آموزش فلسفه جلد اول(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آغاز تفکر فلسفی

تاریخ تفکر بشر به همراه آفرینش انسان تا فراسوی تاریخ پیش می‌رود. هرگاه انسانی می‌زیسته، فکر و اندیشه را به‌عنوان یک ویژگی جدایی‌ناپذیر با خود داشته، و هرجا انسانی گام نهاده تعقل و تفکر را با خود برده است.
از اندیشه‌های نانوشته بشر، اطلاعات متقن و دقیقی در دست نیست، جز آنچه دیرینه‌شناسان براساس آثاری که از حفاری‌ها به‌دست آمده است، ‌حدس می‌زنند. اما اندیشه‌های مکتوب، بسی از این قافله عقب مانده و طبعاً تا زمان اختراع خط، به تأخیر افتاده است.
در میان انواع اندیشه‌های بشری آنچه مربوط به شناخت هستی و آغاز و انجام آن است در آغاز، با اعتقادات مذهبی توأم بوده است و ازاین‌رو می‌توان گفت: قدیمی‌‌ترین افکار فلسفی را باید از میان افکار مذهبی شرقی جست‌وجو کرد.
مورخین فلسفه معتقدند که کهن‌ترین مجموعه‌هایی که صرفاً جنبه فلسفی داشته یا جنبه فلسفی آنها غالب بوده، مربوط به حکمای یونان است که در حدود شش قرن قبل از میلاد می‌زیسته‌اند. آنان از دانشمندانی یاد می‌کنند که در آن عصر برای شناخت هستی و آغاز و انجام جهان تلاش می‌کرده‌اند و برای تفسیر پیدایش و تحول موجودات، نظریات مختلف و احیاناً متناقضی ابراز می‌داشته‌اند و در عین حال، پنهان نمی‌دارند که اندیشه‌های ایشان کمابیش متأثر از عقاید مذهبی و فرهنگ‌های شرقی بوده است.
به هر حال، فضای آزاد بحث و انتقاد در یونان آن روز، زمینه رشد و بالش افکار فلسفی را فراهم کرد و آن منطقه را به‌صورت پرورشگاهی برای فلسفه درآورد.
﴿ صفحه 30 ﴾
طبیعی است که اندیشه‌های آغازین، از نظم و ترتیب لازم برخوردار نبوده و مسائل مورد پژوهش و تحقیق، دسته‌بندی دقیقی نداشته است؛ چه رسد به اینکه هر دسته از مسائل، نام و عنوان خاص و روش ویژه‌ای داشته باشد. اجمالاً همه اندیشه‌ها علم و حکمت و معرفت و مانند آنها نامیده می‌شده است.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پیدایش سوفیسم و شک‌گرایی

در قرن پنجم قبل از میلاد از اندیشمندانی یاد می‌شود که به زبان یونانی «سوفیست»، ‌یعنی حکیم و دانشور، نامیده می‌شده‌اند، ولی به‌رغم اطلاعات وسیعی که از معلومات زمان خودشان داشته‌اند، به حقایق ثابت باور نداشته‌اند بلکه هیچ‌چیزی را قابل شناخت جزمی و یقینی نمی‌دانسته‌اند.
به نقل مورخین فلسفه، ایشان معلمانی حرفه‌ای بوده‌اند که فن خطابه و مناظره را تعلیم می‌دادند و وکلای مدافع برای دادگاه‌ها می‌پروراندند که در آن روزگار، بازار گرمی داشتند. این حرفه اقتضا می‌کرد که شخص وکیل بتواند هر ادعایی را اثبات، و در مقابل، هر ادعای مخالفی را رد کند. سروکار داشتن مداوم با این‌گونه آموزش‌های مغالطه‌آمیز، کم‌کم این فکر را در ایشان به ‌وجود آورد که‌ اساساً حقیقتی ورای اندیشه انسان وجود ندارد!
داستان آن شخص را شنیده‌اید که به شوخی گفت: در فلان خانه، حلوای مجانی می‌دهند. عده‌ای از روی ساده‌لوحی به‌سوی خانه مزبور شتافتند و جلوی آن ازدحام کردند، و کم‌کم خود گوینده هم به شک افتاد و برای اینکه از حلوای مجانی محروم نشود، به صف ایشان پیوست.
گویا سوفیست‌ها هم به چنین سرنوشتی دچار شدند و با تعلیم دادن روش‌های مغالطه‌آمیز برای اثبات و رد دعاوی، رفته‌رفته چنین گرایشی در خود ایشان به وجود آمد که اساساً حق و باطل، تابع اندیشه انسان است و در نتیجه، حقایقی ورای اندیشه انسان وجود ندارد!
﴿ صفحه 31 ﴾
واژه «سوفیست» که به معنای حکیم و دانشور بود، به واسطه اینکه به‌صورت لقبی برای اشخاص نام‌برده درآمده بود، معنای اصلی خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتی برای شیوه تفکر و استدلال مغالطه‌آمیز در آمد. همین واژه است که در زبان عربی به‌صورت «سوفسطی» درآمده و واژه «سفسطه» از آن گرفته شده است.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دوران شکوفایی فلسفه

معروف‌ترین اندیشمندی که در برابر سوفیست‌ها قیام کرد و به نقد افکار و آرای ایشان پرداخت، ‌سقراط بود. وی خود را «فیلاسوفوس» یعنی دوست‌دار علم و حکمت نامید. همین واژه است که در زبان عربی به شکل «فیلسوف» درآمده و کلمه «فلسفه» از آن گرفته شده است.
تاریخ‌نویسان فلسفه، علت گزینش این نام را دو چیز دانسته‌اند: یکی تواضع سقراط که همیشه به نادانی خود اعتراف می‌کرد، و دیگری تعریض به سوفیست‌ها که خود را حکیم می‌خواندند؛ یعنی با انتخاب این لقب می‌خواست به آنها بفهماند شما که برای مقاصد مادی و سیاسی به بحث و مناظره و تعلیم و تعلم می‌پردازید سزاوار نام «حکیم» نیستید و حتی من که با دلایل محکم پندارهای شما را رد می‌کنم، خود را سزاوار این لقب نمی‌دانم و خود را فقط «دوست‌دار حکمت» می‌خوانم.
بعد از سقراط، شاگردش افلاطون که سال‌ها از درس‌های وی استفاده کرده بود، به تحکیم مبانی فلسفه همت گماشت و سپس شاگرد وی ارسطو، فلسفه را به اوج شکوفایی رساند و قواعد تفکر و استدلال را به‌صورت علم منطق تدوین نمود، چنان‌که لغزشگاه‌های اندیشه را به‌صورت بخش مغالطه به رشته تحریر درآورد.
از هنگامی که سقراط خود را فیلسوف نامید، واژه فلسفه همواره در برابر واژه سفسطه به‌کار می‌رفت و همه دانش‌های حقیقی مانند فیزیک، شیمی، طب، هیئت، ریاضیات و الهیات را دربرمی‌گرفت(1) و تنها معلومات قراردادی، مانند لغت، صرف و نحو و دستور زبان، از قلمرو فلسفه خارج بود.
﴿ صفحه 32 ﴾
بدین‌ترتیب فلسفه اسم عامی برای همه علوم حقیقی تلقی می‌شد، و به دو دسته کلی علوم نظری و علوم عملی تقسیم می‌گشت: علوم نظری شامل طبیعیات، ریاضیات و الهیات بود؛ طبیعیات به نوبه خود شامل رشته‌های کیهان‌شناسی، معدن‌شناسی، گیاه‌شناسی و حیوان‌شناسی می‌شد؛ ریاضیات به حساب، هندسه، هیئت و موسیقی انشعاب می‌یافت؛ و الهیات به دو بخش مابعد‌الطبیعه یا مباحث کلی وجود و خداشناسی منقسم می‌گشت. علوم عملی نیز به سه شعبه اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن منشعب می‌شد.
فلسفه نظری
1. طبیعیات: احکام کلی اجسام، کیهان‌شناسی، معدن‌شناسی، گیاه‌شناسی و حیوان‌شناسی؛
2. ریاضیات: حساب، هندسه، هیئت و موسیقی؛ 3. الهیات: احکام کلی وجود، خداشناسی.
فلسفه عملی
1. اخلاق (مربوط به شخص)؛ 2. تدبیر منزل (مربوط به خانواده)؛ 3. سیاست (مربوط به جامعه).