آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خطر شک‌گرایی

حالت شک و تردید علاوه بر اینکه یک آفت رنج‌آور روانی است، ‌خطرهای مادی و معنوی بزرگی را برای جامعه دربردارد: با انکار ارزش شناخت نمی‌توان امیدی به پیشرفت علوم و معارف بست؛ همچنین جایی برای ارزش‌های اخلاقی و نقش عظیم آنها در حیات انسانی باقی نمی‌ماند؛ چنان‌که دین هم پایگاه عقلانی خود را از دست می‌دهد. بلکه بزرگ‌ترین ضربه‌ها متوجه عقاید مذهبی می‌شود؛ عقایدی که مربوط به امور مادی و محسوس نیست، و هنگامی که سیل شک در دل‌های مردم جریان یابد، طبعاً عقاید متعلق به ماوراء طبیعت، آسیب‌پذیرتر خواهد بود.
بنابراین، شک‌گرایی آفتی است بس خطرناک که همه شئون انسانی را تهدید به نابودی می‌کند، و با رواج آن هیچ نظام اخلاقی و حقوقی و سیاسی و دینی، قابل دوام نخواهد بود، و با توجیه آن هر گناه و جنایت و ظلم و ستمی قابل توجیه خواهد بود. به همین جهت است که مبارزه با شک‌گرایی هم وظیفه دانشمند و فیلسوف است و هم تکلیف رهبران دینی و مذهبی، و هم مورد اهتمام مربیان و سیاست‌مداران و مصلحان اجتماعی.
در قرن هفدهم میلادی فعالیت‌های مختلفی برای ترمیم ویرانی‌های رنسانس، و از‌جمله برای مبارزه‌ با خطرهای شک‌گرایی انجام گرفت. کلیساییان غالباً درصدد برآمدند که وابستگی مسیحیت را به عقل و علم ببُرند و عقاید مذهبی را از راه دل و ایمان تقویت کنند؛ ولی فلاسفه و دانشمندان کوشیدند تا پایه محکم و تزلزل‌ناپذیری برای
﴿ صفحه 45 ﴾
دانش و ارزش بجویند؛ به‌گونه‌ای که نوسانات فکری و طوفان‌های اجتماعی نتواند بنیاد آن را نابود سازد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فلسفه جدید

مهم‌ترین تلاشی که در این عصر برای نجات از شک‌گرایی و تجدید حیات فلسفه انجام گرفت، تلاش «رنه دکارت» فیلسوف فرانسوی بود که او را «پدر فلسفه جدید» لقب داده‌اند. وی بعد از مطالعات و تأملات فراوان درصدد برآمد که پایه اندیشه فلسفی را بر اصلی خلل‌ناپذیر استوار کند، و آن اصل در جمله معروف وی خلاصه می‌شد که «شک می‌کنم پس هستم» یا «می‌اندیشم پس هستم»؛ یعنی اگر در وجود هر چیزی شک راه یابد، هیچ‌گاه در وجود خود شک تردیدی راه نخواهد یافت، و چون شک و تردید بدون شک‌کننده معنی ندارد، پس وجود انسان‌های شک‌کننده و اندیشنده هم قابل تردید نخواهد بود. سپس کوشید قواعد خاصی برای تفکر و اندیشه، شبیه قواعد ریاضی وضع کند و مسائل فلسفی را براساس آنها حل‌و‌فصل نماید.
افکار و آرای دکارت در آن عصرِ تزلزل فکری، مایه آرامش‌خاطر بسیاری از دانش‌پژوهان گردید و اندیشمندان بزرگ دیگری مانند لایب‌نیتز، اسپینوزا و مالبرانش نیز در تحکیم مبانی فلسفه جدید کوشیدند؛ ولی به‌هر حال این کوشش‌ها نتوانست نظام فلسفی منسجم و دارای مبانی متقن و مستحکمی را به وجود بیاورد. از سوی دیگر، توجه عموم دانش‌پژوهان به علوم تجربی منعطف شده بود و چندان علاقه‌ای به تحقیق در مسائل فلسفی و ماوراء طبیعی نشان نمی‌دادند و این بود که در اروپا سیستم فلسفی نیرومند و استوار و پایداری به وجود نیامد و هرچند‌گاه، مجموعه آرا و افکار فیلسوفی به‌صورت مکتب فلسفی خاصی عرضه می‌شد و در محدوده معینی کمابیش پیروانی پیدا می‌کرد، ولی هیچ‌کدام دوام و استقراری نمی‌یافت، چنان‌که هنوز هم امر به همین منوال است.
﴿ صفحه 46 ﴾

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اصالت تجربه و شک‌گرایی جدید

در حالی‌که فلسفه تعقلی در قاره اروپا تجدید حیات می‌کرد و می‌رفت که عقل، مقام و منزلت خود را در معرفت حقایق بازیابد، گرایش دیگری در انگلستان رشد می‌یافت که مبتنی بر اصالت‌ حس و تجربه بود و «فلسفه آمپریسم» نامیده شد.
آغاز این گرایش به اواخر قرون وسطا و به «ویلیام اُکامی» فیلسوف انگلیسی بازمی‌گشت که قائل به اصالت تسمیه و در حقیقت منکر اصالت تعقل بود. در قرن شانزدهم «فرانسیس بیکن» و در قرن هفدهم «هابز» که ایشان نیز انگلیسی بودند، بر اصالت حس و تجربه تکیه می‌کردند؛ ولی کسانی که به نام فلسفه آمپریست شناخته می‌شوند، سه فیلسوف انگلیسی دیگر به نام‌های جان لاک، جرج بارکلی و دیوید هیوم هستند که از اواخر قرن هفدهم تا حدود یک قرن بعد، به ترتیب درباره مسائل شناخت به بحث پرداختند و ضمن انتقاد از نظریه دکارت در باب «شناخت‌های فطری»، سرچشمه همه شناخت‌ها را حس و تجربه شمردند.
در میان ایشان جان لاک، معتدل‌تر و به عقل‌گرایان نزدیک‌تر بود. بارکلی رسماً طرف‌دار اصالت تسمیه (نومینالیست) بود، ولی (شاید ناخودآگاه) به اصل علیت که یک اصل عقلی است تمسک می‌کرد و همچنین آرای دیگری داشت که با اصالت حس و تجربه سازگار نبود. اما هیوم کاملاً به اصالت حس و تجربه وفادار ماند و به لوازم آن که شک در ماوراء طبیعت، بلکه در حقایق امور طبیعی نیز بود، ملتزم گردید و بدین‌ترتیب مرحله سوم شک‌گرایی در تاریخ فلسفه مغرب‌زمین، شکل گرفت.