رستگاران

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

استعمال واژه «امام» در قرآن

واژه «امام» در قرآن كریم در موارد مختلفى به كار رفته است. از جمله این موارد مى‌توان به اطلاق آن بر «كتاب الهى» اشاره كرد؛ آن‌جا كه مى‌فرماید:
وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَة؛(367) و پیش از وى كتاب موسى پیشوا و مایه رحمت بوده است.
همان‌گونه كه ملاحظه مى‌شود در این آیه بر كتاب آسمانى حضرت موسى(علیه السلام)، یعنى تورات، اطلاق «امام» شده است.
مورد دیگرى كه در قرآن كلمه «امام» به كار رفته در سوره «حجر» است. در این سوره پس از آن‌كه داستان قوم لوط و قوم شعیب را ذكر مى‌كند، مى‌فرماید:
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَإِنَّهُما لَبِإِمام مُبِین؛(368)پس، از آنان انتقام گرفتیم و آن دو [شهر اكنون]بر سر راه آشكارى است.
بر اساس آنچه كه از آیات و روایات برمى‌آید و مفسران نیز گفته‌اند، یكى از مسیرهاى تجارى مهم و همیشگى مردم عربستان در آن زمان به طرف شام بود، و سرزمین‌هایى كه زمانى قوم حضرت لوط و حضرت شعیب در آن زندگى مى‌كردند در بین همین مسیر و بر سر راه آنان قرار داشت. از این رو مردم مكه و مدینه و مناطق اطراف آنها مرتباً از كنار شهرهاى ویران شده و محل سابق زندگى قوم حضرت لوط و حضرت شعیب عبور مى‌كردند و آن دو منطقه كاملا در معرض دید آنها و جلوى چشمشان قرار داشت. قرآن كریم نیز در این آیه به همین مطلب اشاره كرده و مى‌فرماید: وَإِنَّهُما لَبِإِمام مُبِین؛ یعنى شهرهاى ویران شده قوم لوط و قوم شعیب جلوى رویتان و بر سر راهتان كاملا آشكار
﴿ صفحه 362 ﴾
است و مى‌توانید آنها را ببینید و از سرنوشت ایشان درس عبرت بگیرید و در راهى كه آنان قدم گذاشتند قدم مگذارید.
یكى دیگر از موارد استعمال كلمه «امام» در قرآن كه به صورت جمع (ائمه) آمده، آیه‌اى است كه بین ما بسیار معروف و مشهور است:
وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِین؛(369) و ما مى خواستیم تا بر كسانى كه در زمین تضعیف گردیده اند منت گذاریم و آنان را پیشوایان [مردم] قرار دهیم و ایشان را وارث [زمین]گردانیم.
البته برحسب آنچه در روایات آمده، مصداق اتمّ و تحقق عینى و كامل این آیه حضرت ولىّ عصر(علیه السلام) و حكومت جهانى آن حضرت است، اما ظاهر آیه كلى و عام است و اختصاصى به این مورد ندارد. از این قبیل آیات در قرآن كریم فراوان داریم كه مفهوم و مفاد ظاهرى آنها عام و كلى است، اما به عنوان معناى «بطن» یا «تأویل» آیه، بر مصداق كامل و تام آن تطبیق شده است. براى مثال، نمونه‌اى دیگر از این قبیل آیات، آیه معروف «ولایت» است:
إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُون؛(370) ولىّ شما، تنها خدا و پیامبر او است و كسانى كه ایمان آورده اند: همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
در روایات ما این آیه به وجود مقدس امیرالمؤمنین(علیه السلام) تفسیر و تأویل شده، اما لفظ و مدلول آیه عام است و شامل سایر ائمه معصومین(علیهم السلام) نیز مى‌شود.
در هر صورت، منظور از ذكر موارد استعمال و معانى مختلف واژه «امام» این است كه متوجه این معنا باشیم كه وقتى عبادالرحمان دعا مى‌كنند كه «خدایا ما را امام متقین گردان» نباید ذهن ما به سراغ این معنا برود كه مقصود آنان این است كه مى‌خواهند امام معصوم بشوند. همان‌گونه كه توضیح دادیم، مقصود از «امام» در این‌جا معنایى عام، و كسى است كه پیشاپیش گروهى از افراد قرار دارد، و شاید بهترین ترجمه آن در فارسى
﴿ صفحه 363 ﴾
«پیشوا» باشد. به هر حال، «پیشرو»، «راهبر» و «پیشوا» معادل‌هاى مختلفى هستند كه مى‌توانیم در فارسى براى كلمه «امام» ذكر كنیم.

سه شرط مهم براى امامت

با توجه به توضیحى كه بیان شد، طبعاً كسى كه مى‌خواهد «امام» و پیشواى گروهى از مردم باشد این ویژگى در او لحاظ مى‌شود كه پیشاپیش آنها حركت مى‌كند؛ یعنى این‌گونه نیست كه منتظر باشد تا دیگران راهى را انتخاب كنند و بپیمایند تا او به دنبال آنها حركت كند و دنباله‌رو آنان باشد. كسى كه پشت سر دیگران حركت مى‌كند چه مناسبتى دارد كه به او «امام» گفته شود؟ البته این امامى كه در جلو و پیشاپیش دیگران حركت مى‌كند، تفاوتى ندارد كه امام معصوم(علیه السلام) یا امام برحق دیگرى باشد؛ مثل ائمه‌اى از مستضعفین كه طبق مفاد آن آیه خداوند آنها را به پیشوایى خلق مى‌رساند.
نكته دیگر این است كه «امام» واقعى و حقیقى كه پیشاپیش دیگران و مقدّم بر آنها قرار مى‌گیرد و دیگران پشت سر او حركت مى‌كنند، كسى است كه صلاحیت این كار را داشته باشد. بر این اساس اگر كسى به دروغ ادعا مى‌كند كه من «امام» هستم و خود را پیشواى مردم معرفى مى‌كند، قرآن كریم بر امامت چنین كسى مهر تأیید نمى‌زند و امامت او را تصدیق نمى‌كند. قرآن كسى را امام مى‌داند كه شرایط لازم براى این امر را داشته باشد. طبیعتاً اولین شرط یك امام و راهبر و پیشوا این است كه باید راه را بشناسد و بلد باشد. كسى كه خودش راه را بلد نیست چگونه مى‌تواند پیشاپیش مردم حركت كند تا دیگران به دنبال او بیایند؟ آیه‌اى در قرآن این مطلب را به خوبى تبیین نموده است:
أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدى فَما لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ؛(371) پس آیا كسى كه به سوى حق رهبرى مى‌كند سزاوارتر است مورد پیروى قرار گیرد یا كسى كه راه را نمى‌یابد مگر آن‌كه هدایت شود؟ شما را چه شده، چگونه داورى مى‌كنید؟
یكى از روش‌هاى قرآن در بیان مطالب این است كه گاهى هنگامى كه مى‌خواهد حقیقتى
﴿ صفحه 364 ﴾
را بیان كند عقل خود مردم را به داورى مى‌طلبد و مطلب را در قالب پرسش، از خود آنان سؤال مى‌كند. براى مثال، مى‌فرماید:
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُون؛(372) آیاكسانى كه مى‌دانند با كسانى كه نمى‌دانند، برابرند؟
به جاى این‌كه، براى مثال، بفرماید عالم مقامش از جاهل بسیار برتر است، سؤال مى‌كند كه آیا عالم و جاهل مساوى‌اند؟ این بیان سؤالى تأثیرش از بیان اول بسیار بیشتر است. یا در آیه‌اى دیگر مى‌فرماید:
هَلْ یَسْتَوِی الأَْعْمى وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُماتُ وَالنُّور؛(373) آیا نابینا و بینا یكسانند؟ یا تاریكى‌ها و روشنایى برابرند؟
این نوع استفهام اصطلاحاً «استفهام انكارى» نامیده مى‌شود؛ یعنى روشن است كه پاسخ سؤال منفى است و گوینده در واقع با این سؤال قصدش این است كه به مخاطب بگوید انسان عاقل نمى‌تواند چنین مطلبى را بپذیرد.
اكنون در آیه مورد بحث ما مى‌فرماید، آیا كسى كه مى‌تواند دیگران را به حق و حقیقت راهنمایى كند سزاوارتر است كه پیشواى مردم باشد و مورد تبعیت قرار گیرد، یا كسى كه خودش راه را نمى‌داند و دیگران باید او را راهنمایى كنند تا راه را پیدا كند؟ بدیهى است كه راهنما باید كسى باشد كه راه را مى‌شناسد و با خصوصیات آن آشنا است و به اصطلاح، از چم و خم‌ها و پستى و بلندى‌هاى آن آگاه است.
در هر صورت، این آیه «اَفَمَنْ یَهْدى...» از جمله آیاتى است كه براى امامت ائمه اهل‌بیت(علیهم السلام) به آن استناد شده است. در مقابل امیرالمؤمنین و امامان اهل‌بیت(علیهم السلام)كسانى بودند كه خودشان در موارد مختلف اعتراف مى‌كردند كه هم نسبت به احكام اسلام و هم نسبت به مصالح جامعه اسلامى آگاهى و بصیرت لازم را ندارند. چنین كسانى چگونه مى‌توانند ادعاى امامت و پیشوایى مردم را داشته باشند و بر چنین مسندى تكیه بزنند؟ كسى كه باید دیگرى دست او را بگیرد و خودش در قضایا و موارد
﴿ صفحه 365 ﴾
مختلف مى‌گوید: من این مسأله را نمى‌دانم، پاسخ آن را از على(علیه السلام) بپرسید، چنین كسى چگونه مى‌تواند امام مردم گردد؟ آیا از چنین كسى باید تبعیت كرد یا از كسى كه راه را به خوبى مى‌شناسد و مى‌تواند دیگران را هم هدایت كند؟ فَما لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُون. اى عقلاى عالم! قضاوت شما در این مسأله چیست؟ كسى كه خودش راه را نمى‌داند سزاوار است امام مردم شود یا آن كس كه راه را به خوبى مى‌شناسد و مى‌تواند دیگران را نیز دست‌گیرى و راهنمایى كند؟ أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدى فَما لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُون.
بنابراین اولین ویژگى «امام» این است كه باید پیشاپیش دیگران حركت كند، نه آن‌كه منتظر باشد تا فرد یا افرادى قدم در راهى بگذارند و او به دنبال آنها حركت كند. ویژگى دوم وى این است كه باید راهى را كه مى‌خواهد در آن گام بنهد به خوبى بشناسد، نه آن‌كه نیاز داشته باشد كسى راه را به او بشناساند. سومین ویژگى امام نیز این است كه باید توان دست‌گیرى و هدایت دیگران را داشته باشد و بتواند دست آنها را گرفته و به دنبال خود به سوى مقصد راهنمایى كند. این سه ویژگى حداقلِ ویژگى‌هاى «امام» است و كسى كه برخى از این ویژگى‌ها را نداشته باشد صلاحیت امامت و پیشوایى در هیچ سطحى را ندارد.

عبادالرحمان به دنبال ریاست؟

نكته دیگرى كه درباره این خصوصیت عبادالرحمان مى‌توان به آن پرداخت این است كه اصولا این درخواست عبادالرحمان كه از خداوند مى‌خواهند آنان را پیشواى متقین قرار دهد، آیا نوعى مقام‌پرستى و ریاست‌طلبى و دنیاگرایى نیست؟ به راستى این چه وصفى است كه براى عبادالرحمان به عنوان آخرین درخواست و مكمل سایر ویژگى‌هاى آنان ذكر شده است؟!
این سؤال با اندكى تأمل و دقتْ قابل پاسخ است و اشكال مرتفع مى‌گردد. پیش آمدن این سؤال در ذهن امثال بنده شاید بیشتر به علت قیاس به نفس است. امثال بنده وقتى به خودمان نگاه مى‌كنیم، مى‌بینیم دلمان مى‌خواهد مقام و موقعیتى پیدا كنیم و بر دیگران مقدّم و پیشاپیش آنها باشیم و مردم به دنبالمان راه بیفتند و براى دست‌بوسى صف
﴿ صفحه 366 ﴾
بكشند و شعار بدهند: صلّ على محمد، یار امام خوش آمد! آن گاه تصور مى‌كنیم عبادالرحمان هم كه از خداوند درخواست مى‌كنند آنها را پیشواى پرهیزگاران گرداند، به علت همین روحیه برترى‌جویى و ریاست‌طلبى است و آنان نیز در پى این هستند كه مقامى پیدا كنند و دیگران زیردست آنها واقع شوند و از آنان پیروى نمایند. در صورتى كه حقیقت جز این است و غرض عبادالرحمان از این درخواست هرگز مطامع و هوا و هوس‌هاى پَست مادى و دنیایى نیست.
این درخواست عبادالرحمان در واقع ناشى از همت عالى و دید بالاى آنها است. آنان در مسیر عبودیت حق آن‌چنان پیشرفت كرده و متكامل شده‌اند كه تنها به هدایت و سعادت خود قانع و راضى نیستند، بلكه مى‌خواهند دست دیگران را نیز بگیرند و آنها را هم به سعادت و نجات و سرمنزل مقصود برسانند. عبادالرحمان در واقع این مقام را براى خدمت به مردم و هدایت آنان درخواست مى‌كنند، نه آن‌كه در پى این باشند كه پست و مقامى كسب كنند تا دیگران به آنها احترام بگذارند.
اما افرادى را كه آدمى مى‌خواهد پیشوایى و راهبرى آنها را به عهده بگیرد، ممكن است افرادى معمولى و عموم مردم باشند كه طبعاً گناه‌كاران و گمراهان و فاسقان نیز در میان آنان خواهند بود، و ممكن هم هست كه از نظر معنوى افرادى برجسته و ممتاز باشند. عبادالرحمان مفروضشان این است كه در مسیرى حركت مى‌كنند كه ویژه متقین است. از این رو این درخواست و دعاى آنان از این حیث نیز بیان‌گر همت عالى آنها است كه مى‌خواهند در مسیرى نقش پیش‌گامى و راهبرى را ایفا كنند كه رهروان آن همه از نیكان و پرهیزگارانند.
این دعاى عبادالرحمان در واقع نظیر این است كه كسى دعا كند خداوند او را مجراى فیض خود و وسیله رساندن نعمت‌هاى مادى و معنوى‌اش به دیگران قرار دهد. اگر كسى دعا كند كه خدایا به من ثروت بده كه به دیگران كمك كنم، و حقیقتاً نیز در دل و قلبش همین باشد، چنین دعایى اشكال و ضررى ندارد. بلى، اگر قصد اصلى‌اش پول‌دار شدن و بهره‌مندى خودش از ثروت و رفاه باشد و در ضمن مى‌خواهد گاهى هم دستى به سر و گوش فقرا بكشد، آن بحثى دیگر است و چنین دعایى را نمى‌توان چندان در مسیر خدا و
﴿ صفحه 367 ﴾
آخرت و معنویت دانست. اما اگر كسى حقیقتاً ثروت را براى كمك به فقرا و دست‌گیرى از ایتام و نیازمندان بخواهد، این نه دنیاگرایى، كه عین آخرت‌گرایى و معنویت‌گرایى است. امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سایر ائمه اهل‌بیت(علیهم السلام) همین‌گونه بودند. امیرالمؤمنین(علیه السلام)مدت‌ها كار مى‌كرد و زحمت مى‌كشید و نخلستان و چاه آبى فراهم مى‌ساخت و سپس همه را براى فقرا و نیازمندان وقف مى‌كرد. امام حسن(علیه السلام) غیر از بذل و بخشش‌هاى فراوان، سه بار تمامى ثروتش را بین فقرا تقسیم كرد. امام حسین(علیه السلام) و سایر ائمه اطهار(علیهم السلام) نیز همین روش را داشتند و اموالى كه از راه‌هاى مختلف به دستشان مى‌رسید بین مردم تقسیم مى‌كردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حالى این‌گونه رفتار مى‌كرد كه معمولا خوراك خودش آب و مقدارى نان جوین خشك بود و بسیارى از اوقات نیز معلوم نبود همان نان جو هم آن‌قدر باشد كه بتواند آن حضرت را سیر كند!
بنابراین على(علیه السلام) و امثال آن حضرت اگر مال و ثروت هم از خدا بخواهند نه براى دنیاطلبى، بلكه براى خدمت به خلق خدا است. در امور معنوى نیز امر به همین منوال است. اگر كسى از خداوند بخواهد كه چنان توفیقى به او عنایت فرماید كه بتواند دیگران را نیز راهنمایى كند و در مسیر قرب الهى به حركت درآورد، این دعا ناشى از جاه‌طلبى نیست، بلكه همت بلند و عالى او را نشان مى‌دهد. اكنون عبادالرحمان از همین دسته افرادند و همتشان آن‌چنان عالى است كه تنها به این اكتفا نمى‌كنند كه خودشان متقى باشند، بلكه از خدا مى‌خواهند چنان توفیقى به آنان بدهد كه بتوانند دست متقین را بگیرند و آنان را به مقامات عالى‌تر و كمالات بیشترى برسانند.
تقوا نیز مانند بسیارى از امور معنوى دیگر، مراتب و درجاتى دارد و مى‌توان فردى را كه در مرتبه‌اى از تقوا قرار دارد دستش را گرفت و به مراتب بالاتر سوق دارد. اگر متقین امام و رهبرى شایسته داشته باشند، مى‌توانند در پرتو هدایت‌ها و راهبرى‌هاى او روز به روز درجات بالاترى از تقوا و قرب الهى را بپیمایند و به خداوند نزدیك‌تر شوند. به عكس، نبودن امام و پیشواى شایسته سبب مى‌شود متقین در همان مراتبى كه كسب كرده‌اند باقى بمانند، و یا دست‌كم موجب مى‌گردد درجات و مراتب كمترى از كمال و تقوا را بپیمایند.
﴿ صفحه 368 ﴾