده علوم تجربی و ریاضی و در خدمت آنها پذیرفت و نخستین ضربه سهمگین را از میان عقل‌گرایان بر پیکر متافیزیک وارد ساخت؛ هرچند قبلاً هیوم چهره برجسته مکتب تجربه‌گرایی (آمپریسم)، حمله سختی را آغاز کرده بود و بعداً هم به‌وسیله پوزیتویست‌ها به‌صورت جدی‌تری دنبال شد. بدین‌ترتیب تأثیر عینی شناخت‌شناسی در سایر رشته‌های فلسفی و راز انحطاط فلسفه غربی آشکار می‌شود.
﴿ صفحه 148 ﴾