آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس دهم‌‌: ‌‌‌‌‌‌ضرورت فلسفه

شامل:
— انسان عصر
— مکتب‌های اجتماعی
— راز انسانیت
— جواب چند ‌شبهه
﴿ صفحه 130 ﴾
﴿ صفحه 131 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انسان عصر

خورشید، تازه سر از بستر آب‌های سبز دریا برداشته و اشعه زرفام خود را بر چهره‌های خواب‌آلوده سرنشینان کشتی تابانده است؛ سرنشینانی که به‌تازگی از خواب دوشین بیدار شده‌اند و با خیال راحت و بی‌خبر از همه‌‌جا به خوردن و آشامیدن و انواع سرگرمی‌ها پرداخته‌اند، و کشتی همچنان در اقیانوس کران‌ناپیدا پیش می‌رود.
در این میان یک نفر که هشیارتر به‌نظر می‌رسد، اندکی به فکر فرومی‌رود و آن‌گاه رو به همنشینان کرده، می‌پرسد: «ما به کجا می‌رویم؟» دیگری که گویی از خواب پریده است، حیرت‌زده همین سؤال را از دیگران می‌کند و... . بعضی آن‌چنان سرمست شادی و سرگرمی هستند که وقعی به آن نمی‌نهند و بدون اینکه به پاسخ آن بیندیشند، به‌کار خود ادامه می‌دهند، ولی این سؤال اندک‌اندک گسترش می‌یابد و به ملوانان و ناخدا هم می‌رسد. آنها هم بدون اینکه پاسخی داشته باشند، سؤال را تکرار می‌کنند و سرانجام علامت سؤالی بر فضای کشتی نقش می‌بندد و دلهره عجیب و پریشانی فراگیری پدید می‌آید... .
آیا این صحنه تخیلی، داستان مردم جهان نیست که بر سفینه عظیم زمین سوارند و در حالی که در فضای کیهانی به‌ دور خود می‌چرخند، اقیانوس بی‌کران زمان را درمی‌نوردند؟ و آیا مَثَل ایشان مثل چهارپایانِ سر در آخور نیست؟ چنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: یَتَمَتَّعُونَ وَیَأکلُونَ کما تَأکلُ الأنْعام؛(17) «به‌سان چهارپایان بهره می‌گیرند و می‌خورند». و نیز می‌فرماید: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَلَهُم اَعْیُنٌ لا یُبْصِروُنَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعونَ بِها اُولئِک کاَلانْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُولئِک هُمُ الْغافِلُون؛(18) «دل‌هایی دارندکه باآنها حقایق رادرنمی‌یابندوچشم‌هایی دارند
﴿ صفحه 132 ﴾
که با آنها نمی‌بینند و گوش‌هایی دارند که با آنها نمی‌شنوند، ایشان مانند چهارپایان، بلکه گمراه‌تر از آنان‌اند، ایشان همان غافلان‌اند».
آری! این داستان انسان عصر ماست که همراه با پیشرفت شگرف تکنولوژی، دچار حیرت و سردرگمی شده و نمی‌داند از کجا آمده، و به کجا می‌رود، و به کدام سوی باید رو کند، و از کدام راه باید برود. این‌چنین است که در عصر فضا، مکاتب پوچ‌گرایی و نهیلیسم و هیپیسم ظهور می‌کند و چونان سرطان به جان فکر و روح انسان متمدن می‌افتد و به‌مانند موریانه پایه‌های کاخ انسانیت را می‌خورد و سست می‌کند.
اما این سؤالات از سوی آگاهان مطرح شده و نیمه‌هشیاران را به خود آورده و اندیشمندان را برای یافتن پاسخ، به اندیشیدن واداشته است؛ گروهی که آمادگی لازم برای درست اندیشیدن را دارند، به پاسخ‌های صحیح و روشنگر و جهت‌دهنده‌ای دست می‌یابند و مقصد حقیقی را می‌شناسند و با شوق، به پیمودن راه مستقیم می‌پردازند، ولی کسانی هم در اثر نارسایی فکر و عوامل روانی، چنین می‌پندارند که این کاروان را نه آغازی است و نه انجامی، و همواره کشتی‌هایی در پهنه اقیانوس پدید می‌آیند و به‌وسیله امواجِ خروشان و بـی‌هدف بـه ایـن سـوی و آن سـوی کشـانده مـی‌شوند و پیش از آنکه به ساحـل اَمن و آسوده‌ای برسند، در دل دریا غرق می‌گردند: وَقالوا اِنْ هِی اِلا حَیاتُناَ الدُّنْیا نَمُوتُ وَنَحیی وَما یُهْلِکنا اِلا الدَّهْر؛(19) «و گفتند که جز این زندگی دنیا حیاتی نیست، می‌میریم و زنده می‌شویم، و کسی جز روزگارْ ما را نابود نمی‌سازد».
به‌هرحال این پرسش‌ها خواه‌ناخواه برای انسان آگاه مطرح است که آغاز کدام است؟ و انجام کدام؟ و راه راست به‌سوی مقصد کدام؟
بدیهی است که دانش‌های طبیعی و ریاضی، پاسخی برای آنها ندارند. پس چه باید کرد و پاسخ درست این سؤالات را از چه راهی باید به‌دست آورد؟
در درس‌های گذشته راه یافتن پاسخ این پرسش‌ها معلوم شده است؛ ‌یعنی هریک از این سؤالات اساسی سه‌گانه، مربوط به شاخه‌ای از فلسفه است که باید با روش تعقلی
﴿ صفحه 133 ﴾
مورد بررسی قرار گیرد و همه آنها نیازمند به متافیزیک و فلسفه اُولی است، پس باید از شناخت‌شناسی و هستی‌شناسی آغاز کنیم و سپس به سایر علوم فلسفی بپردازیم تا پاسخ‌های صحیح این سؤالات و مانند آنها را بیابیم.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مکتب‌های اجتماعی

سرگردانی و حیرتی که دامن‌گیر انسان عصر فضا شده، در مسائل فردی و شخصی، محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعی را نیز دربر‌گرفته و در مکتب‌ها و سیستم‌های سیاسی‌ـ اقتصادی مختلفی متبلور شده است و با اینکه این نظام‌های دست‌بافتِ بشر بارها امتحان نارسایی و ناشایستگی خود را داده‌اند، هنوز هم جوامع سرگردان بشری دست از آنها برنداشته‌اند، و کسانی هم که از آنها سرخورده شده‌اند، در همان مسیرهای انحرافی گام برمی‌دارند و به‌دنبال دست‌بافت‌های جدیدی از همان قماش‌ها می‌گردند، و هربار که «ایسم» تازه‌ای در صحنه ایدئولوژی‌ها ظاهر می‌شود، گروهی گمراه را به‌سوی خود جذب می‌کند و جنجال و غوغایی به راه می‌اندازد و طولی نمی‌کشد که ناکام و شکست‌خورده سقوط می‌نماید تا چه وقت با نام و رنگ و بوی دیگری ظاهر شود و عده‌ای دیگر را بفریبد.
گویی این گمراهان نگون‌بخت،‌ سوگند یاد کرده‌اند که هرگز به ندای حق گوش فراندهند و سخن رهبران الهی را نشنوند و بر ایشان همی خرده گیرند که چرا دست شما از زر و سیم و زرق و برق جهان تهی است، و اگر راست می‌گویید، چرا کاخ‌های سفید و سرخ جهان در اختیار شما نیست!
آری! اینان دنباله‌رو کسانی هستند که قرآن کریم داستان‌هایشان را پی‌درپی در گوش جهانیان فروخوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشتِ ‌شوم آنان دعوت کرده است. اما گوش شنوا کجاست؟!
باری! از باب دعوت با شیوه حکمت می‌بایست گفت: نظام‌های اجتماعی می‌بایستی
﴿ صفحه 134 ﴾
براساس آگاهی از ساخت فطری انسان و همه ابعاد وجودی وی، و با توجه به هدف آفرینش و شناخت عواملی که او را در رسیدن به هدف نهایی کمک می‌کند، تنظیم شود و یافتن چنین فرمول پیچیده‌ای در توان مغزهای انسان‌های عادی نیست. آنچه از اندیشه ما می‌توان انتظار داشت، شناختن مسائل بنیادی و شالوده‌های کلی این نظام‌هاست که می‌بایست هرچه محکم‌تر و استوارتر پی‌ریزی گردد؛ یعنی شناخت آفریننده جهان و انسان، شناخت هدف‌داری زندگی بشر و شناخت راهی که آفریننده حکیم برای سیر و حرکت به‌سوی هدف نهایی، فراروی بشر گشوده است. آن‌گاه نوبت دل به او سپردن است، و سر در راه آوردن، و از راهنمایی‌های الهی پیروی کردن، و گام استوار برداشتن، و بدون هیچ تردید و تزلزلی راه پیمودن و شتاب گرفتن.
اما اگر کسانی از نعمت خدادادی عقل بهره نگرفتند، و به آغاز و انجام هستی نیندیشیدند، و مسائل بنیادی زندگی را حل نکردند، و به دلخواه خود راهی برگزیدند و نظامی پدید آوردند و نیروهای خود و دیگران را بر سرِ آن گذاشتند، چنین کسانی باید به پیامدهای خودخواهی‌ها و نابخردی‌ها و هوا‌پرستی‌ها و کژاندیشی‌ها و کجروی‌های خودشان هم ملتزم شوند، و سرانجام نباید کسی را بر ناکامی‌ها و بدبختی‌های جاودانه‌شان سرزنش کنند.
آری! یافتن ایدئولوژی صحیح در گرو داشتن جهان‌بینی صحیح است و تا پایه‌های جهان‌بینی استوار نگردد و مسائل بنیادی آن به‌صورت درست حل نشود و وسوسه‌های مخالف دفع نگردد، نمی‌توان به یافتن ایدئولوژی مطلوب و کارساز و راه‌گشایی امید بست، و تا «هست»ها را نشناسیم، نمی‌توانیم «باید»ها را بشناسیم.
مسائل بنیادی جهان‌بینی، همان پرسش‌های سه‌گانه‌ای است که وجدان بیدار و فطرت آگاه انسان، پاسخ‌های قطعی و قانع‌کننده‌ای برای آنها می‌جوید. بی‌جهت نیست که دانشمندان اسلامی آنها را «اصول دین» نامیده‌اند: خدا‌شناسی در پاسخ «آغاز کدام است؟»؛ معادشناسی در پاسخ «انجام کدام است؟»؛ و وحی و نبوت‌شناسی در پاسخ «راه کدام است و راهنما کیست؟».
﴿ صفحه 135 ﴾
ناگفته پیداست که حل صحیح و قطعی آنها مرهون اندیشه‌های عقلی و فلسفی است، و بدین‌ترتیب از راه دیگری به اهمیت و ضرورت مسائل فلسفی، و پیشاپیش آنها شناخت‌شناسی و هستی‌شناسی پی ‌می‌بریم.