آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماتریالیسم دیالکتیک

بعد از رنسانس که فلسفه و دین در اروپا دچار بحران شدند، الحاد و مادیگری کمابیش رواج یافت و در قرن نوزدهم چند تن از زیست‌شناسان و پزشکان، مانند فوگت، بوخنر و ارنست هكل بر اصالت ماده و نفی ماوراء طبیعت تأکید کردند؛ ولی مهم‌ترین مکتب فلسفی ماتریالیسم به‌وسیله کارل مارکس و انگلس پی‌ریزی گردید. مارکس، منطق دیالکتیک و اصالت تاریخ را از هگل، و مادیگری را از فویرباخ گرفت و عامل اصلی تحولات جامعه و تاریخ را که به گمان وی طبق اصول دیالکتیک و مخصوصاً براساس تضاد و تناقض صورت می‌گیرد، عامل اقتصادی دانست و آن را زیربنای همه شئون انسانی معرفی کرد و سایر شئون اجتماعی و فرهنگی را تابع آن شمرد.
وی برای تاریخ انسان، مراحلی قائل بود که از مرحله اشتراکی نخستین آغاز می‌شود و به‌ترتیب از مراحل برده‌داری و فئودالیسم و سرمایه‌داری می‌گذرد و به سوسیالیسم و حکومت کارگری می‌رسد و سرانجام به کمونیسم ختم می‌شود؛ یعنی مرحله‌‌‌ای که مالکیت به‌طور کلی لغو می‌گردد و نیازی به دولت و حکومت هم نخواهد بود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پراگماتیسم

در پایان این مرور سریع، نگاهی بیفکنیم بر تنها مکتب فلسفی که به‌وسیله اندیشمندان امریکایی در آستانه قرن بیستم به وجود آمد و مشهورترین ایشان ویلیام جیمز روان‌شناس و فیلسوف معروف است.
این مکتب که به نام پراگماتیسم (اصالت عمل) نامیده می‌شود، قضیه‌ای را حقیقت می‌داند که دارای فایده عملی باشد، و به دیگر سخن، حقیقت عبارت‌است‌از معنایی که ذهن می‌سازد تا به‌وسیله آن به نتایج عملی بیشتر و بهتری دست یابد. این نکته‌ای است که در هیچ مکتب فلسفی دیگری صریحاً مطرح نشده است، گو اینکه ریشه آن را در سخنان هیوم می‌توان یافت؛ در آنجا که عقل را خادم رغبت‌های انسان می‌نامد و ارزش معرفت را به جنبه عملی منحصر می‌کند.
﴿ صفحه 56 ﴾
اصالت عمل به معنایی که گفته شد، نخستین‌بار توسط شارل پیِرْس امریکایی مطرح شد و بعد به‌صورت عنوانی برای مشرب فلسفی ویلیام جیمز درآمد؛ مشربی که طرف‌دارانی در امریکا و اروپا پیدا کرد.
جیمز که روش خود را تجربی خالص می‌نامید، در تعیین قلمرو تجربه، با دیگر تجربه‌گرایان اختلاف‌نظر داشت و آن را علاوه بر تجربه حسی و ظاهری، شامل تجربه روانی و تجربه دینی هم می‌شمرد و عقاید مذهبی، مخصوصاً اعتقاد به قدرت و رحمت الهی را برای سلامت روانی مفید، و به همین دلیل حقیقت می‌دانست. خود وی که در بیست و نه سالگی دچار یک بحران روحی شده بود، با توجه به خدا و رحمت و قدرت او بر تغییر سرنوشت انسان، بهبود یافت، و ازاین‌رو بر نماز و نیایش تأکید می‌کرد، ولی خدا را هم کامل مطلق و نامتناهی نمی‌دانست بلکه برای او هم تکامل قائل بود، و اساساً عدم تکامل را مساوی با سکون، و دلیل نقص می‌پنداشت!
ریشه این تکامل‌گرایی افراطی و تجاوزگر را در پاره‌ای از سخنان هگل، از‌جمله در مقدمه «پدیدار‌شناسی ذهن» می‌توان یافت، ولی بیش از همه بِرْگسون و وایتهِد اخیراً بر آن اصرار ورزیده‌اند.
ویلیام جیمز همچنین بر اراده آزاد و نقش سزنده آن تأکید داشت و در این جهت با پیروان اگزیستانسیالیسم هم‌نوا بود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقایسه‌‌ای اجمالی

با این نگاه سریع بر سیر تفکر فلسفی بشر، ضمن آشنا شدن با تاریخچه اجمالی فلسفه، روشن شد که فلسفه غربی بعد از رنسانس چه نشیب و فرازهایی را پیموده و از چه پیچ‌وخم‌هایی عبور کرده و هم‌اکنون در چه موقعیت متزلزل و تناقض‌آمیزی قرار دارد. با اینکه گهگاه موشکافی‌های ظریفی از طرف بعضی از فیلسوفان آن سامان انجام گرفته، و مسائل دقیقی مخصوصاً در زمینه شناخت مطرح شده، و همچنین جرقه‌های روشنگری در
﴿ صفحه 57 ﴾
برخی از عقل‌ها و دل‌ها درخشیده است، ولی هیچ‌گاه نظام فلسفی نیرومند و استواری به وجود نیامده و نقطه‌های درخشان فکری نتوانسته است‌ خط راست پایداری را فراراه اندیشمندان ترسیم نماید، بلکه همواره آشفتگی‌ها و نابسامانی‌ها بر جوّ فلسفی مغرب‌زمین، حاکم بوده و هست.
این، درست برخلاف وضعی است که در فلسفه اسلامی جریان داشته و دارد؛ زیرا فلسفه اسلامی همواره یک مسیر مستقیم و بالنده را طی کرده و با وجود گرایش‌هایی که گهگاه به این سوی و آن سوی پیدا کرده، هیچ‌گاه از مسیر اصلی منحرف نشده و گرایش‌های فرعی مختلف مانند شاخه‌های درختی که در جهات مختلف می‌گسترد، بر رشد و شکوفایی‌اش افزوده است.
امید آنکه این سیر تکاملی به همت اندیشمندان متعهد همچنان ادامه یابد تا اینکه محیط‌های ظلمانی دیگر نیز در پرتو انوار تابناکش روشن گردند و از حیرت‌ها و سرگردانی‌ها رهایی یابند.