آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. در قرون وسطا مجموعه علومی که در مدارس وابسته به کلیسا تدریس می‌شد و شامل دستور زبان و ادبیات نیز بود، به نام فلسفه اسکولاستیک نامیده می‌شد.
2. طرح مباحث عقلی در این مدارس، بیشتر برای توجیه عقایدی بود که کلیسا به نام عقاید مسیحیت می‌شناخت، هرچند خالی از انحراف و تحریف نبود و به عقیده ما بعضی از آنها درست برخلاف حقایقی بود که حضرت مسیح(علیه السلام)بیان فرموده بود.
3. انتخاب مباحث فلسفی، بستگی به نظر ارباب کلیسا داشت. از این‌رو غالباً نظریات افلاطون و نوافلاطونیان مورد تدریس و تأیید قرار می‌گرفت و تنها در اواخر این دوره بود که نظریات ارسطو هم کمابیش ارزش و اعتباری یافت و تدریس آنها مُجاز شمرده شد.
4. از قرن چهاردهم میلادی، عصر دیگری در اروپا آغاز می‌شود که همراه با تحول
﴿ صفحه 48 ﴾
فرهنگی و دگرگونی بنیادی در باورها و ارزش‌هاست و به همین جهت «رُنسانس» یا تولد جدید (نوزایش) نام‌گذاری شده است.
5. از دستاوردهای نامطلوب این عصر می‌توان سست‌شدن پایه‌های ایمان به غیب و نیز انزجار از مباحث عقلی و متافیزیکی، و به‌دیگر سخن، انحطاط دین و فلسفه را برشمرد.
6. فرو‌ریختن پایه‌های فکری و عقیدتی، موجب پیدایش یک بحران دینی ـ فلسفی، و روحیه شک‌گرایی خطرناک شد.
7. برای مبارزه با این خطر، کلیساییان کوشیدند برای مصونیت دین، آن را از وابستگی به عقل و علم برهانند و بر راه دل تأکید نمایند، ولی فلاسفه کوشیدند تا پایگاه محکمی برای تعقل و فلسفه بجویند.
8. در قرن هفدهم میلادی دکارت به بازسازی فلسفه همت گماشت و وجود شک را نخستین واقعیت یقینی قلمداد کرد که مستلزم وجود شک‌کننده نیز می‌باشد، و آن را نقطه اتکایی برای اثبات سایر واقعیات قرار داد.
9. در اواخر همین قرن، مکتب تجربه‌گرایی در انگلستان رواج یافت و طی یک قرن، مراحل تکامل خود را پیمود و در اواخر قرن هیجدهم به سرنوشت نهایی‌اش یعنی شک‌گرایی، منتهی شد.
10. در نیمه دوم قرن هیجدهم، مکتب فلسفی جدیدی در آلمان به‌وسیله کانت بنیان گرفت که علوم ریاضی و طبیعی را قطعی و علمی معرفی می‌کرد، ولی مسائل متافیزیک و غیر‌تجربی را قابل حل علمی نمی‌دانست.
﴿ صفحه 49 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس سوم‌: ‌‌‌‌‌‌نگاهی به سیر تفکر فلسفی‌ ‌‌‌‌‌‌(در دو قرن اخیر)

شامل:
— ایدئالیسم عینی
— پوزیتویسم
— عقل‌گرایی و حس‌گرایی
— اگزیستانسیالیسم
— ماتریالیسم دیالکتیک
— پراگماتیسم
— مقایسه‌‌ای اجمالی
﴿ صفحه 50 ﴾
﴿ صفحه 51 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایدئالیسم عینی

همچنان‌که قبلاً اشاره شد بعد از رنسانس، نظام فلسفی پایداری در مغرب‌زمین به وجود نیامد بلکه همواره نظریات و مکاتب مختلف فلسفی، در حال زایش و مرگ بوده و هستند. تعدد و تنوع مکتب‌ها و ایسم‌ها از قرن نوزدهم رو به افزایش نهاد. در این نگاه گذرا، مجال اشاره به همه آنها نیست و تنها به بعضی از آنها اشاره سریعی خواهیم کرد:
بعد از کانت (از اواخر قرن هیجدهم تا اواسط قرن نوزدهم) چند تن از فلسفه آلمانی شهرت یافتند که اندیشه‌های ایشان کمابیش از افکار کانت، ‌سرچشمه می‌گرفت و می‌کوشیدند که نقطه ضعف فلسفه وی را با بهره‌گیری از مایه‌های عرفانی جبران کنند، و با اینکه اختلافاتی در میان نظریات ایشان وجود داشت، در این جهت شریک بودند که از یک دیدگاه شخصی شروع می‌کردند و با بیانی شاعرانه، به تبیین هستی و پیدایش کثرت از وحدت می‌پرداختند و به‌نام «فلسفه رومانتیک» موسوم شدند.
ازجمله ایشان «فیخته» شاگرد بی‌واسطه کانت است که سخت علاقه‌مند به اراده آزاد بود، و در بین نظریات کانت، بر اصالت اخلاق و عقل عملی تأکید می‌کرد. وی می‌گفت: عقل نظری، نظام طبیعت را بسان یک نظام ضروری می‌نگرد، ولی ما در خودمان آزادی و میل به فعالیت اختیاری را می‌یابیم و وجدان ما نظامی را ترسیم می‌کند که باید برای تحقق بخشیدن به آن تلاش کنیم. پس باید طبیعت را تابع «من» و نه امری مستقل و بی‌ارتباط با آن، تلقی نماییم.
همین گرایش به آزادی بود که او و سایر رومانتیک‌ها مانند شلینگ را به اصالت روح
﴿ صفحه 52 ﴾
(که ویژگی آن را آزادی می‌شمردند) و نوعی ایدئالیسم سوق داد؛ مکتبی که به‌دست «هگل» سامان یافت و به‌صورت یک نظام فلسفی نسبتاً منسجم درآمد و به‌نام «ایدئالیسم عینی» نامیده شد.
هگل که معاصر شلینگ بود، جهان را به‌عنوان افکار و اندیشه‌هایی برای روح مطلق تصور می‌کرد که میان آنها روابط منطقی حکم‌فرماست نه روابط علّی و معلولی، به‌گونه‌ای که دیگر فلاسفه قائل هستند.
به نظر وی سیر پیدایش ایده‌ها، از وحدت به کثرت و از عام به خاص است. در مرتبه نخست، عام‌ترین ایده‌ها یعنی ایده «هستی» قرار دارد که مقابل آن یعنی ایده «نیستی»، از درون آن پدید می‌آید و سپس با آن ترکیب شده به‌صورت ایده «شدن» درمی‌آید. شدن که جامع (سنتز) هستی (تز) و نیستی (آنتی‌تز) است، به‌نوبه خود در موقعیت «تز» قرار می‌گیرد و مقابل آن از درونش ظاهر می‌شود و با ترکیب شدن با آن، سنتز جدیدی تحقق می‌یابد و این جریان همچنان ادامه پیدا می‌کند تا به خاص‌ترین مفاهیم بینجامد.
هگل این سیر سه‌حدی (تریاد) را «دیالکتیک» می‌نامید و آن را قانونی کلی برای پیدایش همه پدیده‌های ذهنی و عینی می‌پنداشت.