آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رنسانس و تحول فکری فراگیر

از قرن چهاردهم میلادی زمینه یک تحول همگانی فراهم شد. از طرفی در انگلستان و فرانسه، گرایش به نومینالیسم (اصالت تسمیه) و انکار کلیات نضج گرفت؛ گرایشی که نقش مؤثری در سست کردن بنیاد فلسفه داشت. از سوی دیگر طبیعیات ارسطو در دانشگاه پاریس مورد مناقشه واقع شد، و از سوی دیگر زمزمه ناسازگاری فلسفه با عقاید مسیحیت و به عبارت دیگر ناسازگاری عقل و دین، آغاز گردید، و از سوی دیگر اختلافاتی بین فرمانروایان و ارباب کلیسا بروز کرد، و در میان رجال مذهبی مسیحیت نیز اختلافاتی درگرفت که به پیدایش «پروتستانتیسم» انجامید، و از سوی دیگر گرایش اومانیستی و پرداختن به مسائل زندگی انسانی و صرف‌نظر کردن از مسائل ماوراء طبیعی و الهی اوج گرفت، و بالأخره در اواسط قرن پانزدهم امپراطوری بیزانس سقوط کرد و یک تحول همه‌جانبه (سیاسی ـ فلسفی ـ ادبی ـ مذهبی) در سراسر اروپا پدید آمد و دستگاه پاپ از هرطرف، مورد حمله واقع شد.
در این جریان، فلسفه بی‌رمق و ناتوان اسکولاستیک نیز به سرنوشت نهایی خود رسید.
در قرن شانزدهم، گرایش به علوم طبیعی و تجربی شدت یافت و اکتشافات کپرنیک،
﴿ صفحه 43 ﴾
کپلر و گالیله، فلکیات بطلمیوس و طبیعیات ارسطو را متزلزل ساخت و در یک جمله، همه شئون انسانی در اروپا دستخوش اضطراب و تزلزل گردید.
دستگاه پاپ مدت‌ها در برابر این امواج خروشان مقاومت کرد و دانشمندان را به بهانه مخالفت با عقاید دینی ـ یعنی همان آرای طبیعی و کیهانی که به‌عنوان تفسیر کتاب مقدس و عقاید مذهبی از طرف کلیسا پذیرفته‌شده بود ـ به محاکمه کشید و بسیاری از ایشان را در آتش تعصب کور و خودخواهی ارباب کلیسا سوزانید؛ ولی سرانجام، کلیسا و دستگاه پاپ بود که با سرافکندگی مجبور به عقب‌نشینی شد.
رفتار خشن و تعصب‌آمیز کلیسای کاتولیک فایده‌ای جز بدبینی مردم نسبت به اربابان کلیسا و به‌طور کلی نسبت به دین و مذهب نداشت، چنان‌که سقوط فلسفه اسکولاستیک یعنی تنها فلسفه رایج آن عصر، موجب پیدایش خلأ فکری و فلسفی و سرانجام، شک‌گرایی جدید شد. تنها چیزی که در این جریان پیشرفت کرد، گرایش اومانیستی و میل به علوم طبیعی و تجربی در صحنه فرهنگی، و گرایش به آزادی‌خواهی و دموکراسی در عرصه سیاست بود.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مرحله دوم شک‌گرایی

قرن‌ها بود که کلیسا آرا و افکار بعضی از فیلسوفان را به‌عنوان عقاید مذهبی ترویج کرده بود و مردم مسیحی‌مذهب هم آنها را به عنوان اموری یقینی و مقدس پذیرفته بودند. ازجمله آنها نظریه کیهانی ارسطویی و بطلمیوسی بود که کپرنیک آن را واژگون کرد و سایر دانشمندان بی‌غرض هم به بطلان آن پی‌بردند و چنان‌که اشاره کردیم مقاومت‌های تعصب‌آمیز کلیسا و رفتار خشونت‌آمیز ارباب کلیسا با دانشمندان هم اثر معکوس بخشید.
این دگرگونی اندیشه‌ها و باورها و فرو‌ریختن پایه‌های فکری و فلسفی، موجب پدید آمدن یک بحران روانی در بسیاری از دانش‌پژوهان گردید و چنین شبهه‌ای را در اذهان پدید آورد که: از کجا سایر عقاید ما هم باطل نباشد و روزی بطلانش آشکار نگردد؟ و از
﴿ صفحه 44 ﴾
کجا همین نظریات علمی جدید‌الاکتشاف هم روزگار دیگری ابطال نگردد؟ تا آنجا که اندیشمند بزرگی چون «مونتنی» منکر ارزش علم و دانش شد و صریحاً نوشت که از کجا می‌توان اطمینان یافت که نظریه «کپرنیک» هم روزگار دیگری ابطال نشود؟ وی بار دیگر شبهات شکاکان و سوفسطاییان را با بیان جدیدی مطرح ساخت و از شک‌گرایی دفاع کرد، و بدین‌ترتیب، مرحله دیگری از شک‌گرایی پدید آمد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خطر شک‌گرایی

حالت شک و تردید علاوه بر اینکه یک آفت رنج‌آور روانی است، ‌خطرهای مادی و معنوی بزرگی را برای جامعه دربردارد: با انکار ارزش شناخت نمی‌توان امیدی به پیشرفت علوم و معارف بست؛ همچنین جایی برای ارزش‌های اخلاقی و نقش عظیم آنها در حیات انسانی باقی نمی‌ماند؛ چنان‌که دین هم پایگاه عقلانی خود را از دست می‌دهد. بلکه بزرگ‌ترین ضربه‌ها متوجه عقاید مذهبی می‌شود؛ عقایدی که مربوط به امور مادی و محسوس نیست، و هنگامی که سیل شک در دل‌های مردم جریان یابد، طبعاً عقاید متعلق به ماوراء طبیعت، آسیب‌پذیرتر خواهد بود.
بنابراین، شک‌گرایی آفتی است بس خطرناک که همه شئون انسانی را تهدید به نابودی می‌کند، و با رواج آن هیچ نظام اخلاقی و حقوقی و سیاسی و دینی، قابل دوام نخواهد بود، و با توجیه آن هر گناه و جنایت و ظلم و ستمی قابل توجیه خواهد بود. به همین جهت است که مبارزه با شک‌گرایی هم وظیفه دانشمند و فیلسوف است و هم تکلیف رهبران دینی و مذهبی، و هم مورد اهتمام مربیان و سیاست‌مداران و مصلحان اجتماعی.
در قرن هفدهم میلادی فعالیت‌های مختلفی برای ترمیم ویرانی‌های رنسانس، و از‌جمله برای مبارزه‌ با خطرهای شک‌گرایی انجام گرفت. کلیساییان غالباً درصدد برآمدند که وابستگی مسیحیت را به عقل و علم ببُرند و عقاید مذهبی را از راه دل و ایمان تقویت کنند؛ ولی فلاسفه و دانشمندان کوشیدند تا پایه محکم و تزلزل‌ناپذیری برای
﴿ صفحه 45 ﴾
دانش و ارزش بجویند؛ به‌گونه‌ای که نوسانات فکری و طوفان‌های اجتماعی نتواند بنیاد آن را نابود سازد.