آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اصالت تجربه و شک‌گرایی جدید

در حالی‌که فلسفه تعقلی در قاره اروپا تجدید حیات می‌کرد و می‌رفت که عقل، مقام و منزلت خود را در معرفت حقایق بازیابد، گرایش دیگری در انگلستان رشد می‌یافت که مبتنی بر اصالت‌ حس و تجربه بود و «فلسفه آمپریسم» نامیده شد.
آغاز این گرایش به اواخر قرون وسطا و به «ویلیام اُکامی» فیلسوف انگلیسی بازمی‌گشت که قائل به اصالت تسمیه و در حقیقت منکر اصالت تعقل بود. در قرن شانزدهم «فرانسیس بیکن» و در قرن هفدهم «هابز» که ایشان نیز انگلیسی بودند، بر اصالت حس و تجربه تکیه می‌کردند؛ ولی کسانی که به نام فلسفه آمپریست شناخته می‌شوند، سه فیلسوف انگلیسی دیگر به نام‌های جان لاک، جرج بارکلی و دیوید هیوم هستند که از اواخر قرن هفدهم تا حدود یک قرن بعد، به ترتیب درباره مسائل شناخت به بحث پرداختند و ضمن انتقاد از نظریه دکارت در باب «شناخت‌های فطری»، سرچشمه همه شناخت‌ها را حس و تجربه شمردند.
در میان ایشان جان لاک، معتدل‌تر و به عقل‌گرایان نزدیک‌تر بود. بارکلی رسماً طرف‌دار اصالت تسمیه (نومینالیست) بود، ولی (شاید ناخودآگاه) به اصل علیت که یک اصل عقلی است تمسک می‌کرد و همچنین آرای دیگری داشت که با اصالت حس و تجربه سازگار نبود. اما هیوم کاملاً به اصالت حس و تجربه وفادار ماند و به لوازم آن که شک در ماوراء طبیعت، بلکه در حقایق امور طبیعی نیز بود، ملتزم گردید و بدین‌ترتیب مرحله سوم شک‌گرایی در تاریخ فلسفه مغرب‌زمین، شکل گرفت.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فلسفه انتقادی کانت

افکار هیوم از‌جمله افکاری بود که زیربنای اندیشه‌های فلسفی کانت را تشکیل می‌داد. به قول خودش «هیوم بود که او را از خواب جزم‌گرایی بیدار کرد» و مخصوصاً توضیحی که هیوم درباره اصل علیت داده بود، مبنی بر اینکه تجربه نمی‌تواند رابطه ضروری علت و معلول را اثبات کند، برای وی دلنشین بود.
﴿ صفحه 47 ﴾
کانت سالیان درازی درباره مسائل فلسفه اندیشید و رساله‌ها و کتاب‌های متعددی نوشت و مکتب فلسفی ویژه‌ای را عرضه کرد که نسبت به مکاتب مشابه، پایدارتر و مقبول‌تر واقع شد؛ ولی سرانجام به این نتیجه رسید که عقل نظری، توان حل مسائل متافیزیکی را ندارد و احکام عقلی در این زمینه، فاقد ارزش علمی است.
وی صریحاً اعلام داشت که مسائلی از قبیل وجود خدا و جاودانگی روح و اراده آزاد را نمی‌توان با برهان عقلی اثبات کرد، ولی اعتقاد و ایمان به آنها لازمه پذیرش نظام اخلاقی، و به‌عبارت‌دیگر از اصول پذیرفته‌شده در احکام عقل عملی است، و این اخلاق است که ما را به ایمان به مبدأ و معاد می‌خواند نه بالعکس. ازاین‌رو کانت را باید احیا‌کننده ارزش‌های اخلاقی دانست که بعد از رنسانس، دستخوش تزلزل شده و در معرض زوال و اضمحلال قرار گرفته بود، ولی از سوی دیگر او را باید یکی از ویرانگران بنیاد فلسفه متافیزیک به حساب آورد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. در قرون وسطا مجموعه علومی که در مدارس وابسته به کلیسا تدریس می‌شد و شامل دستور زبان و ادبیات نیز بود، به نام فلسفه اسکولاستیک نامیده می‌شد.
2. طرح مباحث عقلی در این مدارس، بیشتر برای توجیه عقایدی بود که کلیسا به نام عقاید مسیحیت می‌شناخت، هرچند خالی از انحراف و تحریف نبود و به عقیده ما بعضی از آنها درست برخلاف حقایقی بود که حضرت مسیح(علیه السلام)بیان فرموده بود.
3. انتخاب مباحث فلسفی، بستگی به نظر ارباب کلیسا داشت. از این‌رو غالباً نظریات افلاطون و نوافلاطونیان مورد تدریس و تأیید قرار می‌گرفت و تنها در اواخر این دوره بود که نظریات ارسطو هم کمابیش ارزش و اعتباری یافت و تدریس آنها مُجاز شمرده شد.
4. از قرن چهاردهم میلادی، عصر دیگری در اروپا آغاز می‌شود که همراه با تحول
﴿ صفحه 48 ﴾
فرهنگی و دگرگونی بنیادی در باورها و ارزش‌هاست و به همین جهت «رُنسانس» یا تولد جدید (نوزایش) نام‌گذاری شده است.
5. از دستاوردهای نامطلوب این عصر می‌توان سست‌شدن پایه‌های ایمان به غیب و نیز انزجار از مباحث عقلی و متافیزیکی، و به‌دیگر سخن، انحطاط دین و فلسفه را برشمرد.
6. فرو‌ریختن پایه‌های فکری و عقیدتی، موجب پیدایش یک بحران دینی ـ فلسفی، و روحیه شک‌گرایی خطرناک شد.
7. برای مبارزه با این خطر، کلیساییان کوشیدند برای مصونیت دین، آن را از وابستگی به عقل و علم برهانند و بر راه دل تأکید نمایند، ولی فلاسفه کوشیدند تا پایگاه محکمی برای تعقل و فلسفه بجویند.
8. در قرن هفدهم میلادی دکارت به بازسازی فلسفه همت گماشت و وجود شک را نخستین واقعیت یقینی قلمداد کرد که مستلزم وجود شک‌کننده نیز می‌باشد، و آن را نقطه اتکایی برای اثبات سایر واقعیات قرار داد.
9. در اواخر همین قرن، مکتب تجربه‌گرایی در انگلستان رواج یافت و طی یک قرن، مراحل تکامل خود را پیمود و در اواخر قرن هیجدهم به سرنوشت نهایی‌اش یعنی شک‌گرایی، منتهی شد.
10. در نیمه دوم قرن هیجدهم، مکتب فلسفی جدیدی در آلمان به‌وسیله کانت بنیان گرفت که علوم ریاضی و طبیعی را قطعی و علمی معرفی می‌کرد، ولی مسائل متافیزیک و غیر‌تجربی را قابل حل علمی نمی‌دانست.
﴿ صفحه 49 ﴾