آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس چهارم ‌: ‌‌‌‌‌‌معانی اصطلاحی علم و فلسفه

شامل:
— مقدمه
— اشتراک لفظی معانی اصطلاحی «علم»
— معانی اصطلاحی «فلسفه»
— فلسفه علمی
﴿ صفحه 62 ﴾
﴿ صفحه 63 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه

در درس اول اشاره شد که واژه فلسفه از آغاز به‌صورت اسم عامی، بر همه علوم حقیقی (غیرقراردادی) اطلاق می‌شد، و در درس دوم اشاره کردیم که در قرون وسطا قلمرو فلسفه وسعت یافت و بعضی از علوم قراردادی مانند ادبیات و معانی و بیان را دربرگرفت، و در درس سوم دانستیم که پوزیتویسم، شناخت علمی را در مقابل شناخت فلسفی و متافیزیکی قرار می‌دهد و تنها علوم تجربی را شایسته نام «علمی» می‌داند.
طبق اصطلاح اول که در عصر اسلامی نیز رواج یافت، فلسفه دارای بخش‌های مختلفی است که هر بخشی از آن به‌نام علم خاصی نامیده می‌شود و طبعاً تقابلی بین فلسفه و علم وجود نخواهد داشت. اما اصطلاح دوم، در قرون وسطا در اروپا پدید آمد و با پایان یافتن آن دوران، متروک گردید.
اما طبق اصطلاح سوم که هم‌اکنون در مغرب‌زمین رواج دارد، فلسفه و متافیزیک در برابر علم قرار می‌گیرد و چون این اصطلاح کمابیش در کشورهای شرقی هم رایج ‌شده، لازم است توضیحی پیرامون علم و فلسفه و متافیزیک و نسبت بین آنها داده شود و ضمناً اشاره‌ای به اقسام علوم و دسته‌بندی آنها نیز بشود.
پیش از پرداختن به این مطالب، نکته‌ای را درباره اشتراک لفظی واژه‌ها، و اختلاف معانی و اصطلاحات یک لفظ، یادآور می‌شویم که از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و غفلت از آن، موجب مغالطات و اشتباه‌کاری‌های فراوانی می‌گردد.
﴿ صفحه 64 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اشتراک لفظی

در همه زبان‌ها (تا آنجا که اطلاع حاصل شده) لغاتی یافت می‌شود که هرکدام دارای معانی لغوی و عرفی و اصطلاحی متعددی است و به‌نام «مشترک لفظی» نامیده می‌شود؛ چنان‌که در زبان فارسی واژه «دوش» به معنای شب گذشته، و کتف (شانه)، و دوش حمام به‌کار می‌رود و کلمه «شیر» به معنای شیر درنده، و شیر نوشیدنی، و شیر آب، استعمال می‌شود.(5)
وجود مشترکات لفظی، نقش مهمی را در ادبیات و شعر بازی می‌کند، ولی در علوم و به‌ویژه در فلسفه، مشکلات زیادی را به‌بار می‌آورد، مخصوصاً با توجه به اینکه معانی مشترک گاهی به قدری به هم نزدیک‌اند که تمییز آنها از یکدیگر دشوار است و بسیاری از مغالطات در اثر این‌گونه اشتراکات لفظی روی داده و حتی گاهی بزرگان و صاحب‌نظران در همین دام گرفتار شده‌اند.
ازاین‌رو بعضی از بزرگان فلاسفه مانند ابن‌سینا مقید بوده‌اند که قبل از ورود در بحث‌های دقیق فلسفی، نخست معانی مختلف واژه‌ها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن کنند تا از خلط و اشتباه جلوگیری به‌عمل آید.
برای نمونه یکی از مشترکات لفظی را ذکر می‌کنیم که کاربردهای گوناگون و اشتباه‌انگیزی دارد و آن واژه «جبر» است.
جبر در اصل لغت به معنای جبران‌کردن و برطرف نمودن نقص است، بعداً به معنای شکسته‌بندی به‌کار رفته، و شاید نکته انتقال این بوده که شکسته‌بندی نوعی جبران نقص است، و احتمالاً در آغاز برای شکسته‌بندی وضع شده و بعد به جبران هر نقصی تعمیم داده شده است.
کاربرد سوم این کلمه، مجبور‌کردن و تحت فشار قرار دادن است و شاید نکته انتقال به این معنا، تعمیم لازمه شکسته‌بندی باشد؛ یعنی چون لازمه عادی این کار این است که عضو شکسته‌شده را تحت فشار قرار می‌دهند تا استخوان‌ها جفت‌ شود، به هر فشاری که از کسی به دیگری وارد شود و او را بی‌اختیار وادار به انجام کاری کند، جبر اطلاق شده
﴿ صفحه 65 ﴾
است و شاید ابتدا در مورد فشار فیزیکی و سپس در مورد فشار روانی به‌کار رفته باشد، و بالأخره همین مفهوم هم توسعه یافته و در مورد هرگونه احساس فشاری به‌کار رفته است، هرچند از ناحیة‌ شخص دیگری نباشد.
تا اینجا تحول مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف بررسی کردیم، اکنون اشاره‌ای به معانی اصطلاحی این واژه در علوم و فلسفه نیز خواهیم کرد:
یکی از اصطلاحات علمی جبر همان اصطلاح ریاضی است؛ ‌یعنی نوعی محاسبه که در آن به‌جای اعداد از حروف استفاده می‌شود، و شاید نکته جعل این اصطلاح این باشد که در محاسبات جبری، کمیت‌های مثبت و منفی به‌وسیله یکدیگر جبران می‌شوند، یا کمیت مجهول در یکی از طرفین معادله را می‌توان با توجه به‌طرف دیگر، یا با انتقال دادن عضوی از آن معلوم کرد، که این خود نوعی جبران است.
اصطلاح دیگر آن، مربوط به روان‌شناسی است که در مقابل اختیار و اراده آزاد به‌کار می‌رود، و مشابه آن مسئله «جبر و اختیار» است که در علم کلام مطرح می‌شود، و همچنین در اخلاق و حقوق و فقه نیز کاربردهایی دارد که توضیح همه آنها به درازا می‌کشد.
از دیرزمان مفهوم جبر (در مقابل مفهوم اختیار) با مفهوم حتمیت و ضرورت و وجوب فلسفی، خلط شده و در واقع کاربرد غلطی را برای آن به وجود آورده که همان حتمیت و ضرورت باشد، چنان‌که در مورد معادل آن «دِتِرمینیسم» در زبان‌های بیگانه مشاهده می‌شود. در نتیجه، چنین توهمی به وجود آمده که در هر موردی، ضرورت علّی و معلولی پذیرفته شود، در آنجا اختیار موردی نخواهد داشت و برعکس، نفی ضرورت و حتمیت، مستلزم اثبات اختیار است و آثار این توهم در چندین مسئله فلسفی ظاهر شده که از‌جمله آنها این است که متکلمین، ضرورت علّی و معلولی را در مورد فاعل مختار، انکار کرده‌اند و به‌دنبال آن، فلاسفه را متهم نموده‌اند که خدای متعالی را مختار نمی‌دانند. از سوی دیگر جبریین، وجود سرنوشت‌ حتمی را دلیل قول خودشان دانسته‌اند، و در مقابل، معتزله که قائل به اختیـار انسـان هستند، سرنوشت حتمی را نفی کرده‌اند. درصـورتی‌که حتمیتِ
﴿ صفحه 66 ﴾
سرنوشت، ربطی به جبر ندارد و در حقیقت، این مشاجرات که سابقه‌ای طولانی دارد در اثر خلط بین مفهوم جبر و مفهوم ضرورت، روی داده است.
نمونه تأسف‌انگیز دیگر آنکه بعضی از فیزیک‌دان‌ها ضرورت علّی در مورد پدیده‌های میکروفیزیکی را مورد تشکیک یا انکار قرار داده‌اند و در مقابل، بعضی از دانشمندان خداپرست غربی خواسته‌اند از نفی ضرورت در این پدیده‌ها، وجود اراده الهی را اثبات نمایند، به‌گمان اینکه نفی ضرورت و انکار دترمینیسم در این موارد، مستلزم این است که نیروی مختاری در آنجا اثبات شود‍!
حاصل آنکه وجود مشترکات لفظی به‌خصوص در مواردی که معانی متشابه و متقاربی داشته باشند، اشکالاتی را در بحث‌های فلسفی پیش می‌آورد و این دشواری‌ها هنگامی مضاعف می‌شود که یک لفظ، معانی اصطلاحی متعددی در یک علم داشته باشد، چنان‌که در مورد واژه «عقل» در فلسفه، و واژه‌های «ذاتی» و «عرضی» در منطق، چنین است. ازاین‌رو ضرورت توضیح معانی مشترک و تعیین معنای مورد نظر در هر مبحث، روشن می‌شود.