آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اشتراک لفظی

در همه زبان‌ها (تا آنجا که اطلاع حاصل شده) لغاتی یافت می‌شود که هرکدام دارای معانی لغوی و عرفی و اصطلاحی متعددی است و به‌نام «مشترک لفظی» نامیده می‌شود؛ چنان‌که در زبان فارسی واژه «دوش» به معنای شب گذشته، و کتف (شانه)، و دوش حمام به‌کار می‌رود و کلمه «شیر» به معنای شیر درنده، و شیر نوشیدنی، و شیر آب، استعمال می‌شود.(5)
وجود مشترکات لفظی، نقش مهمی را در ادبیات و شعر بازی می‌کند، ولی در علوم و به‌ویژه در فلسفه، مشکلات زیادی را به‌بار می‌آورد، مخصوصاً با توجه به اینکه معانی مشترک گاهی به قدری به هم نزدیک‌اند که تمییز آنها از یکدیگر دشوار است و بسیاری از مغالطات در اثر این‌گونه اشتراکات لفظی روی داده و حتی گاهی بزرگان و صاحب‌نظران در همین دام گرفتار شده‌اند.
ازاین‌رو بعضی از بزرگان فلاسفه مانند ابن‌سینا مقید بوده‌اند که قبل از ورود در بحث‌های دقیق فلسفی، نخست معانی مختلف واژه‌ها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن کنند تا از خلط و اشتباه جلوگیری به‌عمل آید.
برای نمونه یکی از مشترکات لفظی را ذکر می‌کنیم که کاربردهای گوناگون و اشتباه‌انگیزی دارد و آن واژه «جبر» است.
جبر در اصل لغت به معنای جبران‌کردن و برطرف نمودن نقص است، بعداً به معنای شکسته‌بندی به‌کار رفته، و شاید نکته انتقال این بوده که شکسته‌بندی نوعی جبران نقص است، و احتمالاً در آغاز برای شکسته‌بندی وضع شده و بعد به جبران هر نقصی تعمیم داده شده است.
کاربرد سوم این کلمه، مجبور‌کردن و تحت فشار قرار دادن است و شاید نکته انتقال به این معنا، تعمیم لازمه شکسته‌بندی باشد؛ یعنی چون لازمه عادی این کار این است که عضو شکسته‌شده را تحت فشار قرار می‌دهند تا استخوان‌ها جفت‌ شود، به هر فشاری که از کسی به دیگری وارد شود و او را بی‌اختیار وادار به انجام کاری کند، جبر اطلاق شده
﴿ صفحه 65 ﴾
است و شاید ابتدا در مورد فشار فیزیکی و سپس در مورد فشار روانی به‌کار رفته باشد، و بالأخره همین مفهوم هم توسعه یافته و در مورد هرگونه احساس فشاری به‌کار رفته است، هرچند از ناحیة‌ شخص دیگری نباشد.
تا اینجا تحول مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف بررسی کردیم، اکنون اشاره‌ای به معانی اصطلاحی این واژه در علوم و فلسفه نیز خواهیم کرد:
یکی از اصطلاحات علمی جبر همان اصطلاح ریاضی است؛ ‌یعنی نوعی محاسبه که در آن به‌جای اعداد از حروف استفاده می‌شود، و شاید نکته جعل این اصطلاح این باشد که در محاسبات جبری، کمیت‌های مثبت و منفی به‌وسیله یکدیگر جبران می‌شوند، یا کمیت مجهول در یکی از طرفین معادله را می‌توان با توجه به‌طرف دیگر، یا با انتقال دادن عضوی از آن معلوم کرد، که این خود نوعی جبران است.
اصطلاح دیگر آن، مربوط به روان‌شناسی است که در مقابل اختیار و اراده آزاد به‌کار می‌رود، و مشابه آن مسئله «جبر و اختیار» است که در علم کلام مطرح می‌شود، و همچنین در اخلاق و حقوق و فقه نیز کاربردهایی دارد که توضیح همه آنها به درازا می‌کشد.
از دیرزمان مفهوم جبر (در مقابل مفهوم اختیار) با مفهوم حتمیت و ضرورت و وجوب فلسفی، خلط شده و در واقع کاربرد غلطی را برای آن به وجود آورده که همان حتمیت و ضرورت باشد، چنان‌که در مورد معادل آن «دِتِرمینیسم» در زبان‌های بیگانه مشاهده می‌شود. در نتیجه، چنین توهمی به وجود آمده که در هر موردی، ضرورت علّی و معلولی پذیرفته شود، در آنجا اختیار موردی نخواهد داشت و برعکس، نفی ضرورت و حتمیت، مستلزم اثبات اختیار است و آثار این توهم در چندین مسئله فلسفی ظاهر شده که از‌جمله آنها این است که متکلمین، ضرورت علّی و معلولی را در مورد فاعل مختار، انکار کرده‌اند و به‌دنبال آن، فلاسفه را متهم نموده‌اند که خدای متعالی را مختار نمی‌دانند. از سوی دیگر جبریین، وجود سرنوشت‌ حتمی را دلیل قول خودشان دانسته‌اند، و در مقابل، معتزله که قائل به اختیـار انسـان هستند، سرنوشت حتمی را نفی کرده‌اند. درصـورتی‌که حتمیتِ
﴿ صفحه 66 ﴾
سرنوشت، ربطی به جبر ندارد و در حقیقت، این مشاجرات که سابقه‌ای طولانی دارد در اثر خلط بین مفهوم جبر و مفهوم ضرورت، روی داده است.
نمونه تأسف‌انگیز دیگر آنکه بعضی از فیزیک‌دان‌ها ضرورت علّی در مورد پدیده‌های میکروفیزیکی را مورد تشکیک یا انکار قرار داده‌اند و در مقابل، بعضی از دانشمندان خداپرست غربی خواسته‌اند از نفی ضرورت در این پدیده‌ها، وجود اراده الهی را اثبات نمایند، به‌گمان اینکه نفی ضرورت و انکار دترمینیسم در این موارد، مستلزم این است که نیروی مختاری در آنجا اثبات شود‍!
حاصل آنکه وجود مشترکات لفظی به‌خصوص در مواردی که معانی متشابه و متقاربی داشته باشند، اشکالاتی را در بحث‌های فلسفی پیش می‌آورد و این دشواری‌ها هنگامی مضاعف می‌شود که یک لفظ، معانی اصطلاحی متعددی در یک علم داشته باشد، چنان‌که در مورد واژه «عقل» در فلسفه، و واژه‌های «ذاتی» و «عرضی» در منطق، چنین است. ازاین‌رو ضرورت توضیح معانی مشترک و تعیین معنای مورد نظر در هر مبحث، روشن می‌شود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معانی اصطلاحی ‌«علم»

ازجمله واژه‌هایی که کاربردهای گوناگون و اشتباه‌انگیز دارد، واژه «علم» است. مفهوم لغوی این کلمه و معادل‌هایش در زبان‌های دیگر، مانند دانش و دانستن در زبان فارسی، روشن و بی‌نیاز از توضیح است، ولی علم، معانی اصطلاحی مختلفی دارد که مهم‌ترین آنها از این قرار است:
1. اعتقاد یقینی مطابق با واقع، در برابر جهل بسیط و مرکب، هرچند در قضیه واحدی باشد؛
2. مجموعه قضایایی که مناسبتی بین آنها در نظر گرفته شده، هرچند قضایای شخصی و خاص باشد و به این معناست که علم تاریخ (دانستن حوادث خاص تاریخی)، و علم جغرافیا (دانستن احوال خاص مناطق مختلف کره زمین)، و علم رجال و بیوگرافی شخصیت‌ها هم «علم» نامیده می‌شود؛
﴿ صفحه 67 ﴾
3. مجموعه قضایای کلی که محور خاصی برای آنها لحاظ شده و هرکدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصادیق متعدد می‌باشد، هرچند قضایای اعتباری و قراردادی باشد، و به این معناست که علوم غیرحقیقی و قراردادی، مانند لغت و دستور زبان هم «علم» خوانده می‌شود، ولی قضایای شخصی و خاص، مانند قضایای فوق‌الذکر، «علم» به‌شمار نمی‌رود؛
4. مجموعه قضایای کلی حقیقی (غیرقراردادی) که دارای محور خاصی باشد. این اصطلاح، همه علوم نظری و عملی و از‌جمله الهیات و مابعد‌الطبیعه را دربر‌می‌گیرد، ولی شامل قضایای شخصی و اعتباری نمی‌شود؛
5. مجموعه قضایای حقیقی که از راه تجربه حسی، قابل اثبات باشد. این همان اصطلاحی است که پوزیتویست‌ها به‌کار می‌برند و براساس آن، علوم و معارف غیر‌تجربی را «علم» نمی‌شمارند.
منحصر کردن واژه «علم» به علوم تجربی تا آنجا که مربوط به نام‌گذاری و جعل اصطلاح باشد، جای بحث و مناقشه ندارد، ولی جعل این اصطلاح از طرف پوزیتویست‌ها مبتنی بر دیدگاه خاص ایشان است که دایره معرفت یقینی و شناخت واقعی انسان را محدود به امور حسی و تجربی می‌پندارند و اندیشیدن در ماوراء آنها را لغو و بی‌حاصل قلمداد می‌کنند؛ ولی متأسفانه این اصطلاح در سطح جهان رواج یافته، و بر طبق آن، علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است.
ما قضاوت درباره قلمرو معرفت یقینی و رد نظریه پوزیتویستی و اثبات شناخت حقیقی نسبت به ماوراء قلمرو حس و تجربه را به مبحث «‌شناخت‌شناسی» موکول می‌کنیم و اینک به توضیح مفهوم فلسفه و متافیزیک می‌پردازیم:

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معانی اصطلاحی «فلسفه»

تاکنون با سه معنای اصطلاحی فلسفه آشنا شده‌ایم: اصطلاح اولِ آن، شامل همه علوم
﴿ صفحه 68 ﴾
حقیقی می‌شود؛ اصطلاح دوم آن، بعضی از علوم قراردادی را هم دربرمی‌گیرد؛ و اصطلاح سوم آن، مخصوص به معرفت‌های غیر‌تجربی است و در مقابل علم (‌معرفت تجربی) به‌کار می‌رود.
فلسفه طبق این اصطلاح، شامل منطق، شناخت‌شناسی، هستی‌شناسی (متافیزیک)، خدا‌شناسی، روان‌شناسی نظری (‌غیرتجربی)، زیبایی‌شناسی، اخلاق و سیاست می‌شود،(6) هرچند در این زمینه کمابیش اختلاف‌نظرهایی وجود دارد و گاهی فقط به معنای فلسفه اُولی یا متافیزیک به‌کار می‌رود و بنابراین می‌توان آن را اصطلاح چهارمی تلقی کرد.
واژه فلسفه کاربردهای اصطلاحی دیگری نیز دارد که غالباً همراه با صفت‌ یا مضاف‌الیه استعمال می‌شود، مانند «فلسفه علمی» و «فلسفه علوم».